نقد فیلم «تومان»؛ عشق قمار است و قمارباز می‌بازد!

منبع
برترين ها
بروزرسانی
نقد فیلم «تومان»؛ عشق قمار است و قمارباز می‌بازد!
برترين ها/ در «تومان» با دو جوان آس و پاس طرفيم و دل و دنيايي که به قمار مسابقات شرط‌بندي فوتبال داده‌اند. داستان در گنبدکاووس مي‌گذرد، شهري که از سال‌ها قبل‌تر به دليل کشش ترکمن‌ها، مبتلا به مساله‌ي قمار است و در بسياري از کافه‌ها و قهوه‌خانه‌هايش هر شنبه و يکشنبه تب داغ شرط‌بندي طوري است که خودِ زندگي هم فراموش مي‌شود. داود و عزيز وجوه نمايشي کاراکتر‌هايي هستند که وجود واقعي دارند. اولين قمار سنگين داود با يک پيروزي سي ميليوني همراه مي‌شود، لحظه‌ي اعلام پيروزي توسط عزيز، داود را در صف راي‌گيريِ انتخابات مجلس مي‌بينيم او همزمان با اعلام پيروزي، رايش را سفيد به صندوق مي‌اندازد! او قمارش را برده، او راي دادن را هم قمار مي‌بيند؟ به نظر که اين طور است. آيا اين يک طعن و تعريض به فضاي سياسي نيست؟ احتمالا که هست. آيا اين شکل ازبيان موجز و ميني‌مال و رندانه، خودِ سينما نيست؟ بله هست. جلوتر مي‌رويم و ما قبل‌تر از طريق يک تايپوگرافيِ که روي پرده نقش بسته وارد فصل اول روايت شبه‌ايپزوديک و در عين حال متصل داستان شده‌ايم. در بهارِ داستان شکلي از يک مثلث عاطفي برقرار است. در اولين مواجهه داود و آيلين، گلايه‌ي آيلين را مي‌شنويم که پشت موتور داود نشسته و از او مي‌خواهد که يک بار يک پيک‌نيک دو نفره را تجربه کنند و براي يک بار هم که شده عزيز را قال بگذارند. داود، اما جواب سرراستي به آيلين نمي‌دهد. در پيک‌نيک سه‌نفره چند لانگ‌شات مدهوش‌کننده از تپه ماهور‌هاي حاشيه‌ي شهرمي‌بينيم، در همان لانگ‌شات که با فيلتر‌هاي رنگي قاب‌هايي کارت‌پستالي از غروب را به ما عرضه مي‌کند، برخي نشانه‌گذاري‌ها درباره رابطه‌ي اين سه نفر کاشته مي‌شود و فيلمساز کدهايش را به تماشاچي مي‌دهد. در بهار داستان، داود يک تي‌شرت ساده بر تن دارد، موتور سوار مي‌شود و يک رابطه عاطفي نيم‌بند هم دارد. او جاه‌طلب است و کم کم مزه‌ي قمار سقفش را بلند کرده! در تابستان، اما چشم‌ها و ميميک صورت داود کمي حريص‌تر ترسيم شده! همزمان با مسابقات جام جهاني کارِ داود و دوستان رونق مي‌گيرد. آن‌ها آن قدري به جيب مي‌زنند که يک کلبه‌ي جنگلي مي‌سازند. ريتم جاه‌طلبي شدت گرفته، کار پر از ميزانسن‌هاي دايره‌اي مي‌شود. القاي هيجان و حرکت و پيشروي، در کلبه‌ي جنگلي با حرکات دوربين پوياي فيلمبردار اجرا مي‌شود. تحرک ساکنين آن کلبه به همراه شيطنت‌هاي بصري مثل آدم‌هايي که دائم از مساحت آن کلبه بيرون مي‌زنند از نکات درخشان فضاسازي در فصل تابستان است. يکي براي آنتن موبايل سرش را از پنجره به بيرون مي‌بَرَد، يکي از سقف آويزان مي‌شود و انگار اين آد‎م‌ها جهان را تنگشان است! قمار پشت قمار و البته اين ميل به بالا رفتن و پيروزي در لايه لايه کار و کاراکتر‌ها کاشته مي‌شود. آن‌ها حتي وقتي مي‌خواهند تفريح کنند هم مدلي از گيم و بخت‌آزمايي را اجرا مي‌کنند. مثل تيراندازي از داخل کلبه به سمت شيشه‌هاي روي کاپوت اتوميبل. با همه‌ي اين‌ها، اما نقطه عطف روايت در فصل تابستان آن سکانسي‌ست که در يک نماي لانگ‌شات و در حرکت آرام دوربين به سمت آيلين او را روي قايق مي‌بينيم. دوربين حرکت عمودي از بالا به پايين دارد و همزمان صداي نفس زدن‌هاي داود را مي‌شنويم! دوريبن مي‌خواهد چيزي را القا کند. آيلين براي داود شرط گذاشته که در ميانه‌ي يک قمار بزرگ، آن دو وسط آب باشند دور از استرس و آنتن. او گلايه دارد که داود مسحور قمار شده و با اين روند تبديل به آدم ديگري خواهد شد. آيلين از خدا مي‌خواهد که صربستان ببازد تا داود همان داود بماند و، اما صدايي از دور خبر از پيروزي صربستان مي‌دهد. جنونِ داود فوران مي‌کند و آيلين را به باد کتک مي‌گيرد. در تمام طول روايت البته آن تايپوگرافي‌ها به مثابه يک گزارش تصويري خبر از مبالغ دشت شده توسط داود و دوستان مي‌دهد. انگار اين گزارشي از يک زندگي است و در نگاهي شاعرانه‌تر انگار شبيه به مانيتور‌هاي بيمارستاني که روند درمان بيمار را مخابره مي‌کنند، اينجا روند تغييرات روانيِ داود مخابره مي‌شود. هربار که مبلغي هنگفت برنده مي‌شود، سير تحول شخصيتي او شتاب بيشتري مي‌گيرد و جالب اينجاست که در دومين پيروزي بزرگ که روي بازي ايران و مراکش قمار شده، همزمان با حس و حال غريبي از حضور سه نفره‌ي داود و عزيز و يونس مواجه مي‌شويم. انگار اولين جرقه‌ي دومين فقدانِ داستان در همين سکانس زده مي‌شود. تاکيد فيلمساز روي کالبد يونس به عنوان ناميراترين عنصر داستان که اسب‌سوارِ قهاري‌ست و قمار روي اون قمار برنده است، کد‌هايي مي‌دهد که ناگوار است. در آن سکانس حمام دکوپاژ‌ها مهندسي شده است، نحوه نشستن داود در وان حمام فضاي کار‌هاي اسکورسيزي و دنياي کازينو‌ها و بدمن‌هاي او را القا مي‌کند. داود از گذشته‌ي آس و پاسش هنوز آن نوشابه کانادا را روي لبه‌ي وان دارد، اما جنس نگاهش عوض شده. حتي ميميک صورتش و گريم تيره‌تَرَش نسبت به ايپزود بهار خبر از يک معصوميت از دست رفته مي‌دهد. او حتي وضعيتي از يک شيطان را به نمايش مي‌گذارد و از يونس مي‌خواهد پرايدش را ويران کند، چون آن‌ها ديگر احساس بي‌نيازي مي‌کنند و ميلياردر شده‌اند. سکانس تخريب پرايد استعاره از خودتخريبي و اضمحلال يونس دارد و در واقع زمينه‌سازي براي فاجعه‌ي پاييز است. بليت داود بُرده و رفقا در روغن او چرب مي‌شوند. نقش عاطفي آيلين رفته رفته کم‌رنگ مي‌شود و آن معاشقه در پرايد ظاهرا فصل آخر عاشقيت داود و آيلين بود. عنصر جايگزين آيلين، اما عزيز است که با مختصاتي ديگر، همان نزديکي و الفت را به داود دارد. اين را قبل‌تر فيلمساز براي ما زمينه‌سازي کرده؛ در جايي از داستان، عزيز حتي داود را خطاب قرار مي‌دهد و مي‌گويد: «مرا بيشتر دوست داري يا آيلين؟». فصل پاييز، اما نوبت فقدان يونس است. در حالي که داود کت بر تن کرده و عينک دودي روي چشم دارد و ساعت گرانقيمت بر دست مي‌کند، اين يونس است که زمين‌گير مي‌شود. شمايل آل‌پاچينوييِ داود، اما در تضاد ميان به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌ها گاهي سخاوتمند است و گاهي مجنون. او ثروتمندتر مي‌شود و در عين حال فقيرتر، صربستان و ايران را مي‌بَرَد، اما آيلين و يونس را از دست مي‌دهد. از پاييز به زمستان، شيفت از اوج به فرود است. در اين بخش از روايت کمي اغتشاش ژانري اتفاق مي‌افتد و فيلم بيش از حد ساکن مي‌شود. احتمالا مسائلي مثل فيلمبرداريِ طولاني که ملزم به برداشت‌هايي در چهار فصل بوده کمي به کار افت داده و روي کاغذ هم روايت عملا ايده‌اي براي سراپا نگه داشتن فيلم روي ريتم فصل‌هاي پيشين نداشته. با اين حال فصل فروپاشي و سقوط هم به سينمايي‌ترين شکل تصوير مي‌شود. به طور مثال درباره يونس با چند سکانس نمونه‌اي و پيامبرانه درباره سرنوشت او مواجهيم؛ سکانس ساحل نشيني و حرکت عمود بالا به پايين دوريبن روي زخم کمر او، سکانس نفس‌گيري در آب و آن ديزالوي درخشانِ کبود، سکانس ديد زدن دزدکيِ معاشقه‌ي عزيز و نامزدش و آن کابوس و وهم سينه‌خيز رفتن تا دريا... سرنوشت يونس به مثابه يک عبرت نمادين، عزيز را از تشکيلات داود دور مي‌کند، او آدمِ اين فضا نيست و انتخاب ديگري مي‌کند. داود، اما هرچه دارد به باد مي‌دهد و آن ديالوگ تکرارشونده‌ي عادت به سقف‌هاي کوتاه را به مانند يک مانيفست شخصي اجرايي مي‌کند. او و عزيز در آن سکانس درخشان نور و شب و در جستجوي آرامگاه يونس به خاک مي‌افتند، نقطه‌ي عطف فصل آخر داستان همين سکانس است. مساله‌ي «عدم تطابق هويت و موقعيت» درباره داود با يک قمار بزرگ و حساب شده، يک تغيير نام و يک مهاجرت اتفاق مي‌افتد و داودِ حالا آرمين شده، بعد از پايان فيلم فرشباف هم نفس خواهد کشيد. «تومان» براي اکران اگر کمي کوتاه شود، مي‌تواند در ميان برترين‌هاي سال قرار بگيرد. جايي ميانِ سينماي عامه‌پسند و خوش‌ريتم و سينمايي که به تو اجازه کشف و شهود مي‌دهد. مثل تصنيف‌هاي دهه چهل خورشيدي که هم تين‌ايج‌ها دوستش دارند و هم ميانسال‌ها.
ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره