از باشگاه که بیرون میومدم دوستم پوریا نزدیک شد و بابت حرفی که زده بود معذرت خواهی کرد ، با یه لبخند بهش ازش خداحافظی کردم ، توی راه با خودم حرف میزدم ؛ اینقدر نشخوار ذهنی دارم که هیچ جایی واسه ی دلخور شدن واسش باقی نمونده. رسیدم خونه و دوش گرفتم ، حوصله ی آشپزی نداشتم به یه وعده ی غذایی آماده بسنده کردم و نمازم رو خوندم و اومدم سمت تخت خوابم کتاب رمان رو دستم گرفتم ولی انگار حوصله ی ادامه ی خوندن رو نداشتم کتاب رو روی میز گذاشتم و باز فکر و خیال ها به سراغم اومدن ، کاش پلک هام سنگین میشد ، این ت
عکاس خونه
بروزرسانی
عکاس خونه/ ارسالی از Sami9M
از باشگاه که بیرون میومدم دوستم پوریا نزدیک شد و بابت حرفی که زده بود معذرت خواهی کرد ، با یه لبخند بهش ازش خداحافظی کردم ، توی راه با خودم حرف میزدم ؛ اینقدر نشخوار ذهنی دارم که هیچ جایی واسه ی دلخور شدن واسش باقی نمونده. رسیدم خونه و دوش گرفتم ، حوصله ی آشپزی نداشتم به یه وعده ی غذایی آماده بسنده کردم و نمازم رو خوندم و اومدم سمت تخت خوابم کتاب رمان رو دستم گرفتم ولی انگار حوصله ی ادامه ی خوندن رو نداشتم کتاب رو روی میز گذاشتم و باز فکر و خیال ها به سراغم اومدن ، کاش پلک هام سنگین میشد ، این ت "مخاطبان گرامی آخرین خبر؛ برای ارسال تصاویر؛ لطفا در صفحه عکاسخونه؛ آیکون دوربین در بالای صفحه را انتخاب نموده و تصویر خود را ارسال فرمایید."