اعتماد/ سرباز بودم و زمانه، زمانه جنگ. من و چند تن دیگر را نگهبان توپ ضدهوایی گذاشته بودند تا نگذاریم هواپیمای دشمن برفرازش پرواز کند. یک شب بی آنکه آژیری به صدا درآید، توپی که کمی آن‌طرف‌تر از ما بود شلیک کرد. ما هم عجول و با دلهره پشت توپ نشستیم و به آسمانی که هواپیمایی در آن دیده نمی‌شد شلیک کردیم. بعدش نوبت توپ‌های دیگر بود. آسمان آن شهرک و شهرهای دورو بر پر از گلوله‌های شد که در هوا می‌ترکیدند و صدای وحشتناک این ترکیدن مو را به تن مردم سیخ می‌کرد.

صبح روز بعد قبل از آنکه از رختخواب بیرون بیاییم، فرمانده گردان‌مان که سرگردی خوش قد و بالا، با شعور و مهربان بود، پیدایش شد. توی صورتش نشانی از لبخند همیشگی‌اش نبود. ما را که شش نفری بودیم به خط کرد و بی آنکه حرفی بزند در حال سان دیدن روی صورت هر کدام‌مان دقیقه‌ای مکث کرد. به آخرین نفر که رسید به سمت من که سرباز ارشد و رییس توپ بودم برگشت و گفت: خب ! طوری گفت خب که قلبم به تپش افتاد. می‌دانستم پی چه می‌گردد. شروع به توجیه کارمان کردم. گفتم دیگران شلیک کردن و ما فکر کردیم هواپیما توی آسمان است. دیگران هم به کمکم آمدند. اما همه ما می‌دانستیم که فقط می‌خواهیم از آن مخمصه رها شویم. گفته‌های ما که تمام شد

سرگرد دوباره رو به من کرد و گفت: می‌دانی فرق انسان با گوسفند چیه؟ توی ذهنم فرق‌های زیادی بود اما فرقی که سرگرد به دنبالش بود به ذهنم نرسید. او می‌خواست از دنباله‌روی بی چون و چرا و فکر نشده گوسفند‌ها بگویم. می‌گفت یکی از گوسفندها که جلو می‌رود اگر به دره‌ای بپرد بقیه هم می‌پرند و....  راستش را بخواهید بعضی وقت‌ها که توی گروه‌های مختلف تلگرامی و واتساپی چرخ می‌زنم، احساس می‌کنم اگر سرگرد عضو آن گروه بود و می‌توانست همه اعضای گروه یا خیلی‌ها را به خط می‌کرد و از آنها در مورد تفاوت گوسفند و انسان می‌پرسید. البته بعد با دیدن عده‌ای می‌گویم نه همه این‌طور نیستند. بعضی‌ها برای کپی، پیست کردن مطلبی درنگ می‌کنند. درست مثل سربازان تنها توپی که آن شب گلوله‌ای به سمت آسمان خالی شلیک نکرد و در وحشت عمومی نقشی نداشت. 

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar