آخرین خبر/ اولین بار که لی لی را می بینم ، نه توی خواب که توی یک آلبوم عکس خانوادگی است. یک آلبوم قدیمی صد ساله که پژوهشگاه ادبیات کودک جمع و جور کرده و پر است ازعکس های قشنگ بچه های پاپیون به سر با یقه های آهار خورده و کفش های بند دار واکس زده .
 توی این آلبوم خیلی های دیگر هم هستند ؛ بچگی آدم های مهم ، بچه های آدم های معمولی ،همه ولی بچه های ایرانی با دوچرخه و سه چرخه و با پای برهنه و در حال عروسک بازی با عروسک دست دوز مادرشان یا حتی سوار بر اتول عتیقه پدرشان یا چه میدانم بچه های زشت دماغو با کلاه قجری ،کنار نوکر یقه بسته یا دده سیاه بیچارشان و بچه های تمیز مرتب شصت سال پیش توی کلاس مدرسه کنار بخاری و بچه های خندان چهل سال پیش در حال ماسه بازی و توپ بازی . آلبوم فراموش شدگان است،از آن آلبوم آدم های قدیمی که راست کار خودم است و هزارسال مشغولم می کند تا می رسم به لی لی و گیرش می افتم و یادم می رود اصلا چه کار داشتم  .

دخترک که من را پیدا کرده انگاری، هم اسمش عجیب است هم قصه اش؛ لی لی بازیل که عکس ها و دفترهای خاطرات و مشق و حسابش چنان قشنگ و خوش سلیقه باقی مانده اند انگار نه انگار که نود و نه سال از تولد صاحبشان می گذرد. مرگ انگار پایش به این قصه نرسیده ،انگار همه چیز عکس شده ، توی عکس ماندگار شده ، ماندنی شده ، برقرار است انگار و همین هم هست که وقتی قرار می شود برای عکس بچه های عهد بوق قصه  بنویسم ،اولین یادداشتم را درباره بساط چینی چای لی لی جان  می نویسم .این که داشتن چنین بساط اسباب بازی و سفره و اتاق حتی چهل سال بعد از این عکس هم غیرعادی است ، این که چقدر لی لی ،با وجود این که نه شازده قجری بوده و نه ثروتمند ،حتی با استاندارد های اروپایی آن سال ها هم به روز بوده ،پیانو می زده ، شعر به فارسی و ارمنی می خوانده، فرانسه می دانسته و چقدرهم زیبا بوده . بعد هم نمی دانم چرا هرجا به آلبوم عکسی برمی خورم که خیال می کنم یا عکس زنان قدیمی تویش هست ، یا عکس بچه های صد سال پیش ،جستجویش می کنم ؛ لی لی بازیل و اگر پیدا شد خیال می کنم رفیق خودم را یافته ام .

این قدر می گردم که بالاخره جایی دیگر پیدایش می کنم ، مرده اش را البته ، عکس غریبی که هوش از سرم می پراند ؛چون عکس مردگی لی لی یکی از قشنگ ترین و بی مانند ترین عکس های قدیمی ای که توی آلبوم های قدیمی ایرانی پیدا می شود، زنی سی و چند ساله با پیرهن سفید وگل های لیلیوم روی گلوی خاموش از نفسش با عطر وشانه و گردنبد مرواریدش روی تخت مرگ. مبهوت کننده است این عکس ، آن هم در روزگاری که آدم ها حتی از زنده هاشان هم عکس نمی گرفتند ،چه برسد به مرده ها و مرده ای چنین جوان و زیبا انگار که زیبای خفته ای باشد در تیاتری ، چه میدانم بازیگر فیلم عهد بوقی باشد ،یا اصلا قصه ای در کار باشد که از واقعیت زمین تا آسمان فاصله داشته باشد نه داستان ساده زنی جوان و معمولی . همین هم هست که نمی شود درباره اش ننویسم ، از مرگش می نویسم که دلیلش معلوم نیست ،این که چرا این قدر جوان مرده ، از پالتوی دست دوزش می نویسم که لابد خیاط خوش سلیقه ارمنی دوخته بوده برایش ، از عکس های زنده بودنش می نویسم،با آن کلاه مخمل نوار دارقشنگش و آن خنده بی غش که توی عکس هاست و آن معصومیت کودکانه ای که دارد .بعد هم می نویسم چی شد مردی لی لی جان  و عکس را می گذارم توی یک صفحه مجازی . فردایش اما یک نفر برایم پیغام می گذارد ، هم اسم لی لی است ،توی پیغامش گفته که لی لی خانم  عمه شوهرش بوده ،شصت سال پیش مرده و هنوز هم یادگاری هایش توی فامیل هست ، بعد دعوتم کرده که بروم و عکس های لی لی را از نزدیک ببینم . 

می روم و خبر ندارم به گنجی دست پیدا کرده ام  که ته ندارد؛ عکس زنان قدیمی ایرانی و ارمنی،کلی دستکش و کلاه و عینک و کیف های تور دار و روسری قلاب دوز و یراق دوز و گل سینه و سنجاق چارقد ، کلی جاسیگاری نقره و منبت کار با چوب سیگارهایی که هنوز بوی توتون می دهند و البته کیف قشنگ کوچکی که یک دانه بلیت تیاتر تویش مانده از شصت سال پیش و یک دانه لوله رژ لب سرخ .چمدان هایی که پر هستند از لباس های تور و حریر و مرواری دوزی آدم های مرده ،کفش های ساتن و گلدوز ،دفتر های شعر و خاطرات و عقاید ، آلبوم عکس های زن هایی که هفتاد سال پیش مدرسه  می رفتند ،عاشق می شدند ، می مردند و خیلی هایشان از نبود آنتی بیوتیک و شیمی درمانی  مثل لی لی خیلی خیلی جوان می مردند .

با اجازه صاحب خانه دستکش های ظریف و کوچک را به دستم می کشم  و کفش ها را دست می گیرم و بین گنج خانم بازیل قدم می زنم، خیال می کنم توی یک روز زمستانی در شصت سال پیشم ،کسی برای چای دعوتم کرده و کسی از قبر صدایم می زند با صدای نرم و نازک و می گوید خوش آمدی .بعد می پرسم چطور شد لی لی مرد ، آن وقت می بینم خانم بازیل از توی یک کیسه کوچک یک حلقه موی نازک قهوه ای در می آورد و می گوید،این را ببین ، اگر نمی ترسی این موی لی لی است ، یک تار موی سفید هم نداشت وقتی مرد ، مریض شده بود ، ،دلش شکسته بود ، عشقش که به ثمر ننشست، بعد هم دوباره ازدواج نکرد ،بچه دار نشد طفلک ،هرچی بود بیماری اش مریضی ناشناخته ای بود که درمان نشد، مثل خیلی آدم های جوان که همین طوری می مردند آن روزها .حلقه مو را می گیرم توی دستم و بو می کنم و بوی خاک و نم و ماندگی و آن عطر قدیمی و مانده را توی دماغ می کشم و می پرسم: یعنی هیچ کاری نکردند ؟ چرا نفهمیدند مریضیش چی بوده ؟ که می بینم یک دانه یقه سفید قلاب بافی را می گذارد روی میز و می گوید: چرا سعی کردند ، اما آن وقت ها این مریضی ها درمان نمی شدند ، خیال نکن چون دستکش ساتن و کفش پاشنه صناری قدیمی قشنگ است  ،همه چیز آن روزها هم آسان بود ، سخت بود عزیزم سخت بود ،مادر و پدرش هرچی دکتر توی تهران بود آوردند بالای سرش اما آخرش گفتند لاعلاج است ،بعد هم نصف خانه را فروختند و فرستادنش پاریس که خیلی دیر شده بود ،دخترک وقتی مرد هنوز خیلی قشنگ بود

.خانم بازیل  این را می گوید و قلاب بافی سفید را می گذارد روی سینه پیرهن خودش و لبخند می زند به من  ،قلاب بافی گل های ریز دارد ، مروارید شکل ، شبیه گل های دست لی لی است توی عکس مردگی اش ، از قلاب بافی و موها و همه چیز عکس می گیرم و قول می دهم که درباره مرگش بنویسم ، درباره زن هایی که سر زا می رفتند ، جوان هایی که اگر قلبشان می ایستاد کسی نمی توانست برشان گرداند ، بچه هایی که اگر زود یا دیر به دنیا می آمدند کسی نجاتشان نمی داد یا نمی توانست نجاتشان بدهد ،درباره روزگاری که قشنگ بود اما سخت هم بود .بعد از خانه بازیل می آیم بیرون ، هوا آلوده است و زمین خاک دارد و یک شعری توی سرم هست که نه یادم می آید نه می توانم فراموشش کنم ، به خودم قول میدهم بنویسمش و می نویسم .

برگرفته از @sherminnaderi 

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar