آخرين خبر/ روزي لقمان در کنار چشمه‌اي نشسته بود. مردي که از آنجا مي‌گذشت از لقمان پرسيد:" چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟"
لقمان گفت: "راه برو."
آن مرد پنداشت که لقمان نشنيده است. دوباره سوال کرد:" مگر نشنيدي؟ پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد؟"
لقمان گفت: "راه برو."
آن مرد پنداشت که لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه کرد. زماني که چند قدمي راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت:" اي مرد، يک ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد."
مرد گفت:" چرا اول نگفتي؟"
لقمان گفت: "چون راه رفتن تو را نديده بودم، نمي‌دانستم تند مي‌روي يا کُند. حال که ديدم دانستم که تو يک ساعت ديگر به ده خواهي رسيد."

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar