آخرین خبر/ پس از انتشار کتاب بامداد خمار، که به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های سال انتشار تبدیل شد، کتابی منتشر شد به نام «شب سراب» نوشته ناهید ا. پژواک از نشر البرز. این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت منفی داستان) نقل شده که می‌گوید محبوبه یک طرفه به قاضی رفته و اشتباه می‌کند. این کتاب هم به یکی از کتاب‌های پرفروش تبدیل شد. شکایت نویسنده کتاب بامداد خمار از نویسنده شب سراب به دلیل سرقت ادبی نیز در پرفروش شدن آن بی‌تاثیر نبود.
داستان کتاب از این قرار است که؛ سودابه دختر جوان تحصیل‌کرده و ثروتمندی است که می‌خواهد با مردی که با قشر خانوادگی او مناسبتی ندارد، ازدواج کند. برای جلوگیری از این پیوند، مادر سودابه وی را به پند گرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش می‌کند.
بامداد خمار داستان عبرت‌انگیز سیاه بختی محبوبه در زندگی با عشقش رحیم است که از همان برگ‌های نخست داستان آغاز می‌شود و همه کتاب را دربرمی‌گیرد.

قسمت چهل و نهم:

بهار نمی گذشت این فصل لعنتی به پایان نمی رسید هر شب و روز با آن درد و عذاب یاد آور خاطره هایم بود هر لحظه اش با شکنجه و اندوه سپری می شد کی این بهار تمام می شود کی بوی پیچ امین الدوله دست از سر من بر می دارد بوی خاطره هایی که این همه تلخ شده بودند خواب می دیدم که توی دکان ایستاده ام مشتاق و شیفته او از راه می رسد با لبخند مهربان و عاشقانه یک شاخه گل به همراه داشت دستم را دراز می کنم که بگیرم اما به من نمی دهد
چرا محبوبه چرا فریاد می کشیدم التماس می کردم اما فرار می کرد به سرعت می دوید از خواب می پریدم خیس عرق بودم محبوبه دیگر بمن گل نمی دهد چرا حتما من لیاقت گل گرفتن را ندارم در خواب نداد اما در بیداری داد و گرفتارم کرد ای کاش دستم خشک شده بود و آن یک شاخه گل را نمی گرفتم
رحیم دیگر صحبت ای کاش و میکاش نیست اگر اشتباه کرده ای تمام شده زن ات است مادر بچه ات هست بساز سوختی هم چاره نیست بسوز
بسکه توی دکان کار کرده بودم خدا را شکر اوضاعم روبراه بود رفتم یک جفت کفش خریدم سر و صورتم را اصلاح کردم پیراهنم را توی خانه اوستا جا گذاشته بودم رفتم پیش اوستا حالش خوب بود کارهایش را کردم
خریدش را کردم و بطرف خانه پر در آوردم اشرفی و النگوها را هم توی جیبم گذاشتم
چه باید بکنم چه بگویم کافیست یک لبخند برویم بزند مثل آفتابی که همه رطوبت را خشک می کند همه کینه و گله هایم از بین می روند در را باز کردم دلم بشدت می زد تاپ تاپ از پله ها بالا رفتم در اتاق را باز کردم محبوبه نشسته بود داشت گلدوزی می کرد
_ سلام
_ سلام
خم شد بند کفشم را باز کنم گفت
_ رحیم
سر بلند کردم جان رحیم خندیدم دلم گرم شد خوشحال شدم سرش پایین بود
_ تا حالا کجا بودی هر جا که بودی حالا هم برو همان جا
از آسمان به زمین نه به ته چاه سقوط کردم تمام اشتیاق و تمنا در وجودم از بین رفت عشقم به کینه بدی تبدیل شد
فقط گفتم چشم
و از راهی که آمده بودم برگشتم
رحیم یک کار خوبی در بنادر جنوب هست دلم می خواهد بروم آنجا بعد که برگشتم بروم مکه خدا بیامرزد حاجی خانم را همیشه می گفت آقا محمود من و تو الکی الکی حاجی آقا حاجی خانم شده ایم یعنی می شود قسمت بشود و برویم سفر حج نشد رحیم تا وقتی آن خدا بیامرز بود برای من مقدور نشد به اندازه دخل ام خرج داشتم حالا شکر خدا را با وضعم بهتر است کار زیادتر شده یه خرده هم پول آن دکان پر و بالم را باز کرد بی دکان هم کار دارم می بینی که ماشالله یک روز خدا بیکار نیستم شب ها هم که این کنده کاری را دارم اما دولت یک عده نجار می خواهد برای کار در بنادر جنوب می گویند دستمزد خوبی هم می دهند می گم تا زور بازو دارم بروم آنجا بعد بیایم بروم سفر حج انشالله اوستا از قدیم گفته اند "نیت ها را منزل او را"
_ یعنی چی رحیم ترکی است و خندید
اتفاقا هم ترکی است ها را یعنی هر کجا اورا یعنی آنجا یعنی هر کجا نیت کنی آنجا منزل می کنی حالا نیت حج کرده اید حتما می روید صحبت قسمت و همت است
_ چه می دانم رحیم شاید سفر مرگم باشد شاید بروم و همانجا بمیرم که سعادتی است عظما
_ خدا نکند بمیرید اوستا رحیم بیچاره باز بی کس و کار می شود
_ رحیم کس و کار آدم های خوب خداست پسرم تو با خدا هستی من متوجه هستم چه آن زمان که عذب بودی چه حالا که زن داری خدا را شکر بی یاد خدا نیستی کس بیکسان خداست آدم های گناهکار تنها می مانند
_ اوستا جنوب چه کاری ست مهارت زیادی می خواهد
_ می آیی برویم رحیم نه چه مهارتی نجار معمولی خواسته اند گویا بلم سازی است اسکله سازیست کار ندارد که تو بهتر از من می توانی زور بازو داری اما زن و بچه را چه می کنی
_ با مادرم هستند کاری به کار من ندارند به پسر خاله ام هم می سپارم گاهی به آنها سر بزند مرد خوبی است.
_ دیگر من نمی دانم اینها مشکل خود تست اگر می توانی روبرا هشان کنی بکن برویم.

چند روز راجع به این موضوع فکر کردم چه بکنم؟ اگر نروم چه بکنم ؟ بعد از آن همه مدت با آن اشتیاق رفتم به خانه آن چه معامله ای بود که با من کرد؟ اصلا وقت نکردم خم بشوم صورت پسرم را ببوسم خودش برای خودش بهتان زده قهر کرده هوار کشیده من بیچاره که هیچ تقصیر ندارم حق با مادر است آلاخون والاخون شدم آواره شدم توی دکان از بس خوردم وخوابیدم از شکل دکان در آمده رختم را آنجا می شویم ظرفم را انجا می شویم این اصلا نمی گوید بروم ببینم توی دکان چه خبر است ؟ این همان رحیم است که توی دکان دیگری ولش نمی کرد حالا رحیم هم مال خودش است دکان هم مال خودش است, اخه نمی گوید بروم ببینم مرده است یا زنده است؟ کار می کند یا بیکار ول می گردد؟

دایه گردن شکسته اش نمی پرسد دختر شوهرت کو؟ نمی گوید دختر شوهرت جوان است, این همه مدت نباید ولش کنی؟ این نمی فهمد آن زن گنده که می فهمد. باز پایم شل شد که برگردم خانه, باز میل به زندگی در کنار زن و فرزند و در کنار مادر در من جوشید اما هر بار جلو رفتم قیافه مثل یخ محبوبه مثل سنگ گنده ای جلوی پایم سبز شد و پای رفتن را شکست, با خودم کلنجار رفتم به خودم نهیب زدم, رحیم تو را از خانه بیرون کرد چه جور می شود؟ اگر خانه تو بود جرات داشت با این کار را بکند ؟ زن جماعت اینجور است, اگر امروز بروی و نازش را بکشی پررو می شود, فکر می کند که اصلا نفهمیدی که عذرت را خواست که مثل سگ از خودت راند, فردا دمت را می گیرد از دکان هم می اندازد بیرون, وفا که ندارد, مادر خوب فهمیده, زن ها خوب همدیگر را می شناسند, سیر شده, دلش را زده ای, این ها مخلص دل هوسناک خودشان هستند دیگر به تو میل نمی کند هوس بود و فرو نشست, خودت را یخ روی آب نکن مرد باش یک بار اشتباه کردی دنبال دلت رفتی این طوری شد دل صاحب مرده ات را سر کوفت بزن ,جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری منفعت است, بگذار تا هر زمان که می خواهد تنها بماند برو, با اوستا برو هم از اینجا دور شو هم پول و پله ای جور کن خودت را از زیر بار منت این قوم و قبیله خلاص کن, تو خانه نداری آواره شده ای اگر خانه مال تو بود جرات میکرد به تو امر و نهی کند ؟

رفتم بازار زرگرها اشرفی طلا راخرد کردم, النگوها را هم گرو گذاشتم همه پول را آوردم دادم به آقا سید صادق همسایمان, مرد محترمی بود سقط فروش بود, کار و بارش خوب بود می دانستم که دستش به دهنش می رسه محتاج سی شاهی صنار ما نیست.
آقا سید قربان دستت من می روم جنوب برای کار نجاری, شما شما فقط هفته ای سری به دکان قصابی, بقالی و نانوا بزنید, و هرچه مادرم خرید کرده و بدهکار استشما به حسابش برسید خدا شما را برای محله نگه دارد, عمر باقی باشد جبران می کنم.

_ اختیار داری آقا رحیم همسایگی ما فوق خویشاوندی است حضرت فرمود خداوند تبارک و تعالی انقدر همسایه را سفارش کرد که فکر کردم دستور خواهد داد که از هم ارث ببرند, راحت باش تو هم اولاد منی زن و بچه ات هم بمنزله عروس ونوه خودم هستن, برو بسلامت از هر نظر خیالت جمع باشد حالا که جوانی برو دنبال کار بعد پیری می رسد و هزار درد بی درمان.
مدیون شما هستم اول خدا و بعد به امید شما.
_ خیالت راحت باشد از جانب من خیالت راحت باشد حواسم پهلوی اهل عیال تست اما...
آقا سید صادقی مکثی کرد وسرش را خاراند و گفت: ولش کن ولش کن.
_ چی را ولش کن آقا سید؟ نگرانم کردید مساله ای هست؟ از بابت چیزی نگرانید؟
_ والله رحیم نمی دانم چه جوری بگویم ولش کن برو بسلامت.
_ نگران شدم چی شده؟ تا نگویید نمی روم.
_ والله آقا رحیم مادر آقا مرتضی ما چند بار به من گفته که...
_ که چی؟ چی شده؟
دلم فر وریخت مدتی بود از خانواده ام خبر نداشتم خاک بر سرم نکند.. نکند...
_ ببینم آقا رحیم خانم شما ناراحتی اعصاب دارد؟
_ ناراحتی اعصاب؟ نه مگر چی شده؟ بداخلاقی کرده؟ به کسی فحش داده؟
نه والله مادر آقا مرتضی می گوید مثل اینکه خیلی ببخشید ها مثل اینکه از دماغ فیل افتاده افاده ها طبق طبق سگا به دورش وق و وق...من گفتم شاید هم طفلی تقصیری ندارد مرضی, دردی دارد, والا زن جوان چه جوری با هیچ کس تا نمی کند؟ حتی خانم من که جای مادرش است سلامش کرده وجوابش نداده.

چه می گفتم؟ چه جواب می دادم ؟ گفتم والله اقا سید داستانش دراز است, خانم من دختر شازده بصیر المک است این شازده ها را که می شناسید از دار دنیا هیچ هم نداشته باشند افاده را دارند خندید, انگاری سبک شد من هم سبک شدم هم زنم را بالا بردم هم عذر اخلاق نحس اش را خواستم.
_ پس آقا رحیم صحبت خاطر خواهی بوده آهان پس برو به سلامت برگرد یک شب با خانم و بچه ها باید بیایی پیش ما و داستان عشق و عاشقی تان را برایمان تعریف کنید حتما خیلی شیرین است.
توی دلم گفتم شیرین بود حالا چنان تلخ است, چنان متنفر شده ام که حاضر نیستم توی صورت نه خودش نگاه کنم و نه بچه ای که زاییده, نخواستیم آقا نخواستیم گه خوردیم عاشق شدیم پا از گلیم خودمان بیرون گذاشتیم گه زیادی خوردیم و حرف مادرمان را گوش ندادیم و دو پا را در یک کفش کردیم و بسوی بدبختی و آوارگی دویدیم
داستان شیرین؟ هه هه, آواز دهل از دور شنیدن خوش است واقعیت زندگی با خیال ورویا فرق می کند.

غروب آفتاب در کنار دریا دنیای دیگری ست آنهایی که دور از دریا زندگی می کنند آنهایی که در استان های مرکزی ایران هستند از این نعمت محروم اند.
هزار رنگ بهم آمیخته, سرخ, نارنجی, عنابی زرد آبی کبودی هزار رنگ که نام ندارند و آفتاب مثل سلطانی فاتح در میان این رنگ ها با جلا و جبروت با طمانینه و متانت ذره ذره پشت پرده شبستان می رود ,دل نداری لحظه ای چشم از این منظره برداری دوست داری زندگی در همان لحظه پایان پیدا کند این تصویر در چشمان تو جاودان بماند.
باد ملایمی موج های کوچکی همچون چین و شکن دامن پرچین بوجود می آورد یکی به یکی دیگری می خورد و دو تایی با هم فرومی روند, کجا؟ زیر آب برای چه؟ نمی دانم

شب جمعه بود غروب پنجشنبه همه کارگرانی که آن نزدیکی ها خانه و زندگی داشتند زودتر از غروب آفتاب اسکله را ترک می کردند من و اوستا توی چادر زندگی می کردیم همه فکر می کردند پدر و پسریم رشته های محبت محکم تر از علایق خانوادگی ما را بهم وصل کرده بود هر دو دردمند بودیم و این درد مشترک بود که یگانه مان کرده بود شب های جمعه اوستا نماز جعفر طیار می خواند بیرون چادر روی شن ها سجاده اش را پهن می کرد و زیر آسمان کبود با خداوند راز ونیاز می کرد تسبیح می زد و به تک تک مردگانی که می شناخت فاتحه می خواند.

رحیم اول تسبیح و آخر تسبیح فاتحه حاجی خانم است شب جمعه روح ها آزاد می شوند حتما دور و بر من است وجودش را احساس می کنم می فهمم که حجاب ها را از جلوی چشمش برداشته اند و حقایق را فهمیده است سائل فاتحه است می آید برایش نثار می کنم می رود.
نماز اوستا طول می کشید و من ساکت و صامت پشت سرش می نشتم و به غروب افتاب نظاره می کردم به زندگیم که پشت سر گذاشته بودم به زنم که او هم برای من مرده بود وقتی عشق نیست زندگی مرگ است حالا چه می کند؟ آیا این همه مدت سراغی از من گرفته؟
اگر می گرفت می فهمیدم بچه ها می روند و می آیند برای سید آقا پول می فرستم لااقل می گفت که زنت یک سلام خشک و خالی برایت فرستاده ,آه...

السلام و علیکم و رحمته والله و برکاته. چیه رحیم؟ باز رفتی توی فکر می خواهی برگرد برو سری به خانه ات بزن دل نگرانی غصه می خوری برو برو سری بزن بیا.
نه اوستا هیچ نگرانی ندارم مادرم هست آقا سید هست, پدر و مادر خودش هستند دایه همیشه می آید و می رود هیچ نگران نیستم.
پس چی؟ دلت برایشان تنگ شده؟ خب حق داری جوان حق داری.
دلم تنگ شده بود؟ هوای خانه ام را کرده بودم؟ نه بیزار بودم از آن خانه, می ترسیدم می ترسیدم بروم و باز بیرونم کند نه اصلا هوس رفتن به خانه را نداشتم اما غروب ها دلم می گرفت مخصوصا غروب های پنج شنبه که نماز اوستا طول می کشید اسکله کارگر ها خالی می شد و دور وبرم ساکت بود تنهایی دلم را چنگ می زد و غصه هایم را رو می آورد.
رحیم من زیاد فک و فامیل ندارم زیاد هم دوست و آشنا نداشتم سرم همیشه تو کار بود برایت تعریف کردم که پدرم زن گرفت و من ولش کردم از همان موقع بکش کار کرده ام فرصت معاشرت و برو بیا را نداشتم اما باور کن شب های جمعه که می شینم سر سجاده گویی مرده ها را خبر می کنند یکی یکی می آیند و طلب فاتحه می کنند چه کس هایی؟ چه کس هایی که در غیر این موقع اصلا بیادم نیستند اما سر نماز همه دور و برم می نشینند و منتظر فاتحه اند.
گاهی می خندیدم و گاهی هول می کردم نه من هرگز همچو نمازی نخواهم خواند من جز پدرم مرده ای ندارم که سائل فاتحه باشد اما وقتی اوستا با مهربانی و علاقه برای زنش, زنی که آخر عمری روزگارش را سیاه کرده بود فاتحه می خواند دلم مالش می رفت یعنی هنوز در زوایای قلبش محبت او را داشت؟
آیا من هم خواهم توانست دوباره محبوبه را دوست داشته باشم؟ آیا کینه ها و گله ها را فراموش خواهم کرد؟ یعنی باز هم مثل سابق عشق در تمام بدنم جاری شود؟ چرا نمی شود رحیم چرا نمی شود؟ اگر تو اراده کنی می شود زن حلال تو است خدا به تو کمک می کند دوباره دوستش داشته باشی به خدا رجوع کن به خدا متوسل شو, یا مقلب والقلوب والابصار یا مدبر و الیل و النهار یا محول
الحول و الااحوال حول حالنا الی احسنو الحال.
یا مقلب و والابصار...
این دعا را از یکی از کارگران بندر یاد گرفته بودم و از آن روز به بعد هر شب بعد خواندن قل اعوذ برب الناس همین دعا را می خواندم آنقدر تکرار می کردم تا خوابم می برد.
اوستا برای اینکه فکر مرا مشغول کند گاه گاهی داستان می گفت گاهی از خاطرات گذشته اش تعریف می کرد گاهی نصیحتم می کرد گاهی شوخی می کرد گاهی به جد سخن می گفت.
رحیم می گویند وقتی کریم خان زن در شیراز بازار وکیل را می ساخت هر از گاهی برای سرکشی می رفت و از نزدیک کارها را نظارت می کرد در چندمین رفت وآمدی که داشت کارکرد بنای جوانی نظرش را جلب کرد دیوار بازار بلند شده بود و بنا آن بالا می نشست و با صدای بلند آواز می خواند بی آنکه متوجه کسی شود سرش بکار خودش گرم بود, آن زمان که از این وسائل تازه نبود که عمله از پایین اجر را پرت می کرد و بنا آن بالا بی آنکه آجر را نگاه کند دست دراز می کرد و آجر را می گرفت و روی کار می گذاشت و دوباره دستش را برای گرفتن آجری دیگر دراز می کرد.
وکیل الرعیا مدتی می ایستاد و تماشایش می کرد و تحسین اش می نمود و به اطرافیان می گفت که عجب بنای ماهری است روزی یکی از همراهان که پیرمرد دنیا دیده ای بود گفت:
_ جناب وکیل بنا زیاد ماهر نیست زن خوبی دارد
کریم خان به شدت تعجب کرد:
_ یعنی چی؟ اوستای بنا روی دیوار زنش توی خانه چه ارتباطی به مهارت او دارد؟
پیرمرد گفت:
_ جناب وکیل این بنا به زنش پشت گرم است این قدرت عشق زنش است که او را بر بالای بلندترین دیوار استوار کرده و در عالم خوشی فرو رفته و با علاقه کارش را انجام می دهد
کریم خان باور نکرد و پیرمرد از او اجازه گرفت که فرصت بدهد تا به او ثابت کند که آنچه می گوید عین حقیقت است.
پیرمرد زنی دوره گرد را مامور کرد که زیر پای زن جون اوستای بنا بنشیند و از راه به درش کند پیرزن به بهانه ی فروش خرت و پرت راه به خانه ی اوستا بنا یافت زن جوان را دید آشنا شد بمرور رفت و آمدهایش زیاد شد و کم کم صحبت ها از خرید و فروش و صحبت های خصوصی مبدل شد پیرزن به زن اوستای بنا باور راند که با این همه حسن جمال و این قد و قواره و یال و کوپال و این چشم و ابرو و عشوه و غمزه حیف است زن یک بنای معمولی شده او لایق وکیل الرعایاست او لایق شاه و وزیر است.

زن جوان باور کرد گول خورد و نسبت به شوهرش نامهربان شد سرسنگین شد نامهربانی آغاز کرد بهانه جوئی کرد و بهشت زندگی را تبدیل به جهنم کرد
اوستای بنا وا رفت بیچاره شد آسمان زندگیش تیره و تار شد عشق اش غروب کرد زنش بدعنق شد و آسمان گرم حیات شان سرد و افسرده شد.
پیرمرد با تجربه وکیل الرعایا را برای سرکشی به بازار برد دیوار دیگر بازار ساخته می شد نصف اولی کوتاهتر از اولی اوستای بنا بی صدا و مغموم بر بالای دیوار کوتاه با بی حالی کار می کرد و مدام بر سر عمله فریاد می زد:
آجر را بد می اندازی کج می اندازی شل می اندازی. و آجرها یکی یکی بر زمین برمی گشتند و می شکستند.
وکیل مدتی نگاه کرد و بی اندازه ملول شد پیرمرد تعریف کرد که چه بر سر اوستای بنا آمده که مرغ خوش آواز لال شده و مهارتش از بین رفته است.
آن شب تا مدتی از شب گذشته نتوانستم بخوابم آیا دایه خانم هم همین معامله را با ما می کند؟ آیا اوست که محبوبه را نسبت به من سرد می کند؟ نکند پدرش نقشه کشیده طلاق دخترش را بگیرد؟
کاکا مراد را همه توی بندر می شناختیم بعضی ها او را مجنون صدا می کردند و واقعا مجنون بود عاشق زنش بود وقتی از نرگس خاتون صحبت میکرد گوئی در پرده ای از لذت و افتخار پیچیده بود تمام شب و روزش وصف عشق و عاشقی اش بود به همه می گفت همه داستانش را می دانستیم.
در یک شب مهتابی وقتی ماه از زیر ابر گاه می آمد و گاه پنهان می شد با الاغ نرگس خاتون فرار دادم همه ی قبیبله خواب بودند هیچکس دنبالمان نکرد و الاغه چه خوب می دانست که آهسته قدم بردارد و آن راه پر از شادی و شعف را طولانی کند تمام قرار و مدارهایمان را روی الاغ تجدید کردیم حجله گاهی، با عظمت بر روی الاغ بستیم که هنوز پابرجاست.
_ چندتا بچه دارید؟ کاکا مراد؟-
هشت تا یکی از یکی بهتر یکی از یکی خوشگل تر بزرگیش خانه شوهر و کوچکترینش توی قنداق قاه قاه می خندید.
کاکا مراد در طول مدتی که بندر بودیم هر ماه یکبار می رفت پیش زن و فرزندانش و تمام ماه سرشار از شادی و عشق بود نزدیک به آخر ماه پرواز می کرد هر کار مشکلی را با جان و دل انجام می داد خستگی نمی فهمید غم نداشت گرمای محبت زنش خون را در رگ هایش به جریان انداخته بود و سرزنده بود.
گاهی فکر می کردم شاید حق با مادر بود که گفت:
_ اگه چند تا بچه بغل محبوبه می گذاشتی اینقدر پاپی تو نبود سرش بکار بچه ها بود و کمتر دنبال بهانه می گشت . و بالاخره اگر به خانه برگشتم از برکت وجود کاکا مراد بود که همه ی مان را به زن و زندگی علاقه مند می کرد.
شب بود که به شهر رسیدم و تا خانه با پای پیاده مدتی طول کشید که برسم وقتی رسیدم موقع خواب بود الماس خوابیده بود این بار بی آنکه حرفی بزنم الماس را بوسیدم مادر شکسته شده بود اما محبوبه معلوم بود که کک اش هم نگزیده بود من زیر آفتاب جنوب سیاه شده بودم لاغر شده بودم فکر می کنم ده سال پیرتر از سن ام شده بودم.
بعد از این همه مدت حتی آغاز سخن مشکل بود چه بگویم؟ چگونه صحبت را شروع کنم؟
مادر بلند شد برود بخوابد الماس را هم بغل کرد برد تنها شدیم نگاهش کردم نگاهم نکرد باز هم داشت گلدوزی می کرد الهی روی قبر من گل بدوزی آخه این همه گلدوزی چه فایده ای دارد؟

_ محبوبه جان هنوز خوشگلی ها !
ساکت بود نه حرف می زد نه نگاهم می کرد مدتی نگاهش کردم هنوز می توانستم مثل کاکا مراد باشم دوستش داشته باشم دوباره شروع کنم اما قیافه ی اخم آلودش خشکم کرد پس ام زد دلگیریش از چه بود؟ آه فکر می کرد
که من دارم با کوکب خوش می گذرانم آخ که زن ها چقدر احمق اند گفتم:
_ صیغه اش را پس خواندم دلت خنک شد؟
کدام صیغه کدام زن پدرم زیر آفتاب بندر درآمده هرچه دراوردم کف دست آقا سید صادق ریختم این زن عزیز هیچ به روی خودش نمی آورد که آخر پول گوشت و نان و بنشن از کجا می آید <قصاب و بقال خیرات پدرشان نسیه می دهند؟ اصلا ممنون نیست که هیچ یک قورت و نیم اش هم باقیست چه بکنم خدایا؟ از دربه دری خسته شده ام دلم می خواهد سر خانه و زندگیم باشم کنار بچه ام باشم کنار مادرم باشم زنم را می خواهم خزیدم به طرفش دستم را گذاشتم روی شانه اش و زیر گوشش زمزمه کردم:
_ دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را.
این شاه بیت معجزه گر زندگیم بود هر وقت این را می خواندم یا بیاد می آوردم همان احساس روز اول به سراغم می آمد دوباره کینه ها رنگ می باخت دوباره عشقم زنده می شد دست های پر از تمانیم را به سوریش دراز کردم
آغوش باز کردم که خودش را در آغوشم بیاندازد پدر کشتگی که نداشتیم من که گناهی نکرده بودم او هم گناهی نکرده بود بسکه دوستم دارد حسادت می کند سوء ظن پیدا می کند این خیلی خوب هم است کاکا مراد می گفت زن وقتی عاشق است حسود است وقتی بی تفاوت شد یعنی که دیگر دوستت ندارد دستم را با تغیر پس زد.
_ ولم کن رحیم دست به من نزن و فریاد بلند شد.

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar