آخرین خبر/ روزهای آخر تابستان را با داستان خاطره انگیز آنشرلی همراه ما باشید.
آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری

 به نظر من او مرد دلسوزی است اصلا اهمیتی نمی داد که من چقدر حرف می زنم. حتی به نظر می رسید که بدش هم نمی آمد به محض اینکه او را دیدم ، نسبت به او احساس صمیمیت و نزدیکی
کردم..
ماریلا با ناخشنودی گفت : اگر نسبت به او احساس نزدیکی می کنی به خاطر این است که هر دوی شما آدم های عجیبی هستید .خوب بهتر است بروی ظرف ها را بشوری . آب گرم بیاور و بعد از این که ظرف ها را شستی خوب خشکشان کن . . امروز خیلی کار دارم . بعد از ظهر باید برای دیدن خانم اسپنسر به وایت سندز بروم. تو هم با من میایی تا تصمیم بگیریم با تو چه کار کنیم . بعد از شستن ظرف ها هم برو بالا و تختت را مرتب کن.
آنی همه ی ظرف ها را شست . مهارتش در انجام دادن آن کار از چشم تیز بین ماریلا پنهان نماند . اما در مرتب کردن تختش موفقیت چندانی کسب نکرد . چون او تا آن زمان هیچ وقت روی رخت خواب پر نخوابیده بود .ولی به هر حال آن کار را نیز انجام داد . بعد ماریلا برای خلاص شدن از دست او به دخترک گفت که بیرون برود و تا وقت نهار خودش را سرگرم کند .
آنی با چهره ای گشاده و چشمانی درخشان به طرف در رفت . اما ناگهان در آستانه ی در ایستاد . سپس برگشت و پشت میز نشست . درخشش چهره اش، مانند آتشی که یک نفر با کپسول آتش نشانی خاموش کرده باشد ،فروکش کرده بود.  ماریلا پرسید باز چه شده ؟ آنی با لحنی که نشان می داد ، می خواهد از تمام خوشی های دنیا چشم پوشی کند ،گفت : من جرئت ندارم بیرون بروم . حالا که قرار نیست اینجا بمانم ، پس دلیلی ندارد عاشق گرین گیبلز بشوم. ولی اگر بیرون بروم و خودم را به درخت ها ، گل ها ، باغ های میوه و جویبار برسانم ، نمی توانم جلوی عاشق شدنم را بگیرم . همین الان هم به اندازه ی کافی برایم سخت است . بنابراین نمی خواهم اوضاع را برای خودم سخت تر کنم . اما خیلی دوست دارم بیرون بروم . احساس می کنم تمام چیز ها مرا صدا می کنند و می گویند آنی ! آنی ! بیا پیش ما . آنی ! آنی ! بیا با ما بازی کن . اما بهتر است نروم . نباید عاشق چیز هایی شوم که مجبورم ازآنها جدا شوم.
این طور نیست؟ عاشق نشدن هم کار سختی است مگر نه ؟ من فکر می کردم اینجا چیزهای زیادی هست که می توانم عاشقشان شوم و هیچکس هم مانع من نمی شود، به همین خاطر خوشحال بودم که قرار است اینجا زندگی کنم.
اما چه رویای کوتاهی بود . من تسلیم سرنوشت شده ام . بنابراین بیرون نمی روم تا از تسلیم شدنم به سرنوشت پشیمان نشوم . راستی اسم آن شمعدانی که روی لبه ی پنجره است ، چیست ؟
- شمعدانی عطر سیب
- نه منظورم چنین اسمی نبود ، منظور من اسمی است که خود شما رویش گذاشته اید . شما هیچ اسمی برایش انتخاب نکرده اید .؟ اجازه می دهید من این کار را بکنم ؟می شود صدایش کنم ... بگذار ببینم ....شاداب چه طور است؟ می شود تا وقتی که اینجا هستم آن را شاداب صدا کنم ؟ آه اجازه می دهید ؟
- وای خدایا برای من فرقی نمی کند . ولی آخر اسم گذاشتن روی یک شمعدانی چه فایده ای دارد ؟
- آه من دوست دارم همه ی چیزها اسم داشته باشند ،حتی شمعدانی ها این کار باعث می شود آنها کمی شبیه آدم ها شوند . شما چه می دانید ، شاید یک شمعدانی دوست نداشته باشد، فقط شمعدانی صدایش کنند . خود شما هم خوشتان نمی آید همیشه خانم صدایتان کنند . بله من او را شاداب صدا می کنند . امروز صبح ، روی درخت گیلاس جلوی پنجره ی اتاقم هم اسم گذاشتم . اسمش ملکه ی برفی است . چون سفید است . البته قرار نیست همیشه شکوفه داشته باشد ، اما می شود او را این طور تصور کرد موافقید ؟
ماریلا در حالی که با عجله برای آوردن سیب زمینی به زیرزمین می رفت ، زیر لب گفت : تا به حال چنین دختری ندیده بودم . همان طور که متیو می گوید .اخلاق جالبی دارد من دائم منتظرم بینم می خواهد چه بگوید . او بالاخره مرا هم جادو می کند ، همان طور که متیو را جادو کرده .آن طور که متیو به من نگاه کرد نشان می دهد که هنوز روی حرف های دیشبش پافشاری می کند . ای کاش او هم مثل بقیه مردم حرف دلش را می زد . آن وقت آدم می توانست با او بحث کند و دلیل برهان بیاورد . اما با مردی که فقط نگاه می کند ، چه کار باید کرد ؟

وقتی ماریلا از زیرزمین برگشت، آنی چانه اش را روی دست هایش گذاشته و به آسمان خیره شده بود و در خیالاتش سیر می کرد . ماریلا او را به حال خودش رها کرد تا آنکه وقت نهار شد و همگی دور میز جمع شدند. آن وقت ماریلا گفت : متیو من امروز بعد ازظهر درشکه و اسب را لازم دازم .
متیو سرش را تکان داد و مشتاقانه به آنی خیره شد . ماریلا با عصبانیت به متیو نگاه کرد و گفت : می خواهم به وایت سندز بروم و فکری به حال این اوضاع بکنم . . آنی را هم با خودم می برم . ممکن است خانم اسپنسر بتواند او را به نووااسکوشا برگرداند . چایت را آماده می کنم و برای دوشیدن گاوها به موقع برمی گردم.
متیو باز هم چیزی نگفت و ماریلا احساس کرد با گفتن آن حرف ها فقط وقتش را تلف کرده است . هیچ چیز بدتر از آن نیست که کسی جواب آدم را ندهد.
متیو مادیان را به درشکه بست و ماریلا و آنی راهی شدند . متیو در حیاط را برایشان باز کرد و همان طور که آنها آرام رد می شدند ، بالحنی خاص خطاب به شخصی نا معلوم گفت : جری بوت امروز اینجا بود و من به او گفتم شاید برای کارهای تابستان استخدامش کنم .
ماریلا پاسخی نداد اما ضربه ی ظالمانه ای به مادیان بخت برگشته زد . اسب بیچاره که به چنان رفتای عادت نداشت ، شیهه ای کشید و در راه باریکه شروع به دویدن کرد . ماریلا به پشت سرش نگاه کرد و متیو را دید که به در تکیه داده است و با نگاهش ، مشتاقانه آنها را دنبال می کند .

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar