logo

کاره به سر؛ تقدیم به همه مو فرفری های دنیا

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
کاره به سر؛ تقدیم به همه مو فرفری های دنیا

آخرين خبر/ همه عمرم روي سرم مشتي خار داشتم ؛ سياه ،مجعد ، بلند و تا دلت بخواهد تيز براي بريدن دست هاي مادر که نمي دانست موي فردار را چطور بايد شانه بزند . توي حمام موهايم را با شانه از بيخ مي کند و بيرون حمام چنان برس مي کشيد انگار بخواهد  با شانه زدن صافشان کند و وقتي دست و پا مي زدم و گريه مي کردم ،ديوانه مي شد و همه شان را مي چيد ،لابد به اين خيال خام که  دفعه بعد به جاي اين خارهاي سياه ،مارهاي نرم و مواج ازسرم بيرون بيايد .
بزرگتر که شدم نگذاشتم دوباره آن بلا را سرم بياورد ،از عکس هاي مدرسه و شب عيد ها و شب هاي تولد  وآن موهاي کوتاه شده و پريشاني که برايم مي ساخت بيزار بودم و هزارتا سنجاقي که همه اين سال ها فرو کرده بودم توي سرم تا شايد  از شباهتم به درخت بيد مجنون کم شود يادگاري نگه مي داشتم که دوباره براي چيدنشان خر نشوم .
در طي سال ها موها بلند مي شدند ،پيچ مي خوردند ،تيز مي شدند ،عين خار توي تنم فرو مي رفتند و به هيچ شامپو روغني نرم نمي شدند  که نمي شدند .
عين نخ دندان زبر و پلاستيکي بودند و مثل حجم بزرگي از شاخه هاي درخت غير قابل شانه کردن و حالت دادن ،وقتي هم حرف آدم هاي دور وبر را گوش مي دادم و با کتيرا و بابونه مي شستمشان فقط قابل تحمل تر مي شدند ،نه آن طور که دلم مي خواست نرم و شبق مانند و قشنگ .
شب ها، وقت خوابيدن ،مي بافتمشان و عين طناب از کنار تخت آويزانشان مي کردم ، اما گردنم از سنگيني شان درد مي گرفت و مجبور مي شدم جمعشان کنم و عين بالش رويشان بخوابم ، بالشي از تيغ هاي سياه و در هم تنيده ، مثل همان خارهايي که جادوگر زيباي خفته دور خانه اش کشيده بود ، بلند و زخم زن و سياه ، ؛ طوري که  خيال مي کردي با ذغال و قير شستمشان يا چه ميدانم در تاريکي شب از آسمان به زمين آوردمشان  و خودم تويشان گم شده ام .
گم شده بودم ديگر ، توي دل خارهايي که هر روز انبوهترو فردارتر مي شدند و نه رام مي شدند ونه رنگ مي گرفتند  و وقتي با روغن نارگيل چربشان مي کردم مثل پرمرغابي همه روغن ها را مي مکيدند ودوباره همان مي شدند که بودند .
يادم هست يک بار معلم ادبياتي از روي قصه بورخس برايم خوانده بود که موهاي ما زن ها به قدر شب هايمان دراز و به قدر بختمان سياه است و من گريه کرده بودم،يک بار هم معلم ديگري گفته بود بايد موهايم را بچينم و حواس پشت سري ها را پرت نکنم و يک بار هم يکي از همکلاسي هايم با حنا و دارچين و اکسيدان به جانم افتاده بود شايد بتواند سياهي مويم را کم کند اما طفلک دماغ سوخته شده بود و آن خارها کمرنگ نشده بودند و دست آخردوستم گفته بود اميدوار است از دست اين موها خلاص شوم و دلم را شکسته بود .
هرچه بود اين خارها قسمتي از جان من بودند ، روح من بودند ،روح باريک و نازک و ديوانه ام که گاهي شعله مي گرفت و بالا مي رفت  و بي ترس دل عزيزترينم را مي شکست  . آن وقت بود که مي فهميدم چرا روي سرم به جاي موهاي مواج يک پري دريايي قصه گو خار دارم ، تيغ دارم ، تيزي دارم ،شايد چون همه قصه هاي من مثل قصه هاي پريان دريايي شيرين نبودند . زبانم ، زبان سرخ و بي حوصله ام هميشه پر از قصه نبود و چشم هايم هميشه نمي خنديد ،من يک آدم معمولي بودم و قصه هايم قصه آدم هاي واقعي و اين  خارها ، عين همان تيغ هايي که مردم شهميرزاد براي فرار از دست دزدها روي ديوارهايشان مي کاشتند روي شانه هاي من بود که انگشت هاي دراز شده به سمت دلم را بتاراند و درست يا غلط از زخم خوردن محفوظم کند .
همين هم بود که وقتي به من گفتند کاره به سر يا خار به سر خنديدم ، يک اسمي بود که انگار سالها بود مي شناختم ، مني که خار سياه روي سرم داشتم ودلم پر بود از سرخي و سفيدي قصه ها . صدايم که کردند گفتم بله و موهاي سياه و مجعدم را ريختم روي شانه ام و گذاشتم که تيغ هاي قشنگ و تيز و تندم  قلب سرخم را از دوباره شکستن نجات بدهد .

برگرفته از   @sherminnaderi

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره
اخبار بیشتر درباره