نیمه تاریک وجود؛ اثری روانشناسی که مخاطب را میخکوب می‌کند

منبع
ميگنا
بروزرسانی
نیمه تاریک وجود؛ اثری روانشناسی که مخاطب را میخکوب می‌کند

ميگنا/ کتاب نيمه تاريک وجود اثر دبي فورد و در ژانر موفقيت و خودياري است. دبي فورد در اين کتاب از زاويه‌هاي پنهان در وجود هر فرد صحبت مي‌کند که معمولاً افراد سعي در پوشاندن آن‌ها از چشم ديگران دارند. اين کار نوعي واکنش دفاعي است تا ديگران ضعفشان را نبينند. اما دبي فورد در اين کتاب مي‌گويد با قبول و پذيرش اين نيمه‌هاي تاريک، مي‌توان به يک‌پارچگي رسيد و با جريان زندگي هماهنگ شد.
 
آيا اين کتاب براي شماست؟
اگر احساس رضايت دروني نسبت به خودتان نداريد يا اگر مدام در حال قضاوت کردن ديگران هستيد، شک نکنيد سايه‌اي در درون‌تان انتظار مي‌کشد که شما سراغش برويد، اگر نمي‌دانيد اين کار را چگونه انجام بدهيد، مطالعه‌ٔ اين کتاب به شما کمک خواهد کرد.

«نيمۀ تاريک وجود» از بخشي از وجود شما سخن مي‌گويد که به روي آن چشم بسته و ناديده‌اش گرفته‌ايد؛ بخشي از خود شما که بدون پذيرش آن هيچگاه کامل نخواهيد شد و به يکپارچگي دست نخواهيد يافت.
 خانم دبي فورد نويسنده، مدرس و سخنران آمريکايي بود که با معروف‌ترين و تأثيرگذارترين اثر خود به نام نيمه تاريک وجود مشهور شد. اين کتاب در سال ۱۹۹۸ منتشر شد.
اين کتاب در برگيرنده نکاتي کليدي، ساده و مهم هستند که با يادگيري آنها و به کار بردنشان در زندگي راه هاي عشق و حمايت از هستي را به روي خود باز مي کنيم.  

دبي فورد را بيشتر بشناسيم:
دبي فورد (Debbie Ford) سال 1955 در کاليفرنيا به دنيا آمد. او مدرس، معلم، سخنران و نويسنده‌اي است که به خاطر کتاب نيمه تاريک وجود به شهرت جهاني دست يافت. او متخصص شناخته شده در زمينه تحول شخصي و يکي از پيشگامان مطالعات در زمينه سايه انسان ها بود. او فارغ التحصيل رشته روانشناسي در مقطع کارشناسي ارشد از دانشگاه جان اف کندي است و در سال 2004 دکتري افتخاري از هيئت مديره دانشگاه جان اف کندي را دريافت کرده است اين کتاب در سال اول انتشار خود عنوان پرفروش‌ترين کتاب سال را از آن خود کرد. بعد از اينکه اپرا وينفري، مجري معروف آمريکايي اين کتاب را در برنامه‌اش مورد نقد و بررسي قرار داد، طي مدت چند هفته در ليست پرفروش‌ترين‌هاي نيويورک‌تايمز در اواخر سال 2000 و اوايل 2001 قرار گرفت.

دبي فورد سال 2013 در سن 57 سالگي پس از مبارزه طولاني مدت با بيماري سرطان، ديده بر جهان فروبست. در آغوش سايه خود، طلاق معنوي، بهترين سال زندگي شما، نامه‌اي از بهشت و... تنها بخشي از آثار ارزشمند او محسوب مي‌شوند.
 

کتاب نيمه‌ تاريک وجود ما را در پيداکردن راه و روش زندگي و استقبال از تاريکي‌هاي درون‌مان راهنمايي مي‌کند. شايد براي‌تان سؤال باشد که سايه چيست؟ و چگونه به وجود مي‌آيد؟ سايه کوله‌باري نامرئي است که ما آن را حمل مي‌کنيم و همچنان که بزرگ مي‌شويم، تمام جنبه‌هايي را که براي ما‌، دوستان و خويشاوندان‌مان قابل پذيرش نيستند، در آن جاي مي‌دهيم. رابرت بلاي (نويسنده) معتقد است که ما در چند دهه‌ٔ اول زندگي‌مان اين کوله را پر مي‌کنيم و در بقيهٔ عمر تلاش مي‌کنيم که هر آنچه را در کوله‌مان گذاشته‌ايم، براي سبک‌تر کردن بار خود از آن بيرون بريزيم.
لايه‌ٔ خارجي شما آن چهره‌اي است که رو به دنيا قرار دارد. اين لايه خصوصياتي را پنهان مي‌کند که سايه‌ٔ شما را مي‌سازد. سايه‌هاي ما آن‌قدر خوب استتار شده‌اند که اغلب ما يک چهره‌ به دنيا نشان مي‌دهيم در حالي‌که در واقع آن روي کاملا متضاد در درون ماست. بعضي از مردم با ايجاد لايه‌اي سخت احساسات خود را مخفي مي‌کنند يا نقابي از شوخ طبعي به چهره مي‌زنند تا غم‌هايشان را پنهان کنند. کساني که عقل کل هستند در واقع حماقت‌شان را پنهان مي‌کنند و برخي ديگر که رفتارهايي خودخواهانه دارند، احساس ناامني خود را پنهان مي‌دارند.

بخشي از کتاب:
اين همه بيگانگي با خود از چه روست؟ دير آشنايي کافي ست! ديگر زمان جدايي ها به سر آمده است . گامي پيش بگذاريم و به باغ وجودمان سرکشي کنيم، تا از صفا و سرسبزي آن برخوردار شويم. به خود آييد، شما ويرانه اي متروک نيستيد؛ اين کاخ تو در تو و پرشکوهِ هستي شماست که آن را به حال خود واگذاشته ايد و همه درهاي آن را به روي خويش بسته ايد. به روي تماميت وجودتان در بگشاييد!

همه اتاق هاي زيباي اين کاخ از آن شماست و تمامي آن ها به هم راه دارند. اگر خواهان يکپارچگي وجود خود هستيد، اگر از قطعه، قطعه و پاره پاره بودن جانتان رنج مي بريد، از تاريکي هاي درون پروا مکنيد! تاريکي هميشه جايگاه پليدي ها و زشتي ها نيست. اي بسا موهبت هاي نيک و زيبا که در سايه ناديده انگاري هاي ما در نيمه تاريک وجودمان خفته اند و در انتظار نيم نگاه مهرآميز و دست نوازشي مي سوزند، انباشته مي شوند و ناخودآگاه، در لحظاتي نامنتظر به صورت گدازه هاي آتشفشاني سرريز مي کنند. و اين همان انفجار خشمي نامتناسب است که گاه در برابر خودخواهي يک دوست، سستي يک همکار و يا حتي بي ادبي فردي بيگانه بر ما چيره مي شود و خود مبهوت مي مانيم که چرا هميشه از رويارويي با چنين مسايل قابل حلي عاجز هستيم و توان مهار اين واکنش هاي شديد و نابه جا را نداريم.

دبي فورد در اين اثر به شما يادآور مي‌شود که هر يک از ويژگي‌هاي انساني همچون موهبتي خداداد هستند که کاربرد و نقشي خاص در ابراز خويشتن حقيقي ما دارند. از اين رو تقسيم‌بندي آن‌ها به خوب و بد از ديدگاه تنگ و بستۀ ما سرچشمه مي‌گيرد و تنها به محدوديتمان در هماهنگي با جريان سرشار و پرتکاپوي هستي مي‌انجامد. او با شرح نمونه‌هايي زنده، شفاف و تکان‌دهنده از تجارب خود و مراجعه‌کنندگانش، چشم‌ها را به بي‌کرانگي وجود انساني مي‌گشايد و اثبات مي‌کند که همان بخش‌هاي مطرود وجودمان گنج‌هايي مدفون در تاريکي هستند که چنان چه آن‌ها را بجوييم و بيابيم، مي‌توانيم از دايرۀ سرگشتگي تکرار شکست‌ها، نااميدي‌ها و درجا زدن‌ها در زندگي خود فراتر رويم و آن گونه که شايسته هستيم، زندگي کنيم.

اين کتاب، چگونگي قرار گرفتن در جايگاه ديگران و نرمش‌پذيري در برابر رفتارها و واکنش‌هاي آن‌ها را در وضعيت‌هاي گوناگون به ما مي‌آموزد؛ به گونه‌اي که درک کنيم و بدانيم شايد اگر ما به جاي آن‌ها بوديم، در شرايطي يکسان، برخوردي همسان داشتيم. تمرين‌ها و پرسش‌هاي پاياني هر فصل به درستي نشانگر آن است که آموزه‌هاي صرف نمي‌تواند موجب دگرگوني بنيادين در رفتارهاي عادتي ما باشد و با اجراي دقيق آن‌هاست که مي‌توان در قفل‌شدۀ نهانخانۀ درون را گشود و مواهب نهفتۀ آن را در آغوش گرفت و در زندگي خود جاري کرد.
اين کتاب توانسته نظر برخي بزرگان و پزشکان را به خود جلب کند مثل: دکتر ديپاک چوپرا، نيل دونالد والش، ماريان ويليامسون و دکتر دين اُرنيش.
دکتر دين اُرنيش درباره کتاب دبي فورد مي‌گويد: دبي فورد در اين کتاب "منحصر به فرد" به ما مي آموزد که تمامي جنبه هاي خود را بشناشيم، بپذيريم و سرانجام به دست بياوريم . خواندن اين کتاب را به شدت توصيه مي کنم.
 
کتاب از افراد سرشناس، پزشکان و روانشناسان و کساني که صاحب نامي در اين باب هستند جملاتي آورده و به صورت ملموس با مثال هايي واقعي که از همان مراجعه کنندگانش هستند به راحتي با خواننده ارتباط برقرار کرده و او را با خود همراه مي کند و خواننده بسيار راغب است تا با آن همراه شود؛ در ضمن در پايان هر فصل تمريناتي را مطرح کرده است که با انجام آن کسي که مي خواهد تحولي در ديدگاه خود در زندگي بدهد مي تواند به راحتي و بدون صرف وقت زياد و هزينه هاي گزاف تا حدود زيادي به موفقيت برسد اما همانگونه که در کتاب گفته شده مخاطب بايد تمرين ها را انجام داده و بر آن مراقبه کند تا به آنچه مي خواهد برسد.

هدف اصلي دبي فورد در اين کتاب دعوت همگان به يکپارچه کردن شخصيت و وجود انساني‌شان و تحول افکار از نااميدي به روشن‌بيني است. او معتقد است اگر ما متوجه شويم آنچه در زير لايه رويي آگاهي قرار دارد، فقط افکار و احساسات پردازش نشده است، زخممان التيام خواهد يافت. هنگامي‌که اجازه دهيم بخش‌هاي سرکوب‌شده وجودمان رو بيايند، مي‌توانيم راحت شويم و دوباره با آسودگي نفس بکشيم. هنگامي‌که نقابي را که حساسيت و انسانيت ما را پوشانده است، از چهره برگيريم، با وجود حقيقي خود روبه‌رو خواهيم شد.

دبي فورد مي‌گويد ما هموراه درباره‌ٔ آنچه سايهٔ درون ماست و قصد مخفي کردنش را داريم، فرافکني مي‌کنيم و به ديگران نسبت مي‌دهيم. او همچنين مي‌گويد کشف سايه‌ها علاوه بر آرامشي که براي‌مان در پي دارد، ما را از قضاوت کردن ديگران هم باز مي‌دارد، چون مي‌دانيم هر آنچه به ديگران نسبت مي‌دهيم در درون خود ما هم هست.

دبي فورد به زيبايي توضيح مي‌دهد که جهان درون ما مانند هولگرام روي يک کارت اعتباري است که در واقع يک تصوير سه‌بعدي است و ويژگي منحصربه‌فرد آن، اين است که هر قطعه از آن را که بخراشيم همان تصوير کلي هولوگرام در آن رويت مي‌شود و اين يعني جهان ما تصويري از جهان کل است. اين مثال چه چيزي در دل خود دارد؟ در واقع نويسنده قصد دارد به اين نکته برسد: «وقتي درک کنيد که هر آنچه در ديگران وجود دارد در درون شما هم هست، تمام دنياي شما تغيير مي‌کند. هدف ما در اين کتاب پيداکردن و روبه‌رو شدن با تمام مواردي است که در ديگران دوست داريم يا نفرت داريم. وقتي اين ويژگي‌هاي انکارشده را احيا کنيم، دري به دنياي درون‌مان باز کرده‌ايم. وقتي با خودمان آشتي کنيم، با دنياي‌مان آشتي مي‌کنيم.»

نويسنده بعد از آنکه درک روشني از جهان درون‌مان به ما مي‌دهد، کمک مي‌کند تا آنچه را سال‌هاست مخفي کرده‌ايم از گنجينه‌ٔ وجودمان بيرون بکشيم. دبي فورد باور دارد که يافتن سايه‌هاي وجودمان نوعي پذيرش است که باعث مي‌شود مشکلاتمان را شناسايي کنيم و براي هميشه از آنها رها شويم. نويسنده در اين‌باره مي‌گويد: به محض اينکه با سايه‌هاي زندگي‌تان روبه‌رو شويد و آن را بشناسيد، شفا از راه مي‌رسد و از پس آن عشق وارد مي‌شود. همان‌طور که ديپاک چوپرا مي‌گويد: «در وجود هر انساني يک الهه يا خدا در حال رشد است که فقط يک آرزو دارد؛ مي‌خواهد متولد شود.» کتاب نيمه‌ تاريک وجود يک کتاب انگيزشي نيست بلکه يک کتاب آموزشي در زمينه‌ٔ روانکاوي است که دبي فورد بسيار هنرمندانه دنياي درون انسان را توصيف مي‌کند و مي‌گويد جهان دروني هرکس چگونه است، او معتقد است درون هر انساني نمونه‌اي از جهان بيروني اوست. اين کتاب تجربه‌ٔ جذابي از خودشناسي، روانکاوي و پيشرفت شخصي است که حتي ارزش چندبار خواندن را دارد.

در بخشي از کتاب نيمه تاريک وجود مي‌خوانيم: بيشتر ما در آرزوي آرامش فکر هستيم. اين تلاشي‌ست که يک عمرطول مي‌کشد و کاري‌ست که دست‌کم درآغوش کشيدن و پذيرفتن تماميت وجودمان را مي‌طلبد. پي بردن به موهبت هاي حتي نفرت‌انگيزترين ويژگي‌هاي‌مان روندي خلاق است که به خواسته‌اي عميق براي شنيدن و آموختن، اشتياق به رها کردن پيش داوري‌ها و باورهاي معيوب و آمادگي براي «حال بهتري داشتن» نياز دارد. خويشتن حقيقي پيش داوري نمي‌کند؛ فقط منيت است که تحت تأثير ترس و براي حفظ ما پيش داوري مي‌کند. شگفت آن که اين حفاظت، ما را از خودشناسي دور مي‌نمايد. بايد آماده باشيم تا هر آنچه ما را ترسانده، دوست بداريم. در«دوره معجزات» گفته مي‌شود: «نارضايتي‌هاي من نور جهان را پنهان مي‌کند.» براي عبور از منيت و حفاظ‌هاي آن بايد آرام بگيريد، شجاع باشيد و به نداهاي دروني گوش دهيد.

پشت نقاب‌هاي اجتماعي ما، هزاران چهره پنهان شده‌اند. هر چهره، شخصيتي از آن خود دارد و هر شخصيت، ويژگي‌هاي مخصوص به خود را داراست. با گفت‌وگوي دروني با اين شخصيت‌هاي فرعي، تعصب‌ها و پيش‌داوري‌هاي خودخواهانه‌تان را به جواهراتي گران‌بها تبديل مي‌کنيد. هنگامي که پيام‌هاي هر کدام از جنبه‌هاي سايه‌ي‌ خود را مي‌پذيريد، به تدريج نيرويي را که به ديگران تسليم کرده‌ايد، بازپس مي‌گيريد و پيوندي بر پايه‌ي اعتماد با وجود اصيل خود برقرار مي‌کنيد. هنگامي که نداهاي جنبه‌هاي مطرود را به آگاهي خود راه مي‌دهيد، تعادل شما باز مي‌گردد و با طبيعت وجودتان هماهنگ مي‌شويد. اين نداها شما را از نو توانا مي‌سازند تا مسائل خود را حل کرده، هدف زندگي‌تان را روشن نماييد. اين پيام‌ها شما را هدايت مي‌کنند تا عشق و همدلي حقيقي و اصيل را کشف کنيد.
دبي فورد نويسنده کتاب “نيمه تاريک وجود” از جمله افرادي مي باشد که خدمت زيادي به روان شناسي و بررسي کهن الگوي سايه که توسط کارل يونگ مطرح شده است، کرده است.
طبق نظريه‌ «کارل گوستاو يونگ»، روان‌شناس و پزشک شناخته‌شده‌ سوئيسي، سايه آن قسمتي از درون ماست که دوست نداريم به واسطه‌ نمايان شدن آن، ديده و شناخته شويم.
«يونگ» معتقد است: «سايه آن کسي است که شما نمي‌خواهيد باشيد.» به عبارت ساده‌تر بعضي از افراد از سايه‌هاي درون‌شان فرار مي‌کنند و حاضر نيستند ناشناخته‌هاي دروني‌شان را رمزگشايي کنند. چرا که از ورود به بخش تاريک وجودشان وحشت دارند؛ وحشتي که از رويکرد و نگاه نادرست انسان به اين ويژگي‌ها ناشي مي‌شود. سايه‌ها در وجود هر شخص شکل‌هاي مختلفي دارند: ترس، حسادت، جاه‌طلبي، تنبلي، فريب‌کاري و غيره. اين ويژگي‌ها با شدت‌هاي متفاوتي در وجود انسان‌ها نمود پيدا مي‌کنند و نمي‌توان معياري مشخص براي آن‌ها در نظر گرفت. دبي فورد در اين اثر سايه‌هاي شخصيتي هر انسان را نيمه تاريک وجود مي‌نامد.

اغلب اوقات فکر مي‌کنيم که همه چيز را مي‌دانيم. «دانستن‌هاي غرورآميز» مانع از آن مي‌شود که چشم‌هاي خود را به روي حقايق باز کنيم. در واقع فکر مي‌کنيم که همه مسير را در گذشته رفته‌ايم و دوست نداريم که بيشتر با حقيقت‌هاي دروني خودمان آشنا شويم. سايه‌ها غيرقابل انکار هستند. حتي اگر شما سعي کنيد که آن‌ها را ناديده بگيريد، از بين نمي‌روند، بلکه بزرگتر مي‌شوند.

در تمام طول زندگي‌ام من دائما نگران بدي‌هايم بودم. نگران اين بودم که همه فقط بايد ويژگي‌هاي خوب من را ببينند و با آن‌ها شناخته شوم. جالب‌تر اينکه نگراني من در مورد بدي‌هاي خانواده خودم هم بود. در انتهاي خياباني که زندگي مي‌کرديم يک زندان وجود داشت. باور داشتم که آدم‌هاي بدي در آن زندان هستند و من تلاش مي‌کردم که عاقبت من رفتن پشت ميله‌ها و تنهايي نباشد. البته براي اينکه هميشه خوب باشم، گاهي دروغ هم مي‌گفتم. حاضر بودم به هر قيمتي خوب‌ترين و محبوب‌ترين باشم. اينکه هر روز دروغ بگويم باعث شده بود تا ارتباط من با خودم قطع شود. هر چقدر دروغگوتر باشيم، تمام خوبي‌ها را فراموش مي‌کنيم. به مرور زمان به اين باور رسيدم که دنيا بدترين جايي است که انسان‌ها در آن حضور دارند. مثل آب خوردن ديگران را قضاوت مي‌کردم و برچسب‌هاي ناپسندي به آن‌ها مي‌زدم. فکر مي‌کردم ديگران خوشبختند، چون در خانواده خوبي به دنيا آمدند و اگر وضعيت من ناخوشايند است به خاطر خانواده‌اي است که در آن بزرگ شده‌ام. گفت‌وگوي روزانه من با خودم در مورد «فقط اگر...» ‌ها بود. به خودم مي‌گفتم فقط اگر در خانواده بهتري به دنيا آمده بودم، فقط اگر در اروپا بودم، فقط اگر يک کمد از لباس‌هاي گران قيمت داشتم و... حتما اوضاع فرق مي‌کرد. حتي يک درصد باور نداشتم که ممکن است مشکلات من ارتباطي به دنياي بيرون نداشته باشند.

منظور نويسنده از نيمه تاريک وجود انساني که آن را از آموزه‌هاي يونگ در خصوص سايه گرفته، نيمه‌اي است که ما در گذر زمان و به دليل ترس، جهل، خجلت يا نبود عشق، از خود طرد و در اعماق وجودمان پنهان ساخته‌ايم، به طوري که بعد از مدتي باور به وجود چنين صفات، مشخصه‌ها و ويژگي‌هايي در خود نداريم ولي آن‌ها با ما هستند و پيوسته بدون اينکه متوجه شويم، احساسات و رفتارهاي ما را تحت تأثير قرار مي‌دهند.

«سايه» در روانشناسي اسم هاي متعددي دارد: «خويشتن جايگزين»، «خويشتن پايين تر»، «همزاد تاريک»، «خويشتن سرکوب شده»، «ايد» و اسم هايي ديگر. کارل يونگ بيان مي کند که سايه، «آن شخصي است که ترجيح مي دهيد نباشيد.» اما حتي اگر آگاهانه تصميم بگيريد که نيمه تاريک وجودتان را پنهان سازيد، طبق نظر نويسنده  اين کتاب بسيار پرفروش و تأثيرگذار، باز هم آن نيمه ي تاريک، سايه اي خلق خواهد کرد. فورد در اين اثر، راه هايي را ارائه مي دهد که ما را قادر مي سازد به جاي پس زدن بخش هاي به ظاهر نامطلوب شخصيتمان، با آن ها رو به رو شويم و حتي از آن ها بهره ببريم. ممکن است سايه هايمان تهديدکننده به نظر برسند اما آن ها اغلب در به وجود آوردن تغيير و دگرگوني در زندگي بسيار تأثيرگذار هستند. با مطالعه کتاب نيمه تاريک وجود خواهيد توانست استعدادها و قدرت هايي را در خود کشف کنيد که در نيمه تاريک وجودتان جا خوش کرده اند.

در بخشي ديگر از اين کتاب اين طور آمده که خداوند در کتاب «گفتگو با خدا» نوشته نيل دونالد والش مي گويد؛ احساس عشق کامل به رنگ سفيد شبيه است بسياري گمان مي کنند که سفيد به معناي بي رنگي است، در حالي که سفيد تمامي رنگ ها را در بر دارد.  سفيد از ترکيب همه رنگ ها ايجاد مي شود. به همين ترتيب عشق نيز فقدان احساساتي از قبيل  تنفر، خشم، حسادت و پنهانکاري نيست، بلکه حاصل جمع تمامي احساس هاست ؛ حاصل جمع هر آنچه که هست .»

کتاب سعي دارد ما را با آن بخش از وجود خودمان که آن را به اصطلاح نيمه تاريک وجود يا همان سايه نام گذاشته آشنا کند. بخشي از ما که از رويا رويي با آن هميشه مشکل داريم،خجالت مي کشيم،سرخ مي شويم، عصباني مي شويم و مي خواهيم به طريقي از آن فرار کنيم. گاهي همين سايه ها باعث ايجاد وجه هاي مثبتي در درون ما مي شود و ما بايد به جاي سرکوب کردن سايه هايمان ، جنبه هايي را که از آن وحشت داريم را ببينيم، بشناسيم و بپذيريم و در آغوس بکشيم و در اين صورت است که زندگي ما زيبا مي شود، دگر گون مي شود و ديگر نيازي نيست وانمود کنيم که کس ديگري هستيم و يا وجود شايسته اي هستيم.

در ادامه بخش‌هايي از کتاب را که به نظرم حاوي نکات و مطالبي آموزنده و مفيد هستند، برايتان نقل مي‌کنم.
يونگ مي‌گويد: «شخص، با تجسم اشکال نوراني به روشنايي دست نمي‌يابد، بلکه با آگاه شدن به تاريکي به روشنايي مي‌رسد.»
نيمه تاريک وجود ما مخزني براي همه جنبه‌هاي ناپذيرفتني‌مان است؛ همه آنچه که موجب شرمندگي ماست و وانمود مي‌کنيم نيستيم؛ چهره‌هايي که نمي‌خواهيم به ديگران و خودمان نشان دهيم.
يکايک ويژگي‌هايي که در خود نفي مي‌کنيم، از آن‌ها بدمان مي‌آيد و يا در برابرشان مقاومت مي‌کنيم، در ما جان مي‌گيرند و از احساس ارزشمند بودنمان مي‌کاهند. هنگام رويارويي با نيمه تاريک وجود خود نخستين تمايلي که در ما ايجاد مي‌شود آن است که رويمان را برگردانيم و سپس سعي کنيم با آن ويژگي وارد معامله شويم تا ما را رها کند.

با حبس نمودن جنبه‌هايي که در خود دوست نداريم، نادانسته ارزشمندترين موهبت‌هاي خود را مهروموم مي‌کنيم. اين موهبت‌ها در دور از انتظارترين مکان‌ها نهفته هستند. آن‌ها در تاريکي پنهان شده‌اند و سرسختانه مي‌کوشند تا به ما بپيوندند و مورد توجه قرار گيرند، اما ما عادت کرده‌ايم که آن‌ها را هر چه بيشتر به درون برانيم.

آن هنگام که درک کنيد هر آنچه در ديگران مي‌بينيد، در خود داريد، کل دنياي شما دگرگون مي‌شود.
معمولاً رنجش ما از رفتار ديگران به دليل جنبه حل‌نشده‌اي در درون خود ماست.
اگر عظمت فرد ديگري را تحسين مي‌کنيد، آنچه مي‌بينيد عظمت خودتان است.

ما در کار تغيير چهره استاد هستيم و ديگران را گول مي‌زنيم، اما در عين حال خود را نيز فريب مي‌دهيم. ما بايد به دروغ‌هايي که به خودمان مي‌گوييم، پي ببريم. اگر کاملاً راضي، شادمان و سالم نيستيد و يا آرزوهايتان را برآورده نمي‌کنيد، بايد بدانيد که همين دروغ‌ها مانع شما شده‌اند. با بررسي اين دروغ‌ها مي‌توانيد عملکرد سايه خود را ببينيد.

ما فقط آن هنگام از بازخورد ديگران نگران مي‌شويم که مي‌دانيم در جايي به خودمان دروغ گفته‌ايم.
آن هنگام که بگذاريد حقايق شما آشکار شوند، آزاد خواهيد شد. آنگاه مي‌توانيد تمامي آن انرژي اضافي را در جهت رشد و تکامل و در راه رسيدن به والاترين هدف‌هاي خود به کار ببنديد. هر چه بيشتر رازهاي نهفته داشته باشيم، بيمارتر هستيم، زيرا اين رازها نمي‌گذارند خود اصلي‌مان باشيم. هنگامي که با خود آشتي کنيم، هستي نيز در همان سطح آرامش را به ما بازمي‌گرداند و هنگامي که با خود هماهنگ باشيم، با همه هماهنگ خواهيم بود.

هنگامي که جنبه‌اي را در خود نمي‌پذيريد، آن جنبه، زندگي شما را اداره مي‌کند. به ما آموخته‌اند که به دنبال آرزوها رفتن، کار دشواري‌ست، اما متوجه نيستيم که شايد گذران زندگي با اين دانسته که در پي آرزوهايمان نيستيم، بسيار دشوارتر باشد. ما بي آرزو شده‌ايم، در حالي که آرزو کليد بهره‌گيري کامل از توان معنوي‌مان است. ما با نااميدي و سردرگمي تنها مانده‌ايم. اين احساس رفته‌رفته در ما تشديد مي‌شود و خود را در بدن ما به صورت بيماري و در روان به صورت خشم نشان مي‌دهد.

جهان بيرون و جهان درون
در ابتدا همانطور که در قبل توضيح داده شد در مورد اهميت سايه ها و در آغوش کشيدن آنها جهت بهره مندي از تمامي ابعاد وجود سخن به ميان مي آورد و با بيان استعاره ي کرم ابريشم به زيبايي از آنچه وقتي در خود فرو رفته و به جهان درون سفر مي کنيم تصوير سازي مي کند. وي با اين استعاره که سفر روح يا سفر به جهان به مثال رفتن در پيله است لازمه ي پروانگي، زيبايي بشر و پرواز به بلنداي هستي را تصوير سازي مي کند و بر اهميت خودسازي تاکيد مي کند. در نهايت با گفتن جمله اي زيبا از کارل يونگ به اين بخش پايان مي دهد.
کارل يونگ: «شخص، با تجسم اشکال نوراني به روشنايي دست نمي يابد، بلکه با آگاه شدن از تاريکي به روشنايي مي رسد.»

جهان در درون ماست
در اين بخش دبي فورد بسيار زيبا در مورد انسان و اينکه تمامي صفت هاي جهان در يک فرد وجود دارد صحبت مي کند. وي بيان مي کند که تمامي صفات در هر فرد وجود دارد و از اين رو بايد به اين موضوع اعتقاد داشت که جهان در درون ماست. او با بيان مثالي از تصاوير هولوگرافي اينگونه داشتن تمامي ويژگي ها در هر فرد را توضيح مي دهد که اگر تمامي هستي به مثال يک عکس هولوگرافي باشد، با قطعه قطعه کردن آن و با تاباندن نور به هر قطعه تصوير بدست آمده همان تصوير کلي است که در عکس تمام وجود داشت، به خوبي منظور خود را بيان مي کند.

تاثير سايه هاي منفي در زندگي
وي همچنين با بيان استعاره اي از جان ولوود چگونگي تاثير منفي سايه ها در زندگي و کشش ما نسبت به صفات سايه اي را توضيح مي دهد. اين استعاره به اين صورت بيان مي شود که جهان درون ما به صورت يک کاخ است که هر صفت ما به تعبير يک اتاق در اين کاخ مي باشد.
 
او بيان اينکه سرکوب کردن هر صفت به منظور بستن در يک اتاق از کاخ و منع کردن استفاده از آن مي باشد به زيبايي بيان مي کند که شما با اين کار از نظرگاهي که اين اتاق به بيرون به شما نشان مي دهد محروم مي شويد و از طرفي ديگر با سرکوب کردن هر صفت و بستن درهاي اتاق کاخ مورد علاقه تان، کاخ خود را کوچک تر مي کنيد و جهان درونتان را تنگ تر مي کنيد و از طرفي ديگر که انسان از هرچي منع شود به سوي آن کشيده مي شود، مدام انرژي روانتان صرف توجه به اتاق هاي بسته مي شود. اين بخش به خوبي جهان درون را توصيف مي کند و با استعاره هاي زيباي خود خواننده را متحير فضاي زيباي فهم مطلب قرار مي دهد.

به ياد آوردن خود در اين بخش از کتاب به بيان مکانيزم دفاعي فرافکني اشاره شده و يکي از راه هاي شناخت سايه را استفاده از اين واکنش معرفي مي کند. در مورد واکنش دفاعي فرافکني در مطلبي جداگانه صحبت شده است که در زير مي توانيد آنرا بخوانيد.

ديگر موضوعي که در اين بخش در مورد آن صحبت مي شود اين است که وقتي ما صفتي را در خود سرکوب مي کنيم و سايه مي سازيم، اگر آن صفت را در فردي ديگر مشاهده کنيم حالمان خراب مي شود و به هم مي ريزيم و واکنش احساسي از خود بروز مي دهيم و به تعبير روانپزشکان با اين رفتار آن فرد اتصالي مي کنيم. اين موضوع به خاطر تشخيص سايه ها در خود مي باشد که در پايان اين فصل تمريني در اين رابطه براي خواننده قرار داده شده تا ليستي از اين صفت ها تهيه کرده تا بتواند بدين روش سايه هاي خود را بشناسد.

کتاب بسيار زيبا و روان سخن گفته و خواننده را با مثال هايي کاملاً ملموس که در زندگي بسيار اتفاق مي افتد با خود همراه مي کند. پذيرفتن ترس هايمان و در آغوش کشيدن آنها و دوست داشتن خودمان در ظاهر کاري ساده است ولي بايد اين کار به طور دقيق و در کمال صداقت به خودمان انجام گيرد تا قلبمان به روي خودمان باز شود، درهاي محبت هم به رويمان گشوده شود.
 
اگر به نکات منفي خود اين گونه بنگريم که آن خصايل هديه هاي مثبتي برايمان به ارمغان آورده اند تا ما را به آنجا که قلبمان آرزو دارد برسانند و هدايت کنند راحت تر اين جنبه هاي منفي را در خودمان مي پذيريم و با پذيرفتن آن مي توانيم خودمان را متعادل کنيم.

بيان مثال هاي فراوان در طول کتاب که همه از فعاليت هاي خانم فورد در کلاس هايش مي باشد باعث شده که تمامي مطالب ذکر شده به خوبي براي مخاطب جا بيفتد و مخاطب از آنچه مي خواند نهايت بهره وري را ببرد.


 
کتاب نيمه تاريک وجود نوشته دبي فورد به ترجمه فرناز فرود از انتشارات کلک آزادگان است؛ کتاب شامل ده فصل است، از دسته کتاب هاي روان شناسي و يا بهتر بگوييم خودشناسي است و همانطور که در جلد اين کتاب هم عنوان کرده است: «توان، خلاقيت، استعداد و روياهاي خود را باز يابيد .» به خواننده کمک مي کند تا خود را شناخته و استعدادهايش را شکوفا کند.

درباره‌ کتاب نيمه تاريک وجود دبي فورد در کتاب نيمه تاريک وجود the dark side of the light chasers با بياني ساده و روان، روش‌هاي منظم و پيوسته‌اي که به يکپارچگي دروني کمک مي‌کنند را ارائه مي‌دهد. او با استفاده از تجربيات خود و ديگران شيوه‌هاي پذيرفتن ويژگي‌هاي انساني را در ده فصل بيان مي‌کند.

فصل اول با نام «جهان بيرون، جهان درون» به شرح معني نيمه‌ي تاريک وجود و تحليل ويژگي‌هايي که به عنوان سايه‌هاي دروني انسان شناخته مي‌شوند، مي‌پردازد. دبي فورد در بخشي از اين فصل نوشته است: «ما به جاي ترس و انکار سايه‌هاي دروني مان بايد آنها را بپذيريم و آشکار کنيم. چون آنها جزئي از شخصيت ما هستند.»

فصل دوم با عنوان «به دنبال سايه‌ها» به بيان اين موضوع مي‌پردازد که چطور بعد از شناسايي سايه‌هاي درون‌مان، با آن‌ها مواجه شده و خود واقعي‌مان را بپذيريم.

فصل سوم با تيتر «جهان در درون ماست» شروع مي‌شود. در اين بخش، دبي فورد انسان و جهان بيروني‌اش را به اين شکل توصيف مي‌کند که هر کدام از انسان‌ها نمونه‌ي کوچکي از کل عالم هستي‌اند و تمام دانش کل عالم را در خود دارند.

در فصل چهارم، «به‌ياد آوردن خود» درباره‌ي پديده‌ي فرافکني توضيح داده مي‌شود؛ رفتاري رفتار غيرارادي و ناآگاهانه‌ که انسان سايه‌هاي خود را به ديگران نسبت مي‌دهد و تصور مي‌کند اين ويژگي در ديگران وجود دارند نه در خود او. در پايان اين فصل تمريني براي کشف جنبه‌هاي پنهان وجود ارائه مي‌شود.

فصل پنجم «سايه‌ات را بشناس تا خودت را بشناسي» نام دارد و مؤلف توضيح مي‌دهد که چگونه هر شخص مي‌تواند با آگاه شدن از سايه‌ها، موفق به شناخت خود واقعي‌اش شود. بعد از شناخت کامل خود، انسان به جايي مي‌رسد که بايد تمام جنبه‌هاي مثبت و منفي خود را بپذيرد.

فورد مفهوم و نتيجه‌ پذيرش را در فصل ششم با عنوان «من آن هستم» توضيح مي‌دهد و در اين رابطه بيان مي‌کند: «هنگامي که ويژگي‌هاي منفي را در خود بپذيريم و آن‌ها را جزء وجودمان به‌شمار آوريم، ديگر نيازي به تاييد نداريم، زيرا مي‌دانيم که هم ارزشمند هستيم و هم بي‌ارزش، هم زشت و هم زيبا، هم تنبل و هم وظيفه‌شناس». او معتقد است تنها در اين وضعيت مي‌توانيم استعداد و خلاقيت خود را بازيابيد.

دبي فورد در فصل هفتم به نام «در آغوش کشيدن نيمه‌ تاريک» در قالب چند راه‌کار به مخاطب آموزش مي‌دهد که شخصيت‌هاي فرعي خود که بشناسد، نيمه‌ تاريک‌ وجودش را در آغوش بگيرد و به موهبت‌هاي زندگي‌ حتي اگر خواستني و دل‌خواه او نيستند، پي ببرد.

فصل هشتم که با عنوان «خود را از نو تعبير کن» آغاز مي‌شود با بيان شيوه‌هاي آموزشي به مخاطب توضيح مي‌دهد که چگونه به نيروي الهي درون‌‌اش احترام بگذارد و به خود اجازه‌ ابراز هر آن‌چه که هست را بدهد.

فصل نهم، «بگذار نور وجودت بدرخشد» درباره‌ رها شدن و شکوفايي انسان است. دبي فورد بيان مي‌کند که حقير شمردن خود کمکي به جهان نمي‌کند بلکه انسان به اين دنيا آمده‌ تا شکوه و جلال الهي که درونش است را تجلي ببخشد.

در فصل آخر کتاب نيمه تاريک وجود، مؤلف انسان را در ساختاري کامل و به‌هم‌پيوسته بازتعريف مي‌کند و به تفسير مفهوم تعهد مي‌پردازد. او از مخاطب خود مي‌خواهد که براي تحقق روياهايش بجنگد و تا سر حد توان خود زندگي کند. دبي فورد در هر فصل با بيان داستان‌هاي واقعي از خود و اطرافيانش، مفاهيم مورد نظرش را به شکلي قابل‌لمس در اختيار مخاطب مي‌گذارد. همچنين در پايان هر بخش، تمرين‌هايي ارائه مي‌دهد تا بتوان اين مهارت‌ها را در خود به ‌وجود آورد.  

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره