نماد آخرین خبر

یادداشت منیژه حکمت درباره مرگ عباس کیارستمی

منبع
شرق
بروزرسانی
یادداشت منیژه حکمت درباره مرگ عباس کیارستمی
شرق/ ما آرماني داشتيم؛ آرماني بزرگ. ما آن آرمان را به دست آورديم. ما بايد مراقب آن مي‌بوديم. ما بايد مي‌ايستاديم و هرجا لازم بود، تذکر مي‌داديم. بايد مي‌گفتيم اين آرمان ماست. مراقبش باشيد. تقريبا هم فکر مي‌کنم - يا دوست دارم اين‌طوري فکر کنم- که همه پاي چيزي که انتخاب کردند ايستادند. ما نوجوان بوديم و اهل کتاب و فرهنگ. جامعه، موردعلاقه ما بود. مسئوليتمان، مسئوليت اجتماعي بود و همين مسئوليت اجتماعي بود که کتاب و هنر و فرهنگ ما را رنگ‌وبوي سياسي مي‌بخشيد. حضوري سياسي که تنهاوتنها با تک‌تک ما آدم‌هاي معمولي جامعه معنا پيدا مي‌کرد. اگر اين مسئوليت اجتماعي نبود، آن برايند سياسي هيچ‌وقت شکل نمي‌گرفت. يک عالم «من» معمولي. بي‌هيچ نشان و لقب و پسوند و پيشوند. هنوز همه مثل هم بودند و همه يک اسم بيشتر نداشتند؛ «انقلابي». من انقلابي بودم. يک نوجوان انقلابي. مثل همه انقلابي‌ها و نوجواناني که در سر، سوداي جامعه بهتر و يکدست‌تر داشتند، من هم متحمل هزينه‌هايي شدم. شايد آن هزينه‌ها اينک و براي ديگران خنده‌دار به ‌نظر برسد براي ما بروز فعاليت و به‌ثمرنشستن باورمان بود. البته هنوز اسمش هزينه نبود. اسم آن چيزي که از دست مي‌داديم، «ازدست‌دادن» نبود. ما خيال مي‌کرديم داريم به دست مي‌آوريم. و در به‌دست‌آوردن آرزو و آرمان مشترکمان، ساواک و کميته مشترک که چيزي نبودند. وقتي آن چيزهاي هولناک براي اطرافيان ما «چيزي» نبود، ديگر چه فرقي داشت يکي مثل من از مدرسه به دليل رفتار خرابکارانه اخراج شده باشد يا اگر پدرش در شهرباني آشنا نداشت و هي ريش گرو نمي‌گذاشت، معلوم نبود امروز در کدام قطعه شهداي انقلاب خوابيده بود. بله. ما هزينه داديم، اما آن‌موقع هنوز اسمش هزينه نبود. يک روز ما متوجه شديم برخي که هزينه بيشتر داده‌اند يا سهم بيشتري مي‌خواهد يا چون معتقد است هزينه بيشتري داده، مي‌خواهد با مردم عادي حساب کند، اما يک نکته وجود داشت و دارد: همه در هزينه به اندازه هم سهيم بودند و هستند. «جامعه» انقلاب مي‌کند و جامعه يعني همه. پس اين جامعه است که هزينه مي‌دهد و مشخص نيست که چه کسي بيشتر از ديگري هزينه داده. تا آنجا که ما در تاريخ ديديم اگر مشخص باشد که دقيقا چه کساني هزينه داده‌اند؛ يعني مردم در هزينه آنان مشارکت نداشته‌اند، در نتيجه اسم آن رويداد انقلاب نيست. چون انقلاب مال جامعه است. هزينه شخصي در جامعه يعني نفع شخصي و هزينه‌دادن به‌نفع شخصي يعني کودتا که در آن صد نفر بيشتر مشارکت ندارند، اما در سال ۵۷ ما ايستاديم؛ نوجوان و جوان و پير. ما پاي حرفمان، پاي اعتقادمان ايستاديم. ما هزينه داديم که بزرگ شويم که پا بگيريم. ايستادن اما هزينه‌بردار است. ايستادن يعني گرسنگي و بي‌آبي و کوپن و برق‌دزدي و روغن پيتي. شما بگو درپيتي، فرقي ندارد. ايستادن يعني مدرسه چندشيفته. يعني ميزهاي چهارنفره. يعني تلويزيون و دو کانال نصفه‌نيمه. ايستادن يعني موشک‌باران. يعني آوارگي. يعني آزادگي. ايستادن هزينه‌بردار است. ايستادن يعني کنارآمدن با دوران سازندگي. يعني پاگرفتن در دوران اصلاحات. يعني به‌بارنشستن مطبوعات در بهار مطبوعات. ايستادن يعني کوتاه‌آمدن و کوتاه‌آمدن و کوتاه‌آمدن در دوران مهرورزي. ايستادن يعني پاي خودمان بايستيم. يعني پاي آرمانمان. يعني نگذاريم از دست برود. چراکه ما مسئوليت‌مان اجتماعي بوده و هست. گاهي اين مسئوليت رفتار ما را رفتاري سياسي معنا بخشيده، گاهي رفتاري هنري و فرهنگي يا روشنفکري. فرقي نمي‌کند. ايستادن يعني بيدارکردن وزير در نيمه‌شب آخرين روزهاي تعطيلات نوروز (دقيقا وقتي که شهر و مسئولان را خواب برده است) که به داد عباس کيارستمي برسيد. آيا به داد عباس کيارستمي رسيده شد؟ ما بايد بپرسيم. بايد بتوانيم بپرسيم. بايد پرسيدن را تمرين کنيم و از پرسيدن نترسيم. پرسيدن از ترسيدن ما و از ترس پرسيدن ما کم مي‌کند. ايستادن يعني پرسيدن از جامعه و مسئولان. يعني نقدکردن جامعه. نقدکردن جامعه پزشکي، نظام پزشکي و يادآوري مسئوليت‌ها و مسئوليت‌پذيري. بله. ما انقلاب کرديم که نقد کنيم. که بتوانيم حرف بزنيم. ما هزينه داديم که حرف بزنيم. بايد براي حرف‌زدنمان باز هم هزينه بدهيم که حرف‌زدن از ياد ما نرود. در هر لحظه‌اي که اين امکان مهيا شود، بايد مراقب اين مسائل باشيم. ما بايد پاي عباس کيارستمي بايستيم تا بتوانيم پاي خودمان بايستيم. پاي سلامتي‌اش نتوانستيم بايستيم؟ پاي هنرش بايستيم. پاي آثارش. پاي روشن‌شدن پرونده پزشکي‌اش. پاي نامش. ايستادن يعني همين. ما به همين‌ها دل خوش مي‌کنيم حتي اگر ايستادن ما هزينه‌بردار باشد و چشمانمان از غم ازدست‌رفتن عباس کيارستمي تر. حتي اگر ايستادن ما خنده‌دار باشد... نه. عباس کيارستمي باز نمي‌گردد، اما ما بايد پاي او بايستيم. اين مشق شب ماست تا ياد بگيريم که پاي خودمان و روي پاي خودمان بايستيم. ماه‌ها پيش من نيز دچار تشخيص خطاي پزشکي شدم و مدت‌ها و ماه‌ها درگير درمان ريه و سرماخوردگي بودم، اما نکته عجيب‌وغريب اين بود که من اصلا مشکل ريه نداشتم. وقتي هم که در آلمان به دليل بزرگ‌شدن قلب و پمپاژنشدن خون تميز (اصطلاحات پزشکي‌اش را پزشکان دقيق‌تر مي‌دانند) دچار خفگي کامل شدم و در بخش آي‌سي‌يو بستري شدم و باورم نمي‌شد مشکل قلب داشته باشم. چون دکترها در ايران بيماري من را مسئله‌اي ريوي دانسته بودند. دو روز در همين وانفساي آي‌سي‌يو بود که يکي از دکترهاي بيمارستان، کل خبر مرگ عباس کيارستمي را به من داد؛ خبر کوتاهي که اندوه بزرگي را به‌همراه آورد؛ اندوهي يأس‌آور؛ يأسي که حاکي از آن بود که ما مسئوليت خودمان را نمي‌توانيم برعهده بگيريم. مسئوليت جان و سلامتمان را. بعد چطور براي جامعه احساس مسئوليت بايد به سرانجام برسد؟ وقتي که جامعه نسبت به خودش بي‌مسئوليت شده است. من خبر مرگ عباس کيارستمي را در وضعيتي شنيدم که خود را در برابر مرگ مي‌ديدم؛ مرگي حتما خنده‌دار و خنده‌آور؛ مثل مرگ او. يعني وقتي تصوري از مردن نداري و خيالت راحت است که خود را به دست متخصص سپرده‌اي متوجه مي‌شوي متخصص سربه‌هوا بوده است.؛ مثل وقتي که ماشينت را مي‌دهي تعميرگاه و تعميرکار مي‌گويد مهندس... برو به سلامت. بعد توي راه و وسط جاده چالوس مي‌بيني ترمز بريده و موتورت گيرپاژ کرده و وقتي داري از دره سقوط مي‌کني، تنها چيزي که يادت مي‌آيد لبخند تعميرکارت است: برو به سلامت. من هم داشتم دکتري را مي‌ديدم که مسئله قلبي من را نوعي سرماخوردگي اعلام مي‌کرد. وقتي به دليل خفگي من را در آلمان به بيمارستان رساندند و خواستند به قلبم بپردازند، من در همان حال نزار و با آلماني شکسته‌ بسته‌ام به دکترها گفتم که «نه... نه... قلبم نيست... ريه است... سرما خورده‌ام خودش خوب مي‌شود...». پزشکان لابد آنجا اول حرف‌هاي من را هذيان تصور کرده‌اند. اما وقتي توضيح دادم که پزشکان در کشورم در ماه‌هاي گذشته هي گفته‌اند سرما خورده‌اي و توصيه کرده‌اند «شلغم بخور... گردو نخور!» لبشان به خنده باز شد که با بيماري شوخ سروکار دارند. اما شوخي نبود دکتر عزيز. شوخي نبود. واقعيت اين است که اگر طبق همان تشخيص قبلي در همين‌جا دچار حمله قلبي مي‌شدم و باز به همان پزشکاني که قبل‌تر مراجعه کرده بودم مراجعه مي‌کردم، لابد جاي رسيدگي به قلب بيمارم، شروع به وررفتن با ريه‌هايم مي‌‌کردند. شايد هم همچون عباس کيارستمي همان اول کار يک وجب از ريه را برمي‌داشتند که محض احتياط شکم مريض را الکي باز نکرده باشند. نه شوخي نبود. ترسناک بود. اما شانس آوردم که اينجا نبودم. در بيمارستان‌هاي برلين و کلن، تمام مدت که پزشکان با فوريت به عمل قلب توصيه مي‌‌کردند، من داشتم با اين فکر دست‌وپنجه نرم مي‌کردم که «قلب شوخي نيست مژگان... قضيه مرگ و زندگي است». مژگان اسمي است که در خانه صدايم مي‌زنند و مژگان دچار شک بزرگي شده بود. شک من به ما؛ مني که به «ما» مي‌انديشيد و مايي که حالا هر «منِ» آن به خودش مي‌انديشد. شانس آوردم که اينجا نبودم. چون مي‌توانستم درباره اينجا درست بينديشم. من روي تختي در آي‌سي‌يو در کشوري ديگر افتاده بودم. آن روزها مثل همين روزها جامعه به‌خصوص جامعه هنري و فرهنگي با جامعه پزشکي دچار اختلاف‌نظر شديدي شده بود. بعضي از دو طرف به جان هم افتاده بودند و کار به کلمات درشت رسيده بود. شايعه شده بود که فلان بيمارستان به نشانه اعتراض، فلان هنرمند را عمل نکرده. هنرمندان هم نامه عليه بيمارستان مي‌نوشتند. شنيده شد چند جراح درصدد هستند نامه‌اي امضا کنند که هنرمندان را عمل نمي‌کنند که وزير وساطت کرده است! فضا، فضاي ملتهبي بود. عباس کيارستمي از بين ما رفته بود و از آن روز تا الان که من اينها را مي‌نويسم، جامعه يکه‌خورده و ناباور، چشم‌انتظار اعلام حقيقت است. راستش - دروغ چرا؟ - حقيقت اين است که گفتم همان‌جا توي آلمان عمل کنم، اما قضيه هرچه جدي‌‌تر شد، مصمم‌تر شدم که به ايران بازگردم و عمل کنم. مي‌ترسيدم. دروغ چرا؟ بسيار مي‌ترسيدم. اما فرزندانم ايران بودند. پگاه و مهشيد. از طرفي خوشحال بودم که در اينجا دچار حمله قلبي نشده‌ام و به پزشکان قبلي‌ام مراجعه نکرده‌ام و از طرفي راحت نبود که به برگشتن و عمل در ايران فکر کنم. تشخيص و دستور به عمل باز قلب فوري بود و زمان اندک. فضاي جامعه و اينترنت نيز اما سنگين‌تر از آن بود که بشود به راحتي تصميم به برگشت گرفت. ديوار بي‌اعتمادي بين جامعه و بخشي از جامعه که جامعه پزشکي مي‌ناميمش، قطور و قطورتر مي‌شد. آيا من بايد بازمي‌گشتم؟ يا مي‌ماندم و با خيال راحت عمل مي‌شدم؟ من برگشتم. «منِ» کوچک من به ماي بزرگي که پاي آن ايستاده بود، هنوز اطمينان داشت. بايد بازمي‌گشتم. بايد چيزي را به خودم ثابت مي‌کردم. آري. همه حرف‌هايي را که اول اين متن نوشتم با خود مرور کردم و فکر کردم ما بيشتر از اين هزينه داده‌ايم که به‌راحتي جا خالي کنيم. ما هنوز بايد پاي خيلي چيزها بايستيم. بايد بايستيم و درست‌شدن جامعه و مسير پيش‌رو را نگاه کنيم. ما نمي‌توانيم با پذيرفتن اين موضوع که در امري اشتباه پيش آمده، سريع قهر کنيم و جاي ديگري برويم. آيا نظام پزشکي سر جان عباس کيارستمي دچار اشتباه شده؟ اگر شده، ما بايد بايستيم و نظام پزشکي را اصلاح کنيم، نه اينکه سريع به‌جاي ديگري پناه ببريم. مسئله رفتار جامعه پزشکي و بازتعريف رابطه بيمار و دکتر کمترين چيزي است که بايد به پايش بايستيم. جاخالي‌دادن کار ما نيست. ما براي همين زندگي، که به همين سطح برسد، هزينه‌هاي بسيار داده‌ايم. ما بايد مراقب خودمان، مراقب جامعه‌مان باشيم. اين مسئوليت ماست. اما آن‌همه ترس مي‌ارزيد وقتي بعد از عمل قلب، از زير دستان دکتر داريوش جاويدي عزيز و تيم متعهد و مسئوليت‌پذير بيمارستان پارس، صحيح و سالم بيرون آمدم. بايد کمي تصور کنيد آن فشار روحي و رواني و اجتماعي را. آن ناامني سپردن خود به تيغ را. وقتي داري تصور مي‌کني که «مژگان شوخي نيست‌ها... شايد از زير تيغ برنگردي». بايد اين فضاي ملتهب و اين استرس و ناباوري عمومي را در نظر بگيريد. بايد مرگ عباس کيارستمي را در نظر بگيريد. بايد توهين‌هاي طرفين در فضاي اينترنت را در نظر بگيريد تا متوجه شويد من از چه فشاري صحبت مي‌کنم. در درمان گويا آن‌طور که پزشکان مي‌گويند، روحيه بيمار مهم‌ترين چيز است و ما - حتي با اين‌همه حرف‌وحديث - نبايد روحيه‌مان را ببازيم. اين فشار را تصور کنيد و بعد فرض کنيد که سالم و سرحال از بيمارستان به خانه مي‌رويد و دوران نقاهت را پيش دختران خود سپري مي‌کنيد. تصور کنيد که در تخت دوران نقاهت لميده‌ايد و از پنجره به آسمان آلوده پايتخت نگاه مي‌کنيد و با خود مي‌گوييد: «ارزشش را داشت مژگان... آسمان سهم ماست. نبايد بگذاريم آويختن پرده‌اي آن را از ما بگيرد... ارزشش را داشت مژگان... جامعه يعني تک‌تک ما. ما بايد به‌هم اطمينان کنيم و به‌هم احترام بگذاريم. ما بايد پاي هم بايستيم». با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | یادداشت منیژه حکمت درباره مرگ عباس کیارستمی