آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری

ادامه داستان...

 دوشیزه ژوزفین بری باریک اندام، خشک و رسمی کنار آتش بافتنی می بافت و در همان حال هم می شد از پشت قاب طلایی عینکش، شراره های خشم را در چشمانش شعله می کشید، حس کرد. او سرش را بلند کرد. انتظار داشت داینا را ببیند. اما دختر رنگ پریده ای را دید که برق چشمان درشتش می درخشید.
دوشیزه ژوزفین بری بدون مقدمه چینی پرسید: کی هستی؟
دختر کوچولو در حالی که دست هایش را قلاب کرده بود، با صدایی لرزان گفت: من آنی شرلی از گرین گیبلزم و اگر اجازه بدهید، می خواهم اعتراف کنم.
-- اعتراف چی؟
همه اش تقصیر من بود و ما دیشب روی شما پریدیم. آن پیشنهاد من بود.مطمئنم هرگز چنین فکر هایی به سر داینا نمی زند. دوشیزه بری! داینا یک خانم تمام عیار است. به خاطر همین اصلاً منصفانه نیست او را سرزنش کنید.
-چرا، هست. داینا در این کار به سهم خودش مقصر بوده و رفتار ناشایستی از او سرزده.
آنی مصرانه پاسخ داد: ولی ما فقط داشتیم شوخی می کردیم. به نظر من حالا که ما داریم معذرت خواهی می کنیم، شما باید ما را ببخشید، خانم بری! حداقل داینا را ببخشید و اجازه بدهید موسیقی یاد بگیرد. همه فکر و ذکر داینا پیش کلاس موسیقی اش است. مطمئنم برای شما راحت نیست از کاری که تصمیم به انجامش گرفته اید. منصرف شوید.اگر قرار است از دست کسی عصبانی باشید، آن شخص منم. من از همان روز های اول، عادت کردام که دیگران از دستم عصبانی شوند؛ بنابراین راحت تر از داینا می توانم این وضعیت را تحمل کنم.
کم کم شراره های خشم از چشمان پیرزن محو شد و جای خود را به برق خوشحالی می دادند. ولی با این حال با لحنی خشن گفت: به نظر من، اینکه شما شوخی می کردید اصلاً دلیل موجهی نیست. آن موقع که من جوان بودم، دخترها از این شوخی ها با هم نمی کردند.تو می فهمی چقدر وحشتناک است که بعد از یک سفر طولانی و طاقت فرسا وقتی به خواب عمیقی فرورفتی، دو نفر رویت بپردند و بیدارت کنند.
آنی با اشتیاق گفت :نمی فهمم، اما می توانم تصور کنم. باید خیلی ناراحت کننده باشد. اما حال ما هم دست کمی از شما نداشت. شما قوهء تخیل دارید، دوشیزه بری؟! اگر دارید ،خودتان را جای ما بگذارید. ما نمی دانستیم که یک نفر روی تخت خوابیده و سر و صدا شما را تا حد مرگ ترساند. درضمن با اینکه قرار بود در اتاق مهمان بخوابیم، اما نتوانستیم. گمان کنم شما زیاد در اتاق مهمان خوابیده باشید، اما تصور کنید چه احساسی به شما دست می داد اگر دختر کوچولوی یتیمی بودید که تاحال چنین افتخاری نصیبش نشده بود.
این بار دیگر همه خشم پیرزن از بین رفت و صدای خنده اش بلند شد و باعث شد داینا که با نگرانی در آشپزخانه انتضار می کشید، نفس راحتی بکشد.

 او گفت:می ترسم قوهء تخیلم دیگر زنگ زده باشد؛ چون خیلی وقت است که از آن استفاده نکرده ام. اما مشخص است این اتفاق تو را هم به اندازه ی من اذیت کرده. حالا بیا بنشین و از خودت برایم بگو.
آنی با جدیت گفت:متاسفانه نمی توانم. البته خیلی دلم می خواست بمانم؛ چون به نظر شما خانم فوق العاده ای هستید و برخلاف ظاهرتان، قلب مهربانی دارید. اما من باید پیش ماریلا کاتبرت برگردم. دوشیزه ماریلا کاتبرت، خانم مهربانی است که سرپرستی مرا به عهده گرفته. او وظایفش را به بهترین نحو انجام می دهد، ولی در هر حال مسئولیت سنگینی است. شما نباید به خاطر پریدن من روی تخت، او را سرزنش کنید. اما قبل از رفتنم، دلم می خواهد بگویید که داینا را بخشیده اید، و همان مدتی که قرار بود،در اونلی می مانید.

دوشیزه بری گفت:به شرط اینکه هرچند وقت یک بار اینجا بیایی و با من حرف بزنی.
آن شب دوشیزه بری به داینا یک گردنبند نقره داد و به بزرگ ترها اعلام کرد که چمدانش را باز کرده است. او با صراحت گفت: تصمیم گرفته ام اینجا بمانم تا با آن دختری که اسمش آنی است، بیشتر آشنا شوم. او مرا سرگرم می کند و با سن و سالی که من دارم، به ندرت کسی پیدا می شود که بتواند سرگرمم کند.
وقتی ماجرا به گوش ماریلا رسید، او فقط رو به متیو کرد و گفت: من که گفته بودم.
دوشیزه بری یک ماه آنجا ماند. رفتار او نسبت به همیشه خوشایندتر شده بود؛ چون آنی او را سرحال می آورد. آنها با هم خیلی صمیمی شدند.
موقع برگشتن، دوشیزه بری گفت: آنی! فراموش نکن هروقت به شهر آمدی، سری هم به من بزنی. من هم اجازه می دهم شب در اختصاصی ترین اتاق مهمان بخوابی.
آنی به ماریلا گفت: دوشیزه بری قلب مهربانی دارد، اگر چه اصلاً در ظاهر معلوم نیست.او مثل متیو همان اول خودش را نشان نمی دهد، اما کم کم می توانی او را بهتر بشناسی. معلوم می شود همان طور که من قبلاً فکر می کردم، آدم های مهربان کم نیستند و می شود در دنیا تعداد زیادی از آنها را پیدا مرد.

یک بار دیگر بهار به گرین گیبلز آماده بود؛ بهار زیبا و با طراوت ماه آوریل و مه و هوایی خنک، پاک و دل چسب.
غروب های صورتی رنگ و خیره کننده که طبیعت آن، نمادی از معجزهء رستاخیز را به نمایش می گذاشت. افراهای کوچهء عاشق ها جوانه های قرمز زده بود و سرخس های کوچک و پیچان، دور تا دور چشمه پری را گرفته بودند. آن سوتر در زمین های لم یزرع پشت ملک آقای سایلس اسلون پر از یاس های سفید و بنفش ستاره ای شکلی بود که عطرشان فضا را آکنده بود. یک روز بعد از ظهر، همه دختر ها و پسرهای مدرسه گل های زیادی جمع آوری کردند و با دست ها و سبد های پر از گلبرگ های یاس به خانه برگشتند.
آنی گفت:برای کسانی که در سرزمین شان گل یاس ندارند، واقعاً متاسفم. داینا می گوید که شاید آنها چیز بهتری داشته باشند، اما بهتر از گل یاس چیزی وجود ندارد، این طور نیست، ماریلا؟! داینا می گوید که اگر آنها ندانند این گل چه شکلی است، هوسِ داشتنش را هم نمی کنند. اما به نظر من این بد تر است؛ یعنی واقعا غم انگیز است که ندانی یاس چه شکلی است و هوس داشتنش را هم نکنی. می دانی من درباره ی یاس ها چه فکری می کنم، ماریلا؟! فکر می کنم آنها ارواح گل هایی اند که تابستان گذشته مرده اند و الان وارد بهشت شده اند. نمی دانی امروز چقدر خوش گذشت، ماریلا! ما ناهارمان را در یک درة کم عمق پر از خزه کنار یک چاه قدیمی خوردیم. جای رمانتیکی بود. چارلی اسلون با آرتی گیلیس مسابقه پرش از روی چاه گذاشتند و آرتی هم این کار را کرد؛ چون نمی خواست از گیلیس ببازد. شرط بندی الان خیلی مرسوم است. آقای فیلیپس همه یاس هایی را که چیده بود به پری سی اندروز داد و شنیدم به او گفت که گل برای گل. مطمئنم این جمله را از یک کتاب پیدا کرده، اما همین هم نشان می دهد که او کمی قوه تخیل دارد. من هم گل گرفتم، اما آنها را پس دادم. نمی توانم اسم آن شخص را بگویم؛ چون قسم خورده ام که هرگز اسمش را به زبان نیاورم. ما با یاس ها حلقه های گل درست کرده ایم و آنها را روی کلاه هایمان گذاشتیم. موقع
برگشت به خانه هم صف دو نفره تشکیل دادیم و گل به دست از جاده پایین آمدیم و آواز" خانة روی تپه " را خواندیم. فوق العاده بود، ماریلا! همه کارگرهای آقای سایلس اسلون بیرون آمدند تا ما را تماشا کنند. در طول راه هم هرکس ما را می دید می ایستاد و تماشایمان می کرد. واقعا خیلی شور انگیز بود.»
و جواب ماریلا این بود:  واقعأ که ! چه کارهای مسخره ای!
بعد از یاس ها نوبت بنفشه ها رسید. دره بنفشه ها با آن گل های زیبا رنگ آمیزی شد. آنی همان طور که در راه مدرسه با قدم های محتاط و نگاه ستایشگر از آنجا می گذشت به داینا گفت: » وقتی از اینجا می گذرم برایم مهم نیست که گیل... که یک نفر دیگر در کلاس از من جلو بزند، اما وقتی به مدرسه می رسم، همه چیز عوض می شود و این موضو ع دوباره برایم اهمیت پیدا می کند. " آنی" های زیاد و متفاوتی در من وجود دارد. گاهی اوقات فکر می کنم به همین دلیل است که اینقدر مشکل سازم. اگر فقط یک آنی در من وجود داشت راحت تر بودم، ولی در عوض هیجانش هم کمتر بود.»
یک روز عصر، وقتی باغ میوه دوباره پر از شکوفه های صورتی شده بود، قورباغه ها در دریاچه آب های درخشان آواز شادی سر داده بودند و هوا آکنده از عطر مزارع شبدر بود، آنی کنار پنجره اتاقش نشسته بود. او داشت مطالعه می کرد، اما هوا کم کم به قدری تاری کشد که او دیگر نمی توانست جملات کتاب را ببیند؛ به خاطر همین به شاخه های پرشکوفه ملکه برفی خیره و غرق در خیال پردازی شد.
در یک نگاه کلی، اتاق کوچک زیر شیروانی تغییر نکرده بود؛ دیوار های سفید، بالشتک سفت و صندلی های خشک و زرد رنگ همه سر جای خودشان بودند. اما تغییرات دیگری در آن به چشم می خورد. به نظر می آمد فضای اتاق با روح و پر تپش شده است و آن سرزندگی ربطی به کتاب ها، پیراهن ها و روبان های دخترانه نداشت. حتی نمی شد گفت کوزه آبی رنگ و ترک خورده ای که روی میز قرار داشت و پر از شکوفه های سیب بود هم آن حس را به فضا تزریق کرده است. عامل همة آن تغییرات رؤیاها، خواب ها و بیداری های صاحب اتاق بود که اگرچه دیده نمی شدند، اما به
نظر می آمد دیوار های برهنه اتاق را با هاله ای از هفت رنگ رنگین کمان و نور مهتاب تزیین کرده اند. همان موقع ماریلا با تعدادی از پیش بندهای اتو خوره آنی وارد شد. او آنهارا پشت صندلی آویزان کرد و خودش هم آه کوتاهی کشید و نشست. آن روز بعد از ظهر دوباره سردرد به سراغش آمده بود و با اینکه درد دیگر از بین رفته بود، احساس ضعف و خستگی می کرد. آنی با نگاه دل سوزانه به او چشم دوخت.
-از ته دل آرزو داشتم ای کاش من به جای تو سردرد می گرفتم، ماریلا! حاضر بودم به خاطر تو این درد را با جان و دل تحمل کنم.
ماریلا گفت:  تو با انجام دادن کارها محبتت را نشان دادی و من توانستم کمی استراحت کنم. به نظر می آید حواست را خوب جمع کرده ای و اشتباه هایت کمتر از همیشه شده. البته لازم نبود دستمال متیو را آهار بزنی! در ضمن بیشتر مردم وقتی کیک را داخل فر می گذارند تا برای ناهار گرم شود، بعد از مدتی آن را در می آورند و می خورند و نمی گذارند آنقدر بماند تا مثل چیپس شود. ولی مثل اینکه روش تو با بقیه فرق دارد.»
سردرد همیشه زبان ماریلا را کمی کنایه دار می کرد.
آنی گفت:  آه! متأسفم. از وقتی کیک را داخل فر گذاشتم تا همین الان اصلأ یادش نیفتادم، البته سر میز ناهار دائم احساس می کردم یک چیزی کم است. امروز وقتی کارها را به من سپردی، تصمیم قطعی گرفتم که اصلأ خیال بافی نکنم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه کیک را در فر گذاشتم. آن وقت دچار وسوسه سختی شدم که خیال کنم یک شاهزاده طلسم شده ام که در قلعه ای زندانی است و یک شوالیه خوش قیافه سوار بر مرکب سیاهش در راه است تا او را نجات بدهد. و این طوری شد که کیک را فراموش کردم. آهار زدن دستمال ها را هم به یاد نمی آورم.
تمام مدتی که مشغول اتو کشی بودم داشتم دنبال یک اسم برای جزیره جدیدی می گشتم که من و داینا بالای جویبار کشف کرده ایم. آنجا مکان خیره کننده ای است، ماریلا! دو درخت افرا در آن قرار دارد و جویبار از اطرافش می گذرد.
بالاخره به فکرم رسید که بهتر است اسمش را جزیره ی ویکتوریا بگذاریم؛ چون آن را روز تولد ملکه پیدا کردیم. من و داینا هر دو خیلی به سلطنت وفا داریم. به هر حال به خاطر کیک و دستمال ها معذرت می خواهم. دلم می خواست امروز خیلی خوب باشم؛ چون سالروز یک اتفاق است. ماریلا! یادت می آید پارسال در چنین روزی چه اتفاقی افتاد؟»
-نه، چیزی یادم نمی آید.
-آه، ماریلا! آن روز من به گرین گیبلز آمدم. هرگز فراموش نمی کنم. تغییر بزرگی در زندگی من روی داد. البته، نباید برای شما زیاد مهم باشد. من یک سال است که اینجایم و روزهای خوشی را پشت سر گذاشته ام. البته مشکلاتی هم داشته ام، ولی خب همه در زندگی مشکل دارند. پشیمان نیستی که مرا نگه داشته ای، ماریلا؟!
ماریلا که گاهی اوقات تعجب می کرد چطور قبلأ بدون آنی در گرین گیبلز زندگی می کرده است، گفت: نه، نمی شود گفت پشیمانم. نه، پشیمان نیستم. آنی! اگر درس هایت تمام شده اند، سریع برو و از خانم بری خواهش کن الگوی پیش بند داینا را به من قرض بدهد.»
آنی فریاد کشید: » وای! الان... الان خیلی تاریک است.»
-تاریک است؟ خورشید تازه غروب کرده. در ضمن تو قبلأ دیرتر از این هم به آنجا می رفتی.
آنی گفت:صبح زود می روم. فردا به محض اینکه خورشید طلوع کرد بیدار می شوم و به آنجا میروم، ماریلا!
-چه می گویی، آنی شرلی؟ من آن الگو را امشب لازم دارم، می خواهم پیش بند جدیدت را ببرم. فوری بلند شو و برو.
آنی در حالی که با بی میلی کلاهش را روی سرش می گذاشت،گفت :« پس مجبورم از جاده برم.»
_از جاده بروی و نیم ساعت وقت تلف کنی؟ که چی بشود؟
آنی مایوسانه گفت :ماریلا ! من نمیتوانم از جنگل جن زده رد شوم.
ماریلا خشکش زد.
_جنگل جن زده ! دیوانه شده ای ؟ جنگل جن زده دیگر کجاست؟
آنی آهسته گفت : جنگل صنوبر بالای رودخانه.
_چرند است ! جنگل جن زده ای وجود ندارد.چه کسی این پرت و پلا ها را به تو گفته؟ آنی گفت:هیچ کس. فقط من و داینا تصور کردیم که جنگل، جن زده است. همه ی مکان های این اطراف ، کاملا معمولی اند. این فکر فقط برای سرگرمی به سرمان زد و از ماه آوریل شروع شد.جنگل جن زده جای قشنگی است ، ماریلا ! ما آن را به خاطر تاریک بودنش انتخاب کردیم. آه ! نمی دانی چه چیز های ترسناکی تصور کردیم. یک زن سفید پوش شب ها همین موقع کنار رودخانه قدم می زند، دست هایش را به هم فشار می دهد و ناله می کند. او وقتی ظاهر می شود که قرار باشد در یک خانواده مرگی اتفاق بیفتد. روح یک بچه ی کوچک به قتل رسیده هم بالای ایستگاه جنگلی خانه کرده و آرام آرام به پشت تو می خرد و انگشتان سردش را روی دستت می گذارد. وای ! ماریلا ! فکرش تنم را می لرزاند. مرد بی کله ای هم هست که دائم بالا و پایین می رود و چند اسکلت از میان شاخه ها با چشم های خالیشان به آدم خیره می شوند. آه ! ماریلا ! به هیچ عنوان نمی توانم حالا که هوا تاریک است، از میان جنگل بروم؛ چون مطمئنم ارواح مرا می گیرند و با خودشان می برند.»
ماریلا که مبهوت حرف های دخترک شده بود، گفت «:این چرندیات چیست که سر هم می کنی؟ آنی شرلی ! واقعاً منظورت این است که تخیلات خودت را باور می کنی؟»
آنی با لکنت گفت: باور که نه ! حداقل روز ها باور نمی کنم. اما بعد از تاریک شدن هوا، وضع فرق می کند؛ چون روح ها به حرکت در می آیند و راه می افتند. 
_ روحی وجود ندارد آنی
_آنی مصرانه فریاد زد: چرا، وجود دارند .ماریلا ! من کسانی را می شناسم که آنها را دیده اند و دروغ هم نمی گویند.
چارلی اسلون می گفت که مادر بزرگش، پدر بزرگش را یک روز بعد از سالگرد خاکسپاریش دیده که در حال آوردن گاو ها به طرف خانه بوده. خودت می دانی که مادر بزرگ چارلی اسلون بی دلیل قصه سر هم نمی کند و یک آدم مذهبی است. پدر تامس هم یک شب بعد از برگشتن به خانه گفته که یک بره ی آتشین که سرش با یک تکه پوست از گردنش آویزان بوده، او را تعقیب می کرده. او اصرار داشته که آن موجود عجیب روح برادرش بوده و این اتفاق نشان می دهد که او نُه روز دیگر می میرد.البته او دو سال بعد می میرد، اما می بینی که این داستان ها واقعیت دارد. روبی گیلیس هم می گفت...»
ماریلا حرف او را قطع کرد و با جدیت گفت: آنی شرلی ! دلم نمی خواهد دیگر چنین حرف هایی را از تو بشنوم. من هیچ وقت نسبت به خیال بافی های تو خوش بین نبودم و این حرف ها هم نتیجه ی همین خیال پردازی هاست. همین الان باید درست از وسط جنگل صنوبر به خانه ی بِری بروی تا درس عبرت بگیری. نمی خواهم یک کلمه ی دیگر هم درباره ی جنگل جن زده بشنوم.»

آنی مجبور شد التماس کند و به گریه بیفتد. همان کار را هم کرد؛ چون واقعا می ترسید. تخیلات او رهایش نمی کردند و جنگل صنوبر در تاریکی، او را در حد مرگ می ترساند.اما ماریلا کوتاه نیامد. او دخترک لرزان را تا چشمه همراهی کرد و دستور داد از پل بگذرد و مستقیم به میان فضای تاریکی برود که زن های نالان و مرد های بی کله در آنجا به این سو و آن سو می رفتند.
آنی ناله کنان گفت: آه ماریلا ! این قدر سنگدل نباش. اگر یک شبح سفید پوش مرا بگیرد و با خودش ببرد، چه کار می کنی؟»
ماریلا با لحن خشکی گفت: به خطر کردنش می ارزد. خودت می دانی من از حرفی که زده ام، بر نمی گردم. این فکر و خیال ارواح باید از سرت بیرون بیاید. حالا، راه بیفت.»
آنی راه افتاد. از روی پل گذشت و قدم به باریکه ی تاریک و وحشتناک جلو رویش گذاشت. آنی هرگز آن شب را فراموش نکرد و برای نخستین بار خودش را به خاطر تخیلاتش لعنت کرد .

جن های خیالاتش در سایه ها کمین کرده بودند و به محض آنکه دخترک به آن ها فکر می کرد، دست های استخوانی و سردشان را به طرفش دراز می کردند. بادی که از میان دره ی کم عمق آن سوی جنگل می وزید لا به لای شاخه ها زوزه می کشید و قلب دخترک را منجمد می کرد.صدای ناله ای که از کشیده شدن شاخه های درختان کهنسال به یکدیگر به وجود می آمد، عرق سردی بر پیشانی او می نشاند و شیرجه ی خفاش ها در فضای تاریک پشت سرش، مانند صدای بال زدن موجوداتی غیر زمینی به گوش می رسید. وقتی آنی به مزرعه ی آقای ویلیام بل رسید، با چنان
سرعتی شروع به دویدن کرد گویی لشکری از اشباح سفید پوش او را تعقیب می کنند؛ به همین دلیل پس از رسیدن به در آشپزخانه ی بری ها، طوری نفسش به شماره افتاد که به سختی توانست موضوع الگوی پیش بند را به زبان بیاورد. داینا خانه نبود و دخترک هیچ بهانه ای برای معطل کردن پیدا نکرد. او باید از همان مسیر وحشتناک بر می گشت . آنی موقع برگشتن چشمانش را بست؛ چون ترجیح می داد سرش در اثر برخورد به تنه ی درخت ها بشکند تا آنکه چشمش به موجودات سفید رنگ بیفتد. وقتی بالاخره از پل رد شد، نفس راحتی کشید.
ماریلا بدون ابراز همدردی گفت: خوب، چیزی تو را نگرفت؟ 
آنی با صدایی لرزان جواب داد:  آه ! ماری... ماریلا ! من از این به ... به بعد به چیزهای معــــ...معمولی تری فکر می کنم. 

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar