شاعرانه/ یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

آخرين خبر/پيري رسيد و موسم طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باريک بيني ات چو ز پهلوي عينک است
بايد زفکر دلبر لاغر ميان گذشت
وضع زمانه قابل ديدن دوبار نيست
رو پس نکرد هر که از اين خاکدان گذشت
در راه عشق گريه متاع اثرنداشت
صد باراز کنار من اين کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشگر بهار
يک نيزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
حب الوطن نگر که زگل چشم بسته ايم
نتوان ولي زمشت خس آشيان گذشت
طبعي به هم رسان که بسازي به عالمي
با همتي که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز اين نبود
آن سر که خاک راه شد از آسمان گذشت
در کيش ما تجرد عنقا تمام نيست
در قيد نام ماند اگر از نشان گذشت
بي ديده راه گر نتوان رفت پس چرا
چشم از جهان چو بستي از او مي توان گذشت
بد نامي حيات دو روزي نبود بيش
آنهم کليم با تو بگويم چسان گذشت
يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت
کليم کاشاني


















