


آخرين خبر/ مرد تنومند آذري بر تخته سنگي که از ميان گلها سرک کشيده بود، نشست- بعد از سه روز که از رفتنش ميگذشت؛
که از پي گفت وگويي با گيله مرد در باب گل، در آني ناپديد شده بود؛ که عسل را ديده بود که دوان به وعده گاه مي آيد. دو روز، شايد
گيله مرد کوچک، در سکوت بود و سر به زير؛ آذري صبور اما در درون جوشان. عسل شايد آن دورترها، لاي بوته
هاي گل، سکوت را ميشنيد نه زمزه ي زنبوران رهگذر را
گيله مرد، عاقبت، فاصله را در نظر گرفت و با صداي بلند گفت: آقا! من دخترتان را ميخواهم.
آذري صدايش هم مثل جُثه اش بود.
_ هاه! اين را باش! عسل مرا ميخواهد. کوه الماس را. همه ي کندوهاي عسل دنيا را، يکجا ميخواهد! به همين بچگي، دو سال در زندانِ نامرادانِ ساواک بوده، ميفهمي؟
_بله آقا. دو سال سخت، با شکنجه.ميدانم
_از تو خيلي سَر است، از هر لحاظ.
_ميدانم شايد براي همين هم ميخواهمش.
_قدش دوبرابر توست.
_اما من، خودش را ميخواهم، نه قدش را!
_قدش را چطور از خودش جدا ميکني؟
_قصد جدا کردن ندارم آقا! هلو را با هسته ميخرند. اگر بخواهند هسته را جدا کنند و بخرند، خيلي زشت ميشود؛
اما کسي هم هلو را به خاطر هسته اش نميخرد.
_عجب ناکسي هستي تو!
- « دست کم حرف زدن را ميدنم.دبير ادبياتم » سر بلند کردم تا مرد را تکاني خورده ببينم.
آذري، از روي تخته سنگ برخاست . گلشاخه ها را کنار زد وجلو آمد. از چشم گيله مردِ کوچک آذري، ابتدا، نيم تنه يي تنومند بود- با دستهاي خشن زخم آشنا؛ آنگاه فقط صورت بود- سوخته زير آفتاب سرد ساوالان؛ و سر انجام،
نگاه؛ نگاه آنکس که براي لِه کردن لِه شدني ها مي آيد، يا خُرد کردن خردشدني ها. تاب آوردم و سر فرو
نينداختم. تاب آوردم، چرا که جُرمم فقط خواستن بود و به اين جرم، بَد ميکشند. اما آنکه کشته ميشود سر افکنده کشته نميشود.
-تو، گيله مردِکوچک اندام نازک دل،که سر به زيري خصلت نجيبانه توست، چطور توانستي آن نگاه سوزنده ي پدرم را تاب بياوري؟ تمام صحراي گل، شده بود يک جفت چشم، و من ميديدم.
-هاه!چطور ميتوانستم تاب نياورم و باز تو را در کوله بارم سوغات بياورم؟... و من ميدانستم که تو ميبيني. صداي عطر تو از صداي تمام پرندگاني که گروهي ميخوانند بلند تر بود.
آدري، با آن صداي بي بازگشت پرسيد: عاشق شده يي؟
گفتم: عشق، نميدانم چيست. بي تجربه ام.تازه کارم. نميدانم اينطور خواستن، اسمش عشق است يا چيز ديگر. فقط،
سخت ميخواهمش.
-سخت خواستن، ميتواند عشق باشد.
-گفته اند: « به شرط آنکه سخت بماند، و نَرم .»
-عجب کَلَکي هستي تو گيله مرد کوچک!
-به زبان خاصي ميستاييدم.
-نميستايم، مي آزمايم.
-آزمونهايتان به کاري نمي آيد آقا! بيش از آن ميخواهمش که تجربه، کارا باشد.
-اما اگر او تو را نخواهد؟
-گريه کنان ميروم پي کارم. دوست داشتن، يک طَرَفه ميشود اما به ضرب تهديد نميشود، واين آن چيزي ست که سلاطين ميخواهند: مردم، آنها را بپرستند، آنها از مردم بيزار باشند. من نه سلطان ادبم نه سلطان عسل. اگر نخواهد و بدانم که هرگز نخواهد خواست، گريه کنان کوله بارم را برميدارم و ميروم.فقط همين.
-اگر گريه کنان بروي، تا کي گريه ميکني؟
-نميدانم آقا! پيشاپيش، چطوربگويم؟ براي گريستن، برنامه ريزي که نکرده ام.
-به اشاره، سخن از خصلت اصلي سلاطين گفتي. سياسي هستي؟
-منظورتان چيست آقا؟ شما، همه اش سوآل هاي سخت ميکنيد.من، شاگردانم را اينطور نمي آزارم.
-عليه شاه؟عليه حکومت؟
-من دبير ادبياتم.
-چه ربطي دارد؟
-نميشود که کسي ادبيات اين آب و خاک را خوانده باشد و بر کنار مانده باشد: « که بَرَد له نزد شاهان، ز من گدا پيامي؟ که به کوي مِي فروشان، دوهزار جَم به جامي»
من از عاشقان ناصر خسرو قبادياني هستم.
-تو که از عشق، چيزي نميدانستي.
-از عشق به زن، نه عشق به مردم سيه روزگار وطن.
-اين ناصر خسرو تو چکاره است؟
-شاعر است آقا!
-کجايي ست؟
- از اهالي قباديان بلخ است آقا!
-از آذري ها کدام شان را ميخواهي؟
-عسل را.
-عجب نا کسي هستي تو! منظورم از شاعران بزرگِ آذربايجان است.
-باز هم ، آقا! فرقي نميکند. شاعر که نبايد قطعاً شعري گفته باشد. شعر آفريدن، بسيار کم از آن است که شعر را زندگي کنيم. يک پرده ي نقاشي بسيار زيبا، سواي آن است که زندگي را به يک پرده نقاشي زيبا تبديل کنيم.
-از حرف زدنت پيداست که چيزهايي ميداني؛ اما دست کن بگو که متعلق به کدام گروه و مکتبي؟ کدام باور؟ کدام راه و رسم؟
-نميدانم. دائماً مي انديشم، شب و روز، در تمامي لحظه ها-در باب راهم، مکتبم،مردمم، وطنم.من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد؛ اما به باور داشتن، عادت نميکنم. ميگويم: توهرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مُبتلا شده يي، به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان، عادت کرده يي، زندگي نخواهد داد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود، نماز نيست، تکرار يک عادت است. نوعي اعتياد، حرفه يي شدن، پايان قصه ي خواستن است.
عادت، رَدِ تفکر است، آغاز بلاهت است و ابتداي دَدي زيستن. انسان، هر چه دارد، محصول تمامي هستي خويش را به انديشه سپردن است؛ و من، پيوسته ميانديشم که کدام راه، کدام مکتب، کدام اقدام، در فرو ريختن اين بِنا ميتواند تاثير بيشتري داشته باشد.
-مغزت را با اين کار، لِه ميکني، مرد! آوارگي انديشه، ديوانه ات ميکند.به چيزي ايمان بياور، وَ، مومن بمان! ديگر نيدنيش تا شک کني. فقط بنده ي آن ايمان باش، بنده ي آنچه که با قلبت قبول کرده يي. همين.
-فکر خوبي ست آقا! در اين باره نيز پيوسته فکر خواهم کرد.
-عجب...
-نا کسي هستم من. نه؟ اين اصطلاح را، به عادت بکار مي بريد. به همين دليل هم شتابان رنگ ميبازد.بار اول،برايم لذت و اعتباري عظيم داشت. بار دوم، شيرين اما بي اعتبار بود. بار سوم دانستم که چيزي جز يک تکه عادت نيست.
-در اين باره، من هم فکر خواهم کرد گيله مرد کوچک! اما از اينطور حرف زدنت پيداست که عسل مرا داغ به دل خواهي کرد-خيلي زود.
-او، داغ به دل دارد آقا! به تفصيل برايم گفته است.
-پس نميخواهي با او زندگي کني؛ميخواهي دستش را بگيري ببري به آن جنگل ها پُر، و تفنگ دستش بدهي.
-من ميخوام با عسل زندگي کنم.شادمانه و شيرين و سرشار، بدون تفنگ ، بدون حتي يک پوکه-اگر بگذارند.
-خُب روشن است که نميگذارند . مرض را انتخاب کرده ييد. مرض بدي هم هست. يک گاوِ گَر،گله را گَر ميکند.
حکومت نمي نشيند تا بيماراني مثل شما، با اين بيماري مسري ، تمام گله ي خاموشش را بيمار کند.
ادامه دارد...
نويسنده: نادر ابراهيمي
قسمت قبل: