logo
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت سی ام

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت سی ام

آخرين خبر/  پس از انتشار کتاب بامداد خمار، که به يکي از پرفروش‌ترين کتاب‌هاي سال انتشار تبديل شد، کتابي منتشر شد به نام «شب سراب» نوشته ناهيد ا. پژواک از نشر البرز. اين کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با اين تفاوت که داستان از زبان رحيم (شخصيت منفي داستان) نقل شده که مي‌گويد محبوبه يک طرفه به قاضي رفته و اشتباه مي‌کند. اين کتاب هم به يکي از کتاب‌هاي پرفروش تبديل شد. شکايت نويسنده کتاب بامداد خمار از نويسنده شب سراب به دليل سرقت ادبي نيز در پرفروش شدن آن بي‌تاثير نبود.
داستان کتاب از اين قرار است که؛ سودابه دختر جوان تحصيل‌کرده و ثروتمندي است که مي‌خواهد با مردي که با قشر خانوادگي او مناسبتي ندارد، ازدواج کند. براي جلوگيري از اين پيوند، مادر سودابه وي را به پند گرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش مي‌کند.
بامداد خمار داستان عبرت‌انگيز سياه بختي محبوبه در زندگي با عشقش رحيم است که از همان برگ‌هاي نخست داستان آغاز مي‌شود و همه کتاب را دربرمي‌گيرد.

قسمت سي ام:

 سربازگيري بود.
مارا بردند واز شهر خارج کردند بنظرم طرف شاهزاده عبدالعظيم مي رفتيم منکه نمي دانستم آن هايي که مي دانستند صحبت مي کردند.
وسط بيابان از دور جايي بزرگ که چند تا ساختمان سفيد کنار هم قرار داشتند ديده شد گويا پادگان بود.
کاميون هن هن کنان و پت پت کنان فاصله را طي کرد از در بزرگ پادگان وارد شد جلوي ساختمان ايستاد وپرده پشت کاميون را بالا زدند.
بياييد پايين.
يکي کي پريديدم پايين همه را مثل گله گوسفند بردند توي يک محوطه اي که دور تادورش سيم خاردار کشيده بودند.
همه در هم مي لوليدند,گويا از صبح کاميون کاميون سرباز جمع کرده واينجا تلمبار کرده بودند.
هوا کاملا تاريک شده بود چراغ ساختمان سفيد روشن بود اما جايي که ما بوديم تاريک تاريک بود بعضي ها گريه مي کردند واي ننه ام,آخ خواهرم, پدرم, زنم, بچه ام از هر دهن ناله اي بيرون مي آمد چند فنري هم يک چيزهايي مي گفتند وقاه قاه مي خنديدند بلبشوي عجيبي بود من گويا ماتم برده بود هيچ نه ناله مي کردم نه حرف ميزدم نه مي خنديدم نه گريه مي کردم فکر ميکنم صد نفري مي شديم.
مادرم حالا چه مي کرد؟ دلواپسم بود. باز فکر مي کرد پس افتادم غش کردم دستم را بريدم حالا چه مي کنند؟ حتما دست به دامن انيس خانم و ناصرخان مي شود, من حرف نمي زدم ولي آنها مي ناليدند که حالا پدرمان, مادرمان نگرانمان هستند سرباز سيبيل کلفتي که پاهاي مرا گرفته بود يک تعليمي بدست وسط جمعيت مي گشت فقط يک جمله را هزار بار تکرار مي کرد: ننه من غريبم راه نندازيد.
دو تا حدي انجا را روشن کرد از صداي قار وقوري که راه افتاده بود فهميدم خيلي از وقت شام گذشته اما شام خبري نبود.
اين صدنفر راچه جوري بايد شام بدهند؟ مثل اينکه همان کاميون پت پتي بود که با چراغهاي روشن بطرف قرار گاه ما آمد.
نزديکتر که شد دور زد وپشت به ما ايستاد سه چهار سرباز قد ونيم قد لاغر ترياکي بيرون پريدند کاميون مثل کاميون هاي شن کش خر خر صدا مي کرد واز آن بالا يک عالمه نان را پايين ريخت اين شام ما بود.
گرسنگي که پيش بياد آدميزاد سنگ را هم مي خورد چه آنهاييکه گريه مي کردند چه آنهاييکه مي خنديدند تا نان را ديدند حمله کردند به طرف نان.
شايد يا حتما من تنها کسي بودم که از جايم تکان نخوردم,ما گرچه ندار بوديم اما نمي دانم مادر چه کرده بود چشم و دل من سير بود هيچ وقت هلاک شکم نبودم اگر خيلي ميخوردم و اگر نبود صدايم در نمي آمد طاقتم در برابر گرسنگي و تشنگي خيلي بود وقتي کار داشتم خوراک فراموشم مي شد اصلا از صحبت کردن راجع به شکم ابا داشتم
فکر مي کردم ادم را کوچک مي کند شايد مشدي جواد حق داشت که به من و مادر مي گفت گداي کله شق.
گدا بوديم که بوديم کله شق هم که بوديم ضررمان به کسي نميرسيد به ديگران چه که ما چه بوديم وچه هستيم همه خوردند وبنظرم بسکه گرسنه بودند وحالا خوردند و وا رفتند, صدا از کسي بيرون نمي آمد داشتند چرت مي زدند.
همان سرباز سيبيل کلفت با دو تاي ديگر دور تا دور محوطه را قدم مي زدند به اين مي گفتند گشت زني.
ماه بالا آمد هوا خنک شد گويا امشب همينجا بايد مار ا بخوابانند, هيچ دلواپس نبودم جاي من هميشه زير اسمان روي کاه گل بام بود امشب دوازده پله پايين تر مي خوابم مگه چه مي شود؟
صداي نق ونق بلند شد: سرکار ما خواب داريم سرکار رختخواب ما کجاست, سرکار زيراندازي رواندازي بالش متکايي...
لوس بازي در نياوردي خانه عمت نيست که دستتان را بگذاريد زير سرتان بخوابيد.
داد و قال بلند شد فرياد کشيدند سوت زدند گريه کردند.
ننه من غريبم راه نياندازيد همينه که هست.
خب پس جاي خوابمان همينجاست دور بر را نگاه کردم, آبي به چشمم نخورد چه بکنم؟ بلند شدم در ميان عده اي که دراز کشيده بودند بلند شدنم جلب توجه کرد سرباز هاي گشتي متوجهم شدند.
کاري بکار آنها نداشتم گيوه هايم را در اوردم, شالم را باز کردم قبايم را در آوردم شالم را باز کردم قبايم را دراوردم آستين هايم را بالا زدم قد قامت الصلوه قد قامت الصلوه
روي زمين تيمم کردم و روي زمين تيمم کردم و روي زمين نماز مغرب وعشا را بجا اوردم.
شالم را زير سرم گذاشتم وقبايم را رويم انداختم و بدون آنکه با کسي کاري داشته باشم شروع کردم به خواندن دعاي شبم.

صبح به جاي اذان با شيپور بيدارمان کردند تند تند بلند شدم باز هم نمازم را خواندم ولباسم را پوشيدم ونشستم. پسرهاي ديگر همانهايي که شب لحاف و بالش مي خواستند بالش پر قو مي خواستند با چشمهاي پف کرده از خواب و اخمهاي در هم رفته ونگاه خصمانه بق کرده بودند.
آفتاب طلوع مي کرد که باز هم کاميون پت پت کنان آمد با جيپ دور زد همه را ورانداز کرد آن سه تا سرباز گشت شب که کشيشان تمام شده و رفته بودند و سه تاي ديگر بجايشان آمده بودند را صدا کرد, نفهميدم چي گفت
و چه دستور داد اما وقتي رفت يکي از آنها سوتي زد و بهمه ما برپا داد بلند شديم بصف کشيدند وثل صف سربازان شکست خورده افتان وخيزان بطرف ساختمان بردند.
من از ديشب اينطور فکر کرده بودم که يا همانطوريکه قبلا هم مي دانستم بخاطر کفالت مادرم ولم مي کنند يا زور زورکي بخدمتم مي برند که آن قسمت اول را مادرم دوست داشت و اين قسمت دوم آرزوي خودم و محبوب بود پس هيچ نيازي به آه وناله نبود.
يک عالمه صاحب منصب اينور وانور در رفت وامد بودند وهيچ کس هم زياد محلشان نمي گذاشت, آن فاميل زن اوستا چه دبدبه و کبکبه اي در غربت براي خودش فراهم کرده بود اينجا بيست تا بيشتر مثل او بودند وچه حوصله اي خداوند به اينها داده بود يکي يکي اين پسرها را مي بردند جلو و سوالاتي مي کردند بعد دستوراتي مي دادند
وقتي نوبت به من رسيد تقريبا ياد گرفته بودم چه جوري بايستم و چه جوري جواب بدهم.
پسر اسمت چيه؟
رحيم قربان.
کار ميکني؟
بله قربان.
چه کاره اي؟
نجار قربان.
پدرت چکاره است.؟
پدر ندارم قربان
مادر چي ؟
دارم قربان.
برادر داري؟
نخير قربان.
عمو؟
نخير قربان.
دايي؟
نخير قربان.
صاحب منصب درجه داري را صدا کرد وچيزي گفت, رفت و برگشت زير گوشش موضوعي را گفت. من همانجوري ايستاده بودم.
گفتي نجاري آهان؟
بلي قربان.
اسم اوستاي تو چيه؟
اوستا محمود قربان.
صاحب منصب نگاهي به درجه دار کرد
برو بيرون تا صدايت کنم.
وقتي آمدم بيرون براي اولين بار با آنهايي که از ديشب يکجا بوديم شروع به صحبت کردم.
ببينم از تو چي پرسيد؟ از تو؟ تو؟
به هيچکس نگفته بودند که برو بيرون و منتظر باشد تا صدايش کنند.
همينجوري که سرگردان ايستاده بودم خويشاوند زن اوستا را ديدم چقدر ديدن يک آشنا حتي خيلي آشناي دور در ميان عده اي غريب و در غربت لذت دارد مي خواستم به طرفش بروم و به او بگويم که من کفيل مادرم هستم ديگه خسته شده بودم از نظام و اينجور کارها بدم آمده بود مي خواستم کفيل باشم و از اينجا در بروم ولي آن آقا رفت
نمي دانستم اينها را چه بنامم بهمه جناب سروان مي گفتم وقتي قيافه ي يکي در هم مي رفت مي فهميدم که بالاتر از جناب سروان است وقتي گل از گلش باز مي شد مي فهميدم که پايين تر از سروان است.

نزديکي هاي ظهر شد نوز سوال و جواب از بقيه تمام نشده بود خدايا مادر در چه حال است فکر مي کنم حالا در خانه ي ما عزا هست عزاي يکنفره ما که کسي را نداشتيم در عروسي يا عزايمان شرکت بکند شايد جمعه است انيس خانم و پسر و عروسش هم باشند شايد مادر حال ضعف و غش است آب توي صورتش مي پاشند سرکه جلوي دماغش مي گيرند پارچه ي سوخته مي آورند آب قند درست مي کنند چه مي دانم حالا آنجا چه خبر است رحيم در فکر خودت باش که معطل و گرسنه اينجا ايستاده اي چکارم دارند؟ سوال کرد و فهميد که بيکس هستم نه عموئي نه دايي اي نه پدري و نه برادر بزرگتري منم و مادرم بيکار و عاطل باطل هم که نيستم نجارم آدرس اوستا را هم مي دهم بروند تحقيق کنند اصلا اين خويش زن اوستا ديد که مي رفتم خانه ي اوستا مي تواند بگويد که کار دارم نان آور خانه هستم.
ظهر از گرسنگي داشتم واقعا غش مي کردم يک چيزي شبيه آش با يک تکه نان دادند و خورديم باز هم انتظار باز هم سر پا ايستادن خدايا کمکم کن نمازم را در خانه بخوانم خدايا کمکم کن زودتر خلاص شوم شروع کردم به خواندن نمازم همانجوري ايستاده سرپا نمازم را خواندم دعاي شبم را خواندم نه يکبار نه دوبار با انگشتانم حسابش را داشتم نه بار خوانده بودم که سربازي فس فسوء لاغر مردني که فکر مي کنم وزن پوتين هايش بيشتر از خودش بود و به زحمت آنها را حمل مي کرد آمد روي پله
- رحيم نجار
- بلي قربان
ديگه فکر مي کردم همه ي ساکنين اينجا" قربان "هستند.
- بيا بالا
دويدم بدنبالش دويدم از توي کريدور رد شديم او بزحمت راه مي رفت و من پشت سرش جلوي دري ايستاد روي
در نوشته بود: پزشک ارتش بمن دستور داد بروم تو در را باز کردم و رفتم تو
- سلام
- پسر تو نمي داني که قبل از ورودي به اطاق بايد در را بزني و اجازه بخواهي؟
نه واقعا نمي دانستم اين اولين بار بود که در تمام عمرم همچين چيزي مي شنيدم.
- برو بيرون.
چنان فرياد زد که عقب عقب امدم و خوردم به در يواشکي دستم را بردم عقب و در را باز کردم و رفتم بيرون

- درو ببند
در را بستم يک لحظه بعد دوباره فرياد زد:
- حالا بيا تو
چه بايد مي کردم؟ با دستم تاپ تاپ زدم به در و اتفاقا در باز شد.
- احمق اينجوري نه با انگشت.
انگشتش را کج کرد و چند ضربه زد روي در
- اينجوري فهميدي؟ بلي قربان جون بکن
با احتياط در زدم
- لش ات را بيار تو!!
رفتم تو
- خبردار بايست
نمي دانستم خبر دار يعني چه ولي صاف ايستادم
- صبر کن يکي پهلوي آقاي دکتر است آن بياد بيرون تو برو !!
من بروم پيش دکتر؟ آخه براي چي؟ من که مريض نبودم به هر صورت صبر کردم اين بار گروهبان بداخلاق از خود راضي که به من ادب ياد مي داد اما خودش بي ادب بود پشت ميز کوچکي نشسته بود و دفتر دستکي جلوي رويش بود.
پسري هم سن و سال من از اطاق آمد بيرون مثل لبو سرخ سرخ بود يا تب کرده يا اطاق خيلي گرم بود با عجله بي آنکه کسي را نگاه کند دويد بيرون.
- تو برو تو.
- باز هم بايد در را بزنم؟
- هر دري که جلوي روت باشد .
دوتا تلنگر به در زدم صدايي مودب گفت:
- بفرماييد.
آهسته در را باز کردم رفتم تو.
- سلام قربان .
- سلام عزيزم اسمت چيه؟
- رحيم قربان .
- خب خب رحيم آقا.
نگاهي به کاغذي که جلويش بود انداخت چيزي را خواند بعد با دقت مرا ورانداز کرد.
- کجا کار مي کني رحيم؟
- نجاري قربان .
- اوستا داري؟
- بلي قربان .
- اينقدر قربان قربان نگو من خوشم نمياد!! چه جوري بايد مي فهميدم کداميک از اين آقايان از قربان خوششان مي آيد کدام نه؟ نفهميدم.
- رحيم به من بگو ببينم رفتار اوستا با تو چطور است؟-
- خوب مثل پسرش دوستم دارد
احساس کردم لبخندي گذرا از روي لبانش گذشت.
- هان هان مثل پسرش اهان
- آقا رحيم من جوانترم يا اوستاي تو
خنده ام گرفت
- چرا مي خندي؟
- قربان اوستاي من پيرمرد است همه ي موهاي سرش موهاي ريشش سفيد سفيد است کمرش يه خرده خم شده چهل و چهار سال است نجاري مي کند زهوارش در رفته
- پس اينطور زن دارد؟
- بلي
- رحيم لباسهايت را در اور مي خوام معاينه ات کنم .
شال کمرم را باز کردم قبايم را درآوردم و با پيراهن چلوار و شلوار ايستادم آقاي دکتر داشت چيزي مي نوشت سرش را بلند کرد نگاهم کرد.
- رحيم همه را درآر
خجالت مي کشيدم با ناراحتي پيراهنم را در آوردم کمرم را محکم کردم.
- رحيم معطل نکن همه را در آور همه را شلوارت زير جامعه ات هر چه که هست.
و آن لحظه بود که فهميدم نفر قبل از من چرا مثل لبو سرخ شده بود هر چه التماس کردم نشد و بالاخره اگر همانجا مرا مي کشتند بهتر از آن بود که لخت و عورم کنند و بعد آقاي دکتر هي مرا چرخاند و هي معاينه کرد از سر تا پا را...خدايا اين ديگر چه بلايي بود که گرفتار شدم.
- بپوش رحيم بپوش برو پسرم ديگر کارت ندارم .
تند تند لباسهايم را پوشيدم ضمن اينکه من لباس مي پوشيدم درجه دار قبلي را صدا کرد و شنيدم که گفت:
- به فلاني بگوييد خلاف به عرضتان رسانده اند
چيزي نفهميدم سرخ شده و تب کرده بيرون آمدم همان گروهبان بدعنق بي تربيت مهري کف دستم زد و گفت:
- به نگهبان در نشان بده آزادي .
آاااخ آزادي
تا شهر برسم دويدم دويدم به طرف غروب آفتاب مي دويدم آفتاب کم مانده بود غروب کند و از چشما پنهان شود که پا به شهر گذاشتم از نفس افتاده بودم زير درختي نشستم تازه به پشت سرم نگاه مي کردم ديشب و امروز چه برمن گذشت؟ مادر در چه حال است؟ مال من که تمام شد حالا بايد تيمار مادر را بکنم حتما گريه کرده گريه کرده خسته شده حتما حالا بيحال افتاده تا مرا ببيند دوباره مي زند زير گريه فکر کردم چرا منتهاي غم و منتهاي شادي هر دو به يک شکل هستند؟ چرا هم وقتي خيلي غمگين هستيم گريه مي کنيم هم وقتي خيلي خوشحاليم؟ اسم اينرا گذاشته اند اشک شوق آن يکي اشک غم است آخه چرا؟ مگر خدا حالت کم آورده بود که در موقع خلقت از يک جويبار بدو حالت متضاد استفاده مي کرد؟

خستگي ام کم شد دوباره به راه افتادم ديگر نمي دويدم که اگر مي دويم مردم با حيرت نگاهم مي کردند من دلواپس نظر مردم بودم هميشه اينطور بود از بچگي از قبل از فوت پدر هميشه ي روزگار بخودم ستم مي کردم تا مردم درباره ام بد فکر نکنند قدم هايم به طول يک متر ميشد به سرعت تمام مي خواستم خودم را بالاي سر مادر برسانم و بگويم مادر نگران نباش برگشتم.
نزديک در خانه رسيدم قبل از باز کردن در گوش خواباندم صداي گريه نمي آمد مادر بسکه گريه کرده بخواب رفته در را آهسته باز کردم.
- رحيم آمد.
- آمدم سلام .
- عليک سلام
جا خورده بودم انتظار اين منظره را نداشتم آنچه را که براي خودم مجسم مي کردم دنبال آن بودم پس همه ي دلواپسي هاي من بي جهت بود مادر کک اش هم نگزيده سرگردان بودم چه بگويم؟
- فهميدند که کفيلي؟
از کجا مي دانست؟ چه جوري مطمئن بود جريان را برايم گفت:
- وقتي دير کردي اتفاقا انيس خانم پيش از آمدنت اينجا بود وقتي ديد خيلي نگرانم گفت مدتي است خانه ي اوستا رحيم خويششان نرفته گفت برويم از اون بپرسيم حتما مي داند چه پيش آمده من خدا خواسته چون فکر مي کردم باز هم حالت بهم خورده يا در دکان ماندي يا اوستا برده خانه ي خودش
دفعه ي قبل بيچاره از نفس افتاده بود تا ترا بياره اينجا رفتيم جاي تو خالي شام هم نگذاشت برگرديم مطمئن بود که ترا اشتباهي گرفته اند بعنوان سرباز فراري گفت سر راه ديده بود پسرهايي را که سرکوچه ها و سرگذر ها ايستاده بودند بزور مي گرفتند و مي انداختند توي کاميون ديگه فهميدم که موضوع اينه خب چرا اينقدر طولش دادند؟ همان شب نمي توانستند بفهمند که تو کفيلي؟
مادر چي مي گفت؟ مثل اينکه همه ي تشکيلات به خاطر من تنها کار مي کنن يک گروه بوديم.
- تا نوبت به من برسد تا عصر طول کشيد .
- اذيت که نکردند؟ کتک متک که نزدند؟
- براي چي؟ چرا کتک بزنند؟ مگر تقصير کار بوديم؟
نگاهم به گوشه ي حياط افتاد همانجا که ماه ها نردبان از زمين به بام تکيه داده شده بود نردبان نبود چي شده؟ چيزي نگفتم حوصله نداشتم حوصله ي حرف زدن نداشتم خسته ي خستيه بودم سرو صورتم را توي حوض شستم رفتم توي اطاق جلوي پنجره طاق باز دراز کشيدم و خوابم برد.
- رحيم بلند شو چيزي بخور برو تو رختخوابت پسر.
کجا هستم؟ چرا تمام تنم درد مي کند؟ چرا پاهايم مور مور مي کند؟ انگشت هاي پايم خشک شده چشمم را باز کردم مادر سر سفره نشسته بود من از کي خوابيده بودم؟شب بود دمادم نصفه هاي شب بشدت گرسنه بودم اما بدجوري پاهايم درد مي کرد خسته بودم کوفته بودم نشستم کشان کشان خودم را سر سفره رساندم بشدت تشنه بودم دوتا ليوان آب پشت سر هم خوردم آب گرم بود ولرم بود ساکت يه خرده مادر را نگاه کردم
_ بخور بگير بخواب خسته اي وارفتي
برايم غذا کشيد خوردم و کم کم خواب...
از سرم پريد ، درد پاهايم بجايش بود اما ذهنم روشن شد ، نگاه کردم ديدم مادر رختخوابم را پهن کرده ، بعد از چند ماه باز هم رختخوابم را توي اطاق پهن کرده بود ، حتما ديشب نبودم دلش سوخته ، حتما با خدا عهد کرده که سالم برگردم دوباره اجازه بدهد پهلويش بخوابم ، پس نردبان بي دليل نبود که سر جايش نبود ، کي برده ؟ حتما خودش هن و هن کنان برده پس داده ، بلند شدم رفتم توي حياط وضو گرفتم برگشتم بي آنکه حرفي بزنم نمازم را خواندم ، رختخوابم را جمع کردم گرفتم روي کولم
_ کجا ميري رحيم ؟
_ توي حياط
_ توي حياط چرا ؟ چرا همينجا نمي خوابي ؟ توي حياط پر ويآي است ، مادر شمالي بود رشتي بود بزبان خودشان به سوسک و مورچه و اينجور چيزها روي هم ويآي مي گفت
_ مهم نيست مادر دلواپس من نباش
بلند شد جلوي مرا گرفت ، رحيم مگر ديوانه اي ؟ کف حياط مي خواهي بخوابي ؟ آخه چرا اينجا نمي خوابي ؟ چرا نمي خوابم ؟ منکه يک عمر کنار مادر خوابيده بودم ، مگر خودش بيرونم نکرد ؟ مگر خودش با تحکم نگفت برو نردبان را بيار و روي بام بخواب ؟ مگر تا زنده ام آن شب را فراموش مي کنم که مرا از خودش راند ؟ نه مادر رحيم ديگه پهلوي تو نخواهد خوابيد ، تمام شد ، دل نيست _ کبوتر که چو برخاست نشيند از گوشه بامي که پريدم
_ پريدم
_ برو کنار مادر
_ يعني چي ؟ اين ديگه چه اخلاقي است پيدا کردي ؟
_ اخلاق سگي
_ گيرم حالا توي حياط خوابيدي وقتي زمستان آمد چي ؟
_ تا آنموقع کي مرده کي زنده ؟ کو تا زمستان- !
ديد که اصرارش بيفايده است رفتم توي حياط تشکم را انداختم روي زمين و افتادم رويش و لحاف را کشيدم تا بالاي سرم
چرا اينقدر با مادر سر گراني کردم ؟ دلم شکسته بود ، امروز هم بر خلاف انتظارم ، سر حالش ديدم ، گويا اگر ناله و زاري کرده بود ، اگر مي آمدم مي ديدم توي رختخواب دراز کشيده و مريض احوال است وضع فرق مي کرد حتما کنارش مي خوابيدم ، ولي نه ، از هيچ طرف بوي محبت نشنيدم ، رحيم دل مادر را شکستي شايد حالا دل توي دلش نيست چرا اينکار را کردي ؟ مگر آن شبکه بر بالاي بام من از جدائيش گريه مي کردم مادر حاليش شد که منهم حالا دلواپس اش شوم ؟ پسر اون مادر است اون حق دارد دل ترا بشکند اما تو حق نداري ، کي همچو قانوني وضع کرده ؟ اين ظالمانه است يک طرفه است خلاف قانون طبيعت است ، منکه کوه نيستم ، سنگ نيستم ، جلوي کوه فرياد بزني ، عزيزم برميگردد عزيزم ، چطور شده مني که از يک مشت جنس بنجل بي دوام پوسيدني ساخته شده ام بايد محکمتر از سنگ باشم ؟ اين قانون نيست اين زور است ، من زير بار زور نمي روم ، پسر حرمت مادري را حفظ کن ، مگر حرف بدي زدم ؟ مگر درشتي کردم ؟ گفت برو رفتم ، آن شب کوچکترين سوالي نکردم که آخه چرا بايد بروم بالاي بام ، خب حالا هم بي احترامي نکردم ، وقتي گفت همينجا بخواب بايد مي خوابيدي ، چرا ؟ مگر بازيچه هستم ؟ مگر هپلي هپو هستم ؟ مگر خل و چل هستم ؟ که از خودم هيچگونه اراده اي نداشته باشم ؟ قبول دارم اخلاق سگي دارم ، چه بکنم ؟ خودم که نکردم ، چه مي دانم از کدامشان به ارث بردم از خودش يا از پدرم ، همينجورم ، دلم که شکست ديگه درست بشو نيست ، بد ، انگي ، شتر کين هستي ، هر چه هستم همين هستم ، بچه خودش هستم از سر راه که برم نداشته ، از خون و استخوان و پوست خودش هستم ، دو سال آزگار شيرش را خوردم اخلاقم با شير اندرون شده با جان بدر شود ، خب چطوري ؟ هان ؟
غلتي توي رختخواب زدم داشتم خفه مي شدم لحاف را کنار زدم ، پسر وضعم امشب در برابر ديشب حال و احوال شاهانه دارد ، خيلي هم خوبم روي تشک نرم ، توي حياط کوچک ، ديشب توي بر و بيابان روي خاک خوابيده بودم ، جدي جدي راست مي گويندها ، نظام مرد را مي سازد...!
صبح صداي شر شر آب بيدارم کرد مادر بلند شده بود ، گوئي هزار سال است خوابيده ام خواب شيريني کرده بودم ، به عمرم اينهمه راه را ندويده بودم خسته و خراب عميق خوابيده بودم سرحال بودم بلند شدم .

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره
اخبار بیشتر درباره