گفت وگو با ژاک اودیار و ماریون کوتیار درباره فیلم «زنگار و استخوان»

منبع
کافه سينما
بروزرسانی
کافه سينما/«زنگار و استخوان» در حال و هواي فيلمهاي قبلي ژک اوديار است. با همان شکل ظاهري و ساختاري که در نهايت با مشخصات تماتيک سينماي او يعني «درگير شدن آدمها در کارزار زندگي و به چالش کشيده شدن شان» ارتباطي تنگاتنگ پيدا مي کند. اوديار در اين فيلم هم قهرمانهايش را در دنيايي پيچيده رها مي کند، و مسيري را برايشان تعيين مي کند تا در برابر انتخابهاي سخت و چالشهاي بزرگ قرار بگيرند و دوباره متولد شوند. جهان آثار اوديار پر از ارزشها و احساسات متضاد و پيچيدۀ بشري ست و او به خوبي نشان داده که استاد خلق اين تضادهاست. اوديار در «زنگار و استخوان» از عمق تناقضها و مرارتهاي موجود در زندگي، هم سلوک فردي را نمايش مي دهد و هم شکل گيري روابط غريب انساني در دنياي پيچيدۀ امروز را. چيزي که اين فيلم را از باقي آثار مرسوم در اين گونه سينما متمايز مي کند، از يک سو ترسيم تناقضاتي ست که از رويکرد اجتماعي اوديار ناشي مي شود؛ و از سوي ديگر ذوق بصري فيلمساز و پرداخت شاعرانۀ يک مضمونِ پر از خشونت و معصوميت است. در اين فيلم از دل زخم و درد و خون و خشم يک رابطۀ عاطفي نامتعارف شکل مي گيرد و از تضاد بين دو کاراکتر زخم خورده و در عين حال از وابستگي شان به يکديگر يک درام تأثيرگذار خلق مي شود. اوديار در اين فيلم قهرمانهايش را -که نشانه هايي از زمانه شان هستند- به مبارزه مي خواند و آنها را به هر ورطۀ خطرناکي مي کشاند. استفاني (با بازي حيرت انگيز ماريون کوتيار) پاهايش را بر اثر يک حادثه در محل کارش از دست مي دهد؛ و علي (ماتياس شون ارتس) براي نجات کودکش که تا دم مرگ پيش رفته، دستش را که براي در دست گرفتن کنترل زندگي اش به آن نياز اساسي دارد از کار مي اندازد. تلاش اين شخصيت ها براي بقا و پرهيز از تنهايي، آنها را به هم پيوند مي دهد و خوش قريحگي کارگردان در پردازش موجز و اشاره وار اين دو شخصيت باعث مي شود که با آگاهي از نياز آنها، به نيات و رفتار و نوع رابطه شان نگاه کنيم. اوديار حالا ديگر يک فيلمساز مؤلف با سبک ويژه و جهان خاص خودش است که مهر شخصي خود را به هر يک از سکانسهاي آثارش مي زند. سکانسهايي پر از شکوه تصويري و مايه هاي جذاب دراماتيک که تبديل به ميدان کارزاري براي آدمهاي درگير با فشارهاي جامعۀ شهري و انتخابهاي از سر ناگزيرشان مي شود. *** رسانۀ فرانسوي «illimité» همزمان با نمايش «زنگار و استخوان» در جشنوارۀ کن ۲۰۱۲ و سينماهاي فرانسه، با ژک اوديار و ماريون کوتيار گفتگويي انجام داد که ترجمه اش را در ادامه در کافه سينما مي خوانيد. گفتگو با اوديار: فکر مي کنم استفاني و علي قهرمانهايي نفرين شده هستند. نظر خود شما در اين باره چيست؟ دغدغۀ هميشگي من فيلم ساختن دربارۀ آدمهايي ست که در جهاني پر از تناقض زندگي مي کنند. فاجعه اي که اکنون در بسياري از نقاط دنيا اتفاق مي افتد اينست که وقتي انسان از نيازهاي اساسي در جامعه محروم مي شود، چه چيزي برايش باقي مي ماند؟ و برخوردش با مسائلِ پيش آمده در اين نوع زندگي چيست؟ و عشق در کنار خشونت چطور مي تواند خودش را بروز دهد؟ البته من براي اين فيلم، تخيلم را هم به واقعيتهاي تلخ جامعه اضافه کردم. براي اين کار با فيلمنامه نويسم توماس بيدگن، از سينماي دهۀ ۱۹۳۰ و فيلمهايي مثل «عجيب الخلقه ها» (تاد برانينگ) و «کوچۀ کابوس» (ادموند گلدينگ) الهام گرفتيم که در دوران اوج بحران اقتصادي-فرهنگي در آمريکا ساخته شدند و آغازگر ارائۀ تصاوير هولناک در سينما بودند. سينماي شما در «يک پيام آور» و «زنگار و استخوان» در طبقۀ آدمهاي حاشيه نشين جامعه ريشه مي دواند و بي رحمي و خشونتي را که در اين طبقه حاکم است به تصوير مي کشد. در اين طبقه اتفاقات عجيبي مي افتد و آدمهايش يا از هم حمايت مي کنند، يا زيرآب هم را مي زنند. علي هم در اين بازي شرکت مي کند و تقدير گريزناپذير او از ناآگاهي و عدم بلوغ شخصيت اش نشأت مي گيرد. او با کودک ۵ سالۀ خود عازم جنوب فرانسه مي شود؛ اما واقعا بين اين دو کدام يکي بچه تر است؟ ماريون کوتيار با عصا و پاهاي مصنوعي اش وارد تشکيلات شرط بندي هاي مخفيانه و غيرقانوني مي شود و بُعد تازه اي را به سينماي خالص ژانر اضافه مي کند. تغيير و تحول يک شخصيت به آنچه که هرگز تصورش را نداشته، هميشه ايدۀ محبوب من بوده است. اگر استفاني به زندگي پرنسس وارش ادامه مي داد شايد هرگز نمي توانست عشق را بشناسد. او بايد يک شکست بزرگ از همۀ جهات را تجربه مي کرد، پاهايش را از دست مي داد و معلول مي شد تا بتواند عشق حقيقي را کشف کند. نه فقط عشق جسماني را، که بي خيالي و آسودگي خاطر را. علي هم به همين شيوه بايد چيزهايي را براي تحول و تکاملش از دست مي داد. او در نبرد زندگي و بدنامي و رسوايي و شرمساري غلت مي زند. و براي اينکه به يک زن و حتي به فرزندش ابراز عشق کند بايد مسيري طولاني را طي مي کرد. شما در اين فيلم براي اولين بار از يک ستارۀ جوان و مشهور مثل ماريون کوتيار دعوت کرديد. قطع کردن پاهاي اين شمايل به گونه اي هم نمادين است و هم قدرتمند و تأثيرگذار. اين سؤال را از دو وجه مي توانم پاسخ بدهم. اولين وجه اش ماريون به عنوان يک بازيگر است که در فيلم «گنجشکک» (زندگي شيرين) به راستي استثنايي و اعجاب انگيز است و از آنوقت دلم مي خواست با او همکاري کنم. بازي و فيزيک ماريون از او يک ستارۀ بزرگ ساخته. اما ويژگي خاص او که خيلي دوستش دارم اين است که با تمام وجودش بازي مي کند و به بخش جدايي ناپذير فيلم تبديل مي شود. دومين وجه، در نظر گرفتن ماريون به عنوان يک سمبول است. من مي خواستم با اين شمايل بازي کنم و او را بشکنم! اگر براي نقش استفاني از يک بازيگر ناشناخته دعوت مي کردم، از دست دادن پاهايش صرفا مثل يک سانحۀ کاري به نظر مي رسيد. اما من روي انتخاب ماريون کوتيار حساب کرده بودم. چون تماشاگر با حضور او بهتر درک مي کند که اين شخصيت از کدام نقطۀ اوج سقوط مي کند. راستش قبل از او به هيچ بازيگر ديگري براي اين نقش فکر نکرده بودم. هيچ کس مد نظرم نبود تا اينکه ماريون به ذهنم رسيد. يک هستۀ مرکزي در اين فيلم شما وجود دارد؛ و آن حسرت و آرزوي قهرمانهاست. در سينما نشان دادن دو چيز خيلي سخت است؛ اول خشونتي که به مرگ منجر مي شود، و دوم عشق و حسرت. من هميشه از خودم مي پرسم چه طور مي توانم اين سکانسها را باورپذير و قابل لمس به تصوير بکشم؟ در اين فيلم با خواسته ها و تمايلات دروني يک معلول جسمي و يک آدم خشن که از سطح مجاز جامعه رانده شده، طرف بودم. اما هر دوي اينها در نهايت تسليم شرايط خود مي شوند و سعي مي کنند در ارتباط با يکديگر دست به فداکاري بزنند. *** گفتگو با کوتيار: ماريون کوتيار، چه دلايلي باعث شد پيشنهاد ژک اوديار براي بازي در اين فيلم را بپذيريد؟ پيشنهاد فيلمسازي مثل اوديار را بدون خواندن فيلمنامه مي شود قبول کرد! همکاري با اوديار چه فرقي با ساير کارگردانهايي که با آنها کار کرده ايد داشت؟ تنها خواسته اي که اوديار از بازيگرانش دارد اين است که کاري را که به آنها محول کرده به نحو احسن انجام دهند. من مسير طولاني اي براي رسيدن به نقشم (استفاني) طي کردم و در اين مسير خيلي تحت تأثير استفاني قرار گرفتم. البته چون اطلاعات اندکي از او در اختيار داشتم، در حين بازي و به کمک ژک بيشتر و بيشتر کشف اش کردم و به تدريج که پيش رفتم همۀ ظرايف شخصيت او برايم روشن شد. استفاني خودش را يک معلول جسمي نمي داند. درواقع قبل از حادثه اي که برايش اتفاق افتاد ارتباط او با آدمهاي اطرافش دچار نقصان شده بود. اما اين معلوليت فيزيکي در نهايت او را از نظر ذهني و روحي و عاطفي کاملا دگرگون کرد. بازي در اين فيلم خيلي هيجان انگيز بود. مثل بيشتر شخصيتهايي که تا به حال ايفا کرده ايد، استفاني هم از يک نگراني بزرگ رنج مي برد. و شما چقدر خوب اين اندوه را در چهره تان منعکس کرده ايد. من فکر مي کنم امروز اين نگراني در زندگي همۀ آدمها وجود دارد. و همينطور در زندگي من. يادم مي آيد در يک برحۀ خاص از زندگي ام، با زمان و مکان و دنيايي که در آن زندگي مي کردم قطع رابطه کردم. چون نمي دانستم چطور با مشکلاتم کنار بيايم... شايد خيلي ها اين تجربۀ من را داشته باشند. به دليل همين تجربۀ شخصي ام خيلي خوب توانستم احساس استفاني را درک کنم. دربارۀ مسير هنري خود چگونه فکر مي کنيد؟ جواب به اين سؤال برايم ساده نيست. با اينکه هر روز خيلي سخت کار مي کنم، اما وقتي در نهايت از نتيجۀ کارم راضي هستم احساس مي کنم مسير زندگي ام چقدر شگفت انگيز است. به هزار دليل از بازي در نقش استفاني لذت بردم و از ساعتي قبل از فيلمبرداري در او غرق مي شدم. اين فيلم بعد از «گنجشکک» (زندگي شيرين) بهترين تجربۀ بازيگري من بود.