آخرین خبر/ برادرم داشت روزنامه می خواند. سرش را از روی روزنامه بلند کرد و گفت "روزنامه ها را خوندی؟" گفتم "نه" برادرم گفت "معلوم نیست چه خبره... خبرهای بد زیاد شده" چیزی نگفتم. برادرم گفت "چقدر همه چی عجیب غزیبه، چقدر عمر کوتاهه، چقدر حساب کتاب های ما الکیه" گفتم "معلومه... مگه نمی دونستی؟" برادرم گفت "چرا، اینا از اون چیزهایی هستند که می دونی ولی نمی دونی... می دونی عمر کوتاهه ولی نمی دونی کوتاهه، می دونی فردا ممکنه بیفتی بمیری ولی نمی دونی ممکنه فردا بیفتی بمیری... می دونی آدم ها مهم ان ولی نمی دونی مهم ان" گفتم "تو خودت هم همینجوری هستی"برادرم گفت: همه مون همینیم... خود تو، باورت می شه شاید فردا نباشی؟ گفتم: چرا هروقت می خوای برای مردن مثال بزنی، منو مثال می زنی؟‌

‌برادرم این سوال را جواب نداد و گفت "می دونی، من فکر می کنم آدم ها باید زندگی را جدی بگیرن ولی یادشون باشه که خیلی هم جدی نیست" گفتم "یعنی چی؟" برادرم گفت "یعنی اشکالی نداره اگه با هم دعوا کنیم ولی بعدش همو ببخشیم، اشکالی نداره نظرات مختلفی داشته باشیم ولی همدیگه را تکه پاره نکنیم" گفتم "یواش یواش داری شعار می دی" گفت "یعنی چرت و پرت می گم؟" گفتم "نه، ولی شعاریه" گفت "اتفاقا شعاری نیست... عملیه" بعد بلند شد رفت گوشی تلفن را برداشت و گفت "از همین الان عمل کردن را شروع می کنم..." و مشغول شماره گرفتن شد. پرسیدم "به کی زنگ می زنی؟" گفت "به دوست تو" گفتم "چرا؟" گفت "نمی بینی چند وقته نمیاد این جا؟" گفتم "چرا... مگه چی شده؟" گفت "یه روز که تو نبودی اومد این جا با هم دعوامون شد... برای همینه دیگه نیومد" گفتم "چرا به من نگفت؟" برادرم گفت "من بهش گفتم دیگه حق نداری پاتو بذاری این جا... تلفن هم نزن... نه به من، نه به برادرم... چون جفت مون از تو بدمون میاد" با تعجب گفتم "تو از طرف من هم حرف زدی؟" گفت "آره" گفتم "اون چی گفت؟" اون گفت "من و برادرت دوستای قدیمی هستیم" پرسیدم "تو چی گفتی؟" برادرم گفت "گفتم، بیچاره اون داره تو را تحمل می کنه والا صدبار گفته حال تو و مزخرفاتی را که دائم می گی نداره" داشتم دیوانه می شدم، برادرم گفت"ببخشید، می دونم کارم بد بوده" پرسیدم "سر چی دعواتون شد؟ برادرم گفت اومده بود این جا داشت حرف می زد، من وسط حرف اش خوابم برد، بیدارم کرد، گفت: اگه خوابت میاد من برم، منم عصبانی شدم که چرا بیدارم کرده، یه ذره بد برخورد کردم... از این جا شروع شد... برادرم گاهی من را به مرز جنون می رساند، 

اینقدر عصبی بودم که نمی دانستم چه کار کنم. برادرم به دوستم زنگ زد، دوستم گوشی را برداشت، برادرم از برخوردی که کرده بود و حرف هایی که زده بود عذرخواهی کرد، اما دوستم عذرخواهی او را قبول نکرد و چند تا بد و بیراه گفت و تلفن را قطع کرد. برادرم که انتظار چنین برخوردی را نداشت گفت "چه اشتباهی کردم... نباید از این مرتیکه روانی پرمدعا معذرت می خواستم... بی ظرفیت... بی شعور..." چند دقیقه در سکوت گذشت، هیچکدام حرف نمی زدیم. من خیلی عصبانی بودم. برادرم گفت "پاشو بریم" گفتم "کجا؟" گفت "بریم دم خانه شون، می خوام بزنم تو سرش بگم الاغ معذرت می خوام... می فهمی؟ معذرت... دعوا کردیم، ولی قهر نکنیم، چون جفت مون می دونیم که همدیگه را دوست داریم... چون زندگی کوتاهه" 

برگرفته از sehat_story

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar