نماد آخرین خبر

قهرمان و ضد قهرمان در فیلم های ایرانی

منبع
برترين ها
بروزرسانی
برترين ها/ براي بررسي روند از دست رفتن قهرمان ها و قصه هايشان در سينماي ايران، احتمالا بهترين روش مرور کارنامه فيلمسازاني است که ماندگارترين قهرمان هاي اين سينما را خلق کرده اند. کارگردان هاي نسل جديدتر که از دل جامعه تکثرگراي اخير بيرون آمده اند، به شکلي طبيعي، تصويرگر همين برابري و چند قطبي بودن بوده اند و فيلمسازان نسل گذشته که کودکي شان با تماشاي فيلم هاي کلاسيک ووسترن هاي آمريکايي سپري شده و با سينماي قصه گو بزرگ شده اند. فيلم هايشان هم رنگ و بوي علاقه هايشان را به خود گرفته. در اين دو صفحه، اين دو نسل از کارگردان هاي ايراني و شکل و شمايل قهرماني و بي قهرماني فيلم هاي آنها را مرور کرده ايم. ابراهيم حاتمي کيا ديده بان، مهاجر، از کرخه تا راين، آژانس شيشه اي، ارتفاع پست، موج مرده و به رنگ ارغوان؛ همه فيلم هاي مهم حاتمي کيا را با قهرمان هايشان به ياد مي آوريم. آدم هايي که کارگردان حاضر و ناظر در سال هاي جنگ، آنها را از نزديک مي شناخته و دوست داشته با تعريف قصه هايشان، به ديگران هم معرفي شان کند. او گرچه در معدودي از آثارش مثل روبان قرمز با گزارش يک جشن، کمي از الگوي کلاسيک قهرمان دار فاصله گرفته اما در آخرين ساخته اش باز سراغ يکي از به يادماندني ترين قهرمان هاي تاريخ جنگ رفته تا وفاداري اش به اين فرم را بار ديگر به رخ بکشد؛ «چ» که بري از داستان زندگي شهيد مصطفي چمران است. مسعود کيميايي بدون هيچ شک و شبهه اي، سند قهرمان سازي و قهرمان پروري در سينماي ايران را بايد به نام کيميايي زد. او درست مثل همه آن قهرمان هايي که در اغلب فيلم هايش به تصوير کشيده، يک تنه جلوي همه ناملايمات و تغييرات روزگار ايستاده و بدون آنکه ذره اي ترديد به خودش راه بدهد، از آرمانگرايي و قهرمان دوستي اش کوتاه نيامده. کنش مندترين شخصيت ها و آدم ها توي فيلم هاي کيميايي پيدا مي شوند و او آنقدر دوستشان دارد و آنقدر از آنها حرف براي گفتن دارد که خيلي سخت مي شود در کارنامه فيلمسازي اش فيلمي بدون قهرمان جست. قهرمان هاي او شکل عوض مي کنند و دشواري ها و بن بست هاي مختلفي را از سر مي گذرانند اما حرف نهايي تقريبا ثابت است: اگر «معرفت» و «رفاقت» و «عمل گرايي» را از فيلم هاي کيميايي بگيريد، ديگر چيزي از آنها باقي نمي ماند. به خاطر همين مضمون هاي بي مکان و بي زمان است که او طي اين همه سال، با پايمردي راهش را کج نکرده و بدون توجه به مخالفت هايي که با آثار اخيرش وجود دارد، فيلم هاي قهرمانانه خودش را مي سازد و دوستداران ثابتش هم، باز هم مثل قهرمانان فيلم هايش، هيچ وقت تنهايش نمي گذارند. کيميايي با سبک فيلمسازي منحصر به فردش، قهرمان هايش را از پرده سينما به واقعيت آورده و تکثير کرده است. بهروز افخمي خيلي طبيعي است که کسي که ارادت ويژه و بي پاياني به سينماي کلاسيک و داستان گوي آمريکا دارد و يکي از برترين فيلم هاي عمرش (و شايد برترين آنها) «ترميناتور 2» است، يکي از سردمداران قهرمان سازي در سينماي پس از انقلاب باشد. افخمي با «عروس» کاري کرد کارستان. او نه تنها با اين فيلم يک قهرمان مرد به يادماندني ساخت، بلکه در سينماي محدود آن زمان، يک زن قهرمان باورپذير هم ساخت و از آن مهمتر، به خوبي و بدون دردسر اين دو را در کنار هم نشاند و شمايل ستاره هاي مونث اين سينما را براي هميشه عوض کرد. افخمي «شوکران» را هم در کارنامه دارد که يک بار ديگر، يک زن قهرمان کنشگر و غيرمنفعل را به تصوير مي کشد که تا پاي جان جلوي مناسبات مردسالارانه جامعه اش قد علم مي کند. او حتي در فيلم کمدي اش «سن پطرزبورگ» هم بنا بر همان علاقه ديرينه، توانست از دو آدم آس و پاس و خالي بند، دو شخصيت دوست داشتني و همدلي برانگيز بيافريند. داريوش مهرجويي درست است که مهرجويي پيش از انقلاب با «گاو» و «آقاي هالو» به قهرمان سازي مشغول بوده اما فهرست قهرمان هاي پس از انقلاب او طولاني تر است. مهرجويي آنقدر به آفريدن قهرمانان زن و مرد علاقه داشته که اسم فيلم هايش را هم از آنها وام گرفته است: «سارا، پري، هامون، ليلا، بانو، سنتوري» و حتي «نارنجي پوش». قهرمانان مهرجويي نسبت به قهرمانان کيميايي، درون گراتر و منفعل ترند و راه هاي مسالمت آميزتري براي مبارزه مي جويند. دغدغه هاي آنها هم فلسفي تر و عميق تر است و خط و ربط بيشتري با زمانه شان پيدا مي کنند. به همين دليل قهرمانان مهرجويي را مي توان با تقريب خوبي برآيند اوضاع و احوال زمانه شان در نظر گرفت. البته استاد بعد از سنتوري و مصيبت هاي ويرانگر بي دليلي که بر آن رفت، به فاز بي خيالي زده و انگار قهرمان سازي هايش را فراموش کرده اما در همين دوره هم موردي استثنايي مثل نارنجي پوش وجود دارد که البته قهرمانش هرگز به اصالت و ماندگاري قبلي ها نيست. کمال تبريزي تبريزي دوتا از دوست داشتني ترين و ماندگارترين قهرمان هاي تاريخ سينماي ايران را با بازي پرويز پرستويي خلق کرده و همين دو قلم براي حضورش در اين فهرست کافي است. البته تبريزي «پايان کودکي» و «مهر مادري» را هم در کارنامه اش دارد که آنها هم خالي از قهرمان نيستند. ويژگي قهرمان هاي فيلم هاي تبريزي درگيري بي پايان آنها با مساله اخلاق و معنويت و خداست. اصلا همين درگيري ظريف است که موتور محرک همان دو فيلم بهتر او هستند. به چالش طلبيدن اين مقوله ها و بده بستان قهرمان با آنها، از آن مرزهاي باريک و خطرناکي است که ظاهرا فقط تبريزي مي تواند رويش راه برود و به هيچ کدام از دو طرف سقوط نکند. رضا مارمولک و صادق مشکيني «ليلي با من است» در عين حال که در ابتدا با خدا و معنويت مشکل دارند، در نهايت با ايمان و رستگاري مي رسند و اين هنر تبريزي است که اين تحول اساسي و بزرگ را اينقدر شيرين و دوست داشتني به تصوير مي کشد. رسول صدرعاملي بارزترين فعاليت قهرمان سازانه صدرعاملي در سينماي ايران، ساختن سه گانه نوجوانانه اش است که از «دختري با کفش هاي کتاني» شروع و به «ديشب باباتوم ديدم آيدا» ختم شد. در دوراني که دختران نوجوان و حتي جوان هنوز هويت مهم و مشخصي در سينماي ايران نداشتند، صدرعاملي با ترانه ... قهرمان نوجواني را معرفي کرد که مي خواهد يک تنه مقابل همه سنت ها و عرف هاي غلط جامعه اش بايستد و واندهد. در دختري با کفش هاي کتاني هم اين رويکرد، البته با شدت و حدت کمتري ادامه پيدا کرد و يک بار ديگر، صدر عاملي از طريق قهرمان نوجوانش، مشکلات زندگي قشر مهمي از جامعه ما – که در سينما توجه کمي نصيبش شده – را به تصوير کشيد. تنها نمونه اي که از اين نظر به اين سه گانه شباهت دارد، «دربند» پرويز شهبازي است. اصغر فرهادي مهمترين دليل اهميت و تشخصي که اصغر فرهادي و سينمايش در ايران و دنيا پيدا کرده، اين است که فيلم هاي او، با آن جزئيات فيلمنامه اي و اجرايي زياد، آينه اي از دوران و جامعه اي است که از آن بيرون آمده است. در دوراني که روزگار، حرکت هاي تکنفره و قهرمانانه را برنمي تابد و گفتمان رايج به سمت تکثر، دموکراسي و برابري انسان ها با هم پيش مي رود، فرهادي به شکلي تحسين برانگيز شخصيت هايش را هم تراز و هم ارز هم تعريف مي کند. درست است که او در دو فيلم اولش – که به طبقات فرودست جامعه مي پرداخت – دو پسر نوجوان را به عنوان دو قهرمان معرفي کرد اما وقتي پا به دنياي طبق متوسط و ساختن ملودرام گذاشت. قواعد فيلمسازي اش را تغيير داد. توي هيچکدام از فيلم هاي اخير او (و حتي «دايره زنگي» که فيلمنامه اش را نوشته)، نمي شود يکي از آدم ها را به عنوان قهرمان در نظر گرفت چون اصلا ساختار اين فيلم ها به تک قطبي بودن راه نمي دهد. آدم هاي فرهادي، آنطور که خود ما در زندگي واقعي کنش و واکنش نشان مي دهيم، عمل و فکر مي کنند. به همين دليل، عمليات محيرالعقول و حماسي (آنطور که در سينماي کلاسيک آمريکا ديده مي شود)، اصلا ربطي به دنياي به شدت واقع گراي فرهادي ندارد. فرهادي به جاي قهرمان ها و حماسه هاي بزرگ، در دل حوادث کوچکتر و اتفاق هاي روزمره حرکت هاي قهرمانانه کوچکتر مي آفريند که البته اگر از زاويه اي ديگر نگاه کنيم، مي تواند به همان اندازه بزرگي و ارزش داشته باشد. مثل دروغ گفتن سپيده به نامزد الي در پايان «درباره الي ...» به خاطر منافع و مصالح جمع، يا قسم دروغ نخوردن راضيه در انتهاي «جدايي نادر از سيمين» که حتي مقابل شوهر بي اعصابش هم ايستادگي کرد. رضا کاهاني در دوران رکورد سينماي قهرمان پرداز، کاهاني تلاش مي کند تا فيلم به فيلم، درباره دليل اين رخوت و بي عملي کندوکاو کند. آدم هاي فيلم هاي او معمولا افرادي سرخورده ومطرود از اجتماع اند که فرسنگ ها با عمليات قهرمانانه فاصله دارند؛ چون قبل از همه چيز، درگير گذران زندگي و زنده ماندن هستند. دغدغه هاي آنها معمولا کف خواسته هايي است که يک انسان براي بقا به آنها نياز دارد و در چنين فضايي ديگر صحبت از بهبود اوضاع يا حرکتي آرمانگرايانه به شوخي مي ماند. آدم هاي کاهاني در دايره بسته اي از جبر و سرخوردگي و تلاش براي معاش، اسيرند و چون راهي به بيرون پيدا نمي کنند، مي زنند و بر طبل و بي عاري و بي خيالي و شوخي کردن با همه چيز. و درست از همينجاست که جالبترين ويژگي آدم هاي فيلم هاي کاهاني شکل مي گيرد: خنده روها و بي خيال هايي که دنيايي از اندوه در آنها دفن شده است. بهرام توکلي فضاي ذهني خاص بهرام توکلي و ساختارهاي غيرخطي و پر از شکست هاي زماني فيلم هايش، اصولا ربطي به سينماي قصه گوي کلاسيک و قهرمان هاي برآمده از آن ندارد اما جالب اينجاست که با همه اين شرايط، مي شود رد کمرنگي از قهرمان را در فيلم هاي او جست. چه در «پرسه در مه» که شخصيت اصلي اش در تلاش است تا به ذهن آشفته اش نظم بدهد و زمان و مکان را درک کند و چه در «آسمان زرد کم عمق» که دو شخصيت اصلي مي خواهند با غلبه برل درگيري هاي ذهنيشان، به آرامش در کنار هم برسند اما کلاسيک ترين قهرمان ساخته و پرداخته توکلي، شخصيت نمايشي صابر ابر در «اينجا بدون من» است که در تمام طول فيلم در تلاش است تا خودش و خانواده اش را از وضعيت نا بهنجار و محنت زده اي که در آن هستند نجات دهد. البته روشن است که موفقيت در اين مسير برايش ممکن نيست. ديگران از بين فيلمسازان نسل جديد، مي شود از لابلاي فيلم هاي مهمترهايشان مثال هاي خوبي درباره کمرنگ و حتي بي رنگ شدن وجهه قهرمان ها پيدا کرد؛ مثلا حميد نعمت الله چه در «بوتيک» و چه در «بي پولي» تعمدا شخصيت هايي که پتانسيل قهرماني دارند را از هرگونه عمليات قهرمانانه خالي مي کند و حتي آنها را به ضد قهرمان نزديک مي کند. نبود قصه مشخص به معناي کلاسيک در دو فيلم او يکي ديگر از نشانه هاي سينماي بي قهرمان اين روزهاست، بهنام بهزادي هم اگرچه در «تنها دو بار زندگي مي کنيم» توانست يک ضد قهرمان به يادماندني خلق کند اما در «قاعده تصادف» به مسير رايج تر فيلمسازي برگشت و توانست با فيلمش حال و روز زمانه همتراز کننده مان را به خوبي به پرده سينما منتقل کند. مازيار ميري و عليرضا اميني هم در شاخص ترين فيلم هايشان («سعادت آباد» و «هفت دقيقه تا پاييز») باز جهاني بدون قهرمان مي آفرينند و شخصيت هايي خاکستري با وزن هاي کم و بيش يکسان مي سازند. حتي آدمي مثل رضا ميرکريمي هم بعد از فيلم هاي قهرمان داري مثل «زير نور ماه»، «خيلي دور خيلي نزديک» و حتي «به همين سادگي» در آخرين ساخته اش سراغ يک قصه بي قهرمان و بدون الگوي کلاسيک مي رود اما مورد جالب تر از اينها، پرويز شهبازي است که اولين فيلمش يعني «نفس عميق» نه تنها قهرمان نداشت، بلکه اصلا مي شود آن را مرثيه اي براي از دست رفتن قهرمان ها و بي عملي و سرخوردگي کساني در نظر گرفت که راهي براي مبارزه و پيشرفت نمي دانند اما همين شهبازي در فيلم جديدش «دربند»، يک قهرمان کلاسيک به معناي واقعي کلمه را به تصوير کشيد و بعد از مدت ها، کام دوستداران سينماي قهرمان پرداز را شيرين کرد. آنتاگونيست هاي معروف به قهرمان راه نده! در الگوي فيلم هاي قهرماني، در برابر قهرمان يا «پروتاگونيست»، يک نيروي متخاصم يا «آنتاگونيست» هم وجود دارد که جلوي رسيدن قهرمان به هدفش را مي گيرد. اين آنتاگونيست هميشه در قالب يک آدم خودش را نشان نمي دهد (مثل «ليلي با من است» که ترس صادق مشکيني از جنگ، آنتاگونيست فيلم است) و تازه هميشه هم آدم بدي نيست. از طرفي خيلي از بدمن هاي معروف سينماي ما هم، آنتاگونيست محسوب نمي شوند چون قصه فيلمشان بر مبناي الگوي کلاسيک نيست (مثل محسن تنباکويي در سعادت آباد، يا آق شاپوري در بوتيک) اينجا چندتا از مهمترين آنتاگونيست هاي سينمايي مان را فهرست کرده ايم. قهرمان و ضدقهرمان در فيلم هاي ايراني سلحشور/ رضا کيانيان/ آژانس شيشه اي: سلحشور را مي توان يکي از بهترين آنتاگونيست هاي تاريخ سينماي ايران دانست. يک مامور امنيتي که بنا بر وظيفه اش ماموري مصمم است و معذور. در کارش احساسات جايي ندارد و بايد جلوي هر کسي که ناامني ايجاد مي کند را بگيرد، حتي اگر آن شخص، رزمنده غيرتي دوران جنگ باشد. شخصيت پردازي درست سلحشور و بازي سنجيده رضا کيانيان در ارائه شخصيتي منطقي که ذهني تخت و يک بعدي دارد، باعث شده تا اين شخصيت پا به پاي حاج کاظم در ذهن دوستداران آژانس زنده باشد. قهرمان و ضدقهرمان در فيلم هاي ايراني مادر امير/ مهتاب نصيرپور/ من ترانه پانزده سال دارم: کاراکتر مادر امير، حتي از خود امير هم نزد تماشاگر منفورتر است. اين شخصيت في نفسه آدم بدي نيست، يک مادر است که خير و صلاح فرزندش را مي خواهد و تصور مي کند «ترانه» مانعي است براي عاقبت به خير شدن فرزند يکي يک دانه اش. مادر امير يک مددکار اجتماعي هم هست که با دختران خياباني سروکار دارد؛ با توجه به همين پيشينه است که ترانه را هم از قماش اين دختران مي پندارد و مي خواهد به هر وسيله اي (تهديدو تطميع) شر او را از زندگي شان کم کند. قهرمان و ضدقهرمان در فيلم هاي ايراني احمد/ آتيلا پسياني/ دو زون: يک شوهر متعصب که زنش را دوست دارد و فکر مي کند حضور فعالانه همسرش در اجتماع، مترادف است با از هم پاشيدن بنيان خانواده. احمد به هر طريقي به آب و آتش مي زندتا فرشته يک زن فرمانبر باقي بماند. مي خواهد مانع ادامه تحصيل او شود و در راه رسيدن به اين هدف از هيچ کاري مضايقه نمي کند؛ حتي از تحميل کردن فرزنددوم به همسرش، براي اينکه او را در خانه بند کند. قهرمان و ضدقهرمان در فيلم هاي ايراني ناصر ملک/ محمدرضا فروتن/ قرمز: يک شوهر عاشق پيشيه و روان پريش. واقعا عاشق همسرش است اما به شکلي جنون آميز و با حسادتي ديوانه وار. ناصر مردي شکاک و به شدت مالکيت طلب است که دوست دارد همسرش را به شکل يک زنداني مطيع اداره کند و تصور مي کند فراهم کردن يک زندگي مرفه براي خوشبخت کردن و تصاحب مطلق «هستي» کافي است. طغيان هستي عليه رفتارهاي بيمارگونه شوهرش، او را به مرز جنون کامل مي رساند. قهرمان و ضدقهرمان در فيلم هاي ايراني حاجي گرينوف/ محمدرضا شريفي نيا/ اخراجي ها: فردي است رند و متظاهر با رفتارهاي افراطي و خشکه مقدس گونه. عقايد افراطي و منافعش، حضور گروه اخراجي ها در جبهه را برنمي تابد. به همين خاطر از هيچ کوششي در راستاي سنگ اندازي و خراب کردن افراد اين گروه نزد ديگران کم نمي گذارد. گرينوف حتي رفتار متعادل روحاني و بچه بسيجي هاي محل با مجيد سوزوکي و رفقايش را تاب نمي آورد و آنها را به اهمال و سهل انگاري متهم مي کند.