داستان شب/ شازده کوچولو (قسمت نوزدهم)

آخرين خبر/شازده کوچولو يا شاهزاده کوچولو (به فرانسوي: Le Petit Prince) داستاني اثر آنتوان دو سنت اگزوپري است که نخستين بار در سپتامبر سال ۱۹۴۳ در نيويورک منتشر شد.
اين کتاب به بيش از ۳۰۰ زبان و گويش ترجمه شده و با فروش بيش از ۲۰۰ ميليون نسخه، يکي از پرفروشترين کتابهاي تاريخ محسوب ميشود. کتاب شازده کوچولو «خوانده شدهترين» و «ترجمه شدهترين» کتاب فرانسويزبان جهان است و به عنوان بهترين کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شدهاست. از اين کتاب بهطور متوسط سالي ۱ ميليون نسخه در جهان به فروش ميرسد. اين کتاب در سال ۲۰۰۷ نيز به عنوان کتاب سال فرانسه برگزيده شد.
در اين داستان سنت اگزوپري به شيوهاي سوررئاليستي به بيان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستي ميپردازد. طي اين داستان سنت اگزوپري از ديدگاه يک کودک، که از سيارکي به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسياري از آدمها و کارهايشان است.
ترجمه: احمد شاملو
فصل نوزدهم:
از کوه بلندي بالا رفت.تنها کوههايي که به عمرش ديده بود سه تا آتشفشانهاي اخترک خودش بود که تا سر زانويش ميرسيد و از آن يکي که خاموش بود جاي چارپايه استفاده ميکرد. اين بود که با خودش گفت: «از سر يک کوه به اين بلندي ميتوانم به يک نظر همهي سياره و همهي آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخرههاي نوکتيز چيزي نديد.
همين جوري گفت: -سلام.
طنين بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهريار کوچولو گفت: -کي هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کي هستيد شما... کي هستيد شما... کي هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشويد. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سيارهي عجيبي! خشکِخشک و تيزِتيز و شورِشور. اين آدمهاش که يک ذره قوهي تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار ميکنند... تو اخترک خودم گلي داشتم که هميشه اول او حرف ميزد...»
قسمت قبل:














