سينماپرس/ «فرشتهها با هم ميآيند» اولين فيلم حامد محمدي در ادامه مسيرهمان حال و هواي فيلمنامه هاي قبلي اوست. فيلمنامه هايي که داستان هاي بسيار ساده دارند و آدم هايشان بسيار شبيه به همان آدم هايي هستند که همه روزه دوروبرمان مي بينيم و با آن ها در ارتباط هستيم.
در قصه هايي که محمدي دلبسته آن هاست اتفاقات عجيب و غريب ديده نمي شود و از اوج فرود هاي دراماتيک سينمايي خبر چنداني نيست اما ماجراي کاراکترهاي فيلم و چينش داستاني و شيوه قصه گويي طوري است که مي تواند مخاطب را با خود همراه کرده و نگران پيش آمد هاي احتمالي براي شخصيت ها کند.
قصه «فرشته ها با هم مي آيد» نيز مانند کارهاي قبلي محمدي به عنوان نويسنده، با ماجرايي ساده آغاز مي شود و ملودرامي خانوادگي با رگه هاي اجتماعي است. داستان زن و شوهري بسيار جوان که در انتظار تولد اولين فرزند خود هستند و متوجه مي شوند که زن سه قلو باردار است. اين موضوع در شرايط اجتماعي و مالي آن ها نگران کننده است و به اين ترتيب مرد جوان که طلبه است براي تامين هزينه معاش خانواده حتي به بازيگري نيز روي مي آورد.
ايراد قصه ساده فيلم محمدي به جز تهي بودن از کشش دراماتيک اين است که خيلي دير شروع مي شود و در واقع پيش از به دنيا آمدن نوزادها کارگردان به ارائه يک سري اطلاعات بسيار ساده نظير مستاجر بودن زوج جوان، نوع ارتباط شان با صاحبخانه، دوري زن جوان از خانواده و نگراني طلبه جوان از خرج و مخارج بچه ها بسنده مي کند و تازه بعد از به دنيا آمدن نوزادان نيز قصه تنها با گره افکني هاي بي ربط، داراي فراز و فرود مي شود. مثلا اينکه در نيمه هاي شب نفس يکي از نوزادان بند بيايد و زوج جوان سراسيمه به سمت بيمارستان بدوند نمي تواند حکم ماجرايي تعليق آميز يا کنشمند را داشته باشد اما محمدي به ناچار براي پر کردن فضاهاي خالي فيلمش به ايجاد چنين موقعيت هايي در فيلمنامه رو مي آورد و درواقع خست او در قصه گويي و کم مايه بودن فيلمنامه از نظر غناي روايي در ميانه هاي فيلم آن را چنان دچار رکود و سکون ميکند که کارگردان ناگزير به ايحاد اتفاقات حاشيه اي و گنجاندن موقعيت هاي کمدي پيش پا افتاده و شوخي هاي لوس در فيلم مي شود.
پايان فيلمنامه هاي قبلي محمدي همواره پايان هاي باز بوده اند که شبيه به خود زندگي بي پايان، سيال و ادامه دار به نظر مي رسند، در انتهاي فيلم «طلا و مس» کاراکترها به نوعي آرامش مي رسند در «حوض نقاشي» زن و شوهر معلول ذهني و فرزنداشان مي فهمند عشق بزرگترين سرمايه شان در زندگي ست، اما در فيلم «فرشته ها با هم مي آيند» اينطور به نظر مي رسد که قصه در جايي از فيلم به ناگهان کات مي شود .هرچند پايان هاي فيلمنامه هاي ديگر محمدي نيز داراي اتفاقت عجيب و غافلگير کننده يا نتيجه گيرانه نبودند اما اين نوع پايان خنثي نيز مخاطب را بلاتکليف و حيرت زده رها مي کند. اينطور بنظر مي رسد که کارگردان ايده اي براي جمع کردن پايان فيلمش نداشته و به دنباله روي از موجي به نام پايان باز انتهاي فيلمش را بي سرانجام رها کرده است.
«فرشته ها با هم مي آيند» در خوشبينانه ترين حالت، فيلمي متوسط است که به لطف چند نکته مثبت از سقوط به ورطه فيلم بد نجات پيدا کرده است. يکي از اين نقاط مثبت بازي خوب جواد عزتي در نقش طلبه است و ديگري عبور بسيار ظريف کارگردان از برخي خط قرمزهاست که در پرداخت يکي از کاراکترهاي فيلم مي بينيم . در اين فيلم و در نهايت شگفتي ما شاهد حضور يک روحاني خاکستري هستيم که با وجود داشتن نقش کوتاهش اتفاقا تاثير زيادي در روند فيلم و شناسانامه دار کردن کاراکتر اصلي فيلم و معرفي او به مخاطب دارد. روحاني خاکستري فيلم مردي نسبتا حسود و منفعت طلب است که از هر فرصتي براي تخريب همکلاسي اش در حوزه استفاده مي کند اما در مقابل طلبه جوان مردي مهربان و ماخوذ به حياست که همواره از کمک کردن به مردم استقبال مي کند و خرج و محارج زن و زندگي اش را نه از مسير روحانيت که با سيم کشي خانه هاي نوساز (بردن نور و روشنايي به منازل) تامين مي کند.
حامد محمدي با ساخت اين فيلم ثابت کرد فوت و فن فيلمنامه نويسي را بهتر از کارگرداني بلد است و نبايد سعي کند با يک دست دو هندوانه را بلند کند و اگر تمرکزش را روي نوشتن فيلمنامه هاي ساده درباره زندگي روزمره آدم هاي ساده که در نوشتن آن ها باتجربه شده است بگذارد نتيجه بهتري مي گيرد تا اينکه به اشتياق کارگرداني در پروسه اي شتابزده فيلمنامه اي را يک ماهه نوشته و فيلمي پرنقص بسازد که هم از خلا داستان و روايت رنج مي برد و هم ساختار تکنيکي اش شايسته مديوم سينما نيست.