نقدی بر فیلم «هفت ماهگی»، تاوان سخت خیانت در زلزله تهران

منبع
فردا
بروزرسانی
نقدی بر فیلم «هفت ماهگی»، تاوان سخت خیانت در زلزله تهران
فردا/ هفت ماهگي تلخ است. و البته گيرا. اين تلخي وقتي بيشتر مي شود که ازدواج کرده باشي، تلخ تر مي شود وقتي پدر باشي و تجربه داشتن همسري باردار در منزل را هم داشته باشي يا اينکه مادري باشي با تجربه داشتن فرزندي در شکم. فضاي فيلم مي گويد اين تلخي قرار است هوشيار کننده باشد. مثل يک فنجان قهوه بدون شکر. فيلم قرار است مخاطب را متوجه مخاطراتي کند که در جامعه امروز و در اطرافش وجود دارد. اما آيا اين همه خيانت و رابطه پنهان و ضربدري و يکي در ميان و موازي مخفي مي تواند در يک خانواده متراکم باشد؟ فيلم نامه نويس چاره اي نداشته که اين کار را انجام دهد وگرنه از حادثه اصلي به بعد (که قدري دير هم اتفاق مي افتد) چيزي براي رو کردن ندارد. مگر نماهايي از حامد بهداد درب و داغان (که اتفاقا بازي اش در کنترل کارگردان است) و گريه هاي خانواده همسرش که نگران مادر هفت ماهه به کما رفته اند. از قضا اين گريه کن هايي که دستشان به جايي بند نيست، تنها شخصيت هاي فيلم هستند که آلودگي هاي تنفر برانگيز ديگر کاراکترها را ندارند و مثل بچه آدم در حال زندگي اند ولي آنقدر معمولي و سطحي که مخاطب هيچ حسي به آنها نخواهد داشت. شک حامد بهداد به همسرش بعد از تصادف و رفتن به کما، رفتن به مرزن آباد، شرکت در مراسم ترحيم و بدحالي اش در گفتگو با مرد ماهي فروش، آنقدر گيرا نيست که همراهي برانگيز باشد. اما وقتي نقش اصلي فيلم که مثل ديگران خطا کار است، بالاي تخت همسرش به غلط کردن مي افتد شاهد يک بازي خوب از بهداد و سکانسي در عين حال ساده هستيم که فيلم را نجات مي دهد. اما چرا بايد حتما يک حادثه بد آن هم به بزرگي زلزله تهران رخ دهد تا همه چيز دستخوش تغيير شود؟ شايد تاويلي از اين مسئله باشد که وقتي گناه همه جا را فراگرفت بلا فرا مي رسد. قبول! حتي اينکه بلا تر و خشک را با هم مي سوزاند هم قبول! حتي اگر پاي مادر بي گناه باردار هفته ماهه اي هم در ميان باشد. ولي وقتي به بيمارستان مي رسيم چرا اينقدر همه چيز خلوت و شيک است؟! مگر اين بيمارستان يک شهر زلزله زده نيست؟ آن هم تهران نا امن نا ايمن. سوال ديگر اينکه اصلا چرا بايد همه متنبه شوند؟ حتي منفي ترين شخصيت فيلم با بازي هانيه توسلي که از جايي متوجه مي شويم اوست که همه را به نوعي بازي داده هم پشيمان است. آنقدر که کارش به اعتراف مي کشد، بلکه بخشيده شود. فقط جاي يک کشيش در فيلم خالي است! ادامه ماجراي فيلم بعد از حادثه اصلي و رو شدن دست تک تک افراد در نهايت به يک انتخاب کليشه اي و تکراري مي رسد: مادر يا فرزند، کدام زنده بماند؟ اين ديالوگ که «من قبلا فرزندي از دست داده ام» چندان کمکي نمي کند تا تقدير دست برتر خود را با رفتن مادر و ماندن کودک نشان دهد و اين خانواده از هم پاشيده به حال خود رها شوند. فيلمساز در فيلم خود از نشانه هاي مناسبي کمک گرفته است، مثل شکسته شدن مجسمه شيشه اي جلوي آينه که نويد رخداد تلخي درباره خانواده را مي دهد. بعد هم مجسمه سر هم شده قرار است به ما بگويد اين خانواده ديگر مثل قبل نخواهد شد. آواز لالايي ابتدايي فيلم و گير کردن صدا که در انتها نيز از آن استفاده کرده هم خوب است. کاش مانند ساک بسته شده وسايل نوزاد، از اسم فرزند که در ابتداي فيلم موجب چالش سر ميز شام شده بود هم استفاده مي کرد و او را «آوا» مي ناميدند؛ همان اسمي که مادرش دوست داشت. اينکه در سکانس شاعرانه آخر فيلم «هفت ماهگي» پدر و دخترکش با موهاي افشان را در حال تاب بازي ببينيم حکم يک قاشق کوچک شکر را دارد که در قوري بزرگ قهوه تلخ ريخته باشند. اين اسمش هپي اند نيست. چون مخاطب به هرحال بايد بتواند موقع برخاستن از صندلي سينما با تلخي عميق نشسته در کامش کنار بيايد و شايد به اين فکر کند که از اين به بعد براي پي بردن به مخاطراتي که در کمين خانواده اش است بايد مخفيانه موبايل نزديکانش را بيشتر چک کند! با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar