1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت اول

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت اول

آخرين خبر/ عاشق، زمزمه ميکند. فرياد نميکشد.
بانوي گُل به گونه انداخته، با لهجه ي شيرينش گفت: بايد تَخَيُل کنيم که در مِه راه ميرويم؛ در مِهي بسيار فشرده و سپيد. تمام عُمر در مِه. در کنار هم، من و تو،مِه را ميپيماييم- آرام، و به زمزمه با هم سخن ميگوييم.

در يک مِه نَوَردي طولاني، هيچ چيز به وضوح کامل نخواهد رسيد؛ و به محض آنکه چيزي را آشکارا ببينيم- مثلاً چراغهاي يک اتوبوس زندان را- آن چيز از کنار ما رَد خواهد شد، يا ما از پهلويش خواهيم گذشت. اگر سر برگردانيم هم- با بُغض و نفرت- فقط براي آني ميله هاي پنجره ي اتوبوس را خواهيم ديد و يک جٌفت چشم را. و باز مِهِ سپيد فشرده مسلط . بگذار خشخاش، شقايق تيغ نخورده بمانَد، و شک کنيم در اينکه اصلاً اتوبوسي در کاراست، و ميله هايي ، و چشمهايي آنگونه سرشار از خاکستر،وپَرنده وَش.
 مِه اگر آنطور که من تخيل ميکنم باشد، ديگر از نگاههاي چرکين، قلب هاي کِدِر، و رفتارهايي که آنها را « رذيلانه » ميناميم، گِله مند نخواهيم شد. خائنان به خاک-همان ها که زمين خدا را آلوده ميکنند- در مِه، گرچه وَهمي اما قدري زيبا و تحول پذير خواهند شد.

حتي شِبه روشنفکران، در مِه،به نظر خواهند رسيد که به پُرگويي هاي مُهمل مبتذل ابدي خويش مشغولند،و به خيانت. آنها را در مِه، اگر به قدر کفايت فشرده باشد، ميتوانيم جنگجوياني اسطوره يي مجسم کنيم که به خاطر آزادي ميجنگد، با به خاطرِ نان زحمتکشان جهان. براي نَفَسي آسوده زيستن،
چاره يي نيست جزمِهي فشرده را گرداگرد خويش انگار کردن؛ مِهي که در درون آن ، هر چيز غم انگيز، محو و کمرنگ شود. تو از من ميخواهي که شادمانه و پُر زندگي کنم. نه؟ براي شادمانه و پُر زيستن، در عصر بي اعتقادي روح،در مِه زيستن ضرورت است.
مرد، بي آنکه نگاه از رودخانه و قلاب وموج برگيرد گفت: حرف تو اين است که براي دلنشين ساختن زندگي ، بايد که با واقعيت ها قطع ارتباط کنيم. اينطور نيست؟
- مه، يک پديده کاملاً واقعي است، دوست من!

- تو اما از مه واقعي حرف نميزني، دختر! تو نميگويي بيا درمه زندگي کنيم، آنطور که چوپان هاي کندوان در مِه زندگي ميکنند «  تو از تصور مه سخن ميگويي،و اين مه خيالي تو، مثل کابوس است،واز کابوس مه به باران رويا نميشود رسيد چه رسد به بلور شفاف واقعيت. وَهمِ مِه ، سراسر روزمان را شب خواهد کرد، و در شب مه آلود،ستاره هايمان را نخواهيم ديد. مه البته گاه خوب بوده و خوب خواهد بود: شعر، لطيف، عطر آگين،خيال انگيز
آنگاه که من، کنار پُل، ايستاده بودم، در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب، به انتظار تو، و تو در دورن مه پيدا شدي ، مه را شکفتي و پيش آمدي، و با چشمان سياه سياهَت دَمادم واقعي تر شدي، تا زماني که من واقعيت گلگون گونه هاي گل انداخته ات را بوييدم ، آنگونه که تو، گلهاي نرگس مرا مي بوييدي، و از اينکه به انتظارت ايستاده ام،
 با گونه هاي گلگون تشکر کردي، و با هم، دوان، در درون مه، به خانه رفتيم. آنگونه گاه، نه همه گاه. 

- تا وقتي بچه ها بزرگ نشده اند از اينطور شوخي هاي معطر به عطر نرگس کازرون ممکن است. بچه ها وقتي بزرگ شوند، ما را به خاطر يک نگاه عاشقانه هم سرزنش خواهند کرد.
- بچه ها وقتي بزرگ شوند، ديگر بچه نيستند؛ و من، از بزرگها، به خاطر آنکه عاشقانه نگاه کردن را ميدانم، خجل نخواهم بود. به من چه ربطي دارد آنها کارشان را نميدانند؟ در کمال کهنسالي، حتي يک روز قبل از پايان داستان هم ميشود با يک دسته نرگس شاداب، يک شاخه نرگس، در قلب مهي که وَهمي نباشد، يا زير آفتابي تند، کنار دريايي
خلوت، وسط جنگل، روي پُل، لب جاده،جلوي در بزرگ باغ ملي يا در خياباني پر عابر، در انتظار محبوب ايستاد.
عطر نرگس را از ميدان بويش عاشقان بيرون ببريم، ميدان از عشق خالي خواهد شد. بچه هايي که بدون درک معناي ناب عشق بزرگ شده اند، به ما ميخندند؟ خب بخندند، مگر چه عيب دارد؟ بيا! اين هم يکي ديگر.

عجب قزل آلايي! ماهي سفيد را مي مانَد.سِن، مشکل عشق نيست. زمان نميتواند بلور اصل را کِدِر کند- مگر آنکه تو پيوسته برق انداختن ان را از ياد ردربه باشي.
- ببخش که باز ميپرسم: هر روز شکنجه ات ميکردند؟
- ببخش که باز همان جواب هميشگي را ميدهم: نه. فقط بيست و سه روز اول. ديگرکاري به کارم نداشتند. آسوده رويا ميبافتم- با حضور زنده تو، نه در تخيل مه، درواقعيت خيال.
- و تو، در آن بيست و سه روز ، توانستي تاب بياوري و هيچ چيز نگويي؟
- و من درآن بيست و سه روز، اگر تاب نياورده بودم، آيا امروز صبح ، برادر کوچک تو ميتوانست، آن بالا، قزل آلاي خالدار صيد کند؟
- چطور توانستي، گيله مرد کوچک؟ چطور توانستي؟
- فقط سه روز اول سخت بود. اين را همه گفته بودم.
- و هرگز نميخواهي از من بپرسي که چند روز اول، برايم سخت بود؟
- در مه واقعي،به انتظار تو ايستادن را دوست دارم، اما در مِهي وَهمي غرق شدن را – براي آنکه ستمگران و ستمبران را به ميدان وضوح ديد خود راه ندهيم – هيچ دوست نميدارم.
- پس بيا خودمان مِه بسازيم؛ مِه واقعي، و در درون مه، خانه بسازيم، و درون خانه اُجاقي بسازيم، و پلي، و گلخانهيي پر از گلهاي نرگس مرطوب، همه غرق در مه. آقاي من! نميشود آن نگاه خاکستري پرنده وَش را درقفس ديد و باز عاشق ماند. نميشود که رشوه گيران را در نقطه ي وضوخ ديد و باز عاشق ماند. اين همه در و دنائت، عشق را خواهد خورد – مثل زنگ آهن که آهن را ميخورد.
- اين هم نميشود که مه بسازيم، بانوي خوب آذري من! همينقدر که مه را ساختيم، واقعيت را از صافي خودخواهانه يي بگذرانده ييم. آنچه آن سوي صافي مي ماند، همه اش اندوه است و ناپاکي، و آنچه اين سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، اين سوي واقعيت نيست، تغيير دادن واقعيت است. سيب، در چرخشي کامل، سيب سالم است يا بيمار. مه ساختگي، مثل طهارت ساختگي ست. عمق و دوام ندارد. به بار آوردن درختان سالم سيب – به دور از جميع آفات. اين ، مساله ي ماست.

- اما ما نميتوانيم نميتوانيم همه ي بدکاران را قتل عام کنيم، و حق داريم که در لحظه هايي ، روزهايي از سال، نخواهيم آنها را ببينيم.
- بسيار خوب! گفت و گو را به زمزمه دنبال ميکنيم.هر دو گوشم سالم است.
« در هردو گوش سالمم زمزمه کن»  شايد سرانجام بتوانيم راهي براي آنکه بدون مه دروغين شادمانه و پُر زندگي کنيم بيابيم 
– راهي خاکي و باريک و قديمي، يا کوره راهي نکوبيده وناهموار و نو.
- شايد هم راهي مرکب از اين و آن. آيا واقعاً نميخواهي بداني که...

يک روز ، خُلواره، يک دسته گل کوچک کوتاه قدر برايت آوردم. پدرت، ناگهان و پيش از تو سر رسيد. دسته ي گل را ديد. آذري خنديد.
- هاه ! اين را باش! در ساوالان من، گل،بالاتر از قامت توست،گيله مرد کوچک! تو در درياي گل، براي دخترم، يک قطره گُلک آورده يي مردک؟

- اين قطره،پر از اردات است آقا؛ اما در آن درياي شما به جز گل هيچ چيز نيست.
آنوقت تو از دور پيدا شدي و پدرت در آني گم شد؛ و من دانستم که او، گرچه بسيار تنومند است و عاميانه سخن ميگويد و با دست غذا ميخورد، عشق را اما ميدانَد.
- آن روز، روز سوم سبلان بود؛و تو سه روز بود که عاشق من شده بودي.
*
عشق، دل مضطرب نميخواهد. قرار و آرام بگير، محبوب خوب آذري من! آرام بگير!

ادامه دارد...

نويسنده: نادر ابراهيمي

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

آخرین خبر | داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت اول