نماد آخرین خبر

شکل‌های زندگی: به مناسبت انتشار سرود اعتراض‌ و شعرهای دیگر از پابلو نرودا

منبع
شرق
بروزرسانی
شکل‌های زندگی: به مناسبت انتشار سرود اعتراض‌ و شعرهای دیگر از پابلو نرودا

شرق/پابلو نرودا خود را به «کلام» تسليم نمي‌کند تا شعري ناب بسرايد زيرا شاعر شعرهاي غيرناب است. او در توصيف شعر غيرناب مي‌گويد «يک شعر غيرناب مثل لباسي که به تن مي‌کنيم، مثل تن‌هايمان، لک‌زده از سوپ، آميخته به شرم و چين و چروک‌ها و شب زنده‌داري‌ها و رؤياها، ديده‌ها، پيشگويي‌ها، اظهار تنفر و عشق، توصيف روستاييان و چهارپايان، لرزش ديدار، وفاداري‌هاي اجتماعي، نپذيرفتن‌ها و ترديدها، تصديق‌ها و درخواست‌هايمان است.»1در شعر غيرناب زندگي با تمام جلوه‌ها، زيبايي‌ها و زشتي‌هايش، با «قهرمانان»اش، «رويدادهاي پست»اش و «پرندگان کارائيب»اش2 نمايان مي‌شود؛ نرودا شاعر اين زندگي است. او در پاسخ به کساني که مي‌گويند چنين نبايد کرد مي‌گويد: «... به ايشان درود مي‌فرستم، در برابرشان کلاه از سر برمي‌دارم/ و رهايشان مي‌کنم تا قله‌هاي ناب شعر و شاعري را به زير پاي آورند/ چون موشاني خوشبخت بر قالبي پنير/ مرا قلمروي ديگر است».3
قلمروي شاعر تمامي جهان است اما شاعر براي درک جهان به عادات و الگوهاي تکرارشونده آن تسليم نمي‌شود بلکه شکيبايي به خرج مي‌دهد. «بايد گذاشت تصوير رودها، دريا، شيريني و شوري در ساختي ژرف‌تر از معناي لغوي خود در طنين و ولوله آيند، بايد شکيبا بود و حوصله داشت، نبايد شتاب‌زده و با ذهني معقول به رويارويي پرسش‌ها رفت».4
به نظر نرودا زندگي و شعر را بايد در فرصت‌هاي غيرناب جست. براي نرودا، شعر ناب تنها فرصت شاعر است زيرا چيزي از زندگي، از پستي و بلندي‌هاي آن را مي‌توان در آن پيدا کرد. با شعر غيرناب مي‌توان به دنبال جاي پاها، اثر انگشت‌ها و هر چيز ملموس ديگري که اثري از زندگي در آن باشد رفت. تنها در اين شرايط است که مي‌توان چيزي در جهان يافت که آن را به «سرود کوچک انساني» درآورد. به همين دليل شاعر گاه آدميان را به بزرگداشت پرندگان مي‌برد تا در‌عين‌حال با استعاره‌اي زيبا اما فراموش‌شده، سرزمين به‌خون‌نشسته خويش را نيز به ياد آورد: «اگر شما نديديد آسمان کارائيب را/ که بي‌زخمي در خون مي‌نشيند/ زيبايي اين جهان را نشناخته‌ايد/ و از جهاني که در آن زيسته‌ايد خبر نداريد».5
در نرودا زندگي با سرود پيوند مي‌خورد، او همپاي سرودهاي خويش «در سياهي جنگل/ به سوي نور/ فرياد مي‌کشد»6 تا سرود «شعر غيرناب» را بسرايد. شعر غيرناب شعر «وضع موجود» است، شعر کيفر است اما در همان حال سرود رفتن است. «شعرم سرود است و کيفر/ به من مي‌گويند: تو از آن ظلمتي/ شايد، شايد، ولي به سوي نور مي‌روم/ من مرد نان و ماهي‌ام/ در لابه‌لاي کتاب‌ها مرا نخواهي يافت/ بل در ميان زنان و مردان: / لايتناهي را آنان به من آموخته‌اند».7 لايتناهي «بلندي‌هاي ماچوپيچو» است، شهري کهن از گذشته دور، ويرانه‌اي شکوهمند در ميان تخته‌سنگ‌هاي سر به فلک کشيده، دنيايي متروک و مغرور که شاعر خود را در ميانه‌شان جزئي بي‌نهايت کوچک مي‌بيند. او در لايتناهي، در آن بلندي‌هاي سرسخت/ در ميان آن همه شکوه و جلال و ابديت، به زمين مي‌نگرد تا شعر بلند خويش را بسرايد. «پس آنگاه بر نردبام زمين فراز شدم/ از ميان انبوهي شرير جنگل‌هاي گمشده/ تا بلنداي تو،‌ ماچوپيچو/شهر گردنفراز صخره‌هاي پلکاني/ منزگاه واپسين آنان/ که زمين به جامه‌هاي خواب پنهانشان نکرد».8
«بلندي‌هاي ماچوپيچو» شعر بلند نرودا است که آن را راهگشاي شعر خويش در حال و در آينده قرار مي‌دهد. نرودا آنگاه که بر قله بر بلندي‌هاي ماچوپيچو مي‌ايستد، ديگر شاعر ناسيونال نيست بلکه شاعر انترناسيونال است. او شاعري جهان‌وطن است که عشقش به تمامي جهان تعلق مي‌گيرد.
«احساس مي‌کردم که شيليايي و پرويي و امريکايي هستم. در آن بلندي‌هاي سرسخت، ميان آن همه شکوه و جلال و ويراني‌هاي پراکنده، اصول ايماني را که نياز داشتم به شعرم ادامه بدهم يافته بودم».9 شاعر بر فراز بلندي‌هاي ماچوپيچو، گذشته را خطاب قرار مي‌دهد، او آدميان را در پستوي تاريک فراموشخانه به سخن‌گفتن وامي‌دارد: «همه‌چيز را به من بگوييد، زنجير به زنجير/ حلقه به حلقه، گام به گام/... چونان رودي از پيکان‌هاي زرد آذرخش/ چونان رودي که از پلنگان مدفون/ و بگذاريد بگريم، ساعت‌ها، روزها، سال‌ها/ دوران‌هاي کور، قرن‌هاي نجومي».10

نرودا را نمي‌توان شاعر سبکي معين در نظر گرفت، بسياري او را شاعري رئاليستي مي‌دانند اما نرودا با درک رئاليستي به معناي مرسوم آن عميقا مخالف است. «من از رئاليسم در شعر نفرت دارم، علاوه بر اين حتما لازم نيست شعر سورئاليستي يا شبه‌رئاليستي باشد اما بايد تا آنجا که مي‌توان ضدرئاليستي شود».11 شعر ضدرئاليستي نرودا شعري است که در واقعيت نمي‌ماند و اسير آن نمي‌شود، شعر نرودا کلامي است که در ناشناخته‌ها مأوا مي‌گزيند يعني در آن جاها که به تسخير درنمي‌آيد؛ مانند بلندي‌هاي ماچوپيچو، تنها در اين صورت شعر مي‌تواند به آزادي خود ببالد. بدين سان شعر ديگر نقشه يا ابزاري براي رهايي از تنگ‌راهه‌هاي حسي و عاطفي نخواهد بود، بلکه همچون زورقي است که در رودخانه حيات جريان پيدا مي‌کند. درک نرودا از شعر همچون درک وي از زندگي است: درکي متناقض، زاينده و دائما نو به نو شونده، همچون رودي طغيانگر که گرچه طغيان مي‌کند اما زايندگي‌اش مانع از آن مي‌شود که خرابي به بار آورد. نرودا شعر خود را به بهار تشبيه مي‌کند، بهار پر جوش و خروش که آدمي هر روز در انتظار دگرگوني است. اين تصور از زندگي به شعرهاي او مايه‌هاي قوي از خوش‌بيني مي‌دهد. «گل سرخ را ديدم که در گواتمالا مي‌شکفت/ دفاع از سرزمين بي‌برگان را ديدم/ و عدالت را که به همه دهان‌ها مي‌رسيد».12
نرودا در زمانه خوش‌بيني زندگي مي‌کرد، زندگي‌اش نيز توأم با خوش‌بيني بود و همين‌طور شعرهايش. در آخرين برگ خاطراتش از زندگي، عشق و سياست مي‌گويد و ميان‌شان تفاوتي قائل نمي‌شود. در همه اينها حسي مشترک ميان انسان شکل مي‌گيرد، به نظر نرودا در انسان‌ها جدا از نژاد، مليت و قوم همواره «حسي مشترک»، دقيقا به مفهوم روسويي آن، وجود دارد که واسطه فهم و درکشان از يکديگر مي‌شود. با اين حال شاعر انسان را به صرف انسان‌بودن مورد توجه قرار نمي‌دهد، بلکه مي‌کوشد جايگاه «انسان تاريخي» را دريابد و نقشش را در ساختن زندگي، تاريخ و بناهاي عظيم و باشکوه دريابد. نرودا در بلندي‌هاي ماچوپيچو بر فراز آن بناي باشکوه که آدمي خود را کوچک و فراموش‌شده مي‌بيند خطاب به ماچوپيچو مي‌گويد: چگونه اين‌چنين عظيم و باشکوه شده‌اي؟ «ماچوپيچو! آيا/ سنگ بر سنگ نهادي، و بر بنياد زنده‌‌اي؟/ اخگر را بر اخگر نهادي و بر شالوده اشک؟/ آتش در طلا نهادي و لرزان در درون آن/ فواره سرخ‌خون؟».13  آن‌گاه شاعر از ماچوپيچو مي‌خواهد درونش را آشکار کند، گويي رستاخيزي عظيم در کار است که حتي بناهاي سخت و استوار را به سخن‌گفتن وامي‌دارد. «برده‌اي را که در گور کردي بر من ببخشاي!/ خشکه نان بينوايان را از درون جانت قي کن/ تن‌پوش مندرس رعيت را به من بنما، و روزنش را/ به من بگو که او چگونه مي‌خفت در زندگي».14
با نرودا شعر تجربه مي‌شود، آدمي نشانه‌هاي آن را پيرامون خود در زندگي پيدا مي‌کند. بسياري اشعار نرودا را واجد سويه‌هاي مشخص سياسي تلقي مي‌کنند که به مدلولي معين منتهي مي‌شود. همين‌طور است؛ شعر نرودا، شعري جانبدار است يا چنان که خود مي‌گويد چيزي از جنس آب يا آتش است که بي‌هيچ ترديدي يا پاک مي‌کند يا مي‌سوزاند. «يا» واژه‌اي مهم در اشعار نرودا است که به واسطه آن جهان قطبي مي‌شود اما اين، هيچ از جريان زندگي نمي‌کاهد. در زندگي چنان‌که نرودا مي‌گويد هدفي خاص وجود ندارد، آنچه مهم است «جريان‌يافتن» است، خون در رگ زمين به سرود بدل مي‌شود تا نرودا سرود زندگي را به اعتراض سياسي پيوند بزند.
پي‌نوشت‌ها:
1)مقاله به سوي شعر ناب
2) عنوان سه شعر از مجموعه «سرود اعتراض»، پابلو نرودا، ترجمه احمد کريمي‌حکاک، فرامرز سليماني
3، 5، 7، 12) از مجموعه «سرود اعتراض»، پابلو نرودا، ترجمه احمد کريمي‌حکاک، فرامرز سليماني
4) «دفتر پرسش‌ها»، پابلو نرودا، ترجمه نازي عظيما
6) شعري از احمد شاملو
8، 10، 13، 14) بلندي‌هاي ماچوپيچو، پابلو نرودا، ترجمه احمد کريمي‌حکاک، فرامرز سليماني
9، 11) اعتراف به زندگي، پابلو نرودا، ترجمه احمد پوري

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره