خسی در میقات یا کسی در میعاد؛ شرح حالی بر جلال آل احمد

منبع
ايرنا
بروزرسانی
خسی در میقات یا کسی در میعاد؛ شرح حالی بر جلال آل احمد

ايرنا/ «و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هرچه شعر که ازبر داشتم خواندم به زمزمه‌اي براي خويش و هرچه دقيق‌تر که توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد و ديدم که تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «کسي» و به «ميعاد»ي.»

جلال الدين سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سيد احمد حسيني طالقاني در محله سيد نصرالدين از محله هاي قديمي شهر تهران به دنيا آمد، او در سال ۱۳۰۲ پس از هفت دختر متولد شد و نهمين فرزند پدر و دومين پسر خانواده بود. پدرش در کسوت روحانيت بود و از اين رو جلال دوران کودکي را در محيطي مذهبي گذراند. تمام سعي پدر اين بود که از جلال، براي مسجد و منبرش جانشيني بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصيل در دبيرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصيل فرزند را در مدارس دولتي نمي پسنديد و پيش بيني مي کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دين و حقيقت منحرف مي کند، با او مخالفت کرد:
«دبستان را که تمام کردم، ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم...»
پس از ختم تحصيل دبيرستاني، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سيد محمد تقي فرستاد تا در آنجا به تحصيل در علوم ديني بپردازد، البته او خود به قصد تحصيل در بيروت به اين سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. اين سفر چند ماه بيشتر دوام نياورد و جلال به ايران بازگشت.
در کارنامه سه ساله ماجراي رفتن به عراق را اين گونه شرح مي دهد:
«تابستان ۱۳۲۲ بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بيگانه و رفت و آمد وحشت انگيز U.K.C.C و قرقي که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگي از خرمشهر به استالينگراد برسد. به قصد تحصيل به بيروت مي رفتم که آخرين حد نوک دماغ ذهن جواني ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف مي رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. ميهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چيزي در حدود گريزي، از راه خانقين و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر...»

پس از بازگشت از سفر، آثار شک و ترديد در او مشاهده مي شود که بازتابهاي منفي خانواده را به دنبال داشت.
«شخص من که نويسنده اين کلمات است، در خانواده روحاني خود همان وقت لامذهب اعلام شده ديگر مهر نماز زيرپيشاني نمي گذاشت. در نظر خود من که چنين مي کردم، بر مهر گلي نماز خواندن نوعي بت پرستي بود که اسلام هر نوعش را نهي کرده، ولي در نظر پدرم آغاز لا مذهبي بود. و تصديق مي کنيد که وقتي لا مذهبي به اين آساني به چنگ آمد، به خاطر آزمايش هم شده، آدميزاد به خود حق مي دهد که تا به آخر براندش...»
آل احمد در سال ۱۳۲۳ به حزب توده ايران پيوست و عملاً از تفکرات مذهبي دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و ترديد لازمه آن دوره از زندگي بود، اوج گيري حرکت هاي چپ گرايانه حزب توده ايران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهاي تند وانقلابي آن حزب و درگيري جنگ جهاني دوم عواملي بودند که باعث تغيير مسير فکري آن احد شدند.
همه اين عوامل دست به دست هم داد تا جوانکي با انگشتري عقيق با دست و سر تراشيده، تبديل شد به جواني مرتب و منظم با يک کراوات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي شود.
در سال ۱۳۲۴ با چاپ داستان زيارت در مجله سخن به دنياي نويسندگي قدم گذاشت و در همان سال، اين داستان در کنار چند داستان کوتاه ديگر در مجموعه ديد و بازديد به چاپ رسيد. آل احمد در نوروز سال ۱۳۲۴ براي افتتاح حزب توده و اتحاديه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد:
«در آبادان اطراق کردم. پانزده روزي. سال ۱۳۲۴ بود، ايام نوروز و من به مأموريتي براي افتتاح حزب توده و اتحاديه کارگران وابسته اش به آن ولايت مي رفتم و اولين ميتينگ در اهواز از بالاي بالکوني کنار خيابان...»
آل احمد که از دانشسراي عالي در رشته ادبيات فارسي فارغ التحصيل شده بود،تحصيل را در دوره دکتراي ادبيات فارسي نيز ادامه داد، اما در اواخر تحصيل از ادامه آن دوري جست و به قول خودش «از آن بيماري (دکتر شدن) شفا يافت».
در سال ۱۳۲۶ به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبري خليل ملکي و ۱۰ تن ديگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبري حزب و مشي آن انتقاد مي کردند و نمي توانستند بپذيرند که يک حزب ايراني، آلت دست کشور بيگانه باشد. در اين سال با همراهي گروهي از همفکرانش طرح استعفاي دسته جمعي خود را نوشتند.
آل احمد با نثر عصيانگرش اينگونه مي گويد: «روزگاري بود و حزب توده اي بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي نمود و ضد استعمار حرف مي زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعويهاي ديگر و چه شوري که انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي دانستيم سر نخ دست کيست و جواني مان را مي فرسوديم و تجربه مي آموختيم. براي خود من «اما» روزي شروع شد که مأمور انتظامات يکي از تظاهرات حزبي بوديم (سال ۲۳ يا ۲۴؟) از در حزب خيابان فردوسي تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کاميون هاي روسي پر از سرباز که ناظر و حامي تظاهرات ما کنار خيابان صف کشيده بودند که يک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشيدم که تپيدم توي کوچه سيد هاشم و ...»
در سال ۱۳۲۶ کتاب از رنجي که مي بريم چاپ شد که مجموعه ۱۰ قصه کوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسيد. پس از اين سالها آل احمد به ترجمه روي آورد. در اين دوره، به ترجمه آثار ژيد و کامو، سارتر و داستايوسکي پرداخت و در همين دوره با دکتر سيمين دانشور ازدواج کرد. زن زيادي نيز به اين سال تعلق دارد.

در طي سالهاي ۱۳۳۳ و ۱۳۳۴ اورازان، تات نشينهاي بلوک زهرا، هفت مقاله و ترجمه مائده هاي زميني را منتشر کرد و در سال ۱۳۳۷ مدير مدرسه و سرگذشت کندوها را به چاپ سپرد. دو سال بعد جزيره خارک- در يتيم خليج را چاپ کرد. سپس از سال ۴۰ تا ۴۳ نون و القلم، سه مقاله ديگر، کارنامه سه ساله، غرب زدگي، سفر روس، سنگي بر گوري را نوشت و در سال ۴۵ خسي در ميقات را چاپ کرد و هم کرگدن نمايشنامه اي از اوژان يونسکورا. در خدمت و خيانت روشنفکران و نفرين زمين و ترجمه عبور از خط از آخرين آثار اوست.
آل احمد در صحنه مطبوعات نيز حضور فعالانه مستمري داشت و در اين مجلات و روزنامه ها فعاليت مي کرد.
نکته اي که در زندگي آل احمد جالب توجه است، زندگي مستمر ادبي او است. اگر حيات ادبي اين نويسنده با ديگر نويسندگان همعصرش مقايسه شود اين موضوع به خوبي مشخص مي شود. جلال در سالهاي پاياني زندگي، با روحي خسته و دلزده از تفکرات مادي به تعمق در خويشتن خويش پرداخت تا آنجا که در نهايت، پلي روحاني و معنوي بين او و خدايش ارتباط برقرار کرد.
او در کتاب خسي در ميقات که سفرنامه حج اوست به اين تحول روحي اشاره مي کند: 

چهار و نيم صبح مکه بوديم. ديشب هشت و نيم از مدينه راه‌ افتاديم. ماشين يک اتوبوس بود - از همان قرمزها - که سقفش را برداشته بودند و همسفري‌ها از پنج بعد از ظهر رفتند جا گرفتند. و ده انتظار بکش... تا ساعت هشت که جواد آمد مرا صدا کرد. ناچار جاي حسابي نداشتم. رديف سوم، بغل دايي؛ نفر سومي شدم روي يک صندلي دونفره. و راننده آدم بود و ماشين خرابي نداشت و حمله‌دارمان مدعي بود که سبيلش را چرب کرده. و يک‌ راست آمديم. تنها با يک توقف در «رابغ» و يکي هم همان اوايل حرکت در مسجد «حلقه» براي محرم شدن. در تاريکي شب. و نه آبي، نه مستراحي. و در شعاع نورافکن اتوبوس تطهيري کرديم. لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم. و مراسم مسجد، و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. 

سقف آسمان بر سر، و ستاره‌ها چه پايين، و آسمان عجب نزديک، و عقرب سخت رو به‌ رو نمايان. و هي باد خورديم (بين 80 و 100 مي‌راند) و هي مچاله شديم. و مسئوليت پاييدن دايي پيرمرد که چرتش مي‌برد و ممکن بود سرش بخورد به پشتي صندلي رديف پيش. و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هرچه شعر که ازبر داشتم خواندم- به زمزمه‌اي براي خويش - و هرچه دقيق‌تر که توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم که تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «کسي» و به «ميعاد» ي. و ديدم که «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هرلحظه‌اي و هرجا. و تنها با خويش؛ چراکه «ميعاد» جاي ديدار تست با ديگري، اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن». و دانستم که آن زنديق ديگر ميهنه‌اي يا بسطامي چه خوش گفت وقتي به آن زائر خانه‌ي خدا در دروازه‌ي نيشابور گفت که کيسه‌هاي پول را بگذار و بدور من طواف کن و برگرد. و ديدم که سفر وسيله‌ي ديگري است براي خود را شناختن. اين‌که «خود» را در آزمايشگاه اقليم‌هاي مختلف به ابزار واقعه‌ها و برخوردها و آدم‌ها سنجيدن و حدودش را به‌دست‌آوردن که چه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.

خانه موزه جلال و سيمين

سفرنامه‌اي که علي شريعتي چنين توصيف مي‌کند: در اين سفرنامه که همه گزارش است و همه جا چشم تيزبينش کار مي‌کند، تنها در سعي است که شعله‌ور مي‌شود و دلش را خبر مي‌کند و روح حج در فطرتش حلول مي‌کند و شعشعه غيب بي‌تابش مي‌کند و بي خود، شايد از آن رو که سعي شبيه عمر او بود و سعي زندگي‌اش تشنه و آواره و بي‌قرار در تلاش يافتن آب براي اسماعيل‌هاي تشنه در اين کوير و شايد، اساسا به اين دليل که او، راه رفتنش مثل سعي بود... تنها به سعي که پاي مي‌نهد برافروزد و «خسي در ميقات» ‌ش به سعي که مي‌رسد «کسي در ميعاد» مي‌شود و «چشم دل» باز مي‌کند و آنچه ناديدني است، مي‌بيند و حکايت مي‌کند.
به طور کلي نثر آل احمد نثري است شتابزده، کوتاه، تاثير گذار و در نهايت کوتاهي و ايجاز . آل احمد در شکستن برخي از سنت هاي ادبي و قواعد دستور زبان فارسي شجاعتي کم نظير داشت و اين ويژگي در نامه هاي او به اوج مي رسد.
اغلب نوشته هايش به گونه اي است که خواننده مي تواند بپندارد نويسنده هم اکنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بيان مي کند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به کمک آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دريابد، سر در گم خواهد شد.
از اين رو ناآشنايان با سبک آل احمد گاهي ناگريز مي شوند عباراتي را بيش از چند بار بخوانند.
آثار جلال آل احمد را به طور کلي مي توان در پنج مقوله يا موضوع طبقه بندي کرد: قصه و داستان، مشاهدات و سفرنامه، مقالات، ترجمه، خاطرات و نامه ها.

خانه موزه جلال و سيمين


قصه و داستان
۱- ديد و بازديد ۱۳۲۴
نخست شامل ده داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در اين مجموعه با ديدي سطحي و نثري طنز آلود اما خام که آن هم سطحي است، زبان به انتقاد از مسايل اجتماعي و باورهاي قومي مي گشايد.
۲- از رنجي که مي بريم ۱۳۲۶
مجموعه هفت داستان کوتاه است که در اين دو سال زبان و نثر داستانهاي جلال به انسجام و پختگي مي گرايد. در اين مجموعه تشبيهات تازه، زبان آل احمد را تصويري کرده است.
۳- سه تار ۱۳۲۷
مجموعه سيزده داستان کوتاه است. فضاي داستانهاي سه تار لبريز از شکست و ناکامي قشرهاي فرو دست جامعه است.
۴- زن زيادي ۱۳۳۱
حاوي يک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبک و بزرگ علوي به تصوير شخصيت زنان در داستانهاي خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زيادي را قشرهاي مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکيل مي دهند.
۵- سرگذشت کندوها ۱۳۳۷
نخستين داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعي به سبک قصه هاي سنتي ايراني، "يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود" اين داستان به بيان شکست مبارزات سياسي سالهاي ۲۹ تا ۳۱ حزبي پرداخته است.
۶- مدير مدرسه ۱۳۳۷
اين داستان نسبتاً بلند به نوعي ميان خاطرات فرهنگي آل احمد است. خود او در اين مورد گفته است: حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه.
مدير مدرسه، گزارش گونه اي است از روابط افراد يک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه. آل احمد در مدير مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد. قلم ديگر در دستش نمي لرزد و چنين مي نمايد که انديشه هايش نيز، در چارچوبي خاص، شکل نهايي خود را يافته است.
به رغم اين تکوين انديشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه اي خلوت مي گردد.
۷- نون والقلم ۱۳۴۰
يک داستان بلند تاريخي که حوادث آن مربوط به اويل حکومت صفويان است. زبان نون والقلم به اقتضاي زمان آن نسبتاً کهنه است.
۸- نفرين زمين ۱۳۴۶
رماني روستايي است که بازتابي از جريانهاي مربوط به اصلاحات ارضي در آن بيان شده است.
۹- پنج داستان ۱۳۵۰
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.
۱۰- چهل طوطي اصل (با سيمين دانشور) ۱۳۵۱
مجموعه شش قصه کوتاه قديمي از طوطي نامه که با تحريري نو نگاشته شده است. آل احمد در نامه اي خطاب به حبيب يغمايي، مدير مجله ادبي يغما مي نويسد: و من که جلال باشم وقتي خيال دکتر شدن و ادبيات را در سر داشتم به اينها دسترسي يافتم. قرار بود درباره «هزار و يک شب» و ريشه هاي هندي و ايراني قصه هايش چيزي درست کنم به رسم رساله، که نشد...
۱۱- سنگي بر گوري ۱۳۶۰
رماني است کوتاه و آخرين اثر داستاني آل احمد محسوب مي شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.


مشاهدات و سفرنامه ها
اورازان ۱۳۳۳، تات نشينهاي بلوک زهرا ۱۳۳۷، جزيره خارک، درٌ يتيم خليج فارس ۱۳۳۹، خسي در ميقات ۱۳۴۵، سفر به ولايت عزرائيل چاپ ۱۳۶۳، سفر روس ۱۳۶۹ ، سفر آمريکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.
ج- مقالات و کتابهاي تحقيقي
گزارشها ۱۳۲۵، حزب توده سر دو راه ۱۳۲۶، هفت مقاله ۱۳۳۳، سه مقاله ديگر ۱۳۴۱، غرب زدگي به صورت کتاب ۱۳۴۱، کارنامه سه ساله ۱۳۴۱، ارزيابي شتابزده ۱۳۴۲، يک چاه و دو چاله ۱۳۵۶، در خدمت و خيانت روشنفکران ۱۳۵۶، گفتگوها ۱۳۴۶.
ترجمه
عزاداريهاي نامشروع ۱۳۲۲ از عربي، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نويسنده فرانسوي ۱۳۲۶، قمارباز ۱۳۲۷ از داستايوسکي، بيگانه ۱۳۲۸ اثر آلبرکامو (با علي اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم ۱۳۲۹ از آلبرکامو، دستهاي آلوده ۱۳۳۱ از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروي ۱۳۳۳ از آندره ژيد، مائده هاي زميني ۱۳۳۴ اثر ژيد (با پرويز داريوش)، کرگدن ۱۳۴۵ از اوژن يونسکو، عبور از خط ۱۳۴۶ از يونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگي و گشنگي ۱۳۵۱ نمايشنامه اي از اوژن يونسکو؛ در حدود پنجاه صفحه اين کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پايان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخاني بقيه کتاب را ترجمه کرد.
 خاطرات و نامه ها
نامه هاي جلال آل احمد (جلد اول ۱۳۶۴) به کوشش علي دهباشي، چاپ شده است که حاوي نامه هاي او به دوستان دور و نزديک است.

قدمعلي سرامي نويسنده، شاعر و پژوهشگر ايراني پيرامون شخصيت و جايگاه جلال آل احمد اينگونه بيان داشته‌است: «بعضي روشنفکران توقع دارند که جلال يک جامعه‌شناس يا يک مورخ يا يک اقتصاددان باشد و به همين دليل هم بر آثار و آراي او خرده مي‌گيرند و چه بسا بر او مي‌تازند و تهمت‌ها مي‌زنند، اما حقيقت اين است که او يک نويسندهٔ هنرمند است و حساب هنرمند و دانشمند در همه جاي دنيا هم جداست، نمي‌خواهم بگويم کارهاي جلال از نظر تاريخي و جامعه‌شناسي و فرهنگ‌پژوهي فاقد اعتبار و ارزش است، اما مي‌خواهم بگويم جلال هرگز قصد نداشته‌است آثاري عتمي در اين زمينه‌ها به وجود بياورد. مي‌خواهم بگويم جلال نويسنده‌اي است با گرايش‌هاي مردمي – اجتماعي. او نه در صدد خلق تئوري‌هاي علمي نو بوده‌است و نه در انديشهٔ باطل ساختن انديشه‌هاي پيش از خود. او نگرندهٔ حساس و بصير جامعهٔ عصر خويش بوده‌است.»

حيات خانه موزه جلال و سيمين

اين نويسنده پر توان که همواره به حقيقت مي انديشيد و از مصلحت انديشي مي گريخت، در اواخر عمر پر بارش، به کلبه اي در ميان جنگلهاي اسالم کوچ کرد. وي به ناگاه در غروب روز هفدهم شهريور ماه سال ۱۳۴۸ در ۴۶ زندگي را بدرود گفت.

سيمين به شايعات درباره‌ مرگ او به دست ساواک پايان داد. پيکر او را بر خلاف وصيت خودش به خاک سپردند. او وصيت کرده بود که بعد از مرگ پيکرش را به دانشجويان پزشکي براي تشريح بدهند اما اين خواسته خلاف شرع شناخته شد و به اين ترتيب در مسجد فيروزآبادي، شهر ري به خاک سپرده شد.

خانه‌ سيمين و جلال، بعد از فوت سيمين به موزه تبديل شده است. موزه‌اي که لباس‌ها و وسايل‌شان را در خود جاي داده و علاقه‌مندان به ادبيات معاصر ايران را به آنجا مي‌کشاند. حوض آبي‌رنگش هنوز پر آب است و درخت‌هايش قد کشيده‌اند. عکس‌ها و نقاشي‌هاي سيمين و جلال به ديوارش است و مبل‌هاي سبزرنگي که سال‌ها پذيراي مهمان‌هايشان بوده است، حالا چشم انتظار مهمانان جديد است.

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره