بخش هایی از کتاب «کلمهها» مرحوم اسلامی ندوشن به انتخاب احسان رضایی

آخرین خبر/ دکتر اسلامی ندوشن، ادیب پرکاری بود که در کارنامهاش شعر و نمایشنامه و داستان و سفرنامه و مقاله و ترجمه دارد. در میان ۶۰ عنوان کتاب او، از ترجمه رمان «شور زندگی» ایروینگ استون (درباره ونگوگ) و ترجمه اشعار شارل بودار («ملال پاریس و گلهای بدی») تا گزیده شاهنامه (با عنوان «نامۀ نامور») و گزیده مثنوی (با عنوان «باغ سبز عشق») دیده میشود. اما پرتکرارترین عنوان در میان آثار او، نام ایران است: «ایران را از یاد نبریم»، «ایران و تنهاییاش»، «ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟»، «ایران، لوکِ پیر»، «ارمغان ایرانی» و ... او ایران را عاشقانه دوست داشت و ایران، مسالهاش بود. نمونهای از ایرانیات او را (که معرف نثر پرشورش هم هست) به نقل از کتاب «کلمهها»یش بخوانیم:
➖ گرفتاریهای روزانه، دلمشغولیها و بهتزدگیهای قرن، مانع از آن است که بسیاری از ما به عمق ماجرایی که در روح ایران است، توجه کنیم. در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است، اگر کار دیگری از دست ما برنیاید، لااقل خوب است بکوشیم تا فکر او و غم او را در دل خود زنده نگاه داریم و اعتقاد به زایندگی دوران را در سینه نپژمرانیم.
➖ من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل میگذرد و آن این است که: رسالت ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرّمی او به او بازخواهد گشت.
➖ ایران سزاوار آن است که خوشبخت و سرفراز باشد، و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد، و در آموختن آنچه نمیداند، غفلت نورزد.
➖ ما از زمانی که میخواستیم آنچه خود بودیم دیگر نباشیم، یعنی از زمان برخورد با تمدن غرب ـ که در مقابل آن خیره شدیم ـ لنگر خود را گم کردهایم. باید این لنگر، یعنی تعادل، بازیافته شود.
➖ گمان میکنم زیاد نیست در جهان، پارۀ خاکی که به اندازۀ ایران حوادث به چشم دیده باشد: جنگ، شهربندان، قحطی، خشکسالی، هوسبازی شاهان و امیران، سالوس موبدان و زاهدنمایان، جشن و ماتم، عشق، ایثار، روزهای خوش و روزهای ناخوش، از بوی خوش گل سرخ تا بوی خون...
بدینگونه ایران یک گورستان پهناور تاریخ است. چه تعداد انسان در طی این چند هزار سال بر این خاک زندگی کرده و رفتهاند، خدا میداند. هماکنون ردّ پایشان هست؛ عشق ورزیدند و امیدوار بودند و رنج کشیدند و تلاش کردند و گذشتند.
➖ ویژگیهای روحی ایرانی را به این آسانی نمیشود برشمرد؛ زیرا یکی از پیچیدهترین نمونههای دنیاست. اگر در دو کلمه بخواهیم بگوییم: تقیه و ترس. ایرانی گویی از چیزی میترسیده. چیزی داشته که پنهان کند. سینهاش صندوق رازی بوده. اگر دلیل میخواهید، به ادب فارسی رجوع کنید؛ به شعر. تاریخْ او را به این وضع انداخته، مارگزیده است؛ نه یک بار، که بارها. اثری از زهر تاریخ در اوست که باید بیرون کشیده شود. تقیه در او به حدی است که چیزهایی را نه تنها از دیگران، بلکه از خود هم پنهان میدارد. علاجش این است که محیط را برای خود نامحرم نبیند؛ یعنی دلش قرص شود که ولو در حد امر گذر، آزادی و مرجعی هست.
➖ نتیجۀ دیگر این طبیعت احساسی، تسلط افراط و تفریط بر امور است، یا به عبارت دیگر نقص توزان. این عارضه، موجب گردیده که ایرانی یا چیزی را زیاد دوست بدارد و یا زیاد دشمن؛ و توقف در حد وسط برایش بسیار دشوار بشود!
➖ وضع ایران که در نیمۀ دوم تاریخش از لحاظ سیاسی بیثبات بوده، کمتر اجازۀ سازندگیهای دامنهدار و ماندنی را میداده. از این رو بزرگترین درخشش خود را در شعر یافته که یک کار فردی است، نه جمعی. گذشته از این، شعر زبان شکوه و اعتراض است، و نمایانترین تبلور فکری ایرانی شکوه و اعتراض بوده است.
➖ ما امروزه قومی هستیم که تا حدی «شعرزده» است. «شعر زدگی» یعنی آنکه نزد آدمی لطافت و آن طیف انسانی از شعر دور گردد و دُردهایش بر جای بماند. منظورم از «دُردهای شاعرانه»آن است که مقداری از این اندیشۀ رها، اندیشۀ بیمنطق، بیقید، و همراه با گزافه بر شخص مستولی گردد.
➖ یکی از دلایلی که ایرانی در برابر خارجی بیشتر انعطاف به خرج میداده تا مقاومت، آن بوده است که به تمدن و فرهنگ خود اطمینان داشته و میاندیشیده که دیر یا زود این مهاجم به رنگ او درخواهد آمد؛ ولی این به چه قیمتی و در ازای از دست دادن چه چیزهایی؟ آن حرف دیگری است.
➖ مسئولیت ما سنگینتر و نابخشودنیتر میشود، وقتی میبینیم که این مملکت ذاتاً هیچ کم نداشته است؛ ولی از جهتی همین اعتماد و دلگرمی به اینکه همه چیز هست، میتواند ما را تا آستانۀ «هیچ» جلو ببرد.
برگرفته از @ehsanname














