سیر آفاقوانفسی مرد آمریکایی برای معنا/آنچه شرق دارد و غرب ندارد

مهر/ «لبه تيغ» يکي از آثار مهم ادبيات کلاسيک انگليسي، نوشته ويليام سامرست موام است. محتواي اين رمان را ميتوان باچند کليدواژه مهم ازجمله «ديدار شرق و غرب»، «تقابل زندگي باطني و ظاهرگرا»، «معنا و فلسفه زندگي»، «عرفان» و …، بهطور خلاصه بيان کرد.
ترجمه مهرداد نبيلي از اين کتاب سال ۴۱ منتشر شد که پس از انقلاب و شکلگيري انتشارات علمي و فرهنگي، در فهرست آثار اين ناشر قرار داشت و قطعهاي مختلف آن با نوبت چاپهاي ۱۱، ۱۲ و ۱۳ عرضه شدهاند. در مطلبي که در ادامه ميآيد قصد داريم «لبه تيغ» را از منظر ساختار و محتوا مورد بررسي قرار دهيم. موام در اين رمان به دغدغه مهم خود درباره معناي زندگي و يافتن فلسفهاي براي آن، مرگ، هدف انسان از زندگي و پاسخ سوالات مرتبط با اين مفاهيم پرداخته است. او خود، از همانجملات ابتدايي، در قصهاش حضور دارد و بهعنوان ناظر و راوي، اتفاقات ديده يا شنيده را روايت ميکند.
در «لبه تيغ» موام، يکداستان واقعي را روايت ميکند و معترف است که چيزي را از خود نساخته، اما براي آنکه کسي شخصيتهاي واقعي و الهامبخش داستانش را نشناسد، نامهايي را از خود براي آنها انتخاب کرده تا هويت واقعيشان را پردهپوشي کند. اين نکته را هم اضافه ميکند که در فرازهايي، سخناني را در دهان قهرمانان داستانش گذاشته که خود، از آنها نشنيده است. به نمونههايي از اين دست اشاره خواهيم کرد. در طول کتاب، بارها به نويسندهبودن موام اشاره شده و شخصيت او بهطور مستقيم با نام خودش، مخاطب ديگران قرار ميگيرد. اوليننمونه در صفحه ۳۶ کتاب است: «اليوت به خواهر خود رو کرد و گفت لوئيزا، آقاي موآم آدم رازداري است و تو هرچه دلت بخواهد ميتواني به او بگويي.»
براي پرداختن به کتاب قطوري مثل «لبه تيغ» نيازمنديم ابتدا، طرحي از داستان را بهطور خلاصه بيان کنيم. هسته مرکزي داستان اين رمان، چندشخصيت انگليسي و آمريکايي هستند: اليوت تمپلتون دوست آمريکاييِ موام، خواهرزادهاش ايزابل که عاشق مرد جواني بهنام لاري است، لاري که از جبهه جنگ جهاني اول به آمريکا برگشته و ظاهراً ديگر مثل گذشته به زندگي، پول و ايزابل نگاه نميکند، گري که دوست لاري و عاشق ايزابل است و، خود سامرست موام که با اين آدمها نشستوبرخاست دارد و ماجراهاي روابط و اتفاقات بين آنها را روايت ميکند. موام همانطور که گفتيم از ابتدا تا انتهاي داستان، در کتاب حضور دارد و اين حضور را هم در فواصل مختلف تذکر ميدهد. مثلاً در صفحه ۳ اين کار را با چنين جملاتي انجام ميدهد: «اما من خواننده خود را بيسرانجام ميگذارم.» و «تنها ميخواهم آنچه را خود از آن آگاهي داشتهام، بر صفحه کاغذ بياورم.» او حتي در فرازهايي با خودش و شغل نويسندگياش هم شوخي ميکند: «ميدانيد که؟ آدم وقتي هيچ کاري ديگر از دستش برنيامد، نويسنده ميشود.» (صفحه ۴۲) يا «نميخواهم در خواننده خود اين احساس را برانگيزم که از آنچه در جنگ بر سر لاري رفته، معمايي ساختهام تا آن را به گاه مناسب عرضه کنم.» و «آنچه من در اينجا مينويسم، داستان دست دومي است که …» (صفحه ۶۴) بنابراين توجه خواننده بهطور مرتب به اين مساله جلب ميشود که دارد گزارشهاي موام را از درباره اين آدمها ميخواند.
* ۱- ساختار «لبه تيغ»
راوي داستان يعني موام، بهطور دائم بين انگلستان و فرانسه و گاهي آمريکا، در سفر است و در فواصلي که شخصيتهاي اصلي را در اين سفرها ميبيند، روايتهاي آنها را از اتفاقات ميشنود. او در فرازهايي لحني دارد که گويي بايد به خواننده خود در مقام يک مافوق گزارش ماوقع را ارائه کند و گاهي هم، چون در محل رخدادن اتفاق حضور نداشته، از تخيل خود استفاده ميکند؛ مثلاً در ابتداي فصل سوم از بخش دوم ميگويد: «من آن هنگام در پاريس نبودم و بنابراين، بايد يکبار ديگر براي آنکه خواننده خود را با آنچه در آن چندهفته رخ داده آشنا سازم، به حافظه و نيروي تصور خود روي آورم.» (صفحه ۷۵)
موام توصيف ظاهر شخصيتها را با تمام جزئيات بهطور دقيق ارائه ميکند. تا پايان فصل چهارم از بخش اول يعني تا پايان صفحه ۱۶ او مشغول ساخت شخصيت اليوت تمپلتون در ذهن مخاطب است و جمله آخر فصل چهارمش هم از اين قرار است: «به هرحال، اين بود اليوت تمپلتون»
از ديگر روشهاي جذابيتزايي موام براي قصهاش، جابهجاکردن برخي اتفاقات از نظر زماني است. علت انجام اين کار هم حفظ انسجام داستان است. بهعنوان مثال داستاني که لاري در بخش ششم و پايان کتاب براي او تعريف کرده، چندبخش پيشتر روايت ميشود و در بخش ششم به آن ارجاع داده ميشود بههرحال صفحه ۱۶ تازه شروع داستان است و قصه از فصل پنجم بخش اول شروع ميشود. چنينرويکردي را در فصل اولِ بخش چهارم هم ميتوان مشاهده کرد؛ جاييکه راوي ظاهر ايزابل را بهعنوان يکزن جوان بهطور کامل توصيف ميکند. موام از ابتداي داستان تا انتها، توصيف ظاهر و شخصيت زنانه ايزابل را با تحسين خود، همراه ميکند. اما با اين کار، مخاطب را به اين دريافت و شناخت از ايزابل ميرساند که زني سطحي، حسود و کينهتوز است. اين کار را هم با ظرافت و بيان اينکه تحت تاثير زيبايي او نميتواند بديهايش را ببيند، انجام ميدهد.
۱-۱ روشهاي ايجاد جذابيت در متن توسط موام
يکي از روشها و رويکردهاي روايي موام در اين کتاب، اين است که ابتدا از اتفاق مهم، آنونس يا پيشآگهي ميدهد و سپس مشروح آن را تعريف ميکند. مثلاً در بخش ششم که بخش گرهگشايي از شخصيت لاري است، در فصل اول که تنها ۴ سطر دارد، پيشآگهي و جذابيت مذکور، به اين ترتيب ارائه ميشود: «بهتر آن ميبينم که خواننده خود را آگاه سازم اگر بخواهد، ميتواند بيآنکه رشته داستان را از دست بنهد، اين بخش را نخوانده بگذارد، زيرا همه، شرح گفتوگويي است که ميان لاري و من رخ داده است. ما اين را نيز بايد بگويم که اگر اين گفتوگو نميبود، شايد هرگز اين کتاب نوشته نميشد.» (صفحه ۳۰۵) بديهي است که اين سطور و بيان اينکه مخاطب ميتواند اين فصل کتاب را نخواند، او را براي مطالعه اين صفحات، حريصتر ميکند.
از ديگر روشهاي جذابيتزايي موام براي قصهاش، جابهجاکردن برخي اتفاقات از نظر زماني است. علت انجام اين کار هم حفظ انسجام داستان است. بهعنوان مثال داستاني که لاري در بخش ششم و پايان کتاب براي او تعريف کرده، چندبخش پيشتر روايت ميشود و در بخش ششم به آن ارجاع داده ميشود: «در اينجا بود که لاري داستان کار کردن در معدن را که من پيش از اين آوردهام، برايم باز گفت.» (صفحه ۳۱۲)
در ابتداي داستان «لبه تيغ»، شخصيت اليوت معرفي ميشود که مردي ثروتمند و اهل خريد و فروش تابلوهاي نقاشي و نشستوبرخاست با اشراف اروپايي و آمريکايي است. سپس لاري، ايزابل و گري معرفي ميشوند که هرسهجوان و در سن ازدواج و با يکديگر دوست خانوادگي هستند. اين ميان، گري بهطور ديوانهواري ايزابل را که دختري جذاب است، دوست دارد. اما ايزابل خود، عاشق لاري است و تا پايان داستان هم اين عشق را با حسادت شديد زنانه حفظ ميکند. لاري، اما جواني است که پس از برگشت از جنگ جهاني اول و خلباني در معرکه نبرد، تغيير کرده و ديگر به زندگي، مانند سابق نگاه نميکند. او با رفتار عجيب و تمنايي که نسبت به مطالعه و کشف حقايق زندگي از خود نشان ميدهد، باعث ميشود ايزابل نامزدي خود را از او پسگرفته و به عقد گري در بيايد. در نتيجه لاري هم سفري آفاقي و انفسي را از بيرون و درون خود آغاز ميکند.
آدمهاي قصه يعني اليوت، لاري، گري، ايزابل و سامرست موام، در فواصلي از هم دور افتاده و دوباره دور هم جمع ميشوند و موام در مقام راوي، هم ماجراها را روايت و هم روابط بين آدمها را تحليل ميکند. مساله بيعلاقگي مشکوک لاري به پيدا کردن شغلي معمولي و کسب درآمد هم، يکي از معماهايي است که تا بخشهاي پاياني رمان، با صراحت گرهگشايي نميشود. البته مخاطب بهطور کلي متوجه ميشود که لاري پس از ديدن مرگ دوست و همرزم خلبانش در جنگ، چنينرويکردي را در پيش گرفته اما علت حقيقي و دروني آن در بخش ششم با گفتگوي صريح موام و لاري، برملا ميشود.
بخشهاي اول و دوم به معرفي شخصيتها و رسيدن به اين مقطع از داستان اختصاص دارند که لاري با جدايي از ايزابل، راه خود را در پيش گرفته و ايزابل و گري هم با يکديگر ازدواج ميکنند. از بخش سوم که از صفحه ۱۲۵ شروع ميشود، نويسنده به ۱۰ سال بعدتر، جهش (فلشفوروارد) ميزند و حالا قرار است قصه دورهگرديهاي لاري در اروپا روايت شود. موام تا اين جاي قصه قضاوت صريحي درباره لاري ندارد و ضمن اينکه فقط يکقصهگوست، مانند اليوت با صراحت درباره لاري و اعمالش قضاوت نميکند. بلکه فقط آنها را روايت ميکند. او در پايان فصل دوم از بخش سوم کتاب، دوباره به خوانندهاش تذکر ميدهد: «در اينجا بايد بار ديگر به خواننده خود يادآور شوم که لاري اين ماجرا را همه پس از ده سال براي من بازميگفت.» (صفحه ۱۴۷) يعني همان ترفند جابهجايي زماني که به آن اشاره کرديم. فصل ششم از بخش چهارم به گفتگويي بين موام و ايزابل اختصاص دارد که بهطور کامل درباره مفاهيم عشق و شهوت و تمايزهاي ايندومفهوم است. موام در اين فصل کتاب، نظريات روانشناسانه را با ديدگاه خود در همآميخته و به ايزابل ميگويد: «به نظر من آنها که ميگويند عشق بدون شهوت ميتواند وجود داشته باشد، چرند ميگويند. وقتي مردم ميگويند بعد از آنکه شهوت مرد، عشق هنوز زنده است، دارند از چيز ديگري صحبت ميکنند که عشق نيست، انس و مهر و همخويي و عادت است.» (صفحه ۲۱۳) اين نويسنده که در اين فصل مجالي دارد تا ديدگاههاي خود را تشريح کند، در صفحه ۲۱۵ نظر کلي خود را درباره زنان اينگونه بيان ميکند: «من به قريحه زنان ايمان چنداني ندارم، زيرا آن را هميشه موافق چيزي ديدهام که ميخواستهاند بپذيرند و باور کنند.»
تا اين مقطع از داستان، مخاطب با تصويرِ آمريکايِ روبهرشد و ترقيخواه روبرو ميشود که در آن همه دنبال کسب پول و سرمايه بيشتر هستند و اين کشور پلههاي رشد و ترقي را بهسرعت طي ميکند. موام بحران بازار بورس نيويورک و رکود بزرگ اقتصاد آمريکا را در پايان فصل چهارم از بخش سوم، قرار داده است. اين اتفاق يعني فرو ريختن بازار بورس نيويورک در روز ۲۳ اکتبر ۱۹۲۹ در صفحه ۱۶۰ و پايان اين فصل از بخش سوم رخ ميدهد.
در بخش بعدي کتاب، يعني فصل اول از بخش پنجم (صفحه ۲۴۱) هم، پاي يک شخصيت ديگر به داستان باز ميشود: سوفي مکدونالد. اين دو زن، يعني سوفي و سوزان، يکي آمريکايي و ديگر فرانسوي، در عين فرعيبودن شخصيتهاي جالب و مهمي هستند؛ يکي بيچاره و هلاک؛ و ديگري (سوزان) رستگار ميشود يکي ديگر از تمهيدات موام براي ايجاد جذابيت، اضافهکردن آدمهاي فرعي به قصه؛ و روايتِ قصه در قصه است.. در فصل هفت از بخش چهارم، در صفحه ۲۱۶، سوزان روويه به داستان اضافه ميشود. موام همانطور که خود در ابتداي کتاب گفته، برخي از سخناني را که شخصيتهاي واقعي داستان نگفتهاند، از دهان آنها بيان ميکند و اين کار توسط شخصيتهاي فرعي مثل سوزان هم انجام شده است. مثلاً در اين جمله از صفحه ۲۱۹ که سوزان ميگويد: «درايت و خلق خوب، هميشه سفر زندگي را بر انسان آسان ميکند.» در فصل نهم از بخش چهارم، سوزان به شخصيتهاي اصلي قصه مرتبط ميشود: «من از اينکه او هم لاري را ميشناخت در شگفت شدم.» (صفحه ۲۲۷) توجه داريم با همان رويکرد پيشآگهيدادن، سوزان در فصلهاي پيشتر ابتدا معرفي و در اين فصل (فصل ۹ از بخش ۴) بهطور رسمي وارد قصه شده و ماجراي آشنايي خود با لاري را تعريف ميکند. در صحبتهاي همينشخصيت فرعي نکته جالبي درباره توبه و برگشت به دين رسمي مسيحي است که جا دارد در بررسي مفهومي کتاب «لبه تيغ» مورد توجه قرار بگيرد. چون موام، بيدليل اين سخنان را در دهان اين شخصيت فرعي قرار نداده است: «ميداني؟ من هميشه تصميم داشتهام وقتي به سن شرعي رسيدم و ديگر مردي حاضر نشد با من همبستر بشود، با دين و کليسا آشتي کنم و از گناهم استغفار کنم.» (صفحه ۲۳۲) اهميت اين جملات وقتي بررسيِ مفهومي اين رمان را آغاز کنيم، مشخص ميشود.
در بخش بعدي کتاب، يعني فصل اول از بخش پنجم (صفحه ۲۴۱) هم، پاي يک شخصيت ديگر به داستان باز ميشود: سوفي مکدونالد. اين دو زن، يعني سوفي و سوزان، يکي آمريکايي و ديگر فرانسوي، در عين فرعيبودن شخصيتهاي جالب و مهمي هستند؛ يکي بيچاره و هلاک؛ و ديگري (سوزان) رستگار ميشود. هر دو هم از زناني هستند که زندگي کوليوار و موقتي با مردها دارند. سوفي بدکاره و سوزان يک زن معمولي است. اما سوفي شخصيتي است که روزي دختري شاعر و لطيف بوده و بهواسطه افسردگي ناشي از مرگ همسرش، به اعتياد و فساد کشيده شده است. بهاينترتيب با همانروشي که سوزان وارد قصه و ارتباطش با شخصيتهاي اصلي مشخص شده، سوفي هم معرفي و وارد دايره (لايه) دوم داستان ميشود.
۱-۲ داستان، عرفان و فلسفه
بخش ششم رمان «لبه تيغ» بهطور کامل به عرفان و فلسفه وجود انسان و کشف و شهود لاري در اين مقولات اختصاص دارد. در بخش هفتم هم پس از همه حرفهاي عرفاني زدهشده، موام با اضافهکردن ماجراي مرگ مرموز و دلخراش سوفي در بندرگاه، ماجرا را پليسي و تا حدودي از انديشهورزي سنگين و خستهکننده، دور ميکند. هفتمين بخشکتاب همچنين، بخش پاياني و جمعبندي است که يکي از جملات مهم آن، درباره عشق افلاطوني ايزابل و لاري است. موام در اي بخش پس از همه فراز و فرودها و دوريهاي بين ايزابل و لاري، مينويسد: «آشکار بود که (لاري) هرگز حتي بو نبرده است که ايزابل پس از جدايي از او، سالهاست در تنهايي دل خويش به اندوه دچار است.» (صفحه ۳۷۲) همينجمله ميزان تفاوت فاحش اولويتهاي زندگي اين دو شخصيت را نشان ميدهد.
سامرست موآم در کل داستان «لبه تيغ» در نقش يک ناظر و مشورتدهنده است و دخالت بيروني و عملي چنداني درباره روابط آدمهاي اصلي قصه ندارد؛ به جز پايان بخش پنجم که مربوط به مرگ اليوت است. او در اين فراز کتاب دست به اقدام زده و براي اليوت که به مهماني اشراف دعوت نشده، دعوتنامهاي از جانب ميزبان مينويسد.

* ۲- تفاوتهاي فرهنگي
تفاوت فرهنگي، مقولهاي است که در داستان «لبه تيغ»، هم آن را بين شخصيتهاي قصه ميبينيم هم بين کشور و اقليمهاي مختلف. يعني هم شخصيتهاي داستان با هم تفاوت فرهنگي دارند هم کشورهايي که از آنها آمدهاند؛ آمريکا، انگلستان و فرانسه. بهعبارت سادهتر ميتوان در برخي فرازهاي اين کتاب، تفاوتهاي فرهنگ آنگولاساکسوني را با فرهنگ ديگر مناطق اروپا و گستره جغرافيايي غرب شاهد بود.
همچنين در فرازهاي زيادي از «لبه تيغ» شاهد تفاوت غرب (در يک جغرافيايي کلي؛ اعم از آمريکا و اروپا) با شرقِ عالم هستيم که در بخش پرداختن به شخصيت لاري در اين داستان، به آن خواهيم پرداخت. چون محور بيان اين تفاوتها، شخصيت لاري و سفرهايش است.
۲-۱ فرانسه و پاريس
موام در ابتداي کتاب، صفحه ۱۱ به ۱۲ ميگويد هرچند بهعنوان يکنويسنده در اجتماع انگليسي چندان ارج و قربي ندارد، اما در فرانسه که نويسندهها را تنها بهخاطر نويسندهبودنشان عزيز ميدارند، براي خود جايگاهي دارد. او در فراز ديگري از کتاب، پاريس را يکي از شهرهايي ميداند که آدمها در آن، در جزيرههاي مختلفي قرار دارند و معتقد است هيچيک از شهرهاي بزرگ دنيا مثل پاريس به اين وضعيت و حقيقت نزديک نيست. اشراف، سياستمداران، ميانحالان، نويسندگان، نقاشان و موسيقيدانان شهر پاريس، از نظر موام در جزاير مختلف و جدا از هم زندگي ميکنند. به گفته او لندن هم چنينوضعيتي وجود دارد اما نه به اندازه پاريس. بههرحال يکي از حرفهاي نويسنده «لبه تيغ» از شهر پاريس، درباره جهانهاي کوچک اين شهر است. او همچنين از آرامش روحي ويچه اين شهر هم نوشته است: «آن حال و آرامش و سبکروحي که مخصوص پاريس است، در هوا موج ميزد.» (صفحه ۱۸۳)
در برخي فرازهاي اين کتاب، تفاوتهاي فرهنگ آنگولاساکسوني را با فرهنگ ديگر مناطق اروپا و گستره جغرافيايي غرب شاهد بود. همچنين در فرازهاي زيادي از «لبه تيغ» شاهد تفاوت غرب (در يک جغرافيايي کلي؛ اعم از آمريکا و اروپا) با شرقِ عالم هستيم اما يکي از هواخواهان سرسخت و مهم شهر پاريس در داستان «لبه تيغ» شخصيت آمريکايي اليوت تمپلتون است و او نگاه جانبدارانه خود را در اين زمينه، تا زماني که به پيري و دوري از اجتماع اشراف غربي برسد، بارها تکرار ميکند. در صفحه ۲۸ اليوت درباره شهر شيکاگو در آمريکا ميگويد: «پاريس تنهايي جايي است که يک آدم متمدن ميتواند در آن زندگي کند. ميداني؟ اينجا به من به نظر يک آدم شاخ و دم دار نگاه ميکنند. وحشيها!» او دوباره در صفحه ۳۸، فرانسه را متمدنترين کشور دنيا ميخواند و در همانصفحه، زندگي متمدنانه غربي را با ارتباطدادن به آينده خواهرزادهاش ايزابل، اينگونه ترسيم ميکند: «پيوندي که با درنظرگرفتن وضع اجتماعي و موقعيت مالي و فردي دو طرف ترتيب داده شده باشد، به مراتب بر ازدواجي که پايه آن بر عشق استوار باشد، برتري دارد. اگر ايزابل در فرانسه که مسلماً تنها کشور متمدن دنياست، زندگي ميکرد، بيچون و چرا گري را به شوهري ميپذيرفت. آن وقت، پس از يکي دو سال اگر دلش ميخواست، با لاري رابطه عاشقانه برقرار ميکرد و گري هم يکي از هنرپيشههاي زيباي فرانسوي را در يک آپارتمان زيبا مينشاند و با اين ترتيب، همه راضي و خوشحال عمر خود را به سر ميآوردند.» (صفحه ۳۸) اليوت در صفحه ۵۱ دوباره پاريس را تنها منطقه متمدن دنيا ميداند و در صفحه بعد به موام ميگويد: «قول ميدهم در پاريس به او (لاري) زندگي فرانسوي چيزهايي نشان بدهم که ديدنش براي کمتر آمريکايي ديگري ميسر باشد. باور کن که يک آمريکايي ميتواند به بهشت راه يابد، اما به بلوار سنژرمن راه پيدا نميکند.» (صفحه ۵۲) شخصيت اليوت در صفحات بعدي هم جملاتي در تحسين پاريس و زندگي مصرفگرايانه اشرافش دارد؛ مثلاً: «نميتوانستم باور کنم کسي به پاريس بيايد و با خود لباس شب نياورد.» (صفحه ۷۰) يا «اگر در پاريس مثل آدم زندگي ميکرد، انسان او را بالاخره در ريتس يا فوکه يا يکي از اين جاها ميديد.» (همانصفحه) که اشارهاش به دو هتل از اشرافيترين هتلهاي پاريس است. او با همينرويکرد، در صفحه ۷۷، در نکوهش شخصيت لاري ميگويد: «من که نميتوانم بفهمم آدم اگر نخواهد از آنچه پاريس دارد استفاده کند، براي چه به پاريس ميآيد.» و ابتداي فصل اول از بخش چهارم کتاب که بورس نيويورک سقوط کرده، باز هم به زندگي متمدانانه در پاريس اشاره ميکند. (صفحه ۱۷۴)
آمريکاييبازي و آمريکاييبودن هم از جمله کليدواژههايي هستند که شخصيت اليوت در يکي از فرازهاي رمان بهکار ميبرد: «اگر خواستي آمريکاييبازي در بياوري، ميتواني يک دسر پاي سيب هم برايشان تهيه بييني.» (صفحه ۴۸) در صفحه ۵۲ هم اليوت ميگويد متوجه نميشود چرا خواهرش با وجود اينکه همسر يک دپيلمات بلندپايه آمريکايي بوده و خيلي از اماکن دنيا را ديده، «هنوز اينقدر آمريکايي است.» تقابل فرهنگ آمريکايي که خواستگاه اليوت بوده، با فرهنگ فرانسوي هم در صفحه ۸۲ کتاب، در تبادل نيش و کنايههاي اليوت با يکي از زنان ثروتمند پاريسي در يکمهماني بيان ميشود که قابل توجه است: «اما من مطمئن هستم که در سرزمين زيباي گنگسترهاي وحشيخوي تو، کسي وجود يا فقدان اينگونه ظرافتها را درک نميکند.»
موام در اين کتاب، باور کاتوليکي تهنشينشده خود را در تقابل با تظاهر فرانسويها به روشنفکري و ضديت با دين قرار داده است شخصيت لاري در تقابل با اليوت، پاريس را بهگونه ديگري ميبيند؛ جايي عجيب که در انسان چنيناحساسي را زنده ميکند: «اينکه هرچقدر بخواهد ميتواند بنشيند و به فکر فرو برود و چيزي جلودار افکارش نخواهد شد.» (صفحه ۶۲) بين لاري و اليوت، مقايسه مستقيمي هم در صفحه ۳۸۱ کتاب انجام ميشود که ميتوانيم آن را در اين بخش از مطلب مرور کنيم و مربوط به فرازهايي است که نويسنده در حال جمعبندي و نوشتن پايان داستان است: «پس آشکار بود که با همان پشتکار که اليوت تمپلتون با بزرگان همنشيني ميکرده، او نيز در مطالعات خود با نويسندگان بزرگ مونس بوده است.» بنابراين در «لبه تيغ» آنگلوساکسونها درباره پاريس و فرانسه، ۳ نوع ديدگاه دارند؛ ديدگاهي که موام دارد، ديدگاهي که لاري دارد و ديدگاهي که اليوت، ايزابل و گري دارند و مربوط به زندگي غربي و سرمايهداري است.
يکي از شخصيتهاي فرعي قصه «لبه تيغ»، ژوزف خدمتکار اليوت است. ژوزف يکفرانسوي است و وقتي در فرازهاي مربوط به مرگ اليوت، صحبت آوردن کشيش بر بالين او مطرح است، خود را اينگونه به موام معرفي ميکند که يکروشنفکر است و تمام اديان را وسيله موذيانهاي ميداند که کشيشها با آن، بر مردم حکمروايي ميکنند. (صفحه ۲۹۴) موام هم درباره اين ديد و تظاهر به روشنفکري فرانسوي، کنايه جالبي دارد که جا دارد به آن توجه کنيم: «بيشتر فرانسويان، هرچند به گاه زندگي، خدا و مذهب خود را به طنز ميگيرند، چون مرگ نزديک شد، با ايماني که جزئي از وجودشان است، آشتي ميکنند.» (صفحه ۲۹۵) او کنايهاش را با روايتِ رفتار ژوزف، وقتي که اسقف اعظم براي شنيدن آخرين اعتراف اليوت به خانه ميآيد، کامل ميکند؛ اينکه ژوزف با ديدن اسقف، روي سينه خود صليب ترسيم ميکند و انگشتر اسقف را ميبوسد. بعد هم ميگويد اين کارها را بهخاطر همسرش انجام داده است. اين ميان، موام براي عقايد و اعتقادات ديني خود هم جايي را در نظر گرفته و نوشته است: «من هرچند خود کاتوليک نيستم، نميدانم چرا هرگاه در مراسم عشاي رباني شرکت ميکنم، ترسي آميخته به احترام بر وجودم حکمفرما ميشود.» (صفحه ۲۹۸) به اين ترتيب موام در اين کتاب، باور کاتوليکي تهنشينشده خود را در تقابل با تظاهر فرانسويها به روشنفکري و ضديت با دين قرار داده است.
۲-۲ آنگولاساکسونها؛ انگليس و آمريکا
«بيشتر آمريکايياني که سالها از کشور خود به دور بودهاند، امريکا را کشوري پرخطر و اسرارآميز ميدانند که در آن، مسافر اروپايي مشکل ميتواند بيياروياور خود را به جايي برساند.» اين، يکي از جملات ابتدايي داستان «لبه تيغ» در صفحه ۱۷ اين کتاب است.
برههاي که موام، سالهاي ابتدايي قصه «لبه تيغ» را در آن ساخته، مربوط به سالهاي پس از جنگ جهاني اول است؛ زماني که آمريکا بهسرعت در حال رشد و توسعه بود و ناگهان به رکود اقتصادي بزرگ خود برخورد که از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ طول کشيد. موام در اين کتاب؛ هم برهه پيش از رکود بزرگ را تصوير کرده که در آن آمريکا بهشدت يکبهشت رويايي تصوير ميشد؛ هم پس از رکود بزرگ را که آن تصوير آرماني تا حد زيادي خدشهدار شد. اما همانطور که ميدانيم، پس از جنگ جهاني دوم، آمريکا دوباره به همانمسير رشد و توسعه برگشت و بهدليل دور بودن از معرکه جنگ اروپا، باشتاب زيادي از رقبا پيشي گرفت. بههرحال موام در روايت مقطع ابتدايي قصه «لبه تيغ» ميگويد «از روز روشنتر بود که آمريکا در کار وارد شدن به دورهاي جديد است. بنابراين (اليوت) نظرش اين بود که حتي اگر لاري از هيچ هم آغاز کند، چون به چهل سالگي برسد، براي خود ميليونها دلار ثروت خواهد داشت.» (صفحه ۴۷) يا مثلاً شخصيت ايزابل در صفحه ۹۰، هنگام جر و بحث با لاري که به پايان نامزديشان ميانجامد، ميگويد: «تو چطور دلت ميآيد درست وقتي که ملت ما دارد هيجانانگيزترين ماجرايي را که دنيا به خود ديده، به تجربه ميگذراند، اينجا (پاريس) در اين گوشه بنشيني؟ اروپا ديگر به آخر کار خود رسيده.» در تقابل شخصيتهاي ايزابل و لاري، لاري درگير جستجوي معنا و ايزابل درگير روياي آمريکايي است که در بحث با لاري ميگويد: «ما تا سال ۱۹۳۰ ثروتمندترين و بزرگترين ملت دنيا خواهيم شد.» (صفحه ۵۹) يکي از کنايههاي غيرمستقيم موام در اين کتاب به علاقهمندان دنياي سرمايهداري، همين پيشبيني اشتباه ايزابل است. چون رکود بزرگ آمريکا سال ۱۹۲۹ رخ داد و آن ثروتمندترين کشور دنيا به زعم ايزابل، به سال ۱۹۳۰ نرسيد.
اليوت همانطور که مخاطب در فرازهاي مربوط به مرگ و وصيتاش ميبيند، نيمنگاهي هم به آخرت دارد. او که همه زندگي خود را در مهمانيهاي اشراف و بين دلالان تابلوهاي نقاشي گذرانده، خود را يککاتوليک متعصب ميداند و با کليسا روابط حسنهاي دارد. اين شخصيت معتقد است همانطور که در دنيا اختلاف طبقاتي وجود دارد، در آخرت هم آدمها با اختلاف طبقاتي زندگي خواهند کرد در بحث جايگاه آمريکا در رمان «لبه تيغ»؛ بهجز اليوت تمپلتون، که شيفته روشنفکري و آوانگاردي فرانسويهاست، مثلثي با سهضلع لاري، ايزابل و گري وجود دارد. يا شايد بهتر باشد بگوييم دو جبهه وجود دارد در يکسوي آن لاري ايستاده و در سوي ديگرش ايزابل و گري. لاري که مرگ دوست خلبانش را در جنگ جهاني اول ديده، پول را بيارزش ميبيند و به قول خودش ميخواهد ول بگردد تا بفهمد زندگي چيست و چهمعنايي دارد. بنابراين زندگي عادي بقيه آمريکاييها پيش چشمش مسخره است. در جايگاه عکس او، ايزابل و گري قرار دارند که دنبال پول و رفاه بيشتر هستند. اما اليوت را هم ميتوان از جايي، در جبهه ايزابل و گري ديد. او که مخالف عروسي لاري و ايزابل بوده، در صفحه ۱۵۰، پس از عروسي خواهرزادهاش ايزابل با گري، به موام ميگويد: «منابع ثروت آمريکا بيپايان است. اين وضع که ميبيني، رونق غيرعادي بازار نيست، رشد طبيعي يک کشور بزرگ است.» و در صفحه بعد اضافه ميکند «از حالا ميدانم که روزي تاجوران اروپا هم به خواستگاري شاهزادگان دلار ما خواهند آمد.» ديگرشخصيتي که در اين داستان، مشابه اليوت ميانديشد، هنري ماتورين (پدر سرمايهدار گري) است که ثروت خود را مثل خيلي ديگر از آمريکاييهاي آن زمان، از راه دلالي به دست آورده است. از نظر اليوت و هنري ماتورين منابع ثروت آمريکا بيپايان بوده و هيچچيز نميتوانسته از پيشرفت اقتصادي آمريکا پيشگيري کند. اليوت از نظر اصل و نسب خود را منتسب به يکي از امضاکنندگان اعلاميه آزادي آمريکا ميداند و در فرازي از داستان، بهدليل عدم درنظرگرفتن اين مساله و جهودخواندهشدنش توسط ديگران، خشمگين ميشود. اين فراز در صفحه ۱۵۳ آمده است: «اليوت گوشهاي خود را تيز کرد و نگاهي زهراگين به صاحبخانه انداخت. حدس زدم تابلو اورا خريده است و از اينکه وي را جهود پير خواندهاند، سخت برآشفته. هرگز کسي او را که نواده يکي از امضاکنندگان اعلاميه آزادي بود، چنان حقير نشمرده بود.» بههرحال اين هم تعصبي است که اليوتِ عاشق فرانسه، نسبت به کشور پيشروي خود دارد.
اليوت آنطور که نويسنده داستان طراحي کرده، از جمله سرمايهداراني است که از سقوط بازار نيويورک و رکود بزرگ آمريکا نجات پيدا کردند. چون دوستانش در واتيکان او را از پيش باخبر کرده و او هم با علم به اينکه بازار نيويورک چندي ديگر از هم خواهد پاشيد، همه سهام خود را ميفروشد. اليوت از اين منظر، شخصيت جالبي است؛ يک آمريکاييِ عاشق سرمايهداري که به اصطلاح معروف، هم خدا را ميخواهد هم خرما را. در نتيجه براي اداي دين خود به واتيکان و کليسا، کليساي کوچکي در اروپا ميسازد. موام اين مساله را با کنايه و اينچنين بيان کرده است: «به کمک کليسا توانسته بود خود را از خسران بياندازه نجات دهد و آن زمان با بناي اين کليساي کوچک ميخواست به نيرويي بالاتر از خود، حقالعملي بدهد.» (صفحه ۱۶۶) بنابراين اليوت همانطور که مخاطب در فرازهاي مربوط به مرگ و وصيتاش ميبيند، نيمنگاهي هم به آخرت دارد. او که همه زندگي خود را در مهمانيهاي اشراف و بين دلالان تابلوهاي نقاشي گذرانده، خود را يککاتوليک متعصب ميداند و با کليسا روابط حسنهاي دارد. اين شخصيت معتقد است همانطور که در دنيا اختلاف طبقاتي وجود دارد، در آخرت هم آدمها با اختلاف طبقاتي زندگي خواهند کرد. بنابراين ميگويد همانطور که در عمرش با بهترين جوامع اروپا زندگي کرده، در بهشت هم با بهترين جوامع بشري دمساز خواهد بود. موام، فصل مرگ اليوت را با جزئيات توصيف کرده و وقتي اين شخصيت قصه در صفحه ۳۰۱ ميميرد، قضاوت خود را دربارهاش بيان ميکند: «زندگاني احمقانه و بينتيجه او را از برابر ديده خيال گذراندم و دلم گرفت. ديگر از آن مهمانيدادنها و با شاهزادگان و بزرگان نشستنها چه سود؟ اينان ديگر همه او را از ياد برده بودند.» بخش پنجم رمان «لبه تيغ» با مرگ اليوت بهعنوان يکي از شخصيتهاي اصلي به پايان ميرسد. بههرحال، او پس از شکست بورس آمريکا، اين کشور را «کشور عجايب» ميخواند.
در بخش پنجم رمان، اليوت پس از شروع دوران رکود بزرگ، از مرگ اجتماع آمريکا صحبت ميکند و ميگويد «روزگاري اميدوار بودم امريکا براي خود طبقه اشرافي درست کند و جاي اروپا را بگيرد، اما رکود فعلي مجال اين کار را نميدهد.» (صفحه ۲۵۶) موام در مقام راوي، لابهلاي توصيف شرايط آن روز آمريکا به يکواقعيت تاملبرانگيز هم اشاره ميکند؛ اينکه در آن زمان، يهوديان مجللترين ضيافتها را ميدادند. و موام احتمالاً با قصد کنايه و نيشزدن از لفظ «نژاد برتر» براي اشاره به آنها استفاده کرده است. فصل هفتم از بخش پنجم، بهمرور، بهسمت افول جسماني اليوت ميرود. اين شخصيت در سنين بالا و نزديک به مرگ، آرزو ميکند ايکاش هيچوقت آمريکا را ترک نميکرد و از بيوفايي جامعه اشراف اروپايي که دورش را در زمان سلامتي و شهرت گرفته بودند، افسوس ميخورد: «وقتي ميتوانستم برايشان مهماني بدهم، همه دور و برم را ميگرفتند، اما حالا که پير و مريض شدهام، به دردشان نميخورم.» (صفحه ۲۸۸)
اما اگر کمي از شخصيت اليوت فاصله بگيريم و دوباره به ديگر شخصيتهاي آمريکايي رمان «لبه تيغ» بپردازيم، ميتوان به اين مساله توجه کرد که ايزابل يکسال پس از پسخواندن نامزدياش از لاري، به عقد گري در ميآيد و موام در توصيف خانه آنها در آمريکا، کنايهاي از جنس تفاوتهاي فرهنگي دارد. اين کنايه مربوط به کتابخانه درون منزل ايزابل و گري است؛ کتابخانهاي که بهقول راوي، از يکي از قصرهاي زيباي مونيخ الهام گرفته و بينقص بود. اما کنايه مورد اشاره از اين قرار است: «اينکتابخانه تنها يک عيب کوچک داشت و آن اينکه در آن براي کتاب جايي ساخته نشده بود.» (صفحه ۱۴۹)
اما نابودي اجتماع انگلستانِ آن دوره را ميتوان در برخي اشارات شخصيتهاي رمان مشاهده کرد؛ مثلاً آنجا که خانم برادلي (خواهر اليوت و مادر ايزابل) به انگلستان کنايه ميزند: «خانم برادلي لبخندي زد و گفت: حتماً مايه راحتي خاطر توست که الان در کشوري زندگي ميکنيم که براي روابط جنسي غيرمشروع همه نوع تسهيلي فراهم است و انسان تنها در امر ازدواج است که با مشکلات بيشمار روبرو ميشود.» از ميانرفتن جامعه انگليس هم، يکي از مسائل مربوط به فرهنگ آنگولاساکسون است که در رمان «لبه تيغ» به آن پرداخته شده است. در پايان فصل سوم از بخش سوم کتاب که بهقول راوي، در آن مقطع ۳۰ سال از آشنايياش با اليوت ميگذرد، اليوت معتقد است اجتماع انگليس بهکلي از ميان رفته و دور، دور آمريکاست. اليوت آن زمان، فرانسه را نيز چندان بهتر از انگلستان نميبيند چون معتقد است «اين، آن پاريسي که وي سيسال پيش بهعنوان خانه معنوي خود برگزيده بود، نبود. اين آن پاريسي نبود که آمريکاييان پس از مرگ بدان ميرفتند.» (صفحه ۱۵۵) اما نابودي اجتماع انگلستانِ آن دوره را ميتوان در برخي اشارات شخصيتهاي رمان مشاهده کرد؛ مثلاً آنجا که خانم برادلي (خواهر اليوت و مادر ايزابل) به انگلستان کنايه ميزند: «خانم برادلي لبخندي زد و گفت: حتماً مايه راحتي خاطر توست که الان در کشوري زندگي ميکنيم که براي روابط جنسي غيرمشروع همه نوع تسهيلي فراهم است و انسان تنها در امر ازدواج است که با مشکلات بيشمار روبرو ميشود.» (صفحه ۱۰۵ به ۱۰۶) در فرازي از کتاب هست که ايزابل و موام مشغول گفتگو هستند و ايزابل ميگويد «در پاريس آدم اگر آرايش نکند، مثل اينکه لخت است.» (صفحه ۱۲۰) موام در بخشي از روايتش از اين گفتگو، شروع به توصيف اسباب و اثاثيه اتاق کرده و مخاطب را به داستانهاي چارلز ديکنز و انگلستان کثيف داستانهاي او ارجاع ميدهد: «اثانيه سنگين و قهوهاي رنگ، مبلهاي چرمين و کهنه و هواي غمناک آنکه بوي پوسيدگي داشت، انسان را به ياد يکي از اتاقهايي که در داستانهاي ديکنز آمده، ميانداخت.» (صفحه ۱۱۹)
موام در فرازي از صفحات ابتدايي کتاب، جايي که به رابطه احساسي و عاطفي بين گري و پدرش هنري ماتورين غبطه ميخورد، خطاب به اليوت ميگويد: «متاسفانه در انگلستان آدم کمتر اينطور احساسات را ميبيند.» (صفحه ۴۷) همانطور که گفتيم، يکي از شخصيتهاي فرعي داستان، سوزانِ فرانسوي است که لاريِ آمريکايي در حق او جوانمردي بسيار کرده و زندگياش را از فقر و انحراف نجات داده است. سوزان در فصل نه از بخش چهار، با تاثير از رفتاري که از لاري ديده، خطاب به موام ميگويد: «شما آنگلوساکسونها مخلوقات عجيبي هستيد. در عين آنکه خيلي احساساتي ميشويد، خيلي دلسخت هم هستيد.» (صفحه ۲۳۳) سوزان در پايان سخنانش به موام ميگويد: «بشر به کساني که عمل نيک را فقط به خاطر خدايي که به او اعتقاد ندارند انجام ميدهند، عادت نکرده.» (صفحه ۲۳۵) که اين حرف به باور و اعتقادات لاري و خداجويي او ارتباط دارد و در بخش مربوط به شخصيت لاري آن را بررسي خواهيم کرد.
و يکي ديگر از شخصيتهاي فرعي قصه «لبه تيغ»، سوفي مکدونالد آمريکايي است که وقتي پايش به داستان باز ميشود، موام مشغول بحث با گري، ايزابل و لاري درباره اين شخصيت است و اين ميان، اشارهاي به انگليس و آمريکا ميشود: «چرخ، گردش خودش را تمام کرده. روزگاري بود که بدکاران را از مملکت ما به آمريکا تبعيد ميکردند. حالا آنها را از کشور شما به اروپا ميفرستند.» (صفحه ۲۴۹ به ۲۵۰)
با اشاراتي که به زندگي سرمايهداري و اشرافيگري غربي شد، بد نيست به يکي از شخصيتهاي فرعيتر قصه هم اشاره کنيم که از نظر اولويت، نسبت به سوزان و سوفي که در جايگاه دوم قرار دارند، اهميت کمتري دارد و در دايره سوم ايستاده است. اين شخصيت خانم کيت، منشي يکي از اشرافزادگان و شاهزادگاني است که از در روزهاي پاياني عمر اليوت، از او براي مهماني خود دعوت نکرده است. وقتي موام مساله را با اين منشي مطرح کرده و از او ميپرسد که قصد دارد در مهماني اشراف چهلباسي به تن کند، زن پاسخ جالب توجهي ميدهد که بيانگر ديدگاه گروهي ديگر از مردم اروپا در آن برهه زماني (دهههاي ابتدايي قرن بيستم) است: «آقاي محترم، من دختر يک کشيش هستم و اينگونه حماقتها را به بزرگزادگان وا ميگذارم.» (صفحه ۲۹۲) جالب است که اين زن مجرد و ميانسال که دختر يک کشيش است، مهمانيهاي اشراف را حماقت خوانده و انجام اين حماقت را هم به همانطبقه اشراف و ثروتمندان واگذار ميکند.

* ۳- شخصيت لاري؛ در جستجوي معنا و در پي آرامش
ويژگي بارزي که لاري را از ديگر شخصيتهاي «لبه تيغ» متمايز ميکند، تمناي او براي تفکر و کشف حقيقت است. در ادامه مطلب به اين مساله بيشتر خواهيم پرداخت، اما در قدم ابتدايي بررسي اين شخصيت، بايد بگوييم لاري جواني جذاب و دوستداشتني است که پس از پايان جنگ جهاني اول، وقتي به آمريکا برميگردد ديگر آن لاري سابق نيست و نسبت به مناسبات زندگي در جامعه سرمايهداري آمريکا، بيتوجهي نشان ميدهد. شخصيت درويشوار او براي رسيدن به پاسخِ پرسشهايش، در پاريس روزي ۸ تا ۱۰ ساعت کتاب ميخواند و پس از يکسال زندگي با اين روال که در ابتدا، باعث بههمخوردن نامزدياش با ايزابل ميشود، راهي سفر و در واقع همان سير آفاقي و انفسياش ميشود. او در دوران مطالعاتش در پاريس، سراغ اسپينوزا ميرود و سوالات مهمي هم که در آن برهه براي درک معناي زندگي دارد، به اين ترتيباند: آيا خدايي هست يا نيست؟ چرا بدي وجود دارد؟ آيا در تن، روحي نيستيناپذير هست يا وقتي مرگ سر برسد انسان به آخر کار خود ميرسد؟
لاري معتقد است آدم بدون اينکه به مغازه شانل در پاريس برود، ميتواند لباسهاي قشنگ بپوشد و مردم حسابي، اغلب همانهايي هستند که پول زيادي براي خرج ندارند. بنابراين ميتوان از نظر لاري و آن خانم کيت (منشي ميانسالي که نامش را برديم) اين مساله را بيان کرد که براي قشنگلباسپوشيدن و آدمحسابيبودن، رفتن به مغازههاي گرانقيمت و برندِ پاريسي يا لندني شرط نيست. و اين، هماننقطهنظري است که مقابل ديدگاه ايزابل، گري و اليوت به زندگي وجود دارد لاري در ابتداي راه جدايياش از ايزابل، به او ميگويد: «تو نميتواني حس کني من با همان شهوت و شوري ميخواهم چيزي ياد بگيرم که مثلاً گري ميخواهد پول در بياورد.» (صفحه ۹۰) او خلاف باورهاي افرادي مثل ايزابل، اليوت و گري، معتقد است آدم بدون اينکه به مغازه شانل در پاريس برود، ميتواند لباسهاي قشنگ بپوشد و مردم حسابي، اغلب همانهايي هستند که پول زيادي براي خرج ندارند. بنابراين ميتوان از نظر لاري و آن خانم کيت (منشي ميانسالي که نامش را برديم) اين مساله را بيان کرد که براي قشنگلباسپوشيدن و آدمحسابيبودن، رفتن به مغازههاي گرانقيمت و برندِ پاريسي يا لندني شرط نيست. و اين، هماننقطهنظري است که مقابل ديدگاه ايزابل، گري و اليوت به زندگي وجود دارد. همانطور که مخاطب داستان «لبه تيغ» ميبيند، ايزابل چون در پي يک زندگي غربي و روياي آمريکايي است، مسير خود را از لاري جدا ميکند که از ظواهر بريده و در پي امور باطني است. او پس از خواندن يکي از کتابهاي دکارت، به ايزابل ميگويد کاش ميتوانست بفهمد زندگي موردنظرش (لاري)، بارها از آنچه ايزابل قدرت ادراکش را دارد، پرتر و بامعنيتر است. چون آن فضاي بيپاياني که او دنبال آن است، انسان را مست ميکند. لاري، مقابل اصرار ايزابل براي خو کردن به زندگي سرمايهداري و مصرفگرايي غربي، ميگويد اگر از راهي که در پيش گرفته [يعني مطالعه و همان سير آفاق و انفسي] برگردد، روح خود را لو داده است. پس با اين جمله هم ميتوان دريافت که براي لاري، روح است که در الويت قرار دارد. ايزابل هم که طبق استانداردها و عرفهاي معمول جامعه سرمايهداري بزرگ شده، از اينکه صحنه جدايياش از لاري و پايان نامزديشان چندان پرشور نبوده، دلگير ميشود؛ نه از نفس جدايي و بريدن از يار محبوباش. بنابراين ميتوان اين گمان را درباره ساخت شخصيت ايزابل داشت که موام خواسته او را شخصيتي با چارچوبها و پيشفرضهاي از پيشساخته در جامعه سرمايهداري نشان بدهد؛ دختر جواني که با الگوهاي مصرفگرايي بار آمده و توانايي آزاد و رها انديشيدن درباره زندگي را ندارد و هنگام ختم نامزدي با پسر موردعلاقهاش، آنچه غمگيناش ميکند پرشَر و شورنبودن اين جدايي است.
در ادامه همينبحث، راوي داستانْ يعني سامرست موام، در صفحه ۱۰۱ شور و شوق ايزابل براي شنيدن حرفهاي مُهملِ اشراف و غيبتهايشان پشت سر ديگر ثروتمندان را نشان ميدهد؛ رفتاري که از نظر ايزابل، معناي زندگي متمدن و اصل زندگي است. همانطور که موام گفته، او اين فرازهاي داستان را با استفاده از تخيل خود نوشته و اين، يعني در پي القاي تصوير مذکور از شخصيت ايزابل و ديگر اشراف غربي بوده است. چندصفحه بعدتر در صفحه ۱۱۱ هم ميگويد: «و آنگاه (ايزابل) داستان گفتوگويش را با لاري، همانگونه که من از پيش تا آنجا که ميتوانستم براي خواننده خود بيان کردهام، بازگفت.»
با برگشت به بحث شخصيت لاري، او در ادامه راه سلوک خود، با «رويزبروک» عارف فنلاندي قرن چهاردهم آشنا شده و نوشتههايش را مطالعه ميکند. در همينفرازهاي قصه يعني تقريباً در جايي که يکچهارم داستان را پشت سر گذاشتهايم، موام در جايگاه راوي و ناظر اتفاقات، به اين نتيجه ميرسد که لاري به اين باور رسيده که زندگي زودگذر است و «بايد براي غمها و عصيانهاي اين دنيا، جبراني وجود داشته باشد.» (صفحه ۱۱۵) بخش سوم رمان، شرح مسافرتهاي لاري است که در آن، با «کاستي» کارگر لهستانيِ معدن آشنا ميشود. لاري پس از جدايي از ايزابل، يکسال در پاريس مطالعه و تحقيق ميکند و سپس راهي سفر به شمال فرانسه در نزديکي مرز بلژيک ميشود تا در معدن زغالسنگ کار کند. او با کاستي در معدن آشنا ميشود؛ مردي که عليرغم ظاهر زمخت و خشناش با او از عرفان صحبت ميکند. لاري در اين مقطع و تا پيش از آشنايي با لاري، چيزي جز مقالهاي از مترلينگ درباره رويزبروک نخوانده اما کاستي، افقهاي ديگري از عرفان را پيش رويش ترسيم ميکند و از پلوتينوس، دنيس آريوپاژ و مايستراکهارت سخن ميگويد. بد نيست به اين نکته اشاره کنيم که شخصيتي که سامرست موام از لاريِ در سفر ساخته، مخاطب را ياد شخصيت داستاني درويشمسلک ديگري مياندازد؛ زورباي يوناني.
لاري پس از کار در معدن، همراه با راستي، راهي آلمان ميشود و پس از پيادهروي زياد، وارد خاک آلمان ميشود. ديدن رياضتي که راستي با کار معدن به جسم خود ميدهد و ريشههايي از خداطلبي در وجودش، باعث ميشود لاري بخشي از عرفان و معناجويي خود را در وجود اين کارگر لهستاني جستجو کند. بنابراين در بخشي از سفرهاي لاري، ميتوان راستي را مراد و مرشد يا بهتر بگوييم راهنماي موقت او دانست. توجه داريم که در اين داستان، لاري در مقاطع مختلف، مرشدهاي مختلفي به خود ميبيند که راستي يکي از آنهاست. در مزرعه آلماني، موام با ذکر علاقه زن و عروس مردِ مزرعهدار به لاري، ارجاعي هم به داستان حضرت يوسف (ع) و زليخا ميدهد که لاري هنگام تعريفش براي او (موام = راوي قصه) از آن با عنوان «مخصمه يوسف» ياد ميکند.
يکي از فرازهايي که راوي داستان خواسته چرخش چرخ روزگار و برحقبودن ديدگاه لاري درباره زندگي را (نسبت به ايزابل و همفکرانش) نشان بدهد، در بخش چهارم است؛ جايي که موام با ايزابل گفتگو ميکند و زن جوان برايش روايت ميکند که پس از سقوط بورس نيويورک، او و شوهرش گري با کمک اليوت در پاريس زندگي ميکنند و زندگيشان از طريق درآمد ماهانه ايزابل که ۳ هزار دلار است، تامين ميشود؛ همانمبلغي که لاري پيش از جدايي به ايزابل گفته بود ميتوانند پس از ازدواج با آن، سر کنند. رسيدن ايزابل به اين نقطه که اکنون دارد با همانميزان پولي که لاري گفته بود، زندگي ميکند، از نظر او مسخره است اما اين شخصيت آنطور که راوي ترسيمش کرده، ديده عبرتبين ندارد و پس از اين وضعيت، دوباره در پي زندگي ماديگرايانه برآمده و البته بهدستش ميآورد. موام در همانزمان، عکسِ رفتار ايزابل [در همينبخش که ۱۰ سال پس از جدايي و پايان نامزدي لاري و ايزابل است]، را از لاري در پاريس ميبيند؛ و با وجود سرووضع ژوليده و ژندهپوش او (که از همان سفرهاي آفاقي و انفسي برگشته) در رفتار لاري چيزي جز استغنا و رضايت نميبيند. در اين بخش، شخصيتهاي اصلي قصه، پس از ۱۰ سال دوباره گرد هم ميآيند و راوي گري را ۱۰ سال پيرتر از سن واقعي خود و لاري را ۱۰ سال جوانتر از سناش ميبيند. اين هم کنايهاي درباره شادابي دروني لاري و پژمردگي گري بهخاطر پرداختن به امور دنيايي و اقتصادي است. در همينبخش همچنين مشخص ميشود لاري تبديل به يک عارف شده و عکسِ ديگرشخصيتهاي قصه از خوردن مشروبات الکلي که يکي از اصول رايج دورهميهاي فرهنگ غربي است، پرهيز دارد. او در پاسخ به سوال اطرفيان درباره چرايي ننوشيدن الکل، با همانرندي و هوشياري که راوي براي اين شخصيت ساخته، ميگويد: «بعد از اينهمه سال در مشرق بودن، نميداني چه لذتي دارد که آدم اب بخورد و خيالش راحت باشد که از آن مريض نخواهد شد.» (صفحه ۱۹۳)
در همينبخش همچنين مشخص ميشود لاري تبديل به يک عارف شده و عکسِ ديگرشخصيتهاي قصه از خوردن مشروبات الکلي که يکي از اصول رايج دورهميهاي فرهنگ غربي است، پرهيز دارد. او در پاسخ به سوال اطرفيان درباره چرايي ننوشيدن الکل، با همانرندي و هوشياري که راوي براي اين شخصيت ساخته، ميگويد: «بعد از اينهمه سال در مشرق بودن، نميداني چه لذتي دارد که آدم اب بخورد و خيالش راحت باشد که از آن مريض نخواهد شد.» پس از فرانسه و آلمان، و کار در معدن و مزرعه، لاري وارد يک صومعه مسيحي ميشود. اين مساله البته در بخشها و فصول پاياني رمان برملا ميشود اما اگر بخواهيم بهترتيب زماني اتفاقات پيش برويم، او پس از مزرعه آلماني، وارد صومعه ميشود و چون پاسخ سوالات بعدي خود را پيدا نميکند، راهي شرق و هند ميشود. اما همانطور که گفته شد، اين بازه زماني که اتفاقات مربوط به آن از نظر زماني، در ميانههاي قصه رخ داده، در يکچهارم پاياني کتاب، پيش روي مخاطب قرار ميگيرد. گفتيم که ويژگي متمايزکننده لاري از ديگر شخصيتهاي «لبه تيغ» تلاش او براي تفکر و کشف حقيقت است. نويسنده کتاب در فرازي از بخش چهارم کتاب که لاري دارد سير و سلوک خود را براي موام تعريف ميکند، حرف مهمي را از دهان اين شخصيت مطرح ميکند: اينکه فکر کردن، کار دشواري است. لاري تعريف ميکند: «کتاب ميخواندم. راه ميرفتم. قايق سوار ميشدم و روي مرداب ميگشتم. فکر ميکردم. فکر کردن کار دشواري است. آدم دوسهساعت که غور کرد، آنقدر خسته ميشود که گويي هزار کيلومتر اتومبيل رانده است. بعد از آن، آدم فقط دلش ميخواهد استراحت کند.» (صفحه ۱۹۶) همينتفکر و پذيرش سختي آن و در عوض ورود به درياي انديشه در کائنات است که باعث ميشود لاري ويژگي متمايزکننده ديگري نسبت به شخصيتهاي قصه داشته باشد؛ چيزي که او دارد و آنها ندارند: آرامش.
در فصل دوم از بخش پنجم کتاب، جايي که قصه زندگي غمگين سوفي تعريف ميشود، موام اين مساله را که لاري هيچکس را در دنيا نداشت، بهعنوان کشف و باور راوي قصه پيش روي مخاطب ميگذارد: «لاري در دنيا هيچکس را نداشت» و «در جهان از لاري تنهاتر کسي نبود» (هر دو در صفحه ۲۵۳) در فصل چهارم از بخش پنجم مساله ازدواج لاري با سوفي مطرح ميشود که باعث شعلهور شدن آتش حسادت در ايزابل ميشود. پاسخي که راوي براي تحليل خشم ايزابل (براي ازدواج با سوفي) دارد، اينگونه است: «من فکر ميکنم لاري در جستوجوي فلسفه يا مذهبي بوده که هم دلش را راضي کند و هم عقلش را.» (صفحه ۲۶۶) و در همينصفحه سوالي را از ايزابل ميپرسد که مفهوم اصلي رمان «لبه تيغ» را بهطور مستتر در خود دارد: «آيا در دنيا چيزي عمليتر و مفيدتر از اين هست که آدم راه درست زندگي کردن را ياد بگيرد؟»
مساله تمايل لاري براي ازدواج با سوفي و اينکه در پايان داستان به راوي ميگويد تنها زني که ميتوانست با او ازدواج کند، سوفي بوده، ازجمله مطالب جالبي است که موام بهعنوان گره در داستانش قرار داده تا در فرازهاي بعدي گرهگشايي شود. سوفي همانطور که گفتيم، زن دائمالخمر و بيبندوباري است که بهخاطر مرگ شوهرش، به افسردگي و سپس فساد دچار شده است. اما لاري که روزگاري، نوجواني و شاعر بودن اين دختر را ديده، تمايل دارد از بين زنان داستان، تنها با او ازدواج کند؛ احتمالاً به اين دليل که گوهر وجودي او را پاک و شبيه هماندخترِ شاعرپيشه دوران نوجواني ميبيند. اما سوفي از ازدواج سر باز ميزند و از زماني به بعد مفقود ميشود. کمي بعدتر هم که براي راوي داستان، علت مفقودشدن و انصرافش از ازدواج با لاري را اعتراف ميکند، چنينجملهاي دارد: «ديدم نميتوانم، در برابر مسيحياي مثل او، نقش مري ماگدالن را بازي کنم.» (صفحه ۲۷۸) او همچنين ميگويد «اگر ايزابل همان وقت سر رسيده بود، من الان زن لاري بودم.» (صفحه ۲۸۰) ماجراي اينسرِوقترسيدن هم از اين قرار است که ايزابل، با نقشهاي از پيشطراحيشده که تشريحش از حوصله اين مطلب خارج است، در ملاقات با سوفي تاخير مياندازد تا او از بطري الکلي که برايش تدارک ديده بود، بنوشد و دوباره به دام اعتياد بيافتد و دستش از لاري کوتاه شود. در مجموع، سوفي بهعنوان تنها زني که شخصيت لاري در داستان «لبه تيغ» ميل دارد با او تشکيل زندگي دهد، چنين ديدگاهي نسبت به زندگي دارد: «زندگي روي هم رفته جهنم است، اما اگر آدم تاآنجايي که ميتواند، از آن لذت نبرد، خيلي احمق است.» (صفحه ۲۸۲) که طبيعتاً ديدگاهي در تقابل و مخالفت کامل با ديدگاه لاري نسبت به زندگي است.
سامرست موام با استفاده از فرهنگ شرق، مفهومي را در داستان «لبه تيغ» مطرح کرده که سالها بعد در فيلم سينمايي «Inception» بهکارگرداني کريستوفر نولان ديديم؛ کاشتن فکر در ذهن کسي. جالب است که او، اين کار را با استفاده از مباني و آموزههاي روانشناسي که ريشهاي غربي دارد انجام نداده و از مکتبهاي شرقي عرفان استفاده کرده است. به اين ترتيب که در فصل سوم از بخش ششم کتاب، لاري به گري که دچار افکار پريشان و سردردهاي ناشي از ورشکستگي است، کمک ميکند و فکر خوبشدن را در ذهنش ميکارد. به راوي داستان هم ميگويد که اين، کاري است که از اساتيد مذهب هندو آموخته است. يکي از حرفهاي مهم کتاب هم که موام خواسته از دهان شخصيت لاري بيان شوند، در همينفرازي است که چگونگي اين کار يعني کاشتن فکر خوب را در ذهن گري توضيح ميدهد: «عده زيادي از مردم از مرگ و حتي از زندگي هم ميترسند و اينها بيشتر، مردمي هستند که در عين سلامتي و راحتي و به ظاهر، بي نگراني خاطر زندگي ميکنند و با وجود اين، هر لحظه، ترس، جانشان را شکنجه ميکند.» (صفحه ۳۱۱) از اينجا به بعدِ داستان، متفکران و انسانهايي چون اسپينوزا، افلاطون، دکارت و مفاهيمي مثل پروتستانبودن، آگنوستيکبودن، باپتيستبودن، اعتقاد داشتن به خدا و … مطرح ميشوند و بناست لاري ماجراي سفرش به شرق را تعريف کند. به بيان ساده، لاري مرموز که تا اين جاي کتاب، با جملات کوتاه يا اشارات معنيدار، منظور موردنظرش را به مخاطب ميرسانْد، از اينجا به بعد زبان باز کرده و با شرح و تفصيل، قصهاش را ميگويد. به اين ترتيب به سامرست موام که راوي اين قصه باشد، گزارش ميدهد که پس از مرگ خلبان همرزمش در جنگ جهاني اول، وقتي به آمريکا برگشت، همه شغلهايي را که به او پيشنهاد ميشد رد ميکرد؛ چون بهنظرش پوچ و بيارزش ميآمدند و او مدام خود را با اين سوال روبرو ميديده که زندگي براي چيست؟ لاري ميگويد تا پيش از آن اتفاق و برگشت به آمريکا، هيچوقت درباره خدا فکر نکرده بوده است. صحبتهاي لاري، مجالي هستند تا موام هم ديدگاه دنيايي و فيزيکي خود را درباره مرگ بيان کند؛ اينکه زماني دانشجوي پزشکي بوده و مردههاي زيادي را به چشم ديده است. به گفته موام «در مرده وقاري نيست. هر جسد لعبتکي است که نمايشگر هستياش به دور انداخته است.» (صفحه ۳۱۷)
در همينزمينه و مساله دينخواهي، لاري جمله جالبي به موام ميگويد که از اين قرار است: «من بايد در قرون وسطي به دنيا ميآمدم که دين خود به خود در هرکس بود.» (صفحه ۳۲۰) پس بهعبارتي از ديد شخصيت لاري، قرون وسطي، دوران دينخواهي غرب و عصر روشنگري و دوران مدرن، عصر دينگريزي غرب است پيش از سفر به شرق، يکي از نصايح و موعظههايي که کشيش و استاد انشاي صومعه مسيحي به لاري ميکند، شبيه به يکي از آموزههاي امام علي (ع) است که اگر صبور نيستي، براي رسيدن به صبوري، خود را صبور جلوه بده. نصيحت کشيش هم اين است که «پيشوايان عاقل مذهبي ما گفتهاند که اگر آدم وانمود به ايمان بکند، ايمان به او ارزاني خواهد شد.» (صفحه ۳۱۸) لاري اين کشيش و استاد خود را مردي روشنفکر ميداند که جهنم از نظرش، محروميت از حضور خداوند است. توصيفات و فضاسازي موام از صومعه مسيحي و عبادات آن هم جالب است. در اين خانقاه مسيحي که در آلزاس قرار داشته، هر وعده نماز صبح، ساعت ۴ خوانده ميشده است. در همينزمينه و مساله دينخواهي، لاري جمله جالبي به موام ميگويد که از اين قرار است: «من بايد در قرون وسطي به دنيا ميآمدم که دين خود به خود در هرکس بود.» (صفحه ۳۲۰) پس بهعبارتي از ديد شخصيت لاري، قرون وسطي، دوران دينخواهي غرب و عصر روشنگري و دوران مدرن، عصر دينگريزي غرب است.
لاري در سفر معناجويانه خود، پس از خانقاه آلزاس راهي اسپانيا ميشود تا شايد بتواند از راه هنر به پاسخ سوالاتي برسد که دين نتوانسته در اختيارش بگذارد. در اسپانيا هم با مردي هندي روبرو ميشود که او را دعوت ميکند به هند رفته و معنويات شرق را از نزديک ببيند. در اين فراز داستان جملات اين مرد هندي بهعنوان نماينده شرق به لاري بهعنوان نماينده غرب، قابل توجهاند: «بايد سر راهت در هندوستان بماني. شرق چيزها ميتواند ياد غرب بدهد که شما غربيها فکرش را هم نميتوانيد بکنيد.» (صفحه ۳۲۹) اشاره اين مرد به غارهاي الفانتا است که در دل صخرههاي سنگي قرار دارند و جزو معابد هندوستان هستند. لاري پس از رفتن به اين مکان، همانمرد هندي را آنجا ميبيند که جمله مهم ديگري را اين بار درباره ذات خدا در همانصفحه ۳۲۹ به او ميگويد: «خدايي که فهميدني باشد، خدا نيست. که ميتواند ابديت را به زبان تشريح کند؟» لاري سپس سر از خانقاه کشيشهاي راماکريشنا درميآورد و با ديدن مراسم تطهير و دعاي صبحانه در رودخانه گنگ در منظره پيش از طلوع آفتاب، تحت تاثير قرار ميگيرد. اين صحنه يکي از صحنههاي رمان «لبه تيغ» درباره شرق است. بحثي که موام پس از اين مساله در داستانش آورده، درباره مذهب هندو و باور به تناسخ است که البته از نظر دين اسلام، مردود است. اما لاري در گفتگو با موام، با اشاره به اينکه دوسوم مردم زمين تناسخ را پذيرفتهاند، اين سوال را مطرح ميکند که مسيحيت که مقدار زيادي از مکتب نوافلاطوني را پذيرفته، چرا نبايد تناسخ را بپذيرد؟ اين هم شايد يکي از مطالبي باشد که موام نه در قالب پاسخ، بلکه در قالب سوال در رمانش مطرحشان کرده است.
تناسخ، باوري است که در اديان شرقي زمين وجود دارد. ما در مقام خواننده، در بحثي که موام و لاري درباره دين و سفر لاري به شرق دارند، مواجهه دو آدم غربي را درباره اين باور شرقي ميبينيم و نکته مهمي که لاري در اين بحث آن را تذکر ميدهد، مربوط به سوالي است که موام از او ميپرسد؛ اينکه نظر خودش درباره تناسخ چيست؟ پاسخ لاري از ديد يکفرد غربي، به اين ترتيب است: «براي ما غربيها امکان ندارد آنطور که شرقيها به اين عقيده پابند هستند، به آن معتقد بشويم. شرقيها اين طرز فکر جزء گوشت و خونشان است. ما غربيها فقط ميتوانيم آن را به عنوان يک طرز فکر قبول کنيم نه يک نوع ايمان.» (صفحه ۳۳۴)
قدم بعدي لاري، رفتن به معبد شلوغ هندي در مادورا است که درباره آن ميگويد با وجود شلوغي و آنهمه سروصدا، وجود خدا را به خود نزديک حس ميکرده است. در ادامه مباحثي که در گفتگوي موام و لاري بيان ميشوند، بخشهايي شبيه فلسفه و جهانبيني هگلي و مفهوم مطلق درون آن مطرح ميشوند. لاري در بحث خود ميگويد دانتيستها (يکي از مکاتب شرقي شبيه بوداييسم) بر اين باورند که خود انسان که ما آن را روح ميخوانيم و آنها با نام اتمان ميشناسندش، از جسم و حواسِ آن، از فکر و نيروي ذکاوت آن جداست. يعني روح جزئي از مطلق نيست چون مطلق، ذاتي لايتناهي دارد. بنابراين نميتواند جزء داشته باشد. بلکه خودِ مطلق است. (صفحه ۳۳۷) در همينزمينه و ادامه بحث تقابل شرق و غرب، بايد به يکيديگر از شخصيتهاي فرعي «لبه تيغ» اشاره کنيم که در دايره سوم اولويت قرار دارد؛ وزير و سياستمدار هندي که لاري در هند با او آشنا ميشود و پس از رسيدن به سن ۵۰ سالگي، همهچيز زندگي را رها کرده و تبديل به يکسالک ميشود. اين مرد هندي سفر خود به اماکن زيارتي هند را با پاي پياده شروع و دوره جديدي را در زندگي شروع ميکند که در نتيجه آن، لاغر و تکيده ميشود. حضور اين شخصيت و مواجهه لاري با او، شايد دربردارنده اين پيام غيرمستقيم براي مخاطب کتاب «لبه تيغ» باشد که شرق با بيآزاري و استعمارپذيربودنش، خيليچيزها براي ياد دادن به غرب مردمآزار دارد.
احتمالاً با وسطآمدن بحث مطلق و پيچيدهتر شدن فلسفه تنيده در متن رمان، مخاطب کتاب به فکر فرو ميرود که مباحث فلسفي شرق و غرب بناست تا کجا ادامه پيدا کنند. براي پاسخ به اين سوال، موام، ابتداي فصل هفتم از بخش ششم، به قول خودش با مخاطب کتاب اتمام حجت کرده و ميگويد نميخواهد اصول فلسفه ودانتا (يکي از شش مکتب فلسفه هندوها) را تشريح کند چون او رماننويس است و رمان هم جاي بازگويي فلسفه نيست. او با اين تمهيد جذابيتزا، يادآوري ميکند که موضوع اصلي داستانش، گفتگوي او و لاري است و البته شاهديم که دوباره با رندي و هوشمندي، در عين اينکه دارد اصول فلسفي را تشريح ميکند، مخاطبش را پاي قصه نگه ميدارد.
نتيجهگيري کلي شخصيت لاري پس از صفحهها بيان فلسفه شرق و گفتگو از روح و اشراق، اين است که بزرگترين هدفي که انسان ميتواند براي خود قائل شود، کمالِ خود بودن است. اين مفهوم را بهنظر، ميتوان معادل با فردگرايي فلاسفهاي چون سورن کيير کگور، فيلسوف اگزيستانسياليست موحد اهل دانمارک دانست به اين ترتيب، ادامه سفر لاري به شرق روايت ميشود و او به تراوانکور و شخصيت شري گانشا ميرسد که به بيان او، همانکسي است که مدتها دنبالش بوده است. به اين ترتيب لاري استاد اصلي خود را پيدا ميکند و زير سايه او به آرامش ميرسد. هميناستاد است که لاري را به اين باور ميرساند که دنيا، مظهر و طغيان کمال مطلق، يعني خداست. خداوند هم ناگزير از خلقکردن است و دنيا مظهر طبيعت و خلقوخوي اوست. در همينصفحات رمان، نويسنده سبک زندگي و سرمايهداري غربي را بهطور مستقيم و با صراحت، مقابل معنويتخواهي و باطنگرايي شرقي قرار داده است. يکي از مَناظر مهم و تاثيرگذار در داستان «لبه تيغ» همانصبح عجيبي است که لاري با ديدن طلوع آفتاب در بالاي جنگل، احساس سبکي و پرواز روح دارد: «جرات نميکردم فکر کنم به مرحله اشراق رسيدهام. جرات نميکردم فکر کنم که من، لاري دارل، اهل ماروين در ايالت ايلينوي، جايي که ديگران پس از سالها کوشش و تقلا، پس از سالها زجر و خودداري، هنوز منتظر نشستهاند، به اين پايه بلند رسيده باشم.» (صفحه ۳۴۷) در اين فراز کتاب از اشراق در برهمنهاي هند، صوفيان ايران، کاتوليکهاي اسپانيا و پروتستانهاي آمريکا ميشود. بنابراين از نظر سامرست موام و البته شخصيت لاري در داستانش، پيروان همه اين مکاتب ميتوانند به اشراق و آن آرامش روح برسند.
ديگر مقابله شرق و غرب در اين فرازهاي کتاب، مربوط به صفحه ۳۴۹ است؛ جايي که لاري به موام ميگويد: «آرياييها وقتي براي اولينبار به هندوستان آمدند، ديدند دنيايي که ما ميشناسيم، مظهري از آن دنيايي که ميشناسيم، بيش نيست. اما اين مظهر را قشنگ و دوستداشتني ديدند و پذيرفتند. قرنها گذشت. خستگي پيروزيها و هواي رخوتآور، نيروي آنها را مکيد و از ميان برد. طعمه خونخواريهاي دستههاي مهاجم شدند و آنوقت بود که در زندگي، جز زشتي نديدند و خواستار رهايي و بازگشت به آن شدند. اما چرا بايد ما غربيها، به خصوص امريکاييها، از زوال و مرگ، از گرسنگيو بيآبي، از بيماري، پيري و غم باک داشته باشيم؟ در ما روح زندگي هنوز نيرومند و سرکش است.» ديگر مورد مربوط به بحث تقابل شرق و غرب در اين بخش از کتاب و گفتگوهاي لاري و موام، مربوط به جايي است که لاري ميگويد نظر هنديها اين است که غربيها نتوانستهاند بين جسم و روح تعادل ايجاد کنند و اشتباهشان هم اين است که خوشبختي را در ماديات جستجو ميکنند. اما در اين ميانه ي دعواي شرق و غرب، موام دعواي غرب با غرب را هم بين جملات شخصيت لاريِ اين داستان قرار داده است؛ اينکه از ديد يکآمريکايي، به موامِ انگليسي ميگويد: «شما اروپاييها درباره امريکا چيزي نميدانيد. چون ماها ثروت کلان روي هم ميگذاريم، شماها فکر ميکنيد جز به پول، به چيزي فکر نميکنيم. اما اشتباه کرديد. ما اصلاً براي پول اهميتي قائل نيستيم. به مجردي که آن را به دست آورديم، خرجش ميکنيم. بعضي وقتها آن را درست خرج ميکنيم، بعضي وقتها به غلط، اما خرجش ميکنيم. پول براي ما ارزشي ندارد. فقط نشان موفقيت است. ما بزرگترين خيالانديشهاي دنياييم. اما من شخصاً فکر ميکنم غايت آرزويمان را در چيزهاي غلط جستجو مي کنيم» (صفحه ۳۵۳) بنابراين موام در عين اينکه در ابتداي رمان، آمريکاييها را بهعنوان مردمان پولپرست و ماديگرا معرفي کرده، در اين فراز کتاب در پي اثبات اين نکته است که همه آمريکاييها مثل هم نيستند و امثال لاري هم بينشان زندگي ميکنند. لاري خطاب به موام (اين بار موام نماينده مردم غرب است) که از لاري ميخواهد همه پساندازش را نابود نکند، ميگويد پول براي شما آزادي و براي من اسارت است. در ضمن، وقتي در پايان داستان قرار است ايزابل و گري براي زندگي دوباره و شروع سرمايهداري جديد راهي آمريکا شوند، موام به ايزابل خبر ميدهد لاري بناست به آمريکا برگشته و باقي زندگي خود را در وطناش بگذراند. او در واکنش به خوشحالي ايزابل از اينکه ميتواند دوباره لاري را در آمريکا ببيند، ميگويد مطمئن نيست ايزابل موفق شود دوباره لاري را ببيند. چون آمريکاي لاري با آمريکاي ايزابل و گري، يکدنيا فاصله دارد.
نتيجهگيري کلي شخصيت لاري پس از صفحهها بيان فلسفه شرق و گفتگو از روح و اشراق، اين است که بزرگترين هدفي که انسان ميتواند براي خود قائل شود، کمالِ خود بودن است. اين مفهوم را بهنظر، ميتوان معادل با فردگرايي فلاسفهاي چون سورن کيير کگور، فيلسوف اگزيستانسياليست موحد اهل دانمارک دانست. بههرحال موام از زبان شخصيت لاري بر اين باور است که هر انساني، در طبيعت و جهان تاثيرگذار است و هرکدام از آن اساتيد و راهبان هندي، در جهان تاريک، در حکم يک چراغ هستند. در نتيجه وقتي انساني پاک و کامل شد، تاثير شخصيتاش در همهجا پخش ميشود.

* ۴- نتيجهگيري موام و پايانبندي کتاب
اگر لاري را شخصيت محوري داستان «لبه تيغ» بدانيم، سخن پاياني سامرست موام درباره او اين است که از نظر لاري، رضاي غايي، تنها در زندگي معنوي بهدست ميآيد. در عينحال، موام خود را بهگونه معناداري، از آدمهاي خاکي و پايگير خاک ميداند. بنابراين در پي بيان اين نکته است که او يک آدم معمولي است و با شخصيت اصلي داستانش لاري که انساني غيرمعمولي است، تفاوت دارد.
با وجود خوشبختخواندهشدن همه اين شخصيتها از طرف موام، با صفحاتي که اين نويسنده پيشروي مخاطبش گذاشته و عدم صراحتي که در قضاوت راوي داستانش درباره شخصيتها ميبينيم، ميدانيم که لاري از همه خوشبختتر و رستگارتر است موام با همان پيشآگهيدادن و تعليقي که چندينمرتبه در طول کتاب آن را به کار گرفته، در صفحه پاياني رمان ميگويد احساس ميکند خواننده خود را به جايي نرسانده و از اين بابت خاطري ناآرام دارد. بههمينجهت آرزو ميکند ايکاش قصهاش پايان خوشايندتري داشت. اما پس از بيان اين مطلب و بيان اين احساس نارضايتي از پايان قصه، پاي حيرت را به ميان ميکشد و ميگويد با حيرت تمام دريافته بدون اينکه بخواهد، بيهيچکموکاستي، يکداستان از کاميابي و موفقيت نوشته است چون همه شخصيتهاي قصه به آن چيزي که ميخواستهاند، رسيدهاند:
اليوت به شوکت اجتماعي مورد نظرش، ايزابل به ثروت بيکران و موقعيت اجتماعي مطمئناش، گري به کار ثابت، پرسود و ادارهاي که هر روز به آن برود و برگردد، سوزان به ايمني هميشگي [با ازدواج با موسيو آشيل سرمايهداري فرانسوي]، سوفي به مرگي که دنبال آن بود و لاري به خوشبختي موردنظرش. به اين ترتيب جمله پاياني کتاب «لبه تيغ»، از اين قرار است: «پس شايد داستان من نيز آنگونه که خود ميپنداشتهام، نابهانجام نباشد.» (صفحه ۳۹۳)
اما با وجود خوشبختخواندهشدن همه اين شخصيتها از طرف موام، با صفحاتي که اين نويسنده پيشروي مخاطبش گذاشته و عدم صراحتي که در قضاوت راوي داستانش درباره شخصيتها ميبينيم، ميدانيم که لاري از همه خوشبختتر و رستگارتر است.


















