آخرین خبر/ جلوی تاکسی نشسته بودم و فهرست کارهایی را که باید بعدا انجام بدهم، می نوشتم. دختربچه چهار، پنج ساله ای با مادرش عقب تاکسی نشسته بود. دختربچه اصرار داشت که مادرش او را ببرد خانه زری جان و مادرش می گفت، الان نمی شود. دختربچه باز هم اصرار کرد ولی مادرش قبول نکرد. دختربچه به گریه افتاد. مادرش پرسید «چرا گریه می کنی؟» دختربچه گفت: «چون می خوام الان بریم خونه زری جون.» مادر گفت «الان نمی شه، بعدا می ریم.» دختر همان طور که گریه می کرد گفت «الان، بعد نه.»‌
‌راننده در آینه به مادر و دختر نگاه کرد و گفت «کاش وقتی جوون تر بودم یکی اینو بهم گفته بود.» پرسیدم: «چی رو؟» راننده گفت «همین که الان؛ بعد نه.»

‌برگرفته از sehat_story

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar