آخرین خبر/ جواد موگویی مستندساز در صفحه شخصی اش در اینستاگرام، مشاهدات عینی و تجربه های شخصی اش درباره اغتشاشات اخیر را به صورت کامل روایت کرده است.

جواد موگویی، نویسنده، تهیه کننده و کارگردان ایرانی فعال در زمینه سینمای مستند است. او بیشتر به مستندسازی در موضوعات سیاسی-اجتماعی علاقه دارد. اهالی سینمای مستند کشورمان، جواد موگویی را عمدتا با مستندهایی همچون کابوس در بیداری (1396) که روایتی از مراسم خونین حج سال 66 است، اسرار آیت، نیمه شب 24 آوریل و پرونده ناتمام می شناسند.
 

در ادامه شرح ماجراهای چند شب گذشته را به قلم این مستند ساز خواهید دید:

تهران: ۱۴۰۱/۶/۲۸

 "هنوز بی‌حالم. سوغات کربلاست. دیشب با تب و لرز رفتم بیمارستان امام‌سجاد بهارشمالی. دو دوز سرم تجویز کرد.غروب مهدی فرزند احمد توکلی زنگ زد با عصبانیت که ببین چند ون گشت ارشاد چگونه کشور را به پرتگاه می‌برد. تحریک شدم بروم میدان ولیعصر.ترافیک شدید، بوی تند گاز اشک‌آور، بلوار کشاورز سر چهارراه فلسطین، ۳۰۰نفر معترض و شعارها علیه رهبری.دوربین گوشی را روشن کردم. ناگهان یک‌نفر تیشرت زردپوش زد پشتم: آقای مستندساز! مثل افغانستان روایت نکنی!کمی ترسیدم. گفتم نکند الان بروم زیر مشت‌ولگد. بالاخره ما طرفدار نظامیم و سینه‌چاکش!

دسته‌ها ۶-۷نفره است؛ سه دختر، دو پسر و یک زن یا مرد میانسال. لباس‌ها مارک و خوش‌پوش.چقدر بچه‌های اطلاعات سپاه بد تیپ عوض می‌کنند! آخر شلوار پارچه‌ای با کتونی! یعنی الان لباس‌مبدل شدید؟! حداقل چهارتا شعار بدید شک نکنند!موتورسواران ناجا حمله کردند، جمعیت با شعار «بی‌شرف بی‌شرف» به استقبالشان رفتند. گاز اشک‌آور پرتاب شد در پیاده‌رو. چشم‌هایم بدجوری سوخت. دختری سیگار داد. پوک می‌زد در صورتم. و من در صورت او. تجربیات ۸۸ است. سوزش را خیلی برطرف می‌کند.چند موتورسوار بسیجی به سرعت رد شدند. دختری فریاد زد «کم‌ند کم‌ند، بگیریدشون». سنگ‌ها روانه شد. به یکیشان خورد. اصلا نمی‌دانم چرا رد شدند! بی‌فایده و از سرماجراجویی!تقریبا همه ماسک زدند.

یک نفر گفت می‌ترسم شناسایی شوم، ماسک اضافه داری؟ دادم. رویم را بوسید. مرد بود‌.پیرمردی من را کشید کنار:«اینها همه‌چیزمان را گرفتند.» این را گفت و رفت.مردی سبزه‌رو آمد. گفت چی شده؟ زن میانسال گفت: یعنی نمیدانی؟!- نه والا!- تلگرام نداری؟- باز نکردم!- چیزی نشده نگران نباش!مرد بی‌اعتنا رفت.عاشق‌ سبک زندگی‌اش شدم!دو ساعتی است آنجام. نت قطع شد. تیشرت زردپوش، هرزگاهی تلفنی کوتاه می‌زند. من از او می‌ترسم! نمی‌دانم چرا آشنایی داد و چرا بقیه را خبر نمی‌کند؟! پیاده‌سواران ناجا آمدند. معلوم است قصد گرفتن چهارراه را دارند. وگرنه با موتور می‌آمدند. بازهم شعار بی‌شرف بی‌شرف.دختری خورد زمین، ناجا هلش داد. پسری لنگ‌لنگان از جلویم دوید. باتوم خورده بود.چند ماشین در ترافیک درهایشان را باز کردند تا به معترضان پناه بدهند. ناجا کم‌کم چهارراه را بدست گرفت. پسری پاره‌آجری پرت کرد. نزدیک بود بخورد به یک راننده تاکسی. فریاد زدم «آقا! چی‌ کار می‌کنی؟ خب درست پرت کن. راننده چه گناهی کرده؟»گفت «چه کار کنم؟! ولشان کن. بالاخره یه عده‌ای هم این وسط قربانی می‌شوند!» قانع شدم!"

تهران: ۱۴۰۱/۶/۲۸

  "ساعت ۱۰ شب است. دیگر جمعیت انسجام ندارد. سرریز شدند به میدان ولیعصر. من نیز. روی موتورم نشستم به تماشا.مردی کاسه آش آورد! گفت بخور جون بگیری!آش‌فروش دوره‌گرد بود. گفتم پولش؟ گفت «امشب برای شماها مجانیست!»فاز بهمن ۵۷ گرفته!دو نفر ناجا تذکر دادند نایست! گفتم آشم رو بخورم چشم! آمد نزدیکم. گفت آب داری؟ گفتم الان می‌گیرم. برگشتم دکه سرچهارراه، یک باکس آب گرفتم؛ ۴۸ هزار.جمعیت چپ چپ نگاهم کردند. ازشان دور که شدم، باکس را دادم به ناجایی! چقدر حال کرد: «به ناموسم قسم! یک دانه تیر ساچمه‌ای هم شلیک نکردم! دلم نمی‌آید! می‌خوای اعتراض کنی چرا ماشین مردم رو آتیش می‌زنی؟! این اینستاگرامِ خار... پدرمان را درآورده.» کرمانشاهی بود. با ساعد شکافته و از طرفداران سفت و سخت طرح صیانت از فضای مجازی!سوار موتور شدم رفتم بیمارستان دیشبی که سِرم امشبم را بزنم.پر است از ناجایی!

سر شکسته، صورت خونی و لنگ‌لنگان.تخت‌های اورژانش همه پر است و ملاحفه‌ها خونی.دو دختر مانتویی و کتونی سفید هم با دماغ خونی روی تخت خوابیدند. کنارشان دو خانم چادری ایستادند. بی‌کلام و خشک!چند سرباز ناجا سرشان خونیست. ستوانی دمر خوابیده و داد می‌زند. سربازی با لهجه رشتی آه‌وناله می‌کند.رفتم پذیرش: «امشب پذیرش غیرسازمانی نداریم.»- غیرسازمانی دیگه چیه؟- نمی‌بینی اینجا بیمارستان ناجاست؟ امشب آماده‌باشیم!گندشانس واژه‌ کمیست برایم! دیشب آمده بودم بیمارستان ناجا!پذیرش گفت برو جای دیگر.رفتم بیمارستان طرفه. فقط نسخه‌های خودشان را پذیرش می‌کردند. رفتم درمانگاه میدان خراسان.جمعیت کنار ایستگاه صلواتی صف کشیده بودند برای قیمه و چای.چقدر تفاوت در کمتر از چند کیلومتر از بلوار کشاورز تا خراسان! یاد آن مرد سبزه‌رو افتادم. شایدم حق دارند، اینجا گشت ارشاد کارکردی ندارد.آنجا هم سِرم نزد. برگشتم بیمارستان ناجا.

تلویزیون مناظره زنده پزشکیان و کوشکی من باب گشت ارشاد. آفرین به وحید جلیلی. رسانه شجاع و ملی یعنی این.سوپروایزر داد زد: «تخت خالی نداریم، هرآن یک مصدوم درگیری می‌آورند.»گفتم «لرز دارم، هروقت کسی آمد سِرم به‌دست روی صندلی می‌نشینم.»با اصرار قبول کرد. هنوز دو دختر مانتویی روی تخت بودند. و آن دو چادری ناجایی. دستگیرشده‌های بلوار کشاورز بودند.سِرمم تمام شد. دلم می‌خواست بمانم و ببینم آن دخترها چه می‌شوند و آن سرباز رشتی و آن ستوان سرشکسته...یاد حرف مهدی افتادم: چند ون گشت‌ارشاد چگونه کشور را به پرتگاه می‌برد..."

تهران: ۱۴۰۱/۷/۹

  "رفتم خیابان سمیه، جلسه با دادمان رییس حوزه هنری.سر چهارراه طالقانی ۳۰-۴۰دختر و پسر دهه هفتاد-هشتادی. لبخند به لب، روسری می‌چرخاندند و کف می‌زدند. یاد مشاهداتم از اعتراضات میدان التحریر در عراق افتادم؛ سال ۹۸.آنجا هم غالبا جوان‌های ۱۶تا ۲۰ سال بودند. با همین شور و هیجان.نسلی که دیکتاتوری صدام را ندیده و بمب‌افکن‌های آمریکایی را لمس نکرده بود. نزاع‌ سیاسی مقتدا صدر او را به خیابان کشانده بود. این نتیجه انقطاع نسلی از تاریخ سرزمین است.جنس‌ دهه‌هشتادی‌های چهارراه طالقانی با تیپ‌های اوایل اعتراضات در بلوار کشاورز فرق می‌کند.

آنها منسجم، حرفه‌ای، خشن و مصمم بودند‌. اینها هیجانی و بازیگوش! دانشجویانی که کرونا نگذاشت دانشگاه ببینند.ماشین‌ها در حمایت مدام بوق می‌زنند. ترافیک تهران را قفل کرده. رفتم جلسه. دادمان حرف‌هایی زد از حماقت‌ها و تندوری‌ها که کاش می‌شد نوشت!گفت نمی‌خوای یکم از انقلاب دفاع کنی؟گفتم والا فیلترشکن کار نمی‌کند.یکی داد. گفت دیشب دخترخاله‌اش فرستاده!قرار شد دفاع کنم!

زنگ زدم به یاسر؛ از بچه‌های بسیج زاهدان: «دیروز انقدر شلیک کردم که لوله کلاشینکف سرخ شده بود‌. رسما جنگ شهری بود. نمازجمعه که تمام شد عده‌ای به کلانتری حمله می‌کنند. به‌نظرم ماموران دست‌وپایشان را گم می‌کنند و زود گلوله ساچمه‌ای می‌زنند. یک‌دفعه کامیونی وارد کلانتری می‌شود! جات خالی! جنگ تمام عیار بود؛ رگبار گلوله بود که از بغلم رد می‌شد. ۴نفر از ما و ۴۰ نفر از مقابل کشته شدند. مسئول اطلاعات سپاه استان همان اول شهید شد. گلوله درست خورده بود به گردنش. یحتمل تک تیرانداز زده بود.»

گفتم جلیغه ضدگلوله داری؟گفت نه، اندازه‌ام نمی‌شود! از بس چاق و خپل است. تا همین چند روز پیش درگیر موکب‌های زائرین پاکستانی اربعین بود، امروز کلاشینکف بدست در جنگ خیابانی! "

تهران ۱۴۰۱/۷/۹

   "آمدم سمت سه‌راه جمهوری-ولیعصر. چشم را چشم را نمی‌دید؛ گازاشک‌آور. زمین پر بود از شیشه شکسته.موتورسوارهای بسیج صف بسته بودند؛ لباس‌های شلخته، اکثر زیر ۲۵سال و باتوم بدست. موتورسوارهای ناشی، که چند دقیقه یکبار خودشان به خودشان می‌خوردند! بسیج است دیگر!دو دختر و یک پسر لنگان لنگان از کنارم دویدند. چند بسیجی در پی‌شان.از سر کنجکاوی رفتم انتهای خیابان فلسطین؛ بیت رهبری. همان یک تویوتای همیشگی بود با سه مسلح.نگاه کردم و نگاه کرد، گاز دادم...!به سمت منیریه دیگر خبری نیست! اوضاع عادیست. مغازه‌ها باز و کسب‌وکار در جریان. یک دسته موتوری بسیج رد شدند! بوق‌زنان. عجبا! شما دیگر چرا بوق می‌زنید؟! بسوزد پدر جوگیری.رفتم قهوه‌خانه میدان خراسان. جا نبود. پنالتی استقلال که گل شد، قهوه‌خانه رفت رو هوا‌.بعد ده روز سر زدم به اینستا. ای بابا! همه که هستند!صفحه فرهمند علیپور را دیدم. نوشته درگیری‌‌ زاهدان کار خودشان است! یعنی بالاترین مقام اطلاعاتی استان را خودشان زدند؟!یاد ترور دکتر علیمحمدی(دانشمند هسته‌ای) در ۸۸ افتادم. می‌گفتند کار خودشان است! چراکه دکتر طرفدار جنبش سبز بوده! سطح تحلیل‌ها رشدی نکرده!"

تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۰

  "زنگ زدم به اخوی در کرج. فرمانده گردان بسیج است. گفت کرج هر شب شلوغ است.حالا حالا داستان داریم.گفتم در اعتراضات عراق تاکتیک اصلی گازاشک‌آور بود. حداقل مردم تلفات جانی نمی‌دهند‌.گفت ماهم همین‌کار رو می‌کنیم. همه بچه‌اند چی کار کنیم؟! ساچمه‌ای را هم ممنوع کرده‌ام.رسیدم میدان انقلاب. نیروها چندبرابر عابران پیاده هستند؛ بسیج، یگان ویژه، کلانتری و لباس‌شخصی‌های سپاه.رفتم فروشگاه «کتاب اسم». علی رکاب نشست به تعریف کردن از این ده روز: «جواد! بخدا اینها مردم‌اند. بسیجی‌ها دیشب دو دختر را می‌زدند. فحش ناموس می‌دادند و می‌زدند.»گفتم «همه‌‌جا اینطور نیست. ما در تهران، ۴۰۰هزار نفر از خانواده، اقوام و مرتبطین با اعدامی‌های منافقین، سلطنت‌طلب و ساواکی داریم. برخی‌ کف خیابان کاملا حرفه‌ای عمل می‌کنند. معلوم هست سازمانی‌اند‌.»کتابی خریدم. مهدی قمی زنگ زد. این روزها همه با تلفن از هم خبر می‌گیرند. گفت «وزارت و اطلاعات سپاه فقط خانه تیمی مسلحانه می‌زنند؛ کاری به خیابان‌ ندارند. تا یک ماه همین بساط است. بعد تجمعات می‌شود مناسبتی؛ ۱۶آذر، ۱۳آبان و...»

آمدم سر چهارراه قدس. دختری تنها و بی‌روسری داشت دادوبیداد می‌کرد. صدایش را نمی‌شنیدم. ناجایی پرتش کرد توی جوب. چندبسیجی ریختند سرش. ۶۰کیلو نبود. دویدم سمت دختر.داد زدم «نزنید می‌میره!»یکی گفت به‌توچه!ناگهان بدنم سوخت؛ ناجایی با گلوله‌پلاستیکی پشت سرهم شلیک می‌کرد به دست‌وسینه‌‌ام. خوردم زمین. دختر هنوز تو جوب بود. موتور رهگذری آمد. گفت «بپربالا، الان می‌برنت.»کنار دیوار نشستم. عابری آب آورد. یک بسیجی آمد کنارم. با لحن مودبانه گفت چی‌شده؟داد زدم «آقا نزنید بخدا سرش میخوره به جدول...»

ناگهان ۶-۷بسیجی ریختند سرم. با لگد. بلند شدم. یکیشان داد زد:مادر...بلند شدم لگدی زدم به آنی که فحش ناموس می‌داد. یکی از پشت زد. خوردم زمین. لگد بود که می‌خورد تو سر و سینه‌ام. فحش ناموس می‌دادند‌. دوباره بلند شدم. خوردم زمین. ۱۰نفری می‌زدند. هلم دادند داخل یک ون.سرم‌ کمی گیج می‌رفت. جوانی آمد: «چتونه؟ میخاید لخت بیاید بیرون؟»گفتم «زر نزن! من هفت‌جدم چادری‌اند.»یک نفر از پشت کوبید تو صورتم. جا نبود بلند شوم. چند دستگیر شده هم بودند.میانسالی آمد. آب داد‌‌. گفت آرام باش ببینم چی شده.گفتم هیچی! فقط بگو چرا فحش ناموس میدید؟چیزی نگفت و رفت. جوانی آمد برگه به دست. گفت اسمت؟گفتم جواد موگویی! "

تهران ۱۴۰۱/۷/۱۰

  "مرد میانسال آمد. گفت آرام باش. اول بگذار دستت رو ببندیم تا حرفهایت را گوش کنم. بعد چشم‌بند زد‌. گفت حالا تعریف کن. از اول تعریف کردم.گفت «خب نباید دخالت می‌کردی.»یکهو در ون باز شد. جوان دوباره گفت «این پروعه! ببریدش اوین.»گفتم ببر!پرید بالا که بزند، میانسال جلویش را گرفت. گوشی‌ها را گرفتند. گفت رمزش چیه؟ بازش کردم. دید عکس شهید مجید سلمانیان روی صفحه است. دیگر گوشی‌ام را وارسی نکرد.نفر پشتی رمز گوشی را نمی‌داد. می‌گفت یادم رفته! دو سه تا سیلی که خورد یادش آمد!بسیجی با خوشحالی گفت عجب! عجب!پیامک‌ها را تک تک خواند:-لاله‌زار چه خبر؟-شلوغه؟-بیام؟-نه، بمان همان‌جا.-من آماده نبردم.

نفر پشتی به تپه‌پته افتاده بود. من را پیاده کردند. بردند ون جلویی. فقط من را.ماشین آنها رفت قرارگاه. از بی‌سیم‌ها فهمیدم. ون ما حرکت کرد. از زیر چشم‌بند دید می‌زدم. رفت خیابان قدس، ۱۶آذر، دوباره قدس، ۱۶آذر... الکی می‌چرخید. سرم درد می‌کند. چندبار با لگد خورده بود به دیوار.میدان انقلاب ایستاد. یک نفر آمد بالا. ماسک داشت. ولی ریش پرفسوری بود. گفت چی‌شده؟دوباره تعریف کردم.گفت کی فحش ناموس داد؟گفتم بسیجی بودند.گفت مطمئنی؟ تاکید کردم.گفتم شما سپاهید یا ناجا؟!جواب نداد. رفت آب آورد. نخوردم. حالت تهوع دارم. نیم ساعتی با چشم‌بند نشستم. راننده گفت شام خوردی؟یاد «ناهار خوردن» گفتنِ رییسی افتادم!ریش‌پرفسوری دوباره آمد: «ببین مگولی جان! اینجا همه جور آدم هست. من معذرت می‌خوام. هرچی فحش دادند نثار خواهرمادر من. بیا این گوشیت....»گفتم بگو شما ناجایید یا سپاه؟گفت استغفرالله!گوشی‌ام زنگ خورد. محمدعلی بود.- کجایی؟- تو ون سپاه یا ناجا. میدان انقلاب. دم بانک سپه.-یاحسین‌....سرم گیج می‌رود.....علی رکاب هی میزند توی صورتم:جواد.. جواد..اورژانس بالای سرم بود. محمدعلی گفت بهوش آمد... بهوش آمد...ریش پرفسوری مدام می‌گفت «خدایا! چیزیش نشده باشه؟»اورژانس گفت نه! فشارش افتاده... "

تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۰

   "دست زیر بغل، نشاندنم.رکاب بغض کرده بود. گفت «تقصیر من شد. تحریکت کردم آمدی درگیر شدی...»راننده ون مدام می‌گفت «خدا لعننتون کنه که این بساط رو راه انداختید.»مخاطبش معلوم نبود‌. میانسال دوباره آمد: «آقا ناموس شما، ناموس ماست. آنجا دوربین دارد. الان برو خانه. فردا برو شکایت کن.»مدام قصد دلجویی دارد. حوصله‌اش را ندارم. فقط می‌خواهم بروم چهارراه قدس سراغ آن چند بسیجی!رویم را بوسید. بی‌محلی کردم. بعد از دو ساعت آزادم کردند. تازه دست و پایم را وارسی کردم. ۱۳گلوله پلاستیکی؛ همه زخم شده با خونریزی خیلی کم. اگر می‌خورد تو چشمانم چه؟!با رکاب و محمدعلی رفتیم به سمت چهارراه قدس. رکاب گفت «جون مادرت بی‌خیال شو.»گفتم «نترس! درگیر نمی‌شوم. فردا می‌خواهم بروم شکایت. باید بفهمم از کدام حوزه بسیج آمده بودند.»رسیدیم سرچهارراه. فقط ناجا بود. خبری از بسیجی‌ها نبود.از فردا هر روز می‌روم آنجا تا پیدایشان کنم. حتما می‌آیند‌."

تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۱

   "از صبح تلفن پشت تلفن. برخی جویای احوال، برخی سرزنش که چرا اینگونه روایت کردی. هر دو از سر دلسوزی. لکن واقعیت را باید نوشت. دادمان (حوزه هنری) جویای احوال شد و چند نصیحت کرد. به‌زبان پذیرفتم، در دل خیر! گاهی دفاع بی‌جا می‌کرد.میثم(بسیجی)زنگ زد به سرزنش:«از چهارتا بسیجی کتک خوردی، افتادی به آبروریزی؟»گفتم «اشتباه فردی نبود. رویه حاکم است در کف خیابان. فیلم‌ها رو ندیدی؟ مگر از کهریزک۸۸ بدتر نوشتم؟ همه سعی بر مخفی کردن داشتن، لکن آقای خامنه‌ای کهریزک را "جنایت" خواند! به شما بود آن را هم ماستمالی می‌کردید!»سکوت کرد.

دوستی قدیمی (پاسدار) زنگ زد:«دیروز گردان‌های تیپ آل‌محمد در محدوده‌ای که تو را دستگیر کردند، مستقر بودند. تیپ زیر نظر سپاه محمدرسول‌‌الله تهران‌ است. فرماندهان پاسدارند با نیروها بسیجی‌ دهه هفتادی و هشتادی‌.»یحتمل آن میانسال و ریش‌پرفسوری پاسدار بودند.رفتم چهارراه قدس-انقلاب؛ دنبال آن گردان بسیجی‌. مستقر نبودند. دوساعتی چرخ زدم. به‌ازای هر دوسه عابر، یک ناجایی، بسیجی و لباس‌شخصی ایستاده!خشونت شنبه و درگیری دیشب دانشگاه شریف، امروز را آرام کرده. تفاوت‌های میدانی از روز اول تا امروز بسیار شده:

۱-روزهای اول معترضان عمدتا ۳۰به بالا بودند منسجم، حرفه‌ای و تیمی.۲-معترضان با پلیس کمترین درگیری فیزیکی داشتند. در دقیقه‌ای جمع، آتشی به‌پا کرده و با آمدن موتورسواران ناجا پخش می‌شدند. ابدا خود را در معرض دستگیری قرار نمی‌دادند.۳-پلیس با حوصله قصد متفرق کردن داشت، نه درگیری تن به تن‌ و دستگیری.۴-اما این روزها، گروه‌های معترض منسجم بالای ۳۰سال خیلی کم شده. کارهای اطلاعاتی و زدن خانه‌های تیمی‌ جواب داده.۵- معترضین دهه هشتادی‌ به میدان آمدند؛ جسور، متهور، هیجانی و به قصد درگیری فیزیکی. ابدا ابایی از دستگیری ندارند‌. اصلا بدشان نمی‌آید!۶-اعتراضات به دانشگاه‌ها کشیده‌؛ بدترین حالت ممکن.۷-ناجا چند برابر خشن‌تر شده. فیلم‌ آتش‌زدن پلیس و اقدام برای سر بریدن ناجایی و... آنها را بسیار خشن‌ کرده‌.۸- بسیج روزهای نخست نبود. حال چند برابر ناجا مستقرند. ناجا خسته و کم تحمل است. بسیج سرحال، و با خشونت چندبرابر. شعارهای مستقیم علیه شخص رهبری در این خشونت بسیار موثر است.۹-موتورسوارهای لباس‌شخصی‌ حضور چشمگیر دارند؛ همان نیروهای بی‌قاعده بسیج هستند؛ به تجربه ۸۸، ۹۶، ۹۸ می‌نویسم.۱۰-تنها شباهت ابتدا تا امروز، آرامش در جنوب تهران است. جمهوری به پایین انگار شهر دیگری است! هنوز حال‌وهوای اربعین و صفر جاریست."

تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۲

  "رفتم چهارراه قدس-انقلاب، پی همان گردان بسیج.دیگر هیچ خبری نیست. جنبش بوق هم بی‌صدا شده. دو ماشین آب‌پاش غول‌پیکر پارک بود. هیچ‌ گونه‌ی لباس شخصی‌ای یافت نشد. اما گروه‌های بسیج سازمان‌یافته و لجنی‌پوش بودند. دو نفرشان نقاب زده بودند؛ اگر کارتان درست است چرا نقاب؟!پرشیایی برای ناجایی‌ها شام آورد؛ لوبیا‌پلو با پیاز. چند کلونی دهه‌هشتادیِ بی‌روسری و شیک‌پوش جلویشان قدم می‌زدند! جسور و متهورانه. یکی‌شان به سمت من دست را به علامت پیروزی برد بالا، منم در پاسخ بالا بردم! تنشان می‌خارید برای درگیری! ناجایی‌ها اما بی‌تفاوت بودند. خوش‌شانسند که طرف‌شان بسیجی نیست!چند خانم ۳۰-۳۵ساله بی‌روسری نشسته بودند روی نیمکت‌ها. جدا جدا. سیگار دود می‌‌کردند.رفتم حمام؛ تازه کبودی‌ها زده بیرون. جای یک گلوله‌های پلاستیکی دیگر پیدا کردم؛ شد ۱۴تا.سعید لرستانی زنگ زد. تلویحا گفت «تو که رزمی‌کاری چرا انقدر دست‌وپاچلفتی کتک خوردی؟»من چند دوره قهرمان استان، کشور و مسابقات برون‌مرزی‌ بودم؛ کیک بوکسینگ. الان ۱۰۵کیلو هستم.

قطعا هر کسی جای من بود با آن شدت کتک به کما می‌رفت‌! قطعا من توان دفاع و حمله داشتم. لکن تصورم این همه خشونت نبود‌.من هیچ حرف نابجایی نزدم، ناسزا نگفتم، فقط رفتم میانجی‌گری. فکر نمی‌کردم در کمتر از ۳۰ثانیه که مشغول میانجی‌گری‌ام، رگبار گلوله پلاستیکی بگیرند به تنم و در حال نشستن بریزند سرم، به قصد کشت بزنند و بعد رهایم کنند. با خبر شدم آن دختر هم را رها کردن. خیلی‌ها را می‌زدند و بعد رها می‌کردند.چرا؟چون قصد کنترل بحران نداشتند!تاکتیک، پهن‌کردن ماجراست! نه جمع کردن. ادامه نفرت‌‌پراکنی است. همان کاری که فارس، کیهان و همشهری در افکار عمومی می‌کند.

می‌شد فحش ناموس نداد و کف خیابان را جمع کرد، می‌شد در برابر فحش‌های رکیک دانشجویان شریف صبوری کرد و نیروی نظامی روانه نکرد.خیلی‌ها کار می‌شد و نمی‌کنند‌...کسی کسی را هم‌وطن نمی‌بیند.هیچ سعه‌صدری در کار نیست. با سرعت کارخانه نفرت‌افکنی به کار خود ادامه می‌دهد؛ مجازی و میدانی.باشد! الان با این تاکتیک خیابان‌ها جمع شد. دهه هشتادی‌ها هم قرار است این‌گونه جمع بشوند؟آن هم در مدرسه و دانشگاه؟بیایید با هم مرور کنیم؛این «دهه‌هشتادی‌های شیک‌پوش» از جمهوری اسلامی چه تصویری دارند؟۷-۸ساله بودند که رخداد ۸۸ دیدند.۱۶ساله که شدند اعتراضات دی ۹۶ دیدند.۱۸ساله که شدند اعتراضات آبان ۹۸ دیدند.حال که دانشجو شدند امروز را دیدند.این نسل فقط درگیری خیابانی و خون‌ریزی دیده و لاغیر!بیاید با این نسل مدارا کنیم."

تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۳
  "یکی از هم‌خدمتی‌‌های روزگار سربازی بعد از سال‌ها در اینستا پیدایم کرد. ذوق کردم. از برکات پوشش بی‌بی‌سی است!در خیابان‌ها هیج‌ خبری نیست! مدرسه‌ها هم که دخترانه است!حالا کجا را روایت کنم؟!فردا بروم شریف؟ فایده‌ای دارد؟از صبح تلفن پشت تلفن؛ سرزنش پشت سرزنش. و گاه تهمت فالوئرگیری! لعنت به فالوئر!حسین‌آقا پویان‌فر هم زنگ زده بود؛ شاید او هم سرزنش، شایدم نه!گوشی را پرت کردم گوشه‌ای. ژلوفن خوردم؛ از سر درد. یک nonumber زنگ زده بود. دستشویی بودم!چیزی که همه را آزار می‌دهد روایت واقعیت است؛ چپ و راست و برانداز هم ندارد.

همه در پی روایت دلخواه ذهن خویشند. ‌تقریبا همه شبکه‌های خارجی روایت من را با آب‌وتاب تیتر کردند.خانم‌جان گفت کارت اشتباه نبود؟سکوت کردم! چقدر از واقعیت گفتن سخت است! حتی در خانه!رفتیم بیرون پیتزا؛ ۳۴۰ تومن.من، خانم‌جان، علی‌اصغر و فاطمه؛ با موتور! این‌روزها چقدر دست‌گیرم شده. گرچه دودش را تحمل ندارند! ولی سرعتش راه‌بر است در این بحران.فاطمه گفت «بابا! سلام‌فرمانده بذار...»گفتم «پشت موتور که صداش نمییاد!»
در حین خوردن پیتزا گفتم:خانم‌جان!

 ما دچار بیماری «انقطاع از واقعیت» شدیم.چندماه است می‌نویسند رهبر بیمار است. تا القا شود کار کشور تمام است. و همین بنزینی شده بر آتش بحران تا دهه هشتادی‌ها بی‌محابا ستون‌کشی کنند.انقطاع از واقعیت، توهم‌ پمپاژ می‌کند. در چشم مخاطب فریاد می‌زنند آقای‌خامنه‌ای در حال فوت است. رهبر فردایش سخنرانی می‌کند! رسانه دوباره چندهفته بعد تکرار می‌کند! کمترین عقلی برای مخاطب قائل نیستند.ازبس، مرض «انقطاع از واقعیت» همه وجودمان را فرا گرفته. راه درمان فقط «خلق روایت واقعیت» است. تا خط توهم‌زایی کور شود.دروغ یا سانسور همه را متوهم می‌کند؛ هم‌آنکه همه کشور را مستحکم و حامی نظام می‌بیند، و هم آنکه فروپاشی را نزدیک و سهل‌الوصول می‌بیند.مردم تشنه واقعیتند؛ بی‌کم‌وکاست، بی‌مصلحت‌اندیشی و بدون ترس از شماتت.راهی جز این نداریم خانم‌ جان. "

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar