آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.

 خانم بلویت ، سرتا پای آنی را برانداز کرد و پرسید : چند سالت است و اسمت چیست ؟
آنی در حالی که می لرزید و جرئت نداشت توضیح اضافه ای در مورد اسمش بدهد ، گفت: آنی شرلی ، 11سال دارم .
- هوم ، به نظر می آید دختر پرطاقتی باشی. بچه های پرطاقت بهتر از بچه های دیگر می توانند کمک کنند . من به شرطی تو را قبول می کنم که دختر خوبی باشی . خوب و زرنگ و مودب . من از تو انتظار دارم کارهایت را درست انجام بدهی و اشتباه نکنی . خوب مثل اینکه باید او را از شما تحویل بگیرم ، خانم کاتبرت ! این نوزاد آخری من خیلی بد اخلاق است و نگه داری از او مرا از پای درآورده. اگر اجازه بدهید این دختر را همین الان با خودم می برم . ماریلا به طرف آنی برگشت و با دیدن چهره ی رنگ پریده و نگاه ملتمسانه ی او دلش به رحم آمد ، نگاه ملتمسانه ی دختری
کوچک و بی پناه که دوباره خودش را در دامی که تازه از آن خلاص شده بود ، گرفتار می دید ، ماریلا را ناراحت می کرد. ماریلا احساس می کرد اگر خواهش و تمنایی را که در نگاه آنی بود، ندیده بگیرد ،تا آخر عمر از یاد آوریش عذاب خواهد کشید .به علاوه او اصلا دلش نمی خواست آن کودک خوش قلب و حساس را به زنی چون خانم بلویت بسپارد . او نمی توانست خودش را راضی به انجام چنان کاری کند .

بنابراین به آرامی گفت : خوب راستش من نگفتم که من و متیو اصلا قصد نداریم او را نگه داریم . در واقع متیو دوست دارد او را نگه دارد . من فقط می خواستم دلیل اشتباه پیش آمده را بفهمم. فکر می کنم بهتر است او را به خانه ببرم و درباره ی این موضوع با متیو صحبت کنم . من بدون مشورت با او هیچ تصمیمی نمی گیرم . اگر ما نخواستیم او را نگه داریم تا فردا شب او را پیش شما می فرستیم.
ولی اگر این طور نشد بدانید که او قرار است پیش ما بماند . موافقید خانم بلوئیت ؟
خانم بلوئیت با لحن خشکی گفت : هر طور مایلید .
در طول مدتی که ماریلا صحبت می کرد ، صورت آنی لحظه به لحظه شکفته تر می شد . سایه ی ناامیدی از چهره ی آنی کنار رفته و جای خود را به بارقه های امید داده بود . چشمان دخترک مانند ستاره های صبحگاهی ، شروع به درخشیدن کردند . چهره ی کودک خوشحالیش را نشان می داد .لحظه ای بعد وقتی خانم اسپنسر و خانم بلوئیت بیرون رفتند تا یک دستور آشپزی را یادداشت کنند ،او از جاپرید و به طرف ماریلا رفت ،و چون احساس می کرد هر صدای بلندی ممکن است او را از آن خواب و خیال خوش بیدار کند .،پچ پچ کنان گفت : آه خانم کاتبرت ، شما گفتید که ممکن است اجازه دهید که من در گرین گیبلز بمانم ؟ شما واقعا چنین حرفی زده اید یا من خیالاتی شده ام ؟
ماریلا با جدیت گفت : به نظر من اگر تو نمی توانی واقعیت و خیال را از هم تشخیص بدهی ،بهتر است یاد بگیری تخیلاتت را کنترل کنی . بله من دقیقا همین را گفتم بنابراین هنوز هیچ تصمیمی گرفته نشده و ممکن است ما تو را به خانم بلوئیت بسپاریم . مسلما او بیشتر از ما به تو نیاز دارد.
آنی فوری گفت : من ترجیح می دهم به جای زندگی با او به یتیم خانه برگردم . قیافه ی او شبیه ..... شبیه مته است .
ماریلا فکر کرد باید آنی را به خاطر این حرفش سرزنش کند ،بنابراین جلوی لبخندش را گرفت و با عصبانیت گفت دختر کوچکی مثل تو حق ندارد درباره ی یک خانم غریبه ، این طوری حرف بزند . برو ساکت سرجایت بنشین . جلوی زبانت را بگیر و دختر خوبی باش.
آنی به طرف صندلیش رفت و گفت : اگر مرا نگه دارید ، سعی می کنم هر کاری که بگویید انجام بدهم .
آن روز عصر وقتی آنها به گرین گیبلز برگشتند ، متیو در راه باریکه منتظرشان بود . ماریلا از دور او را دید و فهمید که چرا آنجا پرسه می زند . بازگشت آنی همان آرامشی را که ماریلا انتظار داشت در صورت متیو به وجو آورد .اما هیچ حرفی درباره ی آن موضوع بین آنها رد و بدل نشد تا اینکه ماریلا و متیو در حیاط پشتی طویله برای دوشیدن شیر گاو تنها شدند . ماریلا خیلی خلاصه داستان زندگی آنی و نتیجه ی ملاقاتش با خانم اسپنسر را تعریف کرد .
متیو با هیجانی غیر عادی گفت : من حتی حاضر نیستم سگ مورد علاقه ام را به بلوئیت بسپارم .
ماریلا گفت : من هم از او خوشم نمی آید اما دو راه بیشتر نداریم . یا باید بچه را به او بدهیم یا خودمان نگهش داریم، و اگر تو بخواهی آنی را نگه داریم من هم رضایت می دهم . یعنی مجبورم قبول کنم ، من به این موضوع فکر کردم ، کارسختی است . من تا حالا هیچ وقت با یک بچه سر و کله نزده ام . مخصوصا با یک دختر . مطمئنم که مرتکب اشتباهاتی می شوم . اما سعی خودم را می کنم .بنابراین از نظر من او می تواند بماند .
صورت خجالتی متیو از خوشحالی برق زد ، او گفت : خوب راستش بالاخره حدس می زدم که قبول کنی . او دختر بچه ی فوق العاده ای است .
ماریلا ادامه داد : نمی شود گفت : بچه ی بدرد بخوری است . اما من وظیفه دارم او را طوری تربیت کنم که این طور بشود . در ضمن ، متیو ! تو حق نداری در روش تربیتی من دخالت بکنی ممکن است یک پیر دختر چیز زیادی در مورد بچه داری نداند ،اما هرچه باشد از یک پیرمرد مجرد بهتر است . بنابراین تربیت او را به من بسپار . مطمئن باش هر وقت اشتباه کردم تو فرصت کافی برای دخالت و اظهار نظر داری.
متیو گفت : باشد ، باشد ، مریلا! هرکاری دوست داشتی بکن فقط با او خوب و مهربان باش، بدون اینکه زیادی لوسش کنی . به نظر من او از آن دختر هایی است که اگر به او محبت کنی ، هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهد.
ماریلا با قیافه ای به خود گرفت تا به متیو بفهماند او هیچ چیزی راجع به زن ها نمی داند ،و بعد سطل به دست به سراغ گاو ها رفت .
او همان طور که شیر را با فشار داخل ظرف ها می ریخت ،با خود گفت : امشب نباید به او بگویم که قرار است اینجا بماند ،چون نمی تواند تا صبح چشم هایش را روی هم بگذارد. ماریلا کاتبرت چه کار کردی ؟ هرگز فکرش را می کردی یک روز یک دختر یتیم را به سرپرستی قبول کنی ؟ خیلی عجیب است ، اما عجیب تر از آن ، اصرار متیو در این کار است ،مردی که همیشه از دختر ها فراری بود . به هر حال کاری است که شده و خدا می داند چه چیزی در انتظارمان است  

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar