تسنیم/ انتشارات نیستان نمایشنامه تازه‌ای از نصرالله قادری را با عنوان «وقت عاشقی» در روزهای اخیر منتشر و روانه بازار نشر کرده است.

نصرالله قادری در میان مخاطبان ایرانی بیشتر با نمایشنامه­‌نویسی و کارگردانی تئاتر شناخته شده است. او همه حس و عاطفه­‌اش در برداشت خود از یک روایت آئینی، ملی و یا اجتماعی را به طور کامل در نگار متون نمایشی­ه منعکس می­‌کند و در نهایت متنی خلق می‌­کند که آکنده از حس و حال او در هنگامه مواجهه با آن روایت است.

قادری در سال‌­های اخیر علاوه بر نمایشنامه به نگارش و بازنگارش داستان­‌های تاریخی از زندگی بزرگان تاریخ اسلام از جمله ابوذر و سلمان و… پرداخته است.

«وقت عاشقی» عرض ارادت قادری به ساحت اباعبدالله حسین(ع) و پاسخ به ندایی است که به گفته او با این پرسش او را خوانده است «کاری برای حسین فاطمه و علی(ع) نمی‌نویسی؟»

قادری خود در مقدمه درباره خلق این اثر چنین گفته است:‌ «وقت عاشقی» هنگامه‌ای خلق شد که تصور کردم ندایی مرا می‌خواند که: «کاری برای حسین فاطمه و علی نمی‌نویسی؟» و من که بارها با توان اندکم سوی این واقعه رفته بودم جانم لرزید. نمی‌دانستم چه باید کرد؟ یقین داشتم که باید بنویسم، چون پیام رسیده است. سختی و صعوبت کار را می‌دانستم. پس به او توکل کردم و تفألی به قرآن نامه زدم، نیک آمد. بسیار نیک. امیدوار شدم و منتظر آن لحظه ناب نشستم. درد در رگانم پیچیده بود. بی تاب و آشوب بودم. بی‌اختیار سوی حضرت حافظ رفتم تا کمی آرام شوم. بی قصد تفأل دیوان را گشودم. غزل شماره  94 مطلع صفحه بود. از شوق لرزیدم.

« رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت...»

قادری برای نوشتن از عاشورا به سنت کارهای دیگری به سراغ شخصیتی فرعی در ماجرای کربلا رفته است،‌ او این‌بار نیز  از زاویه عشق به ماجرا ورود کرده و قهرمان داستانش را بانوی شهید کربلا انتخاب کرده است‌: ام وهب بنت عبد، همسر عبدالله‌ بن عمیر کلبی. نخستین و تنها زنی که در واقعه کربلا به شهادت رسید.

قادری در «وقت عاشقی» تمام و کمال به حکایت همدلی و همپایی این شهیده را روایت می‌کند که به همراه همسرش به نینوا رفت،‌ مردی که دومین شهید کربلا در روز عاشورا بود.

نمایشنامه «وقت عاشقی» ماحصل همراهی قادری با قمر«ام وهب بنت عبد» است تا مظلومیت شهید کربلا، را از منظر او بگوید.به گفته قادری «وقت عاشقی» حکایت قمر است که در مصاف دشمن تا پای جان ایستاد و اولین شهید زن کربلا شد. روایتی بر پایه تقلید به علاوه تخیل. که از اسناد معتبر تاریخی بهره گرفته اما بی‌تردید تخیل در این روایت نقشی اساسی دارد.

قادری مدعی است که او به بازنمایی تاریخ نپرداخته بلکه کارش نگریستن به واقعه است، که کاراکتر اصلی آن واقعیتی تاریخی دارد. در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم:

«قمر: چه بگویم؟
عبدالله: هرچه گفتی و شنیدی.
قمر: گفتم آمده‌ام که با لشکر کفر بجنگم. این هم عمودم.کارآزمود و توانایم.
عبدالله: چه گفت؟
قمر:گفتم چه ناله‌ها کردم و چه ترفندها زدم تا تو راضی شدی که مرا همراه خود بیاوری.
عبدالله: چه گفت؟
قمر: گفتم من جفت عبدالله‌ام. آمده‌ام تا همراه او به شهادت برسم.
عبدالله: چه گفت؟
 قمر: گفتم به عبدالله گفته‌ام تو را رها نمی‌کنم تا همراه تو به شهادت برسم که درآن دنیا هم همدمت باشم.
عبدالله: چه گفت؟
سکوت.
قمر: فرمود: نیت خیری داری. اما بدان در آیین رسول الله جهاد بر زنان واجب نیست.
عبدالله: نگفتم، نگفته بودم.
قمر: می‌دانستم که واجب نیست. اما حرام هم نیست.
عبدالله: گفتی؟
قمر: نگفتم. بی آنکه بگویم دانست.
عبدالله: چه گفت؟
قمر: فرمود: خدا از جانب اهل بیت به شما جزای خیر دهد. خدا تو را رحمت کند. برگرد و نزد زنان در خیمه بنشین که جنگیدن بر زنان واجب نیست. در دل گفتم واجب نیست. اما حرام هم نیست. مگر نه این که مؤمن و مؤمنه باهم برابرند. الا به ایمان. پس چرا من همپای مَردَم نجنگم؟
عبدالله: گفتی؟
قمر: جرأت نکردم. اما دانست.
عبدالله: چه گفت؟
قمر: فرمود: بانو قمر! نگفت زن. گفت: قمر. گفت: جهاد با دست آن است که شمشیر برگیری و با دشمن خدا بجنگی که این بر تو فی‌الحال واجب نیست. اما دو جهاد دیگر هم هست. جهاد با زبان، که دشمن خدا را رسوا کنی. آنقدر که زبانت را ببرند. آن وقت با قلبت جهاد کن. که سومین جهاد، جهاد با قلب است. جهاد اول فی‌الحال بر تو واجب نیست. پس دستت بسته است. اما زبانت گشوده است. اگر بریدند با قلبت جهاد کن که آن را هرگز نتوانند از تو بگیرند. خواستم بگویم پس این دستها که الان به کار نمی‌آیند، به چه دردی می‌خورند. نبودشان بهتر.

عبدالله: گفتی؟
 قمر: شرم کردم. نگفتم. اما دانست.
عبدالله: چه گفت؟
قمر: فرمود: دستهایت را لازم داری. به درد می‌خورند به وقتی که باید. وقتی که باید سر و صورتش را پاک کنی. وقتی که باید نوازشش کنی که آسوده سوی خالق برود. وقتی که باید دعا کنی. در دلم گشت، چقدر دعا کرده‌ام که در این جهاد، در میدان، در کربلا، در رکاب شما شهید شوم تا جهان بداند که من هم بوده‌ام. که دشمن را رسوا کنم. که بدانند ما زنان کم از مردان نیستیم.
عبدالله: گفتی؟
قمر: نه! نه! چگونه می‌توانستم با پسر دختر پیامبر، یا امامم جدل کنم. نگفتم. اما در دلم گشت. دانست.
عبدالله: چه گفت؟
قمر: فرمود: بانو قمر! می‌دانم. می‌دانم که چه آرزویی در دل داری و گمان دارم که اگر به میدان شوی می‌توانی حریفان خود را از پای درآوری. اگر می‌خواهی به جانب آن‌ها برو. « آنقدر شاد شدم که انگار مثل پرنده‌ای در آسمان پرواز می‌کردم. خرسند گفتم: آقا جان. ممنون. پس اذن جهادم دادید.
عبدالله: داد؟
قمر: تبسم فرمود و گفت: من عبدالله نیستم. روشن گفتم، نگفتم. جهاد بر زنان واجب نیست و بر تو. خواستم بگویم: آقا جهان تو عبداللهی. پدرت عبدالله بود. جدت عبدالله بود. ما همه عبداللهیم. پس چرا می‌فرمایی عبدالله نیستی. دانست. فرمود: ما همه عبدالله‌‌ایم. اما جفت تو نیستیم. تو آن عبداللهی. و حاال وقت جدل نیست. من تو را به بهشت بشارت می‌دهم. برو و کنار زینب‌ام باش و هرچه گفت همان کن. گفت: زینب! نگفت خواهرم. گفت زینب‌ام. و من از شوق سوی خیمه‌ها دویدم، نه به بشارت بهشت. که به همنشینی با زینب. با همدمی او. که مولام امر کرده بود.

انتشارات نیستان نمایشنامه وقت عاشقی را در 76 صفحه به قیمت 40 هزار تومان منتشر و روانه بازار نشر کرده است.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar