شاعرانه/ چنانت دوس میدارم که گر روزی فراق افتد...

آخرين خبر/اگر دستم رسد روزي که انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست ميدارم که گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار ميگويد که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره ديده ميافتد بر آن بالاي فتانم
تو را در بوستان بايد که پيش سرو بنشيني
و گر نه باغبان گويد که ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر کردند هر ياري به اقصايي
خلاف من که بگرفته است دامن در مغيلانم
به دريايي درافتادم که پايانش نميبينم
کسي را پنجه افکندم که درمانش نميدانم
فراقم سخت ميآيد وليکن صبر ميبايد
که گر بگريزم از سختي رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودي به تاريکي و تنهايي
شب هجرم چه ميپرسي که روز وصل حيرانم
شبان آهسته مينالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسيد آواز پنهانم
دمي با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم که با يوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز ميآيد به معني از گلستانم
سعدي















