نماد آخرین خبر

50 دیالوگ برگزیده سه‌گانه «پدرخوانده»

منبع
کافه سينما
بروزرسانی
50 دیالوگ برگزیده سه‌گانه «پدرخوانده»
کافه سينما/ سال گذشته چهلمين سال اکران فيلم پدرخوانده ۲ بود. فيلمي که حتي مرزهاي يک فيلم کالت را هم در نور ديده و به يکي از شمايل‌هاي تاريخ سينما تبديل شده است. سياست‌هاي قدرت‌هاي بزرگ جهان در قرن بيست و يک همان‌قدر از طريق ديالوگ‌هاي سه قسمت پدرخوانده قابل تحليلند که روابط خانوادگي هر کدام از ما! امسال هم قسمت سوم اين مجموعه ماندگار 25 ساله شد. فرصت مغتنمي است تا در کنار هم چند تا از ديالوگ‌هاي به ياد ماندني اين سه فيلم فراموش‌نشدني تاريخ سينما را يادآوري کنيم. 1) بوناسرا: من به آمريکا اعتقاد دارم. آمريکا خوشبختي منو ساخت. و من دخترمو با شيوه آمريکايي بزرگ کردم. بهش آزادي دادم. اما بهش ياد دادم هرگز خانواده‌اش رو بي‌آبرو نکنه. اون يه دوست‌ غير ايتاليايي پيدا کرد. با اون به سينما مي‌رفت. شب تا ديروقت بيرون مي‌موند. من اعتراض نکردم. دو ماه قبل، اون پسر، دخترمو به همراه يکي ديگه از دوستاش براي رانندگي با خودش مي‌بره.اون مقاومت کرد، غرورش رو حفظ کرد. پس اون دو نفر، مثل يه حيوون کتکش زدن. وقتي به بيمارستان رفتم، دماغش شکسته بود. آرواره‌اش خرد شده بود و با سيم به هم وصلشون کرده بودن. از زور درد، حتي نمي‌تونست گريه کنه. ولي من گريه کردم. چرا گريه کردم؟ اون تنها روشنايي زندگي من بود. دختر زيبا... حالا ديگه اون هرگز زيبا نخواهد بود... معذرت مي‌خوام... رفتم پيش پليس. مثل يه آمريکايي خوب. اين دو پسر به دادگاه کشونده شدن. قاضي اونا رو به سه سال حبس محکوم کرد. ولي حکم رو به حالت تعليق درآورد. حکم رو معلق کرد! اونا همون روز آزاد شدن. مثل يه احمق وسط دادگاه وايساده بودم. اونا، به من خنديدن. اون وقت به همسرم گفتم: «براي عدالت، ما بايد پيش دون کورلئونه بريم». ويتو: چرا رفتي پيش پليس؟ چرا همون اول نيومدي پيش من؟ 2) ويتو: مايکل کجاست؟ ساني: نگران نباشيد، سر و کلش پيدا مي‌شه. ويتو: ما بدون مايکل عکس نمي‌گيريم. 3) مايکل: وقتي جاني اول راه بود، يه قرارداد شخصي با رهبر يه گروه بزرگ موسيقي امضا کرد. و وقتي کارش بهتر و بهتر شد، مي‌خواست از اونجا بيرون بياد. جاني پسرخونده پدر منه. پدرم رفت تا اين رهبر گروه رو ببينه و يه پيشنهاد ده هزار دلاري براي فسخ قرارداد با جاني داد. ولي رهبر گروه جواب رد داد. پس روز بعد پدرم رفت تا اون رو ببينه. اما اين بار به همراه لوکا براتسي. در عرض يک ساعت، اون يه قرارداد ترخيص رو با يه چک تضميني 1000 دلاري امضا کرد. کي: چطور اين کار رو کرد؟ مايکل: بهش پيشنهادي داد که نمي‌تونست رد کنه. کي: چه پيشنهادي؟ مايکل: لوکا براتسي يه اسلحه به طرف سرش نشونه گرفت و پدرم گفت يا مغزش مياد پاي قرارداد و يا امضاش!... اين داستان حقيقت داره. اين خانواده منه، کي. ربطي به من نداره. 4) ويتو:‌ وقت صرف خانوادَت مي‌کني؟ جاني فانتين: البته که مي‌کنم. ويتو: خوبه. چون مردي که وقت صرف خانوادَش نمي‌کنه،‌هيچ وقت نمي‌تونه يه مرد واقعي باشه. 5) ولتز: گورتو از اينجا گم کن! اگه اون رفيق کله‌گندَت بخواد گردن‌کلفتي کنه، بهش بگو من رهبر ارکستر نيستم. آره! اون داستان رو شنيدم. تام هيگن: به خاطر شام و شب بسيار دلپذير از شما ممنونم. ممکنه ماشينتون منو به فرودگاه برسونه؟ آقاي کورلئونه اصرار دارن خبراي بد رو فوراً بشنون. 6) ويتو: ديگه هيچ وقت به کسي خارج از خانواده نگو که چي فکر مي‌کني. 7) ساني: اونا بايد سولاتزو رو به من تحويل بدن. تام: اين مسأله کاريه. مسأله شخصي نيست. ساني: اونا به پدرم شليک کردن. تام: حتي اون حرکت هم کاري بود، نه شخصي. 8) مايکل: اونا مي‌خوان با من ملاقت کنن. درسته؟ من، مک‌کلاسکي و سولاتزو. اجازه بدين قرار ملاقات رو بذاريم. از طريق رابط‌هامون مي‌فهميم اين ملاقات کجا برگزار مي‌شه. ما اصرار مي‌کنيم که يه جاي عمومي باشه. يه بار، يه رستوران. جايي که مردم حضور داشته باشن تا من احساس امنيت کنم. وقتي با اونا ملاقات کنم، منو بازديد بدني مي‌کنن. درسته؟ پس من نمي‌تونم با خودم اسلحه داشته باشم. ولي اگه کلمنزا بتونه راهي پيدا کنه تا اونجا يه اسلحه براي من قرار بده، اون وقت هردوشون رو مي‌کشم. ساني: تو مي‌خواي چي کار کني، آقاي تحصيل‌کرده که نمي‌خواست قاطي کار و کاسبي خانواده بشه؟ حالا مي‌خواي به يه پليس شليک کني، چون کتکت زده؟ اينجا مثل ارتش نيست. تو بايد اون‌قدر بهشون نزديک باشي که مغزشون بپاشه رو لباست. تو اين موضوع رو خيلي شخصي فرض کردي. تام! اين مسأله کاريه و اون شخصي در نظر گرفته. مايکل: کجا گفته شده که تو نمي‌توني يه پليس رو بکشي؟ تام:‌ مايکي... مايکل: صبر کن، تام! من دارم درباره پليسي حرف مي‌زنم که تو کار مواد مخدر دست داره. يه پليس بي‌آبرو. پليسي که عياشي مي‌کنه. اين يه داستان فوق‌العاده است. ما روزنامه‌نگارهايي تو ليست حقوق‌بگيرامون داريم. درسته؟... اونا ممکنه داستاني مثل اين رو دوست داشته باشن. تام: ممکنه. مايکل: اين مسأله شخصي نيست، ساني. کاملاً کاريه. 9) ويتو: تو درباره انتقام حرف مي‌زني. آيا انتقام، پسر تو رو بهت برمي‌گردونه؟ يا پسر منو به من؟ من از انتقام خون پسرم گذشتم. ولي براش دلايل شخصي دارم. کوچک‌ترين پسرم مجبور شد تا اين کشور رو به خاطر ماجراي سولاتزو ترک کنه... و من بايد ترتيب بازگشتشو در نهايت امنيت، در حالي بدم که تمام اين اتهامات دروغين پاک شده. ولي من يه آدم خرافاتي هستم. اگه يه حادثه ناخوشايند براش اتفاق بيفته، اگه توسط يه مأمور پليس مورد اصابت قرار بگيره يا اگه خودش رو تو سلول زندانش حلق‌آويز کنه يا اگه مورد اصابت يه رعد و برق قرار بگيره، من بعضي از افراد داخل اين اتاق رو مقصر مي‌دونم. و اون وقته که نمي‌بخشم. اما به غير از اون، بذاريد قسم بخورم. به روح نوه‌هام قسم مي‌خورم که اون کسي نيستم که صلحي که امروز در اينجا ايجاد شد رو مي‌شکنم. 10) مايکل: پدر من هيچ فرقي با آدماي قدرتمند ديگه نداره. هر مردي که در قبال آدماي ديگه مسئوله. مثل يه سناتور يا رئيس‌جمهور. کي: مي‌دوني چقدر ساده به نظر مياي؟ مايکل: چرا؟ کي: سناتورها و رؤساي جمهور آدم نمي‌کشن. مايکل: تو چقدر ساده‌اي، کي!... کي! روش پدرم براي انجام کارها ديگه قديمي شده. حتي خودش هم اينو مي‌دونه. در عرض 5 سال، خانواده کورلئونه کاملاً قانوني مي‌شه. 11) مو گرين: من با بارزيني صحبت کردم. من مي‌تونم باهاش يه قرارداد ببندم و هتل رو حفظ کنم. مايکل: واسه همين تو ملأ عام زدي تو گوش برادرم؟ فردو: اون چيزي مهمي نبود، مايک. مو منظوري از اون کار نداشت. گاهي وقتا کنترلش رو از دست مي‌ده، ولي ما دوستاي خوبي هستيم. مو گرين:‌من کارهايي براي انجام دادن دارم. گاهي وقت‌ها بايد زهر چشم بگيرم. ما با هم بحثمون شد، و من مجبور بودم ادبش کنم. مايکل: برادر منو ادب کني؟! 12) فردو: مايک! تو نمي‌توني به لاس‌وگاس بياي و با مردي مثل مو گرين اينطوري صحبت کني! مايک: فردو! تو برادر بزرگتر مني و من دوستت دارم. اما هيچ وقت در مقابل خانواده‌ات، طرف کس ديگه‌اي رو نگير. هيچ وقت! 13) ويتو: بارزيني اولين حرکت رو عليه تو انجام مي‌ده. اون ترتيب يه جلسه رو توسط يه نفري که تو کاملاً بهش اعتماد داري، مي‌ده. کسي که امنيت تو رو تضمين مي‌کنه. و تو اون جلسه تو مورد سوءقصد قرار مي‌گيري. 14) ويتو: تمام عمرم تلاش کردم که بي‌توجه نباشم. زن‌ها و بچه‌ها مي‌تونن بي‌دقت باشن، ولي مردها نه! 15) مايکل: موضوع چيه؟ چي داره اذيتت مي‌کنه؟ من از عهده‌اش برميام. بهت گفتم که از پسش برميام، پس از پسش برميام. ويتو: من اين راه رو براي سانتينو در نظر داشتم... و فردو... فردو خوب بود. اما هيچ وقت اين (کار) رو براي تو نمي‌خواستم. تمام عمرم کار کردم. به خاطر مراقبت از خانواده‌ام پشيمون نيستم. قبول نکردم که يه احمق باشم... که يه عروسک خيمه‌شب‌بازي باشم که سرنخ‌هاش دست کله گنده‌هاست. من پشيمون نيستم. اين زندگي منه. اما هميشه فکر مي‌کردم که وقتي نوبت تو برسه، تو بايد يکي از اونايي بشي که سرنخ‌ها رو در دست داره. سناتور کورلئونه، فرماندار کورلئونه. يه همچين چيزي! 16) تام: مي‌دوني چطور ميان سراغت؟ مايکل: اونا يه ملاقات تو بروکلين ترتيب مي‌دن. با تضمين تسيو. جايي که احساس امنيت کنم. تام: من هميشه فکر مي‌کردم که کلمنزا باشه، نه تسيو. مايکل: اين يه حرکت هوشمندانه است. تسيو هميشه باهوش‌تر بوده. اما من مي‌خوام صبر کنم. بعد از غسل تعميد. تصميم گرفتم پدرخوانده بچه کاني بشم. اون وقت با بارزيني ملاقات مي‌کنم، و تاتاگليا... همه سران پنج خانواده. 17) تسيو: به مايک بگو فقط به خاطر کار بود. من هميشه دوستش داشتم. تام: او درک مي‌کنه. ويلي چيچي: معذرت مي‌خوام، سال. تسيو: تام. مي‌توني اين دفعه منو نجات بدي؟ به خاطر گذشته‌ها؟ تام: نمي‌تونم اين کار رو بکنم، سالي. 18) مايکل: ازت مي‌خوام اونجا بموني. باشه؟ فقط به من نگو که بي‌گناهي. چون به شعورم توهين مي‌شه و اين منو خيلي عصباني مي‌کنه. پدرخوانده 2: ۵۰ ديالوگ برگزيده سه‌گانه 19) مايکل: قيمت مجوز کمتر از 20 هزار دلاره. درسته؟ پت گيري: درسته. مايکل: چرا بايد بيشتر از اون مقدار بپردازم؟ پت: چون مي‌خوام لهت کنم. از آدمايي مثل تو خوشم نمياد. دوست ندارم ببينم با موهاي چرب وارد اين کشور پاک ميشي، لباس‌هاي ابريشمي مي‌پوشي و سعي مي‌کني اداي آمريکايي‌هاي باکلاس رو در بياري. من با تو کار مي‌کنم. اما واقعيت اينه که از چهره‌ات، ژست فريبکارانه‌ات و همه خانواده لعنتيت متنفرم. مايکل: سناتور. هر دوي ما بخشي از يک نوع رياکاري هستيم. ولي هيچ وقت فکر نمي‌کردم که اين ربطي به خانواده من داشته باشه. 20) پت گيري: بذار فرض کنم که تو به خاطر منافعت، پول رو به من پرداخت مي‌کني. من جوابت رو به همراه پول تا فردا ظهر مي‌خوام. يه چيز ديگه. هيچ وقت ديگه با من تماس نگير. از اين به بعد تو با ترن‌بال طرفي. پسر! اون در رو باز کن. مايکل: سناتور! اگه بخواي، مي‌توني همين الآن جوابمو داشته باشي. پيشنهاد من اينه: هيچي! حتي پول مجوز قمار رو هم که مي‌خوام خودت برام بگيري، پرداخت نمي‌کنم. 21) مايکل: فعلاً من با هايمن راث کاري دارم که مهمه. نمي‌خوام کسي مزاحم باشه. فرانک پنتاجلي: پس تو وفاداريت رو قبل از هم‌خون خودت، تقديم يه يهودي مي‌کني. مايکل: بي‌خيال، فرانکي. خودت مي‌دوني که پدرم با هايمن راث کار مي‌کرد. بهش احترام مي‌ذاشت. فرانک: پدرت با هايمن راث کار مي‌کرد. پدرت به هايمن راث احترام مي‌ذاشت. ولي پدرت هيچ وقت به هايمن راث اعتماد نکرد. 22) مايکل: خيلي چيزا هست که نمي‌تونم بهت بگم، تام؛ و مي‌دونم که در گذشته ناراحتت کرده. احساس کردي که به خاطر يه جور عدم اعتماد و اطمينان بوده. ولي به خاطر اين بود که من تحسينت مي‌کنم و دوستت دارم. براي همين خيلي چيزا رو ازت مخفي کردم. حالا تو تنها کسي هستي که مي‌تونم بهش اطمينان کنم. فردو؟ خب، آدم خوش‌قلبيه. ولي ضعيف و احمقه، و اين موضوع مرگ و زندگيه. تام! تو برادر من هستي. تام: من هميشه مي‌خواستم که به عنوان برادرت ازم ياد کني، مايکي! يه برادر واقعي. 23) مايکل: ببين. همه آدم‌هاي اطراف ما کاسبند. وفاداري اونا بستگي به اين داره. يه چيزي از پدرم ياد گرفتم. اين که سعي کن طوري فکر کني که آدم‌هاي اطرافت فکر مي‌کنن. بر اين اساس، هر چيزي ممکنه. 24) جنکو: ويتو! نظرت در مورد فرشته کوچولوي من چيه؟ قشنگ نيست؟ ويتو: خيلي قشنگه. جنکو: قشنگه؟ ويتو: براي تو، او قشنگه. براي من، فقط زن و بچه خودم قشنگن. 25) هايمن راث: مهم اينه که حالت خوبه. سلامتي مهم‌ترين چيزه. مهم‌تر از موفقيت، مهم‌تر از پول، مهم‌تر از قدرت. 26) مايکل: پدرم خيلي چيزا رو تو همين اتاق ياد داد. يادم داد: «به دوستانت نزديک باش؛ به دشمنانت نزديک‌تر». 27) مايکل: امروز ماجراي جالبي رو ديدم. يه شورشي که توسط پليس نظامي دستگير شده بود، به جاي اين که جون خودش رو حفظ کنه، يه نارنجک رو تو ژاکتش منفجر کرد. او خودش رو کشت و فرمانده رو هم با خودش برد. جاني اُلا: اون شورشي‌ها ديوانه‌ان. مايکل: ممکنه اينطوري باشه. اما به نظرم اومد که سربازها براي جنگيدن پول مي‌گيرن، ولي شورشيا نه. هايمن راث: منظورت چيه؟ مايکل: شورشيا مي‌تونن پيروز شن. ۵۰ ديالوگ برگزيده سه‌گانه 28) مايکل: چه کسي اقدام به قتل فرانک پنتاجلي کرد؟ هايمن راث: برادران رزاتو. مايکل: مي‌دونم. اما چه کسي چراغ سبز بهشون نشون داد؟ مي‌دونم من اين کارو نکردم. هايمن راث: يه بچه‌اي بود که من باهاش بزرگ شدم. اون از من جوونتر بود. از من الگو مي‌گرفت. ما اولين کارمون رو با هم انجام داديم. تو خيابونا کار مي‌کرديم. اوضاع خوب بود. تو دوران منع، ما شيره قند به کانادا صادر مي‌کرديم. کار و بارمون گرفت. پدر تو هم همين‌طور. بيش از هر کس ديگه‌اي دوستش داشتم و بهش اعتماد مي‌کردم. بعداً اون مرد به فکر ساختن يه شهر افتاد. بر روي يه کوير خشک. در مسير کساني که به غرب سفر مي‌کنن. اسم اون بچه، مو گرين و شهري که ساخت، لاس‌وگاس بود. مرد بزرگي بود. مرد دورانديش و خوبي بود. حتي يک لوح، يک تابلو يا يک مجسمه از او تو اون شهر نيست. يکي يه گلوله تو چشمش کاشت. هيچ‌کس نمي‌دونه کي اون دستور رو داد. وقتي خبر رو شنيدم، عصباني نشدم. مو رو مي‌شناختم. مي‌دونستم آدم لجوجيه، بدزبونه و حرف‌هاي احمقانه‌اي به زبون مياره. براي همين وقتي کشته شد، کاري نکردم و به خودم گفتم: اين کاريه که خودمون انتخاب کرديم. نپرسيدم کي دستور قتل رو داده، چون ربطي به کار نداشت. اون دو ميليون دلاري که داخل کيفي تو اتاقته... من مي‌رم يه چرتي بزنم. وقتي بيدار شدم، اگه پول روي ميز بود مي‌دونم که يه شريک دارم؛ و اگه نبود، مي‌دونم که ندارم. 29) مايکل: من مي‌دونم کار تو بود، فردو. تو قلب منو شکستي. تو قلب منو شکستي. 30) مايکل: يه چيزي رو بهم بگو، مامان. پدر به چي فکر مي‌کرد؟... تو عمق قلبش؟... او قوي بود. قوي براي خانواده‌اش. اما با قوي بودن براي خانواده‌اش، امکان داشت اونو از دست بده؟ ماما کورلئونه: تو داري به زنت فکر مي‌کني... به بچه‌اي که از دست دادي. ولي تو و همسرت باز هم مي‌تونيد بچه‌دار بشيد. مايکل: نه. منظورم... از دست دادن «خانواده‌اش» بود. ماما: ولي تو هيچ‌وقت نمي‌توني خانواده‌ات رو از دست بدي. مايکل: زمانه عوض شده. 31) مايکل: من هميشه ازت مراقبت کردم، فردو. فردو: از من مراقبت کردي؟ تو برادر کوچيک من هستي. تو از من مراقبت کردي؟ «بفرست فردو اين کارو بکنه. بفرست فردو اون کارو بکنه. بذار فردو يه جايي حواسش به کلوپ شبانه ميکي‌ماوس باشه. بفرست فردو يکي رو از فرودگاه بياره». من برادر بزرگترت هستم. اما حقم خورده شده. مايکل: اين چيزي بود که پدر مي‌خواست. فردو: اين چيزي نبود که من مي‌خواستم. 32) تام: هواپيماي اون به ميامي مي‌ره. مايکل: درسته. همونجايي که من مي‌خوام بره. تام: مايک. اين غيرممکنه. اونا به اداره ماليات، گمرک و اف‌بي‌آي تحويلش مي‌دن. مايکل: غيرممکن نيست. هيچ چيز غيرممکن نيست. تام: هيچ راهي براي دسترسي بهش نيست. مايکل: تام، مي‌دوني؟ تو منو متعجب مي‌کني. اگه يه چيز تو اين زندگي قطعي باشه، اگه تاريخ چيزي به ما ياد داده باشه، اينه که تو مي‌توني هر کسي رو بکشي. 33) تام: راث و برادران رزاتو در حال فرارن. آيا اينا ارزششو دارن؟ آيا ما به اندازه کافي قوي هستيم؟ ارزششو داره؟ تو برنده شدي. مي‌خواي همه رو از ميدون به در کني؟ مايکل: من احساس نمي‌کنم که بايد همه رو از ميدون به در کنم، تام. فقط دشمنانم رو. همين. 34) تام: فرانکي. تو هميشه به سياست و تاريخ علاقه‌مند بودي. يادمه قديما، سال 1933، درباره هيتلر صحبت مي‌کردي. فرانکي: هنوز هم خيلي مطالعه مي‌کنم. چيزاي خوبي تو اون کتابا پيدا کردم. تام: تو دور و بر قديميا، کساني که تشکيلات خانواده‌هايي رو به سبک لژيون‌هاي روم باستان ساختن، حضور داشتي. با رژيم‌ها، سردمداران و سربازان... و برات فايده هم داشت. فرانک: آره. فايده داشت. مي‌دوني؟‌ اونا روزاي خوب قديم بودن. ما مثل امپراطوري روم بوديم. خانواده کورلئونه مثل امپراطوري روم بود. تام: آره. يه زماني اينطوري بود... فرانکي... وقتي يه نفشه عليه امپراطور لو مي‌رفت، به توطئه‌گرا هميشه يه شانس داده مي‌شد تا خانواده‌شون ثروتشون رو حفظ کنن. درسته؟ فرانک: آره. ولي فقط ثروتمندا. آدماي کوچيک نابود مي‌شدن و همه دارايي‌هاشون به امپراطوري‌ها مي‌رسيد. مگر اين که مي‌رفتن خونه و خودشون رو مي‌کشتن. اون‌وقت هيچ اتفاقي نمي‌افتاد و از خانواده‌هاشون هم محافظت مي‌شد. تام: زنگ تفريح خوبي بود. قرار خوبيه. فرانک: آره. اونا مي‌رفتن خونه. و تو وان آب داغ مي‌نشستند. رگ‌هاشون رو مي‌زدند و خونريزي مي‌کردند تا بميرن. و بعضي وقت‌ها يه جشن کوچيک هم قبل از اين کار برگزار مي‌کردند. تام: نگران هيچ چيز نباش، فرانکي پنج فرشته. فرانک: ممنونم، تام! ممنونم. ۵۰ ديالوگ برگزيده سه‌گانه 35) تسيو: امروز صبح سي‌هزار نفر ثبت‌نام کردند. ساني: يه گروه احمق. مايکل: چرا احمق؟ کاني: بهتره درباره جنگ حرف نزنيم. ساني:‌ تو با کارلو صحبت کن! باشه؟... فقط احمق‌ها جونشونو به خاطر خارجي‌ها به خطر مي‌ندازن. مايکل: اين که حرف پدره. ساني: ‌راست ميگي. حرف پدره. مايکل: اونا جونشونو به خاطر کشورشون به خطر مي‌ندازن. ساني: اين کشور، هم‌خون تو نيست. يادت باشه. مايکل: من اينطوري حس نمي‌کنم. ساني: من اينطوري حس نمي‌کنم! اگه اينطوري حس نمي‌کني، دانشگاه رو ول کن و وارد ارتش شو! مايکل: اين کار رو کردم! تو نيروي دريايي ثبت‌نام کردم. 36) تام: تو متوجه نيستي. پدر براي تو نقشه‌هايي داره. بارها او و من درباره آينده تو صحبت کرديم. مايکل: با پدر درباره آينده من حرف زدين؟... آينده من! تام: مايکي. او آرزوهاي بزرگي براي تو داره. مايکل: من نقشه‌هاي خودم رو براي آينده‌ام دارم. پدرخوانده 3: 37) کي: حالا که آدم محترمي شدي، از هميشه خطرناک‌تري! در واقع تو رو وقتي يه مافيايي عادي بودي، ترجيح مي‌دادم. 38) مايکل: زمونه عوض شده. اين‌طور نيست؟ پدرم از بنيادها متنفر بود. دوست داشت خودش کمک کنه. نفر به نفر. ولي ما فرق مي‌کنيم. بي‌. جي. هريسون: ما هيچ فرقي با شرکت‌هاي بزرگ ديگه نداريم. ما با کمي پول، مقدار زيادي پول رو کنترل مي‌کنيم. ماليات‌ها رو به حداقل مي‌رسونيم. بدون کنترل دولت. 39) مايکل: دوستي و پول، مثل آب و روغنه. 40) هريسون: خانواده کورلئونه آماده است تا با 500 ميليون دلار تو بانک واتيکان حساب باز کنه. زماني که آقاي کورلئونه کنترل بخش اعظم ايموبيلياره رو به دست بگيره. مايکل: ايموبيلياره مي‌تونه يه پديده جديد باشه. يه شرکت بزرگ اروپايي. خانواده‌هاي کمي چنين کمپاني‌هايي در اختيار دارن. اسقف اعظم: به نظر مي‌رسه در دنياي امروز، قدرت پرداخت بدهي قوي‌تر از قدرت بخششه. 600 ميليون دلار. مايکل: قدرت بخشش رو دست بالا نگير. 41) وينسنت: دوست دارم جوئي زازا رو براي يه سواري بيارم تو اين هليکوپتر و بندازمش پايين! مايکل: جوئي زازا هيچي نيست. اون يه زورگوي کوچيکه. بلوف مي‌زنه و تهديد مي‌کنه. اون هيچي نيست. از يه مايل دورتر مي‌توني ببينيش که داره مياد. وينسنت: بايد بکشيمش. قبل از اين که... مايکل: نه!... هرگز از دشمنانت متنفر نباش. تو قضاوتت تأثير مي‌ذاره. 42) وينسنت: من مي‌گم تلافي کنيم و کلک زازا رو بکنيم. مايکل: هرگز نذار کسي بدونه چي فکر مي‌کني. بهتره يه پيام براي زازا بفرستيم. من به کاري که کرد، احترام مي‌ذارم. نيروي تازه، قديميا رو سرنگون مي‌کنه. اين طبيعيه. وينسنت: چطور مي‌توني با يه همچين آدمي کار کني؟ مايکل: اول و مهم‌تر از همه اين که من يه تاجرم. من درگيري‌هاي بعدي رو نمي‌خوام. وينسنت: بهش بگو مي‌تونه يا زنده بمونه يا بميره. مايکل: وينسنت، خفه ميشي؟! 43) مايکل: وينچنزو. وقتي بخوان بيان سراغت، مي‌رن سراغ چيزي که دوست داري. 44) مايکل: سياست و جنايت، هر دو يک چيز هستند. 45) لوکزي: بذار من دوست تو باشم. حتي قويترين مرد هم احتياج به دوستاني داره. وينسنت: باعث افتخارمه. شما مرد دارايي و سياست هستين. چيزايي که من بلد نيستم. لوکزي: تو اسلحه رو مي‌فهمي. دارايي يه اسلحه است. سياست، دونستن اينه که کي ماشه رو بکشي. 46) مايکل: ازت مي‌خوام که منو ببخشي. کي: براي چي؟ مايکل: براي همه چي. کي: اوه! مثل خدا. آره؟ مايکل: نه. من يه چيزي نياز دارم که از اون هم نزديک‌تر باشه. تو نمي‌تونستي اون روزا رو درک کني. من عاشق پدرم بودم. من قسم خورده بودم که هيچ وقت مثل اون نباشم. ولي من عاشقش بودم و او در خطر بود. چي کار مي‌تونستم بکنم؟ و بعد از اون، تو در خطر بودي. بچه‌هامون در خطر بودن. چي کار مي‌تونستم بکنم؟ تو تنها چيزي بودي که من... دوست داشتم و بيشتر از هر چيزي تو اين دنيا برام ارزش داشتي. حالا دارم از دستت مي‌دم. از دستت دادم. تو ترکم کردي... و همه تلاشم براي هيچ بود. پس تو بايد بفهمي که من نقشه کاملاً متفاوتي براي سرنوشتم داشتم... باشه. بس مي‌کنم. کي: من واقعاً نمي‌دونم چي از من مي‌خواي، مايکل. منظورم اينه که... مايکل: من اون مردي که فکر مي‌کني، نيستم. کي: نمي‌دونم. مايکل: دوستت دارم، کي. ديگه منو نترسون. مي‌دوني؟ هر شب اينجا تو سيسيل، رؤياي زن و فرزندانم رو مي‌بينم.. و اين که چطور از دستشون دادم. کي: اگه باعث آرامشت مي‌شه، مي‌خوام بدوني که... من هميشه دوستت داشتم، مايکل. و مي‌دوني... هميشه دوستت خواهم داشت. 47) مايکل: خداحافظ دوست قديمي. تو مي‌تونستي بيشتر از اين‌ها زنده بموني. من مي‌تونستم به رؤياي خودم نزديک‌تر باشم. تو خيلي دوست‌داشتني بودي، دون توماسينو. چرا من اين قدر ترسيده بودم و تو اين‌قدر دوست‌داشتني؟ دليلش چي بود؟ من کمتر از تو محترم نبودم. مي‌خواستم خوب باشم. چي به من خيانت کرد؟ ذهنم؟ قلبم؟ چرا اين‌قدر خودم رو محکوم مي‌کنم؟ خدايا! به زندگي بچه‌هام قسم مي‌خورم... به من فرصتي بده تا خودم رو رهايي ببخشم و ديگه گناهي مرتکب نشم. 48) وينسنت: من پسرت هستم. هر دستوري بدي، اطاعت مي‌کنم. مايکل: دست از دخترم بکش. اين بهاييه که براي زندگي که انتخاب کردي، مي‌پردازي. 49) هريسون: ما همين الآن شنيديم که پاپ قرارداد ايموبيلياره رو تأييد کرده. ما برنده شديم. تبريک مي‌گم. مايکل: عجيبه که کارها چطور پيش مي‌ره! هريسون: پاپ داره همون کاري رو انجام مي‌ده که تو گفته بودي. داره خونه‌تکوني مي‌کنه. مايکل: بايد مراقب باشه. درستکار بودن، کار خطرناکيه. 50) هريسون: موضوع جديه، مايکل. آدم ما تو واتيکان خبر از توطئه‌اي عليه پاپ داده. مايکل: يعني قراره سکته قلبي کنه؟!