آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری
ادامه داستان

 ماجرای جدید در زندگی
بعد از ظهر روز بعد آنی کنار پنجره ی آشپزخانه سرگرم تکه دوزی بود که به طور اتفاقی نگاهش به بیرون افتاد و داینا را دید که از کنار چشمه پری پایین می آمد آنی در یک چشم بر هم زدن از خانه بیرون رفت و درحالی که نشانه هایی از تعجب و امیدواری در چشمانش موج می زد به طرف منطقه کم ارتفاع دوید اما با دیدن چهره ی افسرده داینا همه ی امیدهایش رخت بر بستند
او پرسید : "مادرت هنوز کوتاه نیامده؟"
داینا با غصه سرش را تکان داد و گفت :"نه او می گوید که دیگر هرگز اجازه نمی دهد که من با تو بازی کنم .من خیلی گریه کردم و گفتم که تقصیر تو نبوده ولی هیچ فایده ای نداشت .خیلی تلاش کردم و با چرب زبانی از او اجازه گرفتم تا به اینجا بیایم و با تو خداحافظی کنم او گفت که فقط ده دقیقه وقت دارم تا برگردم."
آنی در حالی که اشک می ریخت گفت: ده دقیقه برای یک وداع ابدی زمان زیادی نیست .آه داینا !قول می دهی هرگز مرا دوست دوران نوجوانی ات را فراموش نکنی حتی اگر دوستان بهتری قلبت را تسخیر کنند؟
داینا با ناله وزاری گفت: "بله قول می دهم و دیگر هرگز هیچ دوست صمیمی نخواهم داشت. یعنی نمی خواهم داشته باشم نمی خواهم آن قدر که عاشق تو هستم عاشق کس دیگه ای باشم."
آنی درحالی که دستهایش را به هم قلاب کرده بودگفت: "آه داینا تو عاشق منی؟"
_البته که هستم مگر نمی دانستی؟
آنی نفس عمیقی کشید وگفت: "نه البته فکر می کردم که دوستم داشته باشی اما هرگز امید نداشتم که عاشقم شوی. راستش داینا ! فکر نمی کردم هیچکس بتواند عاشق من شود . از روزی که یادم می آید هیچ کس عاشقم نبوده.آه! این خیلی باشکوه است .مثل روزنه ی نوری است که تا ابد در مسیر تاریکی که ما را از هم جدا کرد خواهد درخشید .داینا آه !فقط یک بار دیگر بگو."
داینا با لحنی مصمم گفت: "من عاشق وفادار تو هستم آنی! و همیشه خواهم بود مطمئن باش."
آنی در حالی که دستش را با غصه دراز کرده بود گفت: "من هم همیشه عاشقت خواهم بود داینا ! و سالهای سال یاد تو مانند ستاره ای تنهایی های من را روشن خواهد کرد همان طور که در آخرین داستان با هم خواندیم. داینا امکان دارد یک دسته از موهای سیاهت را به عنوان یک یادگاری ارزشمند به من بدهی؟"
داینا که از پیشنهاد جالب آنی سرحال شده بود اشک هایش را پاک کردو پرسید:"چیزی برای بریدن موهایم داری؟"
آنی گفت : "بلی خوشبختانه قیچی تکه دوزی در جیب پیشبندم جا مانده."
بعد با اندوه دسته ای از موهای داینا را برید. و گفت:"خدا نگهدارت باد دوست عزیز من!. از این لحظه به بعد با اینکه کنار هم هستیم باید با هم غریبه باشیم. اما من در قلبم همیشه به تو وفادار خواهم ماند."
آنی آنقدر داینا را نگاه کرد و برایش دست تکان داد تا او از نظر ناپدید شد و به خانه برگشت. خودش هم در حالی که از آن وداع عاشقانه ذره ای آرامش نگرفته بود به طرف خانه رفت.
او به ماریلا گفت: "تمام شد دیگر هرگز هیچ دوستی نخواهم داشت. وضع من حالا از گذشته هم بدتر است: چون دیگر کیتی موریس و وی ولتا را هم ندارم. حتی اگر آنها را داشتم دیگر برایم مثل گذشته نبودند. آخر چند دوست خیالی .بعد از داشتن یک دوست واقعی دیگر نمی توانند مرا راضی کنند من و داینا کنار چشمه با هم وداع کردیم. آن لحظه تا ابد در ذهن من ثبت می شود تا جایی که می توانستم از کلمات ادبی استفاده کردم. داینا یک دسته از موهایش را به من داد و من م یخواهم آنها را در کیف کوچکی که قرار است بدوزم بگذارم و تا آخر عمر به گردنم بیندازم. وصیت می کنم
آنها را با من دفن کنید.چون فکر نمی کنم زیاد عمر کنم. شاید خانم بری با دیدن بدن سرد و بی روح من احساس پشیمانی کند و به داینا اجازه بدهد در مراسم تشییع من حضور داشته باشد."

 ماریلا بدون ابراز همدردی گفت: "فکر نمی کنم تا زمانی که بتوانی این قدر حرف بزنی غم و غصه تو را از پای در بیاورد."
دوشنبه ی بعد ماریلا کاملا غافلگیر شد. چون آنی در حالی که سبد کتاب هایش را در دست گرفته بود و لب هایش را به نشانه ی تصمیم گیری به هم می فشرد از پله های اتاقش پایین آمد و اعلام کرد: "من به مدرسه می روم حالا که دوستم را با بی رحمی از من جدا کرده اند این تنها چیزی است که در زندگی برایم باقی مانده. در مدرسه می توانم به او نگاه کنم و به روزهای جدایی فکر کنم."
ماریلا که از این تغییر وضع خوشحال بود گفت :بهتر است به درس های عقب افتاده ات فکر کنی حالا که می خواهی به مدرسه برگردی امیدوارم دیگر چیزی درباره ی خرد شدن تخته روی سر مردم وماجراهایی از این قبیل نشنوم درست رفتار کن و به حرف معلمت گوش بده."
آنی با بی حوصلگی گفت:"سعی می کنم یک دانش آموز نمونه باشم. اگر چه احساس می کنم نباید چندان چیز جالبی باشد.آقای فیلیپس می گوید که مینی اندروز یک دانش آموز نمونه است.در حالی که ذره ای تخیل یا سر زندگی در او وجود ندارد او کسل و بی حوصله است و به نظر نمی آید از زندگی اش لذت ببرد اما حالا بقدری افسرده ام که ممکن است بتوانم به راحتی به چنین شخصی تبدیل شوم. میخوام از جاده ی اصلی بروم.چون طاقت گذشتن از راه درختی را ندارم و ممکن است گریه ام بگیرد ."

همه در مدرسه با آغوشی باز از برگشتن آنی استقبال کردند. جای تخیلات او در بازی ها صدایش در آواز خواندن و ابراز احساساتش هنگام بلند خواندن کتاب در وقت ناهار خالی بود. روبی گیلیس هنگام خواندن کتاب دینی. سه آلوی بزرگ به او داد. الامی مکفرسون عکس بزرگی از یک گل بنفشه زرد رنگ را که از یک کاتالوگ بریده بود به او هدیه کرد- درمدرسه اونلی همه دوست داشتند با چنین چیزهایی میزشان را تزیین کنند. سوفیا افلون پیشنهاد کرد روش جدید بافتن یک نوع بند را که به درد پیشبند می خورد را به او یاد بدهد. کیتی بولتر یک شیشه خالی عطر به او داد تا
برای پاک کردن تخته اش در آن آب نگه دارد. و جولیا بل روی یک کاغذ صورتی رنگ که دورش حاشیه داشت جملات زیر را با دقت رو نویسی کرد:
"تقدیم به آنی
وقتی شب پرده اش را می آویزد
وآن را با پولک ستاره ای زینت می کند
به یاد دوست باش
هر چند که دور از تو زندگی می کند.»

آن شب آنی با خوشحالی به ماریلا گفت: «خیلی خوب است که از آدم استقبال شود.»
فقط دخترها نبودند که از او استقبال کردند. وقتی آنی بعد از وقت ناهار پشت میزش نشست آقای فیلیپس به او گفته بود که کنار مینی اندروز نمونه بنشیند - متوجه یک سیب سرخ درشت جلو رویش شد. اما به محض آنکه خواست آن را گاز بزند به یاد آورد تنها مکان در اونلی که در آن سیب سرخ وجود دارد، باغ بلایت پیر در آن سوی دریاچه آب های درخشان است. آنی طوری سیب را انداخت که گویی یک زغال گداخته در دست داشته است و فوری انگشتانش را با دستمالش پاک کرد. سیب همان طور دست نخورده روی میز ماند تا آنکه صبح روز بعد تیمتی اندروز کوچک بعد از جارو زدن مدرسه و روشن کردن آتش، آن را به در آمدش ضمیمه کرد. " مداد مخصوص تخته " که چارلی اسلون در کاغذ راه راه قرمز و زرد زیبایی پیچیده بود، دو سنت برایش خرج برداشته بود، در حالی که قیمت یک مداد معمولی فقط یک سنت است. او آن هدیه را بعد از ناهار به آنی داد و با چهره قدرشناسانه او روبه رو شد. آنی از دریافت آن هدیه واقعا" خوشحال شد و چنان لبخندی به چارلی زد که پسرک شیفته از فرط خوشحالی تا طبقه هفتم بهشت بالا رفت و باعث شد آن قدر دیکته اش را اشتباه بنویسد که آقای فیلیپس مجبورش کند بعد از وقت مدرسه، آن را باز نویسی کند.
اما همان طور که بدون تابش نور خورشید، ماه و ستاره ها هم درخشش خود را از دست می دهند، بی توجهی واضح و مشخص داینا بری که کنار گرتی پای نشسته بود، خوشحالی اندک آنی را زایل کرد.
او آن شب با اندوه به ماریلا گفت: «فکر می کردم داینا حداقل یک لبخند به من می زند.»
صبح روز بعد، یادداشتی که ظاهرا " با ترس و واهمه پیچیده شده و تا خورده بود، همراه بسته ای کوچک به دست آنی رسید. داخل یادداشت نوشته شده بود:
«آنی عزیز! مادرم می گوید که حتی در مدرسه هم نباید با تو حرف بزنم یا بازی کنم. تقصیر من نیست، پس از دستم ناراحت نشو؛ چون من تا ابد عاشقت خواهم بود. تو محرم رازهای من بودی و من یک ذره هم به گرتی پای علاقه ندارم. با زرورق قرمز برایت یک نشانة لای کتاب جدید درست کرده ام. اینها الان مد شده اند و فقط سه نفر از دخترهای مدرسه درست کردنشان را بلدند. وقتی به آن نگاه می کنی به یاد من باش.
دوست واقعی تو
داینابری، 

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar