


ايرنا/ تنهايي اگزيستانسياليستي، عميقترين، بنياديترين و ريشهايترين نوع تنهايي است که با وجود ارتباط عالي و رضايتبخش با ديگران و نيز حتي با خودآگاهي و انسجام دروني، همچنان باقي است. حسي که حتي وقتي در جمع دوستان نشستهايد هم احساس تنهايي ميکنيد.
تجربه احساسات و درک اين نکته که ديگري آنچه ما لمس ميکنيم را در نمييابد منجر به اندوهي ميشود که انسان معاصر با آن دست به گريبان است؛ اما به عقيده برخي متفکران، اين اندوه تنهايي به انسان معاصر و فلسفه اگزيستانسياليسم تعلق ندارد. شرق جهان که از سويي همواره سرچشمه شاعرانگي و الهام بخشي بوده و از سوي ديگر زمينه شناخت را فراهم آورده است، بهتر از هر فرهنگ ديگري اندوه تنهايي را ترسيم مي کند و نمونه دقيق آن در انديشه بودايي به چشم مي خورد.
در سير آفاق
سهراب سپهري که شاعر و نقاشي طبيعت گراست با جهان بيني خاص خود، تنهايي و اندوه را به جوهر شعري خويش بدل کرده است. سپهري در نگاه نخست متاثر از فرهنگ و انديشه نويني است که در دهههاي آغازين ۱۳۰۰ در ايران و در ميان روشنفکران رواج داشت و در ادامه آن در سالهاي پس از جنگ جهاني به فلسفه اگزيستانسيال رسيد اما آنچه بيشتر از همه اين شاعر را به خود جلب کرده است عرفان و تفکر شرقي براي شناخت خويشتن است. شناختي که بودا آن را گردآوري و روشمند کرد، در کنار آن اين نقاش شاعرپيشه، تجسم تنهايي خويش را در کلماتي چون نيروانا يافت که نهايت شناخت در آيين بودايي است.
سپهري که از شهرهاي مهم فرهنگي جهان چون پاريس، آتن، قاهره، توکيو، آگرا و تاج محل و به تعبيري بنارس ديدار کرده بود، شناخت خود از جهان را در راه رشد معنوي و سلوک روحاني به کار گرفت.
محمد جعفر ياحقي در کتاب جويبار لحظهها مي نويسد: پيشتر از آن که به هند و ژاپن سفر کند با آن فکر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت، اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرفتر کرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد. سفر به ژاپن که به قصد آموختن حکاکي روي چوب آهنگ آن را کرده بود به او چيزهاي ديگري نيز آموخت. اين که شعرهاي سپهري را گاهي در حال و هواي هايکو يافتهاند، اينکه سپهري به سنتها و داشتههاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت رها اطراف آن شهر پايبند است، هر چند اندک مي تواند نتيجه تأثير اين گونه سفرها باشد چنان که توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر از اين تاثير دور نمانده است. (ص. ۱۲۰)
اگر آثار هنري را مجموعه فکر تخيل و بيان افراد بدانيم، سپهري به شکلي ظريف، تنهايي خود را در تکتک واژهها و در عين حال نقاشيهاي خود نمايان کرده است.

طبيعت تنهايي
نقاشيهاي سپهري که به طور ويژه از باغ پدري در کاشان الهام گرفته است، پيوند عميقي با اين شناخت عرفاني و تنهايي فلسفي دارد. سهراب در دهه ۱۳۳۰ به عنوان نقاش نوپرداز به شهرت رسيد و مجموعه شعر مرگ رنگ او نيز در همين سال منتشر شد او شعر و نقاشي را همزمان پيش برد اما شعرهايي که تصوير دقيق سهراب سپهري را ترسيم ميکند، آثار بلندي چون صداي پاي آب، مسافر و مجموعه حجم سبز است که در ۱۳۴۶ منتشر شد.
او در اين اشعار تصويري را ترسيم کرده که دنبال شناخت و درک جهان است. در شعر مشهور روشني، من، گل، آب، او اين شناخت را به رخ ميکشد اما در نهايت به تنهايي دروني خويش معترف است.
روزني دارد ديوار زمان که از آن چهره من پيداست،
چيزهايي هست که نميدانم،
ميدانم سبزهاي را بکنم خواهم مرد.
ميروم بالا تا اوج من پر از بال و پرم،
راه ميبينم در ظلمت من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست...
با خوانش اين شعر شايد اين نکته که درختان نقاشي هاي، تصاويري از گشت و گذار و در درون خويش باشند به چشم بيايد. او روح خود را با سبزه گره زده که کندن آن را معادل مرگ خود مي داند و درون خود را از نور و دار و درخت سرشار ديده است. آثار سپهري، در نقاشي يا شعر با تنهايي پيوند دارد، درختاني که ريشه دارند اما با وجود بودن در کنار يکديگر تنها هستند.
با هم ولي تنها
در توضيح ساختار شعر سپهري نيز شايد اين تنهايي به چشم مي آيد. محمد حقوقي در مقدمه مجموعه اشعار سهراب سپهري در قالب شعر زمان ما شماره سوم مي نويسد: شعر سپهري چون ديواري با نقص هاي گوناگون است که اگر هر قسمت آن را برداريم باز هم همان ديوار نام خواهد داشت و به فضاي ساختمند يک کل متشکل نميرسد. مثلاً صداي پاي آب که در حقيقت ديوار کاشي کاري شده طولانيست، با تصويرها و نقشهايي که هر تکه از آن از نظر شکل با تکههاي ديگر متفاوت است. انگار حاملي است که توالي تصويري چند را در جاده مصراعي چند، حمل ميکند و بعد به زمين ميگذارد و همينطور به تکرار تا سرانجام به پايان ديوار مي رسد. در شعرهاي سپهري از اين تکه پارهها زياد ديده ميشود، شعر سپهري جز در چند مورد مستثني شکل طولي دارد و از آغاز بر خط ممتد حرکت ميکند و هيچ شکل هندسي عيني و ذهني به خود نميگيرد. (صص. ۳۳-۳۴)
اين گسستگي در ساختار شعري، ما را به ياد درختان نقاشيهاي سپهري مياندازد که در يک خط طولي کنار هم ايستادهاند و بودنشان در کنار يکديگر باغ ميسازد. با توجه به نظر حقوقي، شايد بتوان گفت هدف سپهري از سرودن شعر، نه شکل دادن به يک بناي معماري يا ساختن تصويري هندسي که بازسازي نمايي از درختان يک باغ است که اگر هر کدام را حذف کنيم باز هم مفهوم باغ دست نخورده باقي خواهد ماند.
سپهري در گفتن نيز چونان نقاشيهايش در جستجوي راز تنهايي است، او جهان را جمع نميبيند بلکه تکههايي از يک ديوار ميبيند که در انتها به پايان جهان ختم خواهد شد، چنانکه خود را روزني در يک ديوار ديده است، هر فرد مي تواند روزن ديگري باشد و شعر او ناشي از همين جهانبيني است.
واژهها در بازي نور و سايه
واژههايي چون ادراک، خدا، نور، نيلوفر و هر چيز که به طبيعت مربوط باشد در شعر سپهري بسيار به چشم ميخورد اما واژههايي چون ادراک، تجسم جستوجوي دروني او در مسير شناخت عارفانه و فرار از تنهايي هستند.
حقوقي در اين باره مينويسد: کلمه ادراک مبين درک خاص شاعر از هستي است و صور بياني متعدد و معاني متنوعاش در طول سالهاي شاعري سپهري چنين مينمايد که شاعر مشتاق درک حقيقت هستي و در حقيقت از ابتدا بر مبناي اين شناخت است که حرکتهاي شاعرانه خود را آغاز ميکند. (همان، ص. ۴۲)
سپهري در اين تمثيل به جستوجوگري تبديل مي شود که سيذارتا پيش از تبديل شدن به بودا، در آن قالب جاي گرفته بود. نتيجه اين کشف و شهود سپهري در پيوند با وحدت وجود عارفانه به کشف خدايي ميرسد که در انسان و طبيعت متجلي است. سپهري در انتهاي اين جستجو به سرچشمه ادراک مي رسد، حقيقت ملموسي که از ابتدا و به قصد درک او جستجو را آغاز کرده بود و آن را در نزديکي لاي اين شببوها، پاي آن کاج بلند، روي آگاهي آب، روي قانون گياه، يافت.
آنگونه که حقوقي مي نويسد: چنين خدايي جوهر زندگي و روحيات است، براي شاعري که چنين خدايي را احساس و ادراک ميکند اگر بتوان او را انساني باورمند دانست صرفاً به اعتبار جوهر همه دينهاست آنجا که مي گويد:
قرآن بالاي سرم
بالش من انجيل
بستر من تورات
و زيرپوشم اوستا (ص. ۴۷)
در نهايت تنهايي سپهري، در پايان جستوجو عميقتر ميشود، او در عين يگانگي با وجودي که در همه دنيا به وحدانيت رسيده است، با هيچ چيز در پيوند نيست، زيستي که به دنياي مادي و فاني تعلق ندارد و در نهايت، از فرديت به تفرد و فريديت ميرسد. يگانگي نه در معناي وصال که در معناي يکي شدن...