آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری

فصل 21
یک طعم دهنده اشتباه
در آخرین روز ماه ژوئن ، آنی تخته و کتاب هایش را روی میز آشپزخانه گذاشت و در حالی که چشمان قرمزش را با دستمال خیسی پاک میکرد , گفت: همانطور که خانوم لیندی می گوید, دنیا چیزی جز به هم رسیدن و از هم جدا شدن نیست . ماریلا ! خیلی شانس آوردم که امروز با خودم دستمال اضافه به مدرسه بردم . حسی به من می گفت که ممکن است به آن نیاز پیدا کنم .
ماریلا گفت : اصلا فکر نمی کردم که تو آنقدر به آقای فیلیپس علاقه داشته باشی که موقع راه رفتن او ، برای پاک کردن اشک هایت دو تا دستمال مصرف کنی .
آنی پاسخ داد : گریه من به دلیل علاقه داشتن به او نبود . من گریه کردم ؛ چون دیگران هم همین کار را کردند. اول روبی گیلیس شروع کرد. روبی گیلیس همیشه میگفت که از آقای فیلیپس متنفر است ، اما به محض اینکه آقای فیلیپس بلند شد تا سخنرانی خداحافظی اش را شروع کند ، اشک های او جاری شدند . بعد همه دختر ها یکی یکی شروع به گریه کردند . من سعی کردم جلو خودم را بگیرم ، ماریلا ! سعی کردم روزی را به یاد بیاورم که آقای فیلیپس مجبورم کرد که کنار گیل... کنار یکی از پسرها بنشینم . یا روزی که گفتم من کودن ترین دانش آموز در درس هندسه ام و به هجی کردنم خندید و همه روز ها و دفعه هایی که از جمله های تلخ و کنایه آمیز استفاده می کرد ، ولی بی فایده بود.

ماریلا ! من هم به گریه افتادم. جین اندروز یک ماه بود که از رفتن آقای فیلیپس ابراز خوشحالی می کرد و مطمئن بود که حتی یک قطره اشک هم از چشم هایش جاری نمیشود . ولی امروز او از همه بدتر بود و چون فکر نمی کرد گریه کند، با خودش دستمال نیاورده بود؛ به خاطر همین مجبور شد از برادرش دستمال قرض بگیرد . البته پسرها اصلا گریه نکردند . آه ماریلا ! خیلی غم انگیز بود . سخنرانی خداحافظی آقای فیلیپس خیلی دلنشین بود و با این جمله شروع میشد که زمان جدایی ما فرا رسیده . واقعا تآثیرگذار بود . حتی چشم های خودش هم پر از اشک شدند . آه ! واقعآ
احساس پشیمانی کردم که در مدرسه پشت سرش حرف میزدم و عکسش را روی تخته ام میکشیدم و واو و پریسی را مسخره میکردم . حتی راستش را بخواهی ، آروز میکردم ای کاش یک دانش آموز نمونه مثل مینی اندروز بودم .
وجدان او همیشه راحت است و هیچ چیزی رویش سنگینی نمی کند . دختر ها همه راه را از مدرسه تا خانه گریه کردند .هر وقت نزدیک بود چند نفر خنده شان بگیرد ، کری اسلون جمله ی زمان جدائی ما فرا رسیده را تکرار می کرد و همه دوباره به گریه می افتادند . واقعآ غمگینم ، ماریلا ! اما با وجود دو ماه تعطیلی که پیش رو داریم چطور ممکن است در غصه غوطه ور شوم؟ در ضمن ما در راه ، کشیش جدید و همسرش را که از ایستگاه می آمدند دیدیم. با اینکه به خاطر رفتن آقای فیلیپس ؛ خیلی ناراحت بودم , اما با دیدن کشیش جدید نتوانستم جلو هیجانم را بگیرم . همسر
کشیش خیلی خوش قیافه بود. البته زیبایی شاهانه نداشت . اصلا درست نیست همسر یک کشیش , زیبایی شاهانه داشته باشد ؛ چون ممکن است باعث بد آموزی بشود . خانم لیند میگفت که همسر کشیش نیوبریج لباسهای خیلی شیکی می پوشد و این کارش بدآموزی دارد. همسر کشیش جدید ما لباسی از چیت آبی رنگ با آستین های پفی زیبا به تن داشت و لبه کلاهش با گلهای رز تزئین شده بود . جین اندروز میگفت که به نظر او همسر یک کشیش نباید لباسهای آستین پفی بپوشد ، اما من چنین نظری ندارم ، ماریلا ; چون درک میکنم کسی که لباس آستین پفی دوست
دارد ، چه حسی پیدا میکند در ضمن این موضوع را هم باید در نظر گرفت که او مدت کوتاهی است که همسر یک کشیش شده است ، این طور نیست ؟ آنها قرار است تا آماده شدن خانه ی کشیش ، مهمان خانم لیند باشند .

ماریلا حس کنجکاوی اش حسابی تحریک شده بود ، وسایل پنبه دوزی را که زمستان گذشته از خانم لیند قرض گرفته بود ، برداشت تا به بهانه پس دادن آنها سری به خانه او بزند ، آن بهانه اگرچه زیاد توجیه کننده نبود ، اما تفاوتهای زیادی با بهانه های سایر مردم اونلی نداشت ، بسیاری از وسایل خانم لیند که قبلا آنها را قرض داده بود و امیدی به پس گرفتنشان نداشت ، آن شب به دستش رسیدند . یک کشیش جدید و از آن مهم تر یک کشیش جدید همراه با همسرش ، دلیل خوبی برای تحریک کنجکاوی ساکنین روستای کوچکی بود که اتفاقات هیجان انگیز کمی در آن روی میداد.

آقای بنتلی پیر ؛ کشیشی که از نظر آنی قوه تخیل نداشت ، هیجده سال ، پیشوای روحانی اونلی بود. زمانی که او به آنجا آمد مجرد بود و مجرد هم ماند ، اگرچه شایعات هر سال یک نفر را بعنوان همسر آینده اش معرفی می کردند ، در ماه فوریه گذشته او از سمتش استعفا داد و از روستا رفت ؛ از میان مردمی که دوستش داشتند و با وجود کوتاهی اش در سخنرانی ها ، از رفتنش احساس تاسف کردند . از آن به بعد کلیسای اونلی شاهد سنخرانی های مذهبی متفاوت و پراکنده از زبان داوطلبان مختلفی بود که هر یکشنبه به آنجا می آمدند و موعظه های آزمایشی خود را به زبان می
آوردند . آن افراد توسط مادرها و پدرها مورد قضاوت قرار گرفته و قبول یا رد می شدند. اما دختر کوچولوی موقرمزی که با فروتنی ، گوشه نمیکت کاتبرت پیر می نشست نیز نظر خاص خودش را داشت و آنها را تمام و کمال با متیو در میان می گذاشت ؛ چون ماریلا معتقد بود که انتقاد کردن از کشیش ها به هر شکلی مخالف با اصول اخلاقی است .
به هر حال نتیجه گیری کلی آنی ازین قرار بود :  به نظر من آقای اسمیت مناسب نیست ، متیو ! خانم لیند می گفت که قدرت بیانش ضعیف است ، اما من فکر می کنم بزرگترین مشکل او ، مثل آقای بنتلی ، نداشتن قوه تخیل است. آقای تری هم زیاده روی میکند . حتی گاهی اوقات رشته تخیلاتش از دستش خارج می شود ، مثل زمانی که من درباره ی جنگل جن زده فکر و خیال میکردم . در ضمن خانم لیند میگفت که اطلاعاتش در زمینه الهیات کافی نیست.
 آقای گرشم مرد مذهبی خوبی است ،اما داستانهای خنده دار زیادی تعریف میکند و مردم را در کلیسا می خنداند ؛ او ابهت یک کشیش را ندارد ، در حالی که کشیش ها باید با وقار باشند. اینطور نیست متیو ؟! به نظر من آقای مارشال خیلی جذاب است ، اما خانم لیند میگفت که او ازدواج نکرده حتی نامزد هم ندارد ؛ چون حسابی درباره اش تحقیق
کرده و میگفت که نباید یک کشیش جوان و مجرد به اونلی بیاید ؛ چون ممکن است بخواهد ازدواج کند و در آن صورت ما کشیش دیگری نداریم که مراسم ازدواجش را انجام بدهد و با مشکل مواجه می شویم . خانم لیند دوراندیش است . این طور نیست، متیو؟! خیلی خوشحالم که با آقای الن موافقت شد. من که از او خوشم آمد؛ چون موعظه اش جالب بود و طوری نیایش می کرد که انگار معنی آن را می فهمد و فقط برای انجام وظیفه این کار را انجام نمی دهد.
خانم لیند می گفت که او هم بی عیب و نقص نیست، اما نمی شود انتظار داشت با هفتصد و پنجاه دلار در سال یک کشیش بی عیب و نقص به اینجا بیاید، در ضمن اصول کلی را از او پرسیده و به نظر می آید اطلاعاتش در الهیات کافی است. او بستگان همسر کشیش را هم می شناسد. آنها آدم های محترمی اند و زن هایشان کدبانوهای خوبی اند.خانم لیند می گفت که اگر مردی اصول الهیات را بداند و زنی خانه دار خوبی باشد، زوج مناسبی را به عنوان خانواده یک کشیش تشکیل می دهند.کشیش جدید و همسرش زوج جوان و دل نشینی بودند که دوران ماه عسلشان را می
گذارندند. آنها شورو اشتیاق فراوانی برای شروع زندگی جدید و کارشان داشتند. مردم اونلی از همان ابتدا قلب هایشان را به سوی آنها گشودند. بزرگ و کوچک شیفته ی خوش رویی و رک گویی مرد جوان و اهداف بزرگش شدند و همسر خنده رو و آرامش را به عنوان خانم خانه کشیش پذیرفتند. آنی، عاشق و دل باخته خانم آلن شد و یکی دیگر از انسان های خوش قلب دنیا را کشف کرد .

او بعد از ظهر یکشنبه اعلام کرد:ِِ «خانم آلن واقعاٌ دوست داشتنی است. او مسئولیت کلاس یکشنبه های ما را به عهده گرفته و یک معلم فوق العاده است. او گفت که به نظرش منصفانه نیست فقط معلم سوال بپرسد. می دانی ماریلا!! این دقیقا همان چیزی است که من همیشه فکر می کردم. او گفت که ما می توانیم هر سوالی که دلمان خواست از او بپرسیم و من هم کلی سوال پرسیدم. من استعداد زیادی در پرسیدن دارم، ماریلا!»
ـ هیچکس دیگری به جز روبی گیلیس سوال نکرد. او هم پرسید تابستان امسال پیک نیک کلاس یکشنبه ها برگزار می شود. به نظر من سوال مناسب نبود؛ چون ربطی به درس نداشت؛ درس درباره دنسل در بیشه شیرها بود اما خانم آلن لبخند زد و گفت که فکر می کند برگزار می شود. خانم آلن لبخند قشنگی دارد. وقتی لبخند می زند. روی گونه هایش فرورفتگی های دلپسندی ایجاد می شود. من هم دلم می خواست روی گونه هایم فرورفتگی داشتم. روزی که به اینجا آمدم خیلی لاغرتر از حالا بودم، ولی هنوز هم روی گونه هایم فرورفتگی ندارم. فکر می کنم با این ویژگی می شود روی مردم تاثیر خوبی گذاشت. خانم آلن گفت که ما باید همیشه سعی کنیم روی مردم تاثیر خوبی بگذاریم. او درباره ی همه چیز خوب صحبت می کند. من قبلا نمی دانستم مذهب چقدر شادی بخش است و همیشه آن را نوعی وسواس تصور می کردم، اما از نظر خانم آلن این طور نیست. من هم دلم می خواهد مذهبم مثل او باشد، نه مثل آقای بل سرپ رست، ماریلا با جدیت گفت:» خیلی زشت است تو درباره ی آقای بل این طور صحبت می کنی. آقای بل واقعا مرد خوبی است.»
آنی گفت: البته که خوب است، اما به نظر نمی آید از این بابت احساس راحتی کند.من اگر می توانستم خوب باشم از خوشحالی می رقصیدم و آواز می خواندم. البته برای سن خانم آلن مناسب نیست که برقصد و آواز بخواند. در ضمن این کار برای همسر یک کشیش هم کار شایسته ای نیست.
اما من می توانم احساس کنم که او از مذهبی بودنش خوشحال است و همیشه اعتقادش را حفظ می کند حتی اگر می دانست بدون داشتن آن اعتقادات به بهشت می رود، باز هم به آنها پایبند می ماند.»
ماریلا پس از اندکی تامل گفت: فکر کنم باید یک روز آقا و خانم الن را برای صرف چای دعوت کنم. آنها همه جا رفته اند بجز اینجا بگذار ببینم... چهارشنبه آینده فرصت خوبی است. ولی درمورد این مورد به متیو چیزی نگو؛ چون اگر از آمدن آنها باخبر شود آن روز به بهانه ای از خانه بیرون می رود. او به آقای بنتلی عادت کرده و با او راحت بود، اما آشنا شدن با یک کشیش جدید برایش سخت است. حضور همسر کشیش هم او را به وحشت می اندازد»
آنی با اطمینان گفت:« مطمئن باشید دهانم قفل است.آه! ماریلا! اجازه می دهی آن روز من کیک بپزم؟ خیلی دوست دارم برای خانم آلن کاری انجام بدهم. خودت می دانی که دیگر کیک درست کردن را خوب یاد گرفته ام .« ماریلا گفت:» می توانی یک کیک دولایه درست کنی.» آنها دوشنبه و سه شنبه در گرین گیبلز کارهای مربوط به مهمانی روز چهارشنبه را تدارک دیدند. دعوت از کشیش و همسرش برای صرف چای مسئله ی جدی و مهمی بود و ماریلا می خواست همه زن های اونلی را تحت تاثیر قرار دهد. آنی از شدت هیجان، بی قرار و خوشحال بود. او سه شنبه غروب، زمانی که همراه داینا روی یک سنگ قرمز کنار چشمه پری نشسته و با ترکه کاجی که در روغن بلسان فرو کرده بودن، روی آب رنگین کمان درست می کردند، در آن مورد با داینا صحبت کرد.
ـ همه چیز آماده است، داینا!! به جز کیک من که قرار است آن را صبح بپزم و بیسکویت بکینگ پودر ماریلا که باید درست قبل از صرف چای حاضر شود. باور کن داینا! من و ماریلا! این دو روز حسابی مشغل بودیم. دعوت کردن خانواده کشیش برای صرف چای، مسئولیت سنگینی دارد. من در این مورد هیچ تجربه ای ندارم. فقط باید بیایی و آشپزخانه ما را ببینی. واقعا دیدنی است. قرار است دلمه جوجه و خوراک زبان سرد درست کنیم. قرار است دو نوع ژله هم داشته باشیم! قرمز و زرد به همراه خامه زده شده و پای لیمو، پای گیلاس ،سه نوع شیرینی، کیک میوه و دسر زردآلو مخصوص ماریلا که به افتخار کشیش درست می شود و کیک مغزدار و کیک دولایه و بیسکویت که قبلا گفتم. همین طور نان تازه بیا؛ چون ممکن است کشیش سوءهاضمه داشته باشد و نتواند نان تازه بخورد.خانم لیند می گفت که بیشتر کشیش ها سوءهاضمه دارند. اما من فکر می کنم آقای آلن مدت زیادی نیست که کشیش شده واحتمالا این شغل، هنوز اثر بدی رویش نگذاشته. وقتی یاد کیک دولایه می فتم، بدنم یخ می کند.آه داینا! اگر خوب نشود،چی؟ دیشب خواب دیدم یک جن ترسناک با یک سربزرگ که شبیه کیک دولایه است، تعقیبم می کند. داینا که دوست خون سرد و آرامش دهنده ای بود، با اطمینان گفت: خوب می شود، نگران نباش. به نظر من کیکی که دوهفته پیش درست کرده بودی و موقع ناهار در ایستگاه جنگلی خوردیم، فوق العاده بود .»
ـ بله، اما کیک ها خصوصیت بدی دارند؛ درست زمانی که می خواهی خوب از آب دربیایند خراب می شوند. آنی آهی کشید و ترکه ای را داخل آب انداخت و گفت: ولی فکر کنم امیدوارم فقط باید به خدا باشد و ریختن آرد را هم فراموش نکنم.
آه! داینا! نگاه کن. چه رنگین کمان قشنگی! فکر می کنی ممکن است بعد از رفتن ما،پری بیرون بیاید و آن را روی موهایش بیندازد؟»
داینا گفت: خودت می دانی که چیزی به اسم پری وجود ندارد.
مادر داینا جریان جنگل جن زده را شنید و حسابی عصبانی شده بود در نتیجه هر نوع خیال بافی را برای داینا ممنوع کرده بود و او جرئت نداشت حتی به موجودات بی خطری مثل پری ها هم فکر کند. آنی گفت :« ولی تصور کردنش خیلی راحت است .من هر شب قبل از رفتن به تخت خواب ، از پنجره بیرون را نگاه میکنم و تصور میکنم که پری واقعا اینجا نشسته ،خودش را در آب چشمه تماشا می کند و موهایش را شانه میزند صبح هم دنبال شبنم ها دنبال جای پایش میگردم.آه ! داینا ! لطفا عقیده ات را نسبت به پری تغییر نده!»

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar