خراسان/چند روز بود عیال مُگفت: «دهن روزه هلاک شدیم تو این گرما، نمی‌خوای بری کولر رو راه بندازی؟» و هربار مو خودمه جمع مکردُم که برُم بالا پشت‌بوم، عیال با یَگ حالت عذاب وجدان‌طوری مگفت: «نمی‌خواد حالا تو این آفتاب بری بالا، بذار دم افطار که هوا خنک شد برو» و مویم دم افطار تبدیل مشدُم به یَگ متکا و قضیه می‌افتاد بری فرداش. لابد یادتانه که ما بالای خانه خُسرُم زندگی مکنِم. طبیعتا پشت‌بام‌مان هم مشترکه و کولر اونایَم بغل کولر مایه و هر سال مو جفت کولرا ره راه مندازُم. بری همی راه‌انداختن کولری که برای هر کی سخته، بری مو دو برابر سخته و زمان مِبره! یَگ دلیل فرار کردن ازش ایه، یَگ دلیل دگه‌اش هم ایه که چون آقای دکتر، یعنی بابای کاملیاخانم خیلی دقیقه و مِشه گفت یَگ جورایی واسواسیه، آدم پشیمون مِشه که براش کاری بکنه. بنده خدا تقصیری هم نِدره و دست خودش نیست ولی اِنقدر مِگه ای کاره بکن و او کاره نکن که آدم بیزار مِره. بری همی هر بار که مخوام براشان کاری بکنُم، سعی مکنُم بی‌خبر انجام بدُم تا تِموم بره و کمتر حرص بخورِم جفت‌مان!
ای چند روزی که هوا خنُک رفته بود و تعطیلی هم داشتِم، بهترین موقعیت بود که برُم جون کندنی ره بکنُم. وسایل ره جمع کردُم و رفتُم رو پشت‌بوم. حواسُم بود که سروصدایی نشه تا خسرُم نفهمه. به عیال هم گفته بودُم چیزی نگو بهشان تا کارُم که تموم رفت سورپرایزشان کنُم! هم دست که به اولین پوشال زدُم یَگ‌هو دیدُم آقای دکتر از تو کانال کولر داد مِزنه: «کی بالای پشت بومه؟» اولش خواستُم جوابشه ندُم ولی دیدُم الان با دسته بیل میِه بالا، از تو کولر داد زدُم: «مویُم آقای دکتر، چیزی نیست» گفت: «عه تویی کمال جان؟ ترسوندیم پسرم! چی کار داری اون بالا؟» مِن‌مِن کردُم و گفتُم: «هیچی آمدُم یَگ سری به پشت‌بوم بزنُم...» از همونجی داد زد: «دستت درد نکنه، پس حالا که بالایی بمون تا منم بیام با هم کولرها رو راه بندازیم. البته اگه وقت و حوصله‌اش رو داری؟» اِنا حالا خوب رفت! از همو چیزی که مترسیدُم به سرُم آمد. گفتُم: «حوصله که درُم ولی...» که دیدُم پشت سرم ظاهر شد و گفت: «زود درستش می‌کنیم که به کارهات برسی.»
سرتانه درد نیارُم، تا دم افطار، بالای پشت‌بوم بودم و داشتن ربنا ره مگفتِن که کارمان تموم رفت. وقت نشد بازم کولر خودمانه درست کنُم. ایم از ای.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar