صبا/ کارگردان فيلم «خشم و هياهو» گفت:ما در «خشم و هياهو» اصلا به سمت بازسازي نرفتيم. ما نه مرد قصهمان شغلش هم حرفه مرد آن روايت است و نه هيچ کدام از کاراکترهايمان به واقعيت آن شخصيتها شباهتي دارند.به لحاظ زندگي واقعي، آن افراد و جغرافيايشان، هيچ ارتباطي با قصه ما ندارد.
زندگي به من آموخت که هيچ چيز از هيچ کس بعيد نيست! اين برشي کوتاه از قصه «خشم وهياهو» آخرين ساخته هومن سيدي،کارگردان،نويسنده و بازيگر سينماي ايران است؛ فيلمي با بازيگري طناز طباطبايي،نويد محمدزاده و رعنا آزاديور که اين روزها بر پرده سينماهاي کشور اکران خود را ادامه ميدهد.
اکراني که کارگردانش از آن راضي نيست و مدعي است، «خشم و هياهو» در بخش تعداد سينماها اختصاص يافته به اين اثر و گستردگي تبليغات مورد اجحاف قرار گرفته است. فيلم «خشم و هياهو» ذهن کاوشگر بيننده را به سمت داستان زندگي ناصر محمدخاني سوق ميدهد در صورتي که در ابتدا فيلم اعلام ميشود،داستان و تمامي شخصيتها خيالي هستند. گفت و گو با هومن سيدي با گفتن از قصه«خشم و هياهو» واينکه چرا تاکيد بر اقتباسي نبودن آن دارد آغاز شد و با چرا اين فيلم کم فروخت و چگونگي نگاه مردم ايران به سينماي خود ادامه يافت.
پيشتر گفته بوديد که فيلم «خشم و هياهو» يک فيلم در سبک و سياق آثار اقتباسي نيست، چرا با توجه به داستان فيلم چنين تاکيدي داريد؟
به نظر من که خيلي اقتباسي است؟
_ از کجا؟ و از چي؟
از يک قصه آشنا که همه از آن ميدانيم و شايد ميتوان گفت که شما از دو زاويه مختلف به شکلي مناسب آن را به تصوير کشيديد، قصه اي برگرفته از يک پروندهاي معروف بود که زياد هم نياز به فکر کردن نداشت تا به فضاي روايت قصه نزديک شويم با همه اين اوصاف شما همچنان تاکيد داريد که اين فيلمنامه و فيلم فضاي اقتباسي ندارد، چرا؟
-در ابتداي فيلم نيز نوشته ايم که تمام اين شخصيتها، زاده تخيل نويسنده هستند و لاغير و هرگونه تشابهي که به وجود ميآيد غيرعمدي است.دليل اينکه اين کپچر را زديم، اين بوده که احترام به زندگي خصوصي آدمها بگذاريم چرا که ما اصلا قصدي بر ورود به زندگي اشخاص نداشتيم ونميخواستيم زندگي واقعي اين افراد را به تصوير بکشيم واگرقرار براين بود حتما، روابط و ضوابط را بايد رعايت ميکرديم
ولي در اين فيلم انجام دادهايد؟
_نه انجام ندادهايم.
براي اين تاکيد دارم که فيلم شما برگرفته از پرونده جنايتي معروف با متهمي به نام شهلا جاهد،قربانياي با نام لاله سحرخيزان و مردي فوتباليست بين اين دوزن به نام ناصر محمدخاني است چرا که مشخص است بسيار هم روي روايت اين پرونده و ابعاد آن و فضاي حقيقي کاراکترها تحقيق کردهايد.
-بله، خيلي زياد تحقيق کرديم.
به دنياي حقيقي اين افراد نزديک شدهايد و کاراکترها را با فضاسازي دوسويه با تصوير نسبتا درست هم به تصوير کشيدهايد، از آنجايي که پيشتر خودم خبرنگار حوادث بودم،مشرف به اين پرونده بودم و حتي آخرين خبرنگاري هستم که قبل از اعدام شهلا جاهد که در اين فيلم طناز طباطبايي با بازي نقش «حنا» آن را به تصوير کشيده است صحبت کردهام واين صحبتهاي تلفني مدام من وشهلا،مرا به يک اشرافيت کامل از شخصيت وي رسانده است، براي همين وقتي فيلم شما را نگاه ميکردم، يک جاهايي دقيقا احساس ميکردم شهلا بر پرده سينما بازي ميکند، اين يعني شما دو بعد شخصيت اين زن را به شکلي به تصوير کشيده بوديد بسيار نزديک به واقعيت او بود، حتي دو بعد شخصيت لاله را ميشود گفت که درست نشان داده بوديد و حتي ناصر واين يعني فيلم تان يک نگاه اقتباسي از يک روايت و داستان حقيقي دارد و خط رد روي اقتباسي بودن آن نميزند.
- بله!اينکه ميگوييد روي فضا کاراکترها کار زياد شده و دو وجه شخصيت آنها را به تصوير کشيدهايم درست است و از قصد بوده اما به اين معنا نيست که ما آدمي را به عينه تصوير کردهايم. ببنيد اين دو بعد متفاوت است. قصد ما اين بود که اين قصه را به پيرامون اطرافمان و جامعه شباهت بدهيم يعني به واسطه اين فيلم به اتفاقات واقعي اي که در جامعه پيش ميآيد نگاهي داشته باشيم.
در اينجا با دو مقوله روبه رو هستيم، زماني ما بازسازي چيزي را انجام ميدهيم که ما ابدا بازسازي انجام ندادهايم ولي اين که ازجامعه و اتفاقات مشابه الهام گرفتهايم را ميتوانم تاييد کنم. من تزريق و خوراک ساخت فيلمم از جامعه است. اينکه بخواهيم ارجاعي به اين اتفاق يا اتفاقات ديگر داشته باشيم درست است اما اينکه بخواهيم بگوييم ما همان آدمها را دراين فيلم ميبينيم، نه اينطور نبوده است. داستان من تقريبا 70 درصدش به آن پرونده و کاراکترهاي آن پرونده به لحاظ مستندات شباهتي ندارد.
پس شما تخيل بسيار قوياي داريد، به شکلي که حتي حال و هواي اتاق بازجويي شهلا جاهد در روزها بازداشت در پليس آگاهي و چگونگي رسيدن به اعتراف نهايي به قتل را نيز به درستي مطابق شرايط آن روزها به تصوير کشيدهايد؟
-از اتاق بازجويي و آنچه در آن فضا گذشت مگر فيلم و مستنداتي وجود دارد؟
بله! هم بعضي روزنامهها نوشته بودند و هم در روزهاي دادگاه،از سوي خود متهم مطرح شد که در فيلم مستند مهناز افضلي هم بخش هايي از آن وجود دارد.
-من هيچ کجا اين مستندات را پيدا نکردم!
و باز تاکيد که تخيلي بسيار نزديک به مستند ماجرا داشتيد.
-براي همين است که ما ابتداي فيلم عذرخواهي کرديم. يک زماني است که من دادگاه را به يک اتفاق واقعي ارجاع ميدهم. تلاش ميکنم از حرفهاي خود قاضي، بهره بگيرم و به لحاظ داستاني يک گرههايي را به جامعه خودم بدهم. در خيلي از فيلمهايم، شرايط به اين گونه است. يعني در فيلم «سيزده » من، تمام آدمهاي بزهکار داستان، همه ما به ازاي واقعي دارند، حال نه دقيقا ولي من از حقيقي آنها بهره گرفتهام. دراين فيلم نيز همينطور است ولي چون شما اين کاراکترها را خيلي خوب ميشناسيد و از نزديک با روند پرونده و فضاي آن مواجه بوديد،برايتان شبيه است وگرنه مگر لاله سحرخيزان به کما رفته بود؟ يا مگر هيچ وقت تصادف کرده بود؟
به هرحال فيلمنامهاي از آن روايت ساخته شده که بسيار نزديک به قصه است ولي تغييرات اندکي هم دارد.
- مگر ما از زندگي خصوصي اين افراد خبر داشتيم. تنها مستنداتي که وجود دارد، مستند کارت قرمز است و نوشتههايي که از روزهاي دادگاه و بازداشت متهم آن پرونده گفته و نوشته شده است.
تاکيد من براي اينکه چرا از گفتن اقتباسي بودن اين قصه دوري ميکنيد اين است که اين داستان قصهاي دارد که شايد خيليها دوست داشتند، بتوانند، اين روايت را به تصوير و پرده سينما بياورند زيرا آيتمهاي ساخت يک فيلم خوب و پرمخاطب را داشت و دارد، اگر قصد اين باشد که با بيانصافي در مورد کاراکتر پردازيها صحبت نشود، بايد گفت در «خشم و هياهو» کاراکترها ساختار نزديکي به شخصيتها دارند. سه شخصيت اصلي اين قصه افرادي دو شخصيتي بودند، هم وجه آرام داشتند و هم پرخاشگر که اين فضا در دنياي افراد يک جامعه هم وجود دارد. با اين همه نزديکي واقعيت به فيلمنامه، دوري از بيان اقتباسي بودنش عجيب است.
-نه! اقتباسي نبود، اين را نميپذيرم،هنوز هم نميپذيرم. مثلا فيلم هجو و مزخرفي مثل «آرگو» در حقيقت يک بازسازي است. يعني چي؟ يعني اينکه، تصاوير واقعي از آدمها را بازسازي کردهاند و بر اساس مستندات غيرواقعياي که خودشان بر آن اصرار داشته اند فيلمي را ساختهاند يا فيلم استيو جابز، در مورد زندگي واقعي يک فرد صحبت ميکند، در اين شرايط، بايد معادلاتي رعايت شود ولي ما هيچ کدام از اين معادلات را رعايت نکرديم چون نخواستيم بازسازي کنيم.
فيلمنامه «سيانور» که اکنون بهروز شعيبي آن را ساخته است، پيشتر به من پيشنهاد ساختش را داده بودند، فيلمنامهاي که در مورد يک برهه اي از تاريخ حرف ميزند و يکسري آدمهاي واقعي را به تصوير ميکشد که زماني زندگي ميکردند دراين فيلم،آن شخصيتهاي واقعي،بازسازي شدهاند. ما در «خشم و هياهو» اصلا به سمت بازسازي نرفتيم. ما نه مرد قصهمان شغلش هم حرفه مرد آن روايت است و نه هيچ کدام از کاراکترهايمان به واقعيت آن شخصيتها شباهتي دارند.به لحاظ زندگي واقعي، آن افراد و جغرافيايشان، هيچ ارتباطي با قصه ما ندارد اما شباهتهاي بسيار زيادي هم دارند که مختص به آن دو شخصيت حقيقي نيست، مختص به خيلي از آدمهايي است که دراين جامعه زندگي ميکنند.
دقيقا همينگونه است، اين پروندهاي که به نوعي از آن برداشت قصه داشتيد، ابعاد يک جامعه را در خود جاي دارد و حال اين سوال مطرح است که چرا اين پرونده شما را درگير کرد، تا حدي که فيلمنامهاي برگرفته از آن نوشتيد و حال آن نگارش به تصوير بر پرده سينماها رسيده است و روزهاي اکران ميگذراند. چه بعدهاي اين قصه تراژدي شما را درگير کرده بود؟
-چيزي که براي من در اين پرونده حيرتانگيز است، اين است که چطور ميشود تصميمي در مورد واقعيت يک جريان گرفت و راي مطلق داد. من در مورد دادگاه و قانون حرف نميزنم، فيلمم نيز در مورد اين جريانها نيست.قانون يک خط مشي مشخصي دارد که کسي خارج از قانون حرکت کند،جرمش مشخص است. من در مورد خودمان دارم حرف ميزنم، انسانهايي که در اين جامعه زندگي ميکنند.
اينکه قاطعانه نظر دادن راجع به يک جريان چقدر ميتواند ترسناک باشد. ما آدمهاي صفر و صدي هستيم. به خارج از جامعه خودمان، مملکت ديگر کاري ندارم چون شناخت زيادي از آن ندارم اما درمورد کشوري که 35 سال است در آن زندگي ميکنم حرف ميزنم. اينکه چطور و به راحتي ميتوانيم همديگر را قضاوت و درست و غلط را تعيين کنيم برايم مهم بود و هست، فضايي که در آن پرونده مشابه،به شدت موج ميزد. اتفاقا وقتي،فيلم «خشم و هياهو» را نگاه ميکنيد، نکتهاي در درون خود دارد و اينکه، شما بي شک به شخصيت زن داستان حق ميدهيد. آن هم براي اينکه به او ترحم ميکنيد.
نه! من تنها به زن داستان حق ندادم، در بخشهايي هم شد که فضاي حاکم بر زندگي مرد نيز مرا درگير کرد تا حدي که نه در حد حق ولي تماما او را مقصر ندانستم.
-ولي اساس آدمهايي که فيلم را ديدهاند، به زن داستان حق دادهاند. اين افراد، هيچ وقت به خودشان رجوع نميکنند که ما چرا با گريه يا فغان،آدمي به هم ميريزيم و حق و حقوق را به او ميدهيم. ميخواهم بگويم که چطور ميشود وقتي قانون در مورد يک فرد تصميم گرفته است ما به عنوان فردي که مشرف بر فضا نيستيم و دقيق ابعاد آن را نميدانيم، در مورد چنين مبحثهايي نظر ميدهيم و قضاوت ميکنيم، آن هم به راحتي ومي گوييم: «اجحاف شد،ظلم شد» يا نه،مي گوييم: «به حقش رسيد.» نکته من اينجاست، راحت نميشود،راجع به يک جرياني حرف زد چون لزوما فردي که پاي چوبه اعدام رفته است، بي گناه نيست.
من کاري به اعدام ندارم، درمورد اينکه در خصوص اعدام چه نظري هم دارم نميخواهم حرف بزنم. اما کسي که مجرم است،لزوما بي گناه نيست. باز تاکيد ميکنم،درمورد اعدام حرف نميزنم ولي بد نيست رجوعي به گذشته نه چندان دور داشته باشيم. دو،سه سال پيش با موج هجوم اشرار در کشور مواجه بوديم، اشراري که بر اساس جرمشان به اعدام محکوم شدند، جالب است، اين افراد وقتي به روزهاي اعدامشان نزديک ميشدند، مردم مينوشتند و ميگفتند که چرا اين افراد را اعدام ميکنيد. اين يک بعدي به مساله نگاه کردن است، به اين توجه نکردند که اين افراد چه اتفاقاتي را به وجود آوردند. به نظر من اين شکل سخن گفتن،در حقيقت نظر دادن در مورد اتفاقي است که درموردش اطلاع کافياي نيست و اين درست نيست.
فيلم «خشم و هياهو» با يک موسيقي شروع ميشود. آدمي که اصواتي را بيان ميکند، مقابل انساني که ما آن را نميبينيم، در يک اتاقک کوچک که انگار دنياي کوچک آن فرد است،هر لحظه هم اين اصوات بلندتر ميشود،صدايي که گويي دارد حرفي ميزند که نه اينکه زباني خاص باشد که ما نميشناسيم،اصواتي است که انگار از پايه بي مفهوم است،فضاپردازي که اين بخش از رفتار اجتماعي را يادآور ميشود که ما حرف همديگر را نميفهميم و باز به شکلي به همان قضاوت کردنها که از آن گفتيد برميگردد و اينکه مردم حرف همديگر را هم نميفهمند، فقط همديگر را نگاه ميکنند و قضاوت ميکنند.
-بله. کاملا درست ميگوييد. اين نگاهي است که وجود دارد. اينکه آدمها براي اثبات خودشان فقط اصوات توليد ميکنند و چيزي که ما ميشنويم اصوات است، همديگر را نميشنويم. در آن سکانس اول، آن آدم دارد تلاش ميکند، هنر خود را به نمايش بگذارد، او به هنرش اعتقاد دارد ولي براي ديگران شايد احمقانه به نظر بيايد. مصداقش اين است که من براي اثبات خودم اگرهوار هم بزنم، کلمات براي خودم معني دارد،براي ديگران اصوات بي معني هستند. آن فضا،عکسي از کل فيلم است.
در مورد ساختار کاراکترسازي دو زني که در روايت فيلم وجود داشتند حرف بزنيم،از اين که از دو زاويه به شخصيت آنها نگاه کرديد و دو بعد يک انسان را مدام در هم تنيده در مسير روايت فيلم به تماشاگر نشان داديد، مرد قصه انگار يک شخصيت دارد ولي زنهاي فيلم دوشخصيتي هستند،چرا اينگونه به اين کاراکترها نگاه کرديد و پرداختيد؟
-در مورد اينکه مرد فيلم يک کاراکتر واحد دارد بايد بگويم که همه نقشهاي فيلم يک کاراکتر واحد دارند ولي برخلاف نظر شما،مرد قصه نيز اين دو قطبي بودن کاراکتر را داراست. وقتي داشتم فيلمنامه را مينوشتم، ابتدا فکر کردم «خسرو» ي داستان وقتي دارد در مورد خودش صحبت ميکند،خيلي بايد خود را موجه و آدم خوب نشان دهد. پدري که دست نوازش بر سر فرزندش ميکشد اما در ادامه به اين نتيجه رسيدم که وقتي يک نفر ميخواهد از خود تعريف کند و مبرا به گناه نشان دهد، لزوما خود را آدم خوبي جلوه نميدهد يعني ممکن است بگوييم:«بله دراين دعوا،من هم يکي زدم » براي همين مردي را با يک شاخصه عصباني گرفتم، درواقع مصداق خشمم را به «خسرو » داستان دادم که حتي دلبستگي به فرزندش يک نوع ديگري است ولي اين مرد روي يک چيز متمرکز است وآن نگه داشتن خانواده است. يعني چيزي که برايش تلاش ميکند که نلغزد همين است.
مدام تاکيد ميکند که من زنم را به شدت دوست داشتم و به شدت دلم ميخواست که خانوادهام سرجايشان بمانند و در ادامه بيان ميکند که به خاطر اين دلايل و تاکيدات، با همسرم تند برخورد کردم ولي لزوما تند رفتار نيستم. از سوي ديگر قصه، شما، دختري را ميبينيد که ميگويد من ناخواسته در اين ماجرا افتاده ام و مرد مقصر بود. در صورتي که «خسرو » در بخش داستان حنا، فردي مظلوم است و زن اصلياش به وي توهين ميکند و تند رفتار است و او را تحقير ميکند. ما در دو روايت،تفاوتهاي زيادي بين دو خسرو ميبينيم. در مورد مابقي کاراکترها نيز همين شکل است. دو کاراکتر اصلي يعني تينا و حنا هم اين تفاوت زياد را بين دو دنيايشان دارند.
خسرو از تينا يک زن متين و زني که فوقالعاده بوده و از دست رفته است تعريف ميکند و حنا،تينا را يک آدم عصبي، پرخاشگر و شکاک معرفي ميکند که روزگار خسرو را سياه کرده بود، و ادعا ميکند که به دليل همين نبود فضا عاطفي، مرد به سمت او آمده و به زندگي خسرو ورود يافته است. در واقع اهميت ماجرا اينجاست، همانند نظريه پيربراون ما در زمان واحد تيناي خوب و تيناي بد داريم و همچنين خسروي خوب و بد همچون حناي بد و خوب داريم که جفت بعدهاي شخصيتي کاراکترها ميتواند واقعي باشد.
انتخاب رنگ فيلم، ميان دنياي رنگها سياه وسفيد است.در بخشهايي از فيلم رنگ وجود دارد و بخشهاي ديگر سياه و سفيد به مخاطب نشان داده ميشود. گويي،سکانسهايي که به حقيقت اصل اين قصه واقعي، نزديک ميشود،سياه و سفيد است و مابقي روايتپردازي که با تفاوت از اصل به تصوير کشيده شده ، با رنگ همراه است،با انتخاب اينگونه رنگ پردازي قصد داشتيد مرز حقيقت و قصهپردازي را به نوعي براي تماشاگر مشخص کنيد؟
- نکته درستي را عنوان کرديد. فيلم «خشم و هياهو» سه فصل دارد، سه فصلي که به شکلي بايد در هم تنيده ميشدند که بيرون نزنند ولي نکته تفکيک هم نياز بود. در دو بخش اول،خسرو و حنا هر کدام از نگاه خود،از دنياي عشق و عاشقي که در آن قرار داشتند،ميگويند. چيزي که براي من خيلي مهم بود،پرش در زندگي واقعي و اتفاقات واقعي و جامعه کنوني است يعني چيزي خارج و فارغ از چيزي که آنها در دنياي عاشقانه خود و تصوراتش داشتند. يک دنياي خاکستري که با زندگي خود آنها تبديل به يک دنياي سياه و سفيد ميشود که انگار دارد کشيده ميشود و چيزي نيست که ناگهاني به وجود بيايد.
با حساب و کتابي که مدنظر در ساختار فيلم داشتيم، رنگ را کم و زياد ميکرديم تا حدي که به دادگاهها و لحظات بازجويي و دقايق واقعي قصه که ميرسيديم، فيلم سياه و سفيد ميشود،تا بيننده متوجه تضاد دنياي واقعي و دنياي خيالياي که اين دو کاراکتر اصلي در حال تعريف کردن آن هستند باشد. روايت دکوپاژي هم در اين تضاد فرق ميکند يعني پلان تيکهاي طولاني با قاب بنديهايي که تا حدي مينيمال است به فضاي پرتنش پرکات تبديل ميشود.
بخشي از اين سکانسهاي سياه و سفيد فيلم، مربوط به دقايق بازجويي خسرو و حنا،در پليس آگاهي است و ميزي که شيب دارد، شيب تند، بازپرس بالاي شيب نشسته است و متهم در انتهاي اين شيب از پايين و خيلي کوچک نشان داده ميشود از اين طراحي براي اين فضا و اين بخش روايتپردازي بگوييد،فضايي که به شکلي به مخاطب القا ميکند، متهم در آن لحظه نه از روي حقيقت که از روي اجبار در حال بيان سخناني است.
- يک نتي در سينما وجود دارد که زبان مشترک همه کساني است که سينماگر هستند. اين اشتباه است که بازيگر بخواهد حقارت را به ما القا کند و به تماشاچي بگويد:«ببين من چقدر حقير واقع شدم». ميشود از نوع زواياي دوربين و نوع دکوپاژ،اين کمکها را به کاراکترها و شخصيتپردازيها کرد. اين نوع شکل گيري فضاي بازجويي دراين فيلم نيز از همان نتهاي سينمايي تبعيت ميکند.
نگاهي داشته باشيم به اين روزها،به زمان اکران عمومي اين فيلم و اينکه «خشم و هياهو»، موارد مورد نياز براي اينکه يک اثر پرفروش شود، چه در انتخاب بازيگر و چه در نوع قصه و پردازش همراه خود دارد ولي آنگونه که تصور ميشد فروش خوبي نداشت، دليل اين کمتر ديده شدن فيلم« خشم و هياهو» از نگاهتان چيست؟
-من که اعتقاد دارم بچه اي را بزرگ کردهام که الان ديگر آن را شوهر دادهام و بقيه زندگي به خودش ارتباط دارد. البته تاکيد کنم که اگراين بچه،در جايي نياز به حمايت داشته باشد، کوتاهي نميکنم چون اساسا، بخش، پخش فيلم، تخصص من نيست و از روند آن هيچ نميدانم به نظرم متخصصان اين امر بايد در موردش صحبت کنند اما اگر از بيرون بخواهم به اين ماجرا نگاه کنم،بايد بگويم، فيلم ما تبليغات گسترده که هيچ، تبليغات خيلي معمولي هم نداشت. اين تبليغات از صدا و سيما گرفته تا بيلبوردهاي خياباني مطرح است. تقريبا فيلم با بدترين شرايط ممکن اکران شد.
شما اکران نوروزي داشتيد، به نظر ميرسد زمان مناسب نمايش فيلم را در اختيار داشتيد ولي فروش آنچه تصور ميشد، نشد.
- بله اکران نوروزي داشتيم ولي 14 سينما به نمايش فيلم «خشم و هياهو» اختصاص يافته بود که واقعا،شش، هفت سينماي آن اصلا سينما نيستند اين در حالي است که سانسهاي اکران، عموما پر از تماشاگر هستند و سالن خالي نيست. نميدانم اين کم توجهي به اين فيلم از کجا نشات ميگيرد.بعضي مواقع آدم نسبت به بعضي سوالات جواب بدهد و حرف بزند فکر ميکنند که متوهم است.آدم در اين مواقع نميتواند حرفي بزند. ممکن است در پاسخ به حرف تو بگويند:« برو به جاي غر زدن،فيلمت را درست کن » براي همين نميدانم ماجرا چيست اما يک مسالهاي را خوب ميدانم، آن هم اين است که بخش زيادي از سينما دارد با سليقه عموم مردم جلو ميرود و اين اشتباه است. به نظرمن، ادامه اين روش اشتباه است، براي اينکه هر سينماگر و فيلمساز و تهيهکنندهاي، بايد حديث خودش را داشته باشد و بداند که سينما لزوما جاي پول درآوردن نيست. توجه داشته باشد که همه فيلمسازان ميتوانند فيلمهاي سخيف بسازند اما انتخابشان بردن سطح سليقه مردم به سمت بالاست. مردم ما وقت اين را ندارند کتاب بخوانند، اين يک واقعيت است.
وقت اين را ندارند که به هنر روي خوش نشان دهند،براي اينکه هرکدامشان،داستانهاي ريز و درشت خودشان را دارند و سينما را فقط محض خنده نگاه ميکنند، ما هستيم که بايد اين طرز تفکر را تغيير دهيم. بخش زيادي از سينماگران ما کاري را انجام ميدهند که چاي گلستان با طعم چاي ايراني کرده وگرنه چاي کيسهاي است، چاي لاهيجان هم چاي است، اينکه تو کدام را به دليل اينکه راحتتر است دست آدمها بدهي مهم بوده و ظلم است. اينکه يک جنس ارزان بي ارزش را ارايه کني که انسانهاي زيادتري از آن استفاده کنند از نگاه من گناه است و سطح سليقه مردم را پايين ميآورند. 99 درصد تماشاگران سينما ما وقتي به تماشاي فيلمهاي کمدي که اکران ميشود ميروند،بعد از خروج از سينما ميگويند که «مزخرف محض بود» ولي باز ميروند و باز هم بليت فيلمهاي کمدي را ميخرند و به تماشا مينشينند چون همه آدمهاي دنيا، بدشان نميآيد که جوکهاي سخيف بشنوند و ما داريم از اين نکته سوءاستفاده ميکنيم.
شايد در يک لحظه،از اين سوءاستفاده، سود ببريم اما بايد جواب يک جرياني را بدهيم. متاسفانه از اکران فيلم «خشم و هياهو» واقعا راضي نيستم. فکر ميکردم، اکران خيلي بهتري براي اين فيلم اتفاق رخ دهد و از اين موضوع بسيار ناراحتم،چرا 14 سينما با سانسهاي محدود و سالنهاي کوچک به ما اختصاص يافت. اين نکاتي که ميگويم،تخيل نيست،اينها وجود دارد وهمين موارد به راحتي ميتواند يک فيلم را در فروش شکست دهد.
تا چه ميزان فکر ميکنيد، همزماني اکران فيلم «باديگارد» و «ابد و يک روز» بر فروش فيلم شما سايه انداخته است؟
-فيلم خوب کار خودش را ميکند ولي «باديگارد» هم رانت دارد. وقتي شبکههاي صدا و سيما 300 آنوس به اين فيلم اختصاص ميدهند و با فيلم من، مثل يک اجنبي رفتار ميکنند و به ما اين تعداد آنوس اختصاص نميدهند چه معنايي دارد چون کارگردان «باديگارد»، ابراهيم حاتمي کيا است بايد اينگونه امتياز بگيرد؟ اگر ايشان بسيار پيشکسوت هستند، من هم يک جوان هستم که فيلم ميسازم. اصلا معتقدم به «باديگارد» بايد 30 هزار پخش آنوس اختصاص يابد ولي به من هم بايد 3هزارپخش آنوس بدهند. متاسفانه فرصت مساوي، براي ديده شدن به فيلمها داده نميشود. آمار نشان ميدهد، 80 درصد مخاطباني که از سينما خارج ميشوند و خشم و هياهو را ديدهاند از تماشاي اين فيلم راضي هستند،با اين وضع، چرا نبايد شرايطي فراهم شود که با فيلم من مثل يک غريبه رفتار نکنند. چرا بايد براي سينماي ما يکسري سينمادار تصميم بگيرند؟ مگر ما براي سينمادار فيلم ميسازيم! خيلي مشخص است که سينمادار به فکر جيب خود است. با اين اوصاف ديگر هيچ فردي، رغبت نميکند بيايد و پول خود را به سينما بياورد. من ديگر رغبت نميکنم فيلمي بسازم که براي تماشاگر باشد و ديگر هم اين کار را انجام نميدهم.
شما از کارگردانان جوان سينماي ايران محسوب ميشويد، کارگرداني که سعي کرده، در خلق هر اثر تازگي داشته باشد و از تکرار دوري کند،حال شما معتقديد چقدر حمايت همراه آثار جوانان سينماست و مسئولان تا چه ميزان حامي هستند؟
-به نکته دردآوري اشاره کرديد چون من مصداق يک بچهاي هستم که تازه دارم راه ميافتم ولي پدر و مادرم به من ميگويند:« راه ميروي ولي نرو، فعلا بشين» يا «خيلي خوب آواز ميخواني ولي فعلا نخوان!»و من نميفهمم چرا! اگر خيلي خوب است چرا اين توقف ايجاد ميشود! مديران سينمايي تاکنون هيچ کدام هيچ آزاري به من نرساندهاند، البته، هيچ کدام هيچ کمکي هم به من نکردهاند. ما، حکم هووهايي را داريم که در آرامش داريم در کنار همديگر زندگي ميکنيم. تاکيد کنم اين سخنم، در مورد اين دوره و مسئولان فعلي سينماست، در دوره قبلي،به شدت آزار ديدم يعني آن مسئولان،هر کاري کردند که فيلم من ساخته نشود! از ذکر مصيبت واقعا متنفرم ولي بر شغل ما شرايطي حاکم است که آدم مجبور است اعتراض کند.به راحتي با وضعيتي که برايمان ايجاد کردند،ما را تبديل به آدم هايي کردهاند که به همه چيز معترض هستند و بي خود هم اعتراض ميکنند!
برگرديم به فضاي «خشم و هياهو» و اينکه فيلمتان از جمله آثاري است که وقتي مخاطب سالن سينما را ترک ميکند،از ديدنش ناراضي نيست ولي تاييد کرديد که شرايط خوب اکران به اين اثر داده نشده است. معتقديد چقدر سينماداران و پخش کنندگان سينما توجه به قصه فيلمها و علاقه مردم دارند؟
-طبيعي است که موضوع بازگشت مالي براي تهيهکننده،نکته مهمي است. ما نميتوانيم توقع اين را داشته باشيم که يک نفر بيايد و پول خود را براي ساخت يک فيلم بياورد و اصلا توقع بازگشت مالي هم نداشته باشد.
«خشم و هياهو» که آيتمهاي بازگشت مالي را همراه داشت.
-بله! من خودم نيز اينگونه فکر ميکنم،تهيهکننده اثر نيزچنين تصوري داشت.ما حتي بعد از توليد فيلم و پخش آن در جشنواره فيلم فجر با سخناني مواجه شديم که نشان ميداد منتقدان معتقد هستند، «خشم وهياهو» يکي از پرفروش ترين فيلمهاي سال آينده يعني امسال خواهد بود ولي ميبينيم که همه معادلات اشتباه شد.دراين شرايط آدم با خود ميگويد که جشنواره فيلم فجر که اساسا اصلش بر اين بود که ويتريني براي فيلمها و تبليغ فيلمها هم باشد مثل اين است که درست کار نکرده يا آن کاربردي را که بايد داشته باشد ، ندارد.
فيلم شما يک معادله ديگر را نيز برهم زد و اينکه اگر يک فيلم پر ستاره هم باشد لزوما پرفروش نخواهد بود.
-اصلا حضور بازيگران در يک فيلم مهم نيست، درسينماي ما اين مهم است که يک فيلم چقدر آدمها را ميخنداند. مردم فقط ميروند فيلمي را حمايت ميکنند که بخندند. اين را بايد درست کنيم. اينکه خنده مردم را جاي ديگري تغذيه کنيم تا همه توقع خنده آور بودن را از سينما نداشته باشند. قرار بود سينما به عنوان هنر برتر تخيل آدمها را باز کند و مردم را با دنياي جديدي آشنا کند. متاسفانه من خودم بعضي مواقع خجالت ميکشم دراين سينما حضور داشته باشم چرا که فکر ميکنم،مردم ميآيند دلقک نگاه کنند واين فاجعه است. وقتي سينما با سيرک اشتباه گرفته ميشود. داشتن اين نگاه مردم را نميشود به مردم گله کرد، بايد ببينيم مردم کجا بايد ميخنديدند که نخنديدهاند.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد