در روزگار ان قدیم مردی که میخواست گم نشود در بازار کدوی بزرگی در گردن خود آویز آن کرده بود .. ناگهان بخواب رفت در همین هنگام سارقی کدو را از گردنش باز کرد ...بیدارشد...همی می گفت این منم نه این من نیستم اگر من هستم پس کو کدوی گردنم ..😀😀😀

منبع
عکاس خونه
بروزرسانی
در روزگار ان قدیم مردی که میخواست گم نشود در بازار کدوی بزرگی در گردن خود آویز آن کرده بود .. ناگهان بخواب رفت در همین هنگام سارقی کدو را از گردنش باز کرد ...بیدارشد...همی می گفت این منم نه این من نیستم اگر من هستم پس کو کدوی گردنم ..😀😀😀
عکاس خونه/ ارسالی از Shokr00000 در روزگار ان قدیم مردی که میخواست گم نشود در بازار کدوی بزرگی در گردن خود آویز آن کرده بود .. ناگهان بخواب رفت در همین هنگام سارقی کدو را از گردنش باز کرد ...بیدارشد...همی می گفت این منم نه این من نیستم اگر من هستم پس کو کدوی گردنم ..😀😀😀
"مخاطبان گرامی آخرین خبر؛ برای ارسال تصاویر؛ لطفا در صفحه عکاسخونه؛ آیکون دوربین در بالای صفحه را انتخاب نموده و تصویر خود را ارسال فرمایید."