ایبنا/ دیروز وقتی سوار تاکسی شدم، راننده نگاهم کرد و پرسید: «تو همون نیستی که هر هفته یه قصه از تاکسی و تاکسی‌سواری می‌نویسی؟» گفتم: «بله.» راننده پرسید: «خودت تاکسی داشتی؟» گفتم: «خیر، ولی تاکسی سوار میشم.» راننده گفت: «اگه می‌خوای قصه تاکسی بنویسی باید گاهی جای راننده تاکسی بشینی.» گفتم: «نمیشه که، من تاکسی ندارم.» راننده همان جا زد کنار و گفت: «بیا ده دقیقه جای من بشین.» برای اولین بار من راننده تاکسی شدم و راننده مسافری شد که سوار تاکسی من شده بود. کمی جلوتر مردی گفت: «مستقیم.» ایستادم. مرد سوار تاکسی شد و گفت: «چه زود دوباره پاییز شد.» مردی که روی صندلی جلو نشسته بود، گفت: «بعدش زمستان میشه، بعد عید، بعد دوباره بهار و تابستان و پاییز.» مردی که عقب تاکسی نشسته بود، داشت این حرف‌ها را تندتند می‌نوشت. آن مرد همان کاری را می‌کرد که هفته‌های قبل من انجام می‌دادم. آن مرد من بودم، ولی من نبودم.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar