داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت سوم

آخرين خبر/ ... و شب ، گرادگرد، آتش را مملو از خاطره ميکنيم.
و هميشه خاطرات عاشقانه، از نخستين روز، نخستين ساعت، نخستين لحظه، نخستين نگاه و نخستين کلمات آغاز ميشود
همانگونه که سياست، از نخستين زندان، نخستين شلاق، و نخستين دشنام هاي يک بازپرس.
عشق، نَفس نخستين است، و درد: دردِ جاري، نخستين هميشه.
و به سيب زميني ها ي پوست سوخته ي از زير خاکستر در آمده ي داغ داغ-که از اين دست به آن دست مي اندازيمشان- گُلپر اصل ميزنيم و نمک نرم...
*
خداوند خدا، پيش ازآنکه انسان را بيافريند، عشق را آفريد؛ چرا که ميدانست انسان، بدون عشق، درد روح را
ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشي از خداوند خدا را در خويشتن خويش نخواهد داشت.
*
و شب سيب زميني هاي داغ را با گلپر و نمک، داغ داغ در دهان ميگذاريم
و شب ، گروه بزرگ نوازندگان عطر گلها را وادار ميکنيم که آهنگي تازه برايمان بنوازند.
و شب، جاده ها ي خلوت بياباني را پُر از آواز ميکنيم.
و شب، جنگل عباس آباد را پر از زمزمه ميکنيم.
و شب، سراسر آسمان را پر از نگاه ميکنيم.
و شب بلند هراس را ، ناگهان از فرياد پُر ميکنيم: مغولها...مغولها...
*
_ آهاي گيله مرد کوچک اندام چکش پذير ناشکستني! باز، مدتهاست که از آن ترانه هاي عاشقانه ي گيلکي که بوي ماهي و دريا و نيلوفرآبي و خزه و کلبه و برنج و چاي و بوي جميع سبزهاي عالم را دارد برايم نميخواني...تمام شد آن حکايت « عاشق، آرام و به زمزمه ميخواند؟ ».
_ تمام نشد بانوي خوب آذري من! کمي امان بده تا براي تمام روزها ، هفته ها، ماه ها، سالها و قرني که ناگذير در آن زندگي ميکنيم، و براي تمام عاشقان صادق- حتي اگر هيچ معشوقي درکار نباشد- يک عاشقانه آرام مي سازم؛
يک عاشقانه کاملاً آرام.
*
من به پدرت- که به آن دست گل کوتاه قد من ميخنديد- گفتم: اين قطره ، پر از ارادت است آقا؛ اما آن درياي شما، به جز گل، هيچ چيز نيست.
آنوقت تو از دور پيدا شدي که شتابان به سوي من مي آمدي، و پدرت که عشق را ميدانست ، در آني ناپديد شد؛و اين سومين روز زمين گير شدن من، پاي ساوالان تو بود.
_ دومين روز. سومين روز، ديگر چيزي از تو باقي نمامده بود، گيله مرد!
*
_ چه عطري، خداي من! صداي زنبود مي آمد و تو را ديدم که از دور مي آمدي..
*
گيله مرد کوچک اندام ديد که دخترک از دور مي آيد(آن روز ديده بود) گيله مرد، از انتهاي يک روستاي کهنه ي جا مانده از اعصار بر باد رفته
که عاشقان خالصانه در راه عشقش جان باخته بودند گذشته بود، از آن روستا که زماني صوفيان بزرگ صوفيانه بر درياهاي عشقش قدم زوده بودند و ازکنار قلعه يي که زرتشت پيامبر، خسته، به ديواره اش تکيه داده بود و گريسته بود و از کنار مخروبه ها ي قصر حسن لو و ديواري که جام زرين حسن لو همچون روياي يخ در کوير مرگ، جاي
خالي اش را بر ديوار نهاده بود، گذشته بود تا به دريايي از گل برسد که در آن هيچ قايقي تاب نياوَرَد.
دخترک نزديک ميشود و من او را ديگر دخترک نميبينم.
دخترک، چندان روستايي هم نمي آيد که من بتوانم چتر روياهايم را ببندم.
دخترک ميدود به سوي من- انگار که به جانب آشناي قديمي.
دخترک، انگار خواب ديده است که من عاشقش خواهم شد.
دخترک، ميدود و ابر عطر، از او نميترسد. فقط خويشان را کنار ميکشد و دالان ميگشايد.
دخترک- که ديگر دخترک هم نبود- آمد، بي پروا، تا بالاي سر من. ديدم که دختر، بالا بلندي ست سِرو شاعران قديم را شرمساري آموخته.
و با چشمان سياه سياه: مخمل سياه.
من با لهجه ي گيلکي ام گفتم: سلام!
دختر، با لهجه ي شيرين آذري اش جواب داد: «سلام!» و بر جا ماند.
ديگر نميدانستم چه بگويم، و باز ديدم که دختر، آنقدر بالا بلند است که ميتواند چهره به جاي خورشيد صلات ظهر بنشاند.
دختر، زير نگاه پر شرم شمالي ام لبخند زد و به نرمي مه واقعي پرسيد:
اينجا چه ميخواهيد؟
_ براي عسل آمده ام: عسلِ اصل.
_منم.منم عسل اصل
_عسل ميخواهم نه کندوي عسل-با صداي هزار زنبور گزنده ي بي پروا
عسل خنديد
_منم، اسمم "عسل" است ، و اصل اصلم.
_اسم و رسمت يکي ست.ميبينم.
_اينجا بمان و چند روزي مهمان پدرم باش و با من حرف بزن! يازده ماه است با هيچکس به جُز پدرم سخن نگفته ام؛ و من و پدرم فقط آذري حرف ميزنيم.
آهسته و خجل ميگويم: اگر ناهار نخورده يي، بنشين! براي شما هم لقمه يي هست. تخم مرغ پُخته و ماهي تن دارم.
نان به قدر کافي.
دختر نشست.
کندوي عسل از ديواره ي خورشيد، جدا شد؛ اما آن آفتاب که آمد، رونقي نداشت.
عسل، بي اَدا، سر سفره ام نشست.
و من، بي هوا، دلبسته اش شدم.
*
عاشق بهانه نميگيرد
عاشق نِق نميزند
عاشق در باب زندگي، سخت نميگيرد.
تخم مرغ تازه پخته ، عطر ماندگاري دارد.
عاشق، با نان خالي و ظرف پُر از محبت راضي ست.
گيله مرد کوچک ميگويد: ما، بارها، به همان آسودگي و شيريني، در قله ها، جنگل ها، دشتها و در اتاقک مان ناهارخورديم، اما نه به آن حال، که آن روز، زير زمزمه ي دائم زنبورهاي عسل، و چتر عطر ، پونه هاي کنار جوي را همسايه ي پنير تبريز کرديم- با نان تازه ي دهي.
ادامه دارد...
نويسنده: نادر ابراهيمي
قسمت قبل:















