آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.

 فصل 6
ماریلا تصمیم خود را می گیرد
آنها بالاخره به خانه ی خانم اسپنسر رسیدند . خانم اسپنسر در خانه ای زرد رنگ و بزرگ در خلیج کوچک وایت سندز زندگی می کرد . وقتی در را باز کرد در چهره ی خیر خواهش خوشحالی و تعجب در هم آمیخت . او گفت : وای خدایا اصلا فکرش را نمی کردم امروز شما را ببینم . خیلی از دیدنتان خوشحالم . اسبتان را به اصطبل ببرید . تو چه طوری آنی ؟
آنی بدون آنکه لبخند بزند گفت : حالم کاملا خوب است ، متشکرم . و مانند کسی که خوره ی ناامیدی در چهره اش افتاده باشد ، لحظه به لحظه از درخشش نگاهش کاسته می شد . ماریلا گفت : ما کمی اینجا می مانیم تا اسبمان استراحت کند . من به متیو قول دادم که زود برگردم . در واقع ، مشکل عجیبی پیش آمده و من آمده ام تا دلیل آن را بفهمم . ما ،یعنی من و متیو به شما پیغام داده بودیم تا از یتیم خانه برایمان یک پسر بیاورید . ما به برادرتان رابرت گفته بودیم که به شما بگوید ما یک پسر 11- 10ساله می خواهیم.
خانم اسپنسر با ناراحتی گفت : ماریلا کاتبرت! شما این طور نگفته بودید . رابرت به وسیله ی دخترش ننسی به ما پیغام داد که شما یک دختر می خواهید. بعد به دخترش که همان موقع بیرون آمده بود ، رو کرد و پرسید : این طور نیست ، فلوراجین ؟
فلورا جین فوری جواب داد : ننسی دقیقا همین را گفت ، خانم کاتبرت .
خانم اسپنسر گفت : من واقعا شرمنده ام ، خیلی بد شد ، ولی می بینید که تقصیر من نبوده خانم کاتبرت! من فکر می کردم دستورات شما را دقیقا اجرا کرده ام . ننسی واقعا گیج است من همیشه به خاطر حواس پرتی اش با او دعوا می کنم .
ماریلا گفت : مقصر خود ماییم ، باید خودمان به اینجا می آمدیم، نه اینکه چنین پیغام مهمی را دهان به دهان به گوش شما می رساندیم . به هرحال اتفاقی است که افتاده و حالا باید درستش کرد . امکان دارد این بچه را به یتیم خانه برگردانیم ؟ فکر می کنم آنها او را قبول کنند این طور نیست ؟
خانم اسپنسر متفکرانه گفت : درست است ، ولی فکر نمی کنم لازم باشد او را برگردانیم . خانم پیتر بلویت ، دیروز اینجا بود و می گفت که ای کاش از من خواسته بود یک دختر کوچولو برایش می آوردم تا به او کمک کند . می دانید ، خانم پیتر خانواده ی بزرگی دارد و پیدا کردن کسی که بتواند کمکش کند هم برایش سخت است . آنی می تواند مورد مناسبی برای او باشد . من این اشتباه را به فال نیک می گیرم .
ولی ماریلا اصلا نمی توانست چنین چیزی را به فال نیک بگیرد . ظاهرا فرصت خوبی بود تا از دست آن بچه یتیم راحت شود ، ولی اصلا احساس خوبی نداشت .

او می دانست خانم پیتر بلویت زنی ریز نقش ، بد اخلاق و غر غرو است که یک گرم هم گوشت اضافی در وجودش ندارد . او چیزهایی هم در موردش شنیده بود مردم می گفتند که کار کردن و رانندگی کردنش وحشتناک است .
دختر های خدمتکار روزمزد هم قصه های وحشتناکی از رفتار و خساستش تعریف می کردند و می گفتند که او خانواده ای گستاخ و بچه هایی شرور دارد . ماریلا از فکر سپردن آنی به او دچار عذاب وجدان شد .
خانم اسپنسر گفت : بسیار خوب ! بهتر است برویم داخل و در این مورد صحبت کنیم .
او همان طور که مهمان هایش را از راهرو به اتاق نشیمن راهنمایی می کرد ، ناگهان گفت : مطمئنم که او خانم پیتر است که به این طرف می آید . چه شانسی آوردیم .
با این حرف لرزه ای به تن ماریلا و آنی افتاد ، طوری که گویی تمام اکسیژن و گرمای اتاق ناگهان از میان پرده های سبز و کشیده شده ی پنجره ها بیرون رفت .
خانم اسپنسر ادامه داد ،: خوب مثل اینکه شانس با ما یار بود . می توانیم همین الان مشکلمان را حل و فصل کنیم .
خانم کاتبرت بفرمایید روی مبل بنشینید ، آنی! تو هم یک صندلی برای خودت بیاور و بنشین . کلاه هایتان را به من بدهید . فلوراجین ! برو کتری را پر کن. خانم بولیت !ما همین الان داشتیم می گفتیم که چقدر عالی شد که شما به اینجا آمدید. معرفی می کنم . خانم بلویت ! خانم کاتبرت . لطفا یک لحظه مرا ببخشید . یادم رفت به فلوراجین بگویم کلوچه ها را از فر بیرون بیاورد .

خانم اسپنسر پس از بالا کشیدن پرده ها ناپدید شد . آنی ساکت روی صندلی نشسته بود و دست هایش را روی زانویش قلاب کرده بود . او مانند افسون شده ها به خانم بلویت خیره شده بود . یعنی قرار بود او را به این زن با این چهره ی زننده و نگاه تند و تیز بدهند ؟ آنی احساس می کرد غده ای راه گلویش را بسته است و چشمانش می سوزند. سعی می کرد جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرند که خانم اسپنسر با چهره ای شاد و گشاده برگشت . طور یکه به نظر می آمد می تواند همه ی مشکلات جسمی و روحی و روانی را فوری را حل و فصل کند. او گفت : خانم بلویت !

این طور که معلوم است اشتباهی در مورد این دختر پیش آمده . من فکر می کردم که خانم و آقای کاتبرت یک دختر می خواهند .البته به من این طور گفته شده بود. اما مثل اینکه آنها پسر می خواستند . بنابراین اگر شما هنوز از حرف دیروزتان پشیمان نشده باشید ، این بچه مال شما می شود .

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar