نماد آخرین خبر

«همفری بوگارت»، نقاب تلخ بی‌تفاوتی در کازابلانکا

منبع
سينما خبر
بروزرسانی
سينما خبر/ همفري بوگارت در 25 دسامبر 1899 در شهر نيويورک متولد شد. او فرزند ارشد دکتر "دلمونت دي فارست بوگارت" و "ماد هامفري" بود. بلمونت و ماد در جون 1898 ازدواج کردند. نام: هامفري بوگارت تولد: ۲۵ دسامبر ۱۸۹۹ - نيويورک سيتي مرگ: ۱۴ ژانويه ۱۹۵۷ ميلادي (۵۷ سال) - لس‌آنجلس، کاليفرنيا - سرطان مري مليت: پرچم ايالات متحده آمريکا آمريکايي نام(هاي)ديگر: بوگي (Bogey/Bogie) پيشه: بازيگر سال‌هاي فعاليت: ۱۹۵۶-۱۹۲۱ همسر(ها): هلن منکن (۱۹۲۷-۱۹۲۶) - ماري فيليپس (۱۹۳۷-۱۹۲۸) - مايو متوت (۱۹۴۵-۱۹۳۸) - لورن باکال (۱۹۵۷-۱۹۴۵) فرزندان: استفن هامفري، لسلي هاوارد هامفري بوگارت در فيلم فراموش نشدني «کازابلانکا» جمله معروفي دارد: «من براي هيچ کس جان‌ام را به آب و آتش نمي‌زنم ... ديگر براي هيچ چيز نمي جنگم، فقط براي خودم!» همفري بوگارت در 25 دسامبر 1899 در شهر نيويورک متولد شد. او فرزند ارشد دکتر "دلمونت دي فارست بوگارت" و "ماد هامفري" بود. بلمونت و ماد در جون 1898 ازدواج کردند. بوگارت يک نام هلندي به معني "باغ ميوه" است. همفري با مذهب مادرش که يک پيرو مذهب اسقفي بود بزرگ شد. پدر بوگارت يک جراح قلب و مادرش يک طراح و تصويرگر آگهي هاي تجاري و يکي از طرفاران افراطي براي حق راي زنان بود. بوگارت ها در يک آپارتمان متداول زندگي مي کردند و يک خانه ييلاقي هم در نيويورک داشتند. همفري بزرگترين فرزند در بين سه فرزند خانواده بوگارت بود، او دوخواهر کوچکتر به نامهاي فرانسيس و کاترين اليزابت داشت. والدين او بسيار خشک و سرگرم حرفه خود بودند و غالبا باهم دعوا مي کردند. "من بدون عاطفه بزرگ شدم، يک بوسه در خانواده ما يک پديده مهم يه حساب مي آمد." وقتي بوگارت يک پسربچه بود به خاطر موهاي مجعدش، مرتب بودن بيش از اندازه اش و عکس هايي که مادرش او را مجبور مي کرد تا براي آنها ژست بگيرد و به خاطر نام همفري توسط ديگران دست انداخته مي شد. او از پدرش علاقه به ماهيگيري، قايق سواري و جاذبه به سمت زنان سر سخت را به ارث برده بود. بوگارت ها پسر خود را به مدرسه خصوصي مي فرستادند. بوگارت تا سال پنجم در مدرسه "دلانسي" تحصيل کرد و پس از آن به مدرسه "ترينيتي" رفت. او يک دانش آموز بي تفاوت و غم زده بود که به فعاليت هاي فوق برنامه مدرسه علاقه اي نداشت. بعدا او به مدرسه آبرومند "فيليپس آکادمي" رفت که به خاطر روابط خانوادگي اش توانست به آن راه پيدا کند. آنها اميدوار بودند که همفري به دانشگاه ييل برود اما او در سال 1918 اخراج شد. جزئيات اخراج او از مدرسه هنوز مورد بحث و ترديد است، يک داستان ادعا مي کند که او به خاطر پرت کردن مدير مدرسه به داخل يک درياچه در محوطه مدرسه اخراج شده است. در جاي ديگري گفته شده که اخراج او به خاطر سيگار کشيدن، نوشيدن، عملکرد ضعيف در مدرسه و احتمالا بدگويي به کارکنان مدرسه بوده است. همچنين گفته شده که در واقع پدر او به خاطر اينکه نتوانسته است در درسش پيشرفت کند او را از مدرسه بيرون آورده است. در هر صورت والدين او به شدت به خاطر اين اتفاقات و شکست نقشه شان براي آينده او ناراحت شدند. بوگارت در حالي که هيچ گزينه ي شغلي مناسب ديگري نداشت، عشقش به دريا را دنبال کرد و در بهار 1918 در نيروي دريايي آمريکا نام نويسي کرد. بوگارت يک ملوان نمونه شناخته شد که حتي بعد از آتش بس هم در نيروي دريايي ماند و سربازان را از اروپا برگرداند. در هنگام از خودگذشتگي هاي بوگارت در نيروي دريايي زخمي برداشت که باعث شد او از آن به بعد نوک زباني حرف بزند. البته اتفاقاتي که واقعا براي او افتاد مشخص نيست. بر اساس يک گزارش، هنگامي که کشتي بوگارت در حال شليک کردن بود يک تکه ترکش دهان او را بريد، اگرچه بعضي ها ادعا مي کنند که بوگارت تا هنگام آتش بس به نيروي دريايي ملحق نشده بود. نظريه ديگري که وجود دارد و توسط دوست قديمي بوگارت "نيتانيل بنچلي" به عنوان اتفاق اصلي تاييد شده است اين است که بوگارت هنگامي که در حال انجام وظيفه براي بردن يک زنداني بود زخمي شد. از قرار معلوم وقتي که قرار بود قطار زنداني دست بسته در شهر "بوستون" عوض شود، او از بوگارت يک سيگار مي خواهد و وقتي بوگارت مشغول پيدا کردن کبريت بود زنداني دستان خود را بالا مي آورد و با دستبندش به دهان بوگارت ضربه محکمي مي زند و باعث بريده شدن دهان او مي شود. زنداني سرانجام به زندان منتقل مي شود. همچنين براساس زندگينامه اي ازهمفري بوگارت اين زخم را پدرش طي يک دعواي شديد به يادگار گذاشته است. وقتي که بوگارت توسط يک دکتر مورد درمان قرار گرفت، اين زخم شکل گرفته بود. بوگارت بعدا به "ديويد نيون" گفت: "دکتر لعنتي! به جاي اينکه زخم رو درمان کند آن را بدتر کرد". نيون مي گويد که وقتي او از بوگارت در مورد زخمش سوال کرد، او جواب داد که اين زخم بر اثر يک حادثه در کودکي ايجاد شده است. نيون ادعا مي کند که داستانهايي که زمان ايجاد اين زخم را به دوران جنگ نسبت مي دهد توسط استوديو ها به هم بافته شدند تا باعث جذابيت بوگارت شوند. بوگارت وقتي به خانه بازگشت، پدرش را در بستر بيماري يافت (که احتمالا اعتياد او به مورفين وضعيت او را بدتر مي کرد). درمان بيماري او رو به شکست بود و او بيشتر پول خانواده را به خاطر يک سرمايه گذاري نامناسب بر روي الوار از دست داده بود. در دوران خدمت در نيروي دريايي بوگارت شخصيتي مستقل از خانواده و ارزش هايي متفاوت با آنها به دست آورده بود و شروع به نافرماني کردن از ارزش هاي آنان کرد. او تبديل به فردي دست و دلباز شده بود که از پرادعايي، انسانهاي متظاهر و متکبر متنفر بود و حتي بعضي مواقع دربرابر سنت ها مي ايستاد. بوگارت بعد از خدمت در نيروي دريايي در يک شرکت باربري دريايي مشغول به کار شد و پس از آن به فروشندگي روي آورد. او به قواي ذخيره ي نيروي دريايي نيز پيوست. از همه مهمتر او دوباره با دوست ايام کودکي اش، "بيل بردي جونيور"، که پدر او در کار نمايش بود دوست شد و بوگارت سرانجام يک کار اداري در کمپاني فيلمسازي جديد "ويليام اي بردي سينيور" به دست آورد. بوگارت هنرش در فيلمنامه نويسي، کارگرداني و تهيه کنندگي را امتحان کرد اما در هيچ کدام خوب نبود. او براي مدتي در نمايش دختر بردي يک مدير صحنه بود. چند ماه بعد در سال 1921 بوگارت اولين اجرايش بر روي صحنه را براي نمايشي ديگر از "آليس بردي" به نام "رانده شدن" (Drifting) تجربه کرد. او در اين نمايش نقش يک سرپيشخدمت ژاپني را داشت که با نگراني ديالوگ يک خطي اش را بيان کرد. او در چند نمايش بعدي بعدي بردي نيز حضور داشت. بوگارت از توجهي که به بازيگران بر روي صحنه مي شد خوشش آمد. او مدت زيادي از اوقات فراغتش را در کافه هاي غير قانوني (در زمان ممنوعيت مشروبات الکلي در آمريکا) مي گذراند و مقدار زيادي مشروبات الکلي مي نوشيد. ممکن است دعوايي که در آن زمان در يک شراب فروشي رخ داد دليل اصلي صدمه به دهان بوگارت بوده باشد. بوگارت طوري بزرگ شده بود که باور داشت بازيگري برازنده يک اصيل زاده نيست ولي او از حضور روي صحنه لذت مي برد. او هيچوقت به کلاسهاي بازيگري نرفت اما بسيار سرسخت بود و به طور مداوم روي مهارتش کار مي کرد. او حداقل در 17 تا از محصولات تئاتر Broadwayدر بين سالهاي 1922 تا 1935 حضور پيدا کرد. "هيوود براون" در مورد بوگارت گفته است: "هامفري بوگارت تاثيرگذارترين بازي را ارائه مي کند". بوگارت از نقش هاي سطحي و زنانه اي که در ابتداي حرفه اش مجبور بود بازي کند متنفر بود بوگارت در ابتداي حرفه اش وقتي در نمايش رانده شدن بازي مي کرد، "هلن منکن" را ملاقات کرد. آنها در 20 مي 1926 در نيويورک باهم ازدواج کردند و در 18 نوامبر 1927 از هم طلاق گرفتند اما براي هم دوست باقي ماندند. او در 3 آپريل 1928 با مري فيليپس ازدواج کرد. او هم مانند منکن تندخو بود و مانند همه همسران بوگارت يک بازيگر بود (آنها همديگر را در نمايش Nerves ملاقات کردند). بعد از افت شديد بازار سهام در سال 1929، استقبال از تئاتر يکدفعه کم شد و بسياري از بازيگران آن به هاليوود روي آوردند. بوگارت در اولين فيلمش در سال 1928 به نام "شهر رقصان" (The Dancing Town) که هيچوقت نسخه ي کامل آن پيدا نشد با "هلن هيس" همبازي بود. او همچنين همراه با "جان بلوندل" و "روت اتينگ" در فيلمي به نام "Broadway's Like That" حضور يافت که اين فيلم در سال 1963 پيدا شد. بوگارت يک قرارداد با "موسسه فيلمسازي فاکس" به قيمت 750 دلار در هفته بست. "اسپنسر تريسي" يکي از بازيگران Broadwayبود که بوگارت او را دوست داشت و تحسين مي کرد و آنها تبديل به دوستاني براي يکديگر شدند. اين تريسي بود که براي اولين بار در سال 1930 بوگارت را "بوگي" صدا کرد. تريسي و بوگارت درتنها فيلم مشترکشان به نام "بالاي رودخانه" (Up the River) به کارگرداني "جان فورد" ظاهر شدند که هر دو در اين فيلم نقش زنداني داشتند. اين اولين تجربه تريسي در يک فيلم بود. بوگارت پس از آن در سال 1931 همراه با "بت ديويس" در فيلم "خواهر بد" (The Bad Sister) نقش آفريني کرد. بوگارت که مدت زيادي در بيکاري به سر مي برد، در سالهاي 1930 تا 1935 بين هاليوود و صحنه هاي تئاتر نيويورک در رفت و آمد بود. پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش هم در سال 1934 در حالي که بدهکاري زيادي داشت درگذشت تا اينکه بوگارت بدهي هاي او را داد. (بوگارت از پدرش يک حلقه ي طلا به ارث برد که آن را هميشه دست مي کرد حتي در بيشتر فيلمهايش. هنگامي که پدرش در بستر مرگ بود، بوگارت بالاخره به پدرش گفت که چقدر او را دوست دارد.) ازدواج دوم بوگارت هم بسيار بي ثبات بود و او اصلا از شغل بازيگري اش تا آن موقع خوشحال نبود، اوبسيار افسرده و زودرنج شد و بسيار زياد از نوشيدني هاي الکلي استفاده مي کرد. بوگارت در يک نمايش به نام "دعوتنامه به يک قتل" ( Invitation to a Murder) در سال 1934 بازي کرد. تهيه کننده، "آرتور هاپکينز" نمايش را از پشت صحنه ديد و از بوگارت خواست تا در نمايش جنگل وحشت زده به کارگرداني "رابرت شروود" نقش قاتل فراري "دوک مانتي" را بازي کند. اين نمايش 197 بازيگر داشت که در سال 1935 در نيويورک به نمايش در آمد. البته نقش اصلي را "لزلي هاوارد" به عهده داشت. "بروک آتکينسون" در نقدي براي روزنامه "نيويورک تايمز" در مورد نمايش نوشت: "يک ملودرام پر خروش وسترني" همفري بوگارت بهترين کارش را به عنوان يک بازيگر در حرفه اش به نمايش مي گذارد. وارنز براز حقوق نمايش جنگل وحشت زده را براي خود خريد. بت ديويس و لزلي هاوارد در اين فيلم بازي مي کردند و هاوارد که در تهيه کنندگي هم دست داشت براي همه روشن کرد که مي خواهد همراه با بوگارت نقش اصلي را به عهده داشته باشد. استوديو چند بازيگر پيشکسوت هاليوود را براي نقش دوک مانتي کانديد کرد و "ادوارد رابينسون" را انتخاب کرد که او مي خواست قراردادي گرانقيمت ببندد. بوگارت اين ماجرا را براي هاوارد که در اسکاتلند بود تلگراف کرد، هاوارد در طي يک تلگراف ديگر اينگونه جواب داد: "اصرار مي کنم که بوگارت نقش مانتي را بازي کند، بدون بوگارت معامله اي وجود ندارد." وقتي وارنر براز ديد که هاوارد تغيير عقيده نمي دهد، تسليم شد و بوگارت را وارد گروه کرد. جک وارنر سعي کرد که بوگارت را مجبور کند براي خود يک نام مستعار انتخاب کند اما بوگارت سرسختانه اين ايده را رد کرد، بوگارت هيچوقت لطف هاوارد به خودش را فراموش نکرد و نام دخترش را به افتخار هاوارد، که در جريان جنگ جهاني دوم به طور مرموزانه اي مرد، لزلي گذاشت. فيلم جنگل وحشت زده در سال 1936 اکران شد. بازي او در اين فيلم فوق العاده و جذاب بود اما با وجود موفقيتش در اين فيلم او فقط يک قرارداد 26 هفته اي به مبلغ هفته اي 550 دلار دريافت کرد. بوگارت از اين موفقيتش خوشنود بود اما اين حقيقت که او بازيگري بود که بيشتر نقشهاي گانگستري بازي کرده بود گاهي مواقع به ضررش تمام مي شد، او در جايي گفته است: "من نمي توانم پاي يک مذاکره بنشينم و آن تبديل به يک جروبحث نشود. حتما چيزي در صداي من است يا در چهره ام تکبري ديده مي شود که همه را بر عليه من تحريک مي کند. هيچکس بار اول از من خوشش نمي آيد." نقش هاي بوگارت نه تنها تکراري بودند بلکه از نظر جسماني هم بسيار طاقت فرسا بودند و با زندگي هنرمندانه و راحتي که بوگارت تجسم مي کرد مغايرت داشت. با اين حال او هميشه حرفه اي رفتار مي کرد و مورد احترام بازيگران ديگر بود. بوگارت در فيلمهاي درجه 2 اي که بازي مي کرد سعي کرد جلوه اجتماعي اش را خوب کند. اختلافات بوگارت با شرکت برادران وارنر بر سر نقش ها و دستمزد مانند اختلافات آنها با بازيگران مانند "بت ديويس"، "جيمز کاگني"، "ارول فيلين" و "اوليويا دي هاويلند" بود. پيشنهاد بازي در يک فيلم جديد ممکن است چند روز يا حتي چند ساعت بعد از اتمام فيلم قبلي به بازيگر پيشنهاد شود. اگر بازيگري نقشي را رد کند ممکن است بدون اينکه دستمزدي بگيرد کنار گذاشته شود. بوگارت فيلم هايي را که براي او انتخاب مي شد دوست نداشت. اما او به طور مداوم کار مي کرد، او در بين سالهاي 1936 تا 1940 به طور متوسط هر دو ماه در يک فيلم نقش آفريني مي کرد. حتي گاهي به طور همزمان در دو فيلم حضور مي يافت. امکانات شرکت برادران وارنر در سطح پاييني قرار داشت، حتي گاهي بوگارت براي بازي کردن مجبور مي شد از لباسهاي خودش استفاده کند. نقش هاي اصلي در کمپاني برادران وارنر اغلب توسط بازيگراني چون جيمز کاگني، ادوارد رابينسون و بازيگران ديگري که امروزه زياد هم معروف نيستند ايفا مي شدند. ساير استوديو ها هم فيلمنامه هاي بهترشان را به اين بازيگران مي دادند و بوگارت هم مجبور بود نقش هايي که باقي مي ماند را ايفا کند. او در فيلمهايي مانند " Racket Buster"،"San Quentin" و " You Can't Get Away With Murder " حضور يافت. تنها فيلم قابل توجهي که او در اين دوره بازي کرد و در آن نقش اصلي داشت " Dead End " بود. البته او در فيلمهاي زيادي در نقش هاي مکمل حضور يافت، مانند: فرشتگاني با دستهاي کثيف و يا در فيلم "Black Legion" در نقش متفاوتي بازي کرد. او نقش يک مرد خوب را داشت که توسط گروه هاي نژادپرستي دستگير و کشته شد. در سال 1938 شرکت برادران وارنر او را براي بازي در يک فيلم موزيکال انتخاب کردد. بوگارت بعد ها از اين فيلم به عنوان بدترين فيلمي که بازي کرده ياد مي کند. او سپس در فيلم ديگري به نام "The Return of Doctor X " در نقش يک دانشمند ديوانه بازي کرد. او گفته است: "اگر اين خون جک وارنر بود، زياد ناراحت نمي شدم اما مشکل اينجا بود که آنها خون مرا مي مکيدند و من در آن فيلمهاي مزخرف بازي مي کردم." مري فيليپس حاضر نبود که بازي در تئاتر را کنار بگذارد تا همراه با بوگارت به هاليوود برود. اگرچه او به هاليوود رفت اما باز هم به ادامه بازي اش در تئاتر اصرار داشت (او از بوگارت بازيگر بزرگتري بود). آنها نهايتا در سال 1937 طلاق گرفتند. در 21 آگوست 1938 بوگارت زندگي مشترک مصيبت بار سومش را با "مايو متوت"، يک زن سرحال و دوست داشتني اما پارانويا هنگامي که مست مي شد، آغاز کرد. مايو متقاعد شده بود که همسرش به او خيانت کرده است. هر چقدر اين دو بيشتر از هم فاصله مي گرفتند، مايو بيشتر مست مي کرد و عصباني مي شد و هر چه به دستش مي آمد مانند ظروف سفالي و گياهان و... به سمت بوگارت پرتاب مي کرد. او حتي يک بار نزديک بود خانه را آتش بزند، يکبار با چاقو به بوگارت حمله کرد و مچ دستش را هم چندين بار زخمي کرد. بوگارت هم با او بي رحمانه رفتار مي کرد و گاهي اوقات خشن مي شد. مطبوعات به اين دو لقب "بوگارت هاي جنگجو" داده بودند و دوست آنها "ژوليوس اپستين" گفته "ازدواج بوگارت و ميتوت ادامه جنگ داخلي است". بر گفته هاي بوگارت در مورد خودشان مانند "من همسر حسود را دوست دارم" و "ما با هم به راحتي کنار مي آييم و در مورد هم خيالهاي باطل نمي کنيم"، آنها رابطه اي شديدا ويرانگر داشتند. بوگارت در سال 1945 در کاليفرنيا يک قايق تفريحي به نام "سانتانا" خريد. دريا براي او يک مکان مقدس بود و او عاشق دريانوردي بود. او يک دريانورد عالي بود که مورد احترام دريانوردان ديگر نيز بود. او در هر سال حدود 30 تا از تعطيلات آخر هفته اش را در قايقش مي گذراند. بوگارت يکبار گفته است: "يک بازيگر به چيزي نياز دارد که شخصيت او را تثبيت کند و آنچه که او واقعا هست را مشخص کند، نه چيزي که او تظاهر به بودن آن مي کند." بوگارت با همسر بعدي اش "لورن بيکال" هنگام فيلمبرداري فيلم داشتن يا نداشتن (1944) آشنا شد. وقتي آنها ملاقات کردند بيکال 19ساله و بوگارت 45 ساله بود. بوگارت به همراه همسرش شرکت فيلمسازي خودش را تاسيس کرد و يک سال بعد از آن فيلم گنجهاي سيرا مادره را ساخت. او در سال 1948 جايزه ي اسکار بهترين بازيگر مرد را به خاطر نقش آفريني در فيلم شاهزاده آفريقايي به دست آورد. در ميانه هاي دهه ي 1950 سلامتي بوگارت در حال کم شدن بود. يک بار بوگارت، بعد از اينکه قراردادي طولاني مدت با برادران وارنر بست، با شادي پيش بيني کرد که قبل از اينکه اين قرارداد به پايان برسد دندانها و موهاي او خواهد ريخت. بوگارت که بسيار سيگار مي کشيد و مشروب مي نوشيد به سرطان مري مبتلا شد. او تقريبا هيچوقت از کاهش سلامتي اش صحبت نمي کرد و از ديدن دکتر هم تا ژانويه 1956 سرباز مي زد. چند هفته بعد از آن سرطان او تشخيص داده شد و آن زمان براي توقف بيماري حتي با شيمي درماني بسيار دير بود. در نوامبر 1956 وقتي سرطان او شدت گرفت تحت عمل جراحي ترميمي قرار گرفت. کاترين هپبورن و اسپنسر تريسي براي ملاقات او مي آمدند. فرانک سيناترا هم زياد به ملاقات او مي آمد. بوگارت ضعيفتر از آن بود که بتواند از پله ها بالا و پايين برود. او شجاعانه با دردش مي جنگيد و تلاش مي کرد درباره آن شوخي هم بکند. اسپنس به آرامي به شانه ي بوگارت زد و گفت "شب بخير بوگي". بوگارت به اسپنس نگاهي کرد و با لبخندي زيبا دست اسپنس را گرفت و گفت "خداحافظ اسپنس". قلب اسپنس ايستاد، او فهميده بود. بوگارت در 14 ژانويه ي 1957 در حالي که تنها 57 سال سن داشت بعد از کما در ساعت 2:25 در خانه اش از دنيا رفت. در مراسم خاکسپاري ساده اش بعضي از بزرگترين ستاره هاي هاليوود حاضر شدند، از جمله کاترين هپبورن، اسپنسر تريسي، ديويد نيون، رونالد ريگان، جيمز ميسون، Danny Kaye، جان فونتين، مارلن ديتريچ، ارول فلين، گرگوري پک و گري کوپر و همينطور بيلي وايلدر و جک وارنر. فيلمشناسي صحرا کازابلانکا شاهين مالت خواب عميق قايق آفريکن‌کوئين گنج‌هاي سيرامادره سابرينا داشتن و نداشتن گذرگاه تاريک ماشين‌سواري شبانه فرشته‌اي با دستان کثيف با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar