آمدى، اما نگو جانم به قربانت شود
من نه شهریارم که عمرم وقف هجرانت شود
او اگر با «آمدى حالا چرا» جان داده است
من نمى خواهم که جانم فرش ایوانت شود
گفته بودى «بى وفا» حالا که من افتاده ام...
حق بده این خسته جان، ترسیده مهمانت شود
سهم او از عشق، تنها حسرت و پاداش بود
سهم من بایدکه لبخند غزل خوانت شود
او به پای تو جوانى داد و پیری را خرید
من جوان مى مانم آرامى که درمانت شود
عشق شهریار اگر مشروطه بود وغرق خون
عشق من بگذار «آزادی» چشمانت شود
آمدى خوش آمدى، اما رفیقانه بمان.
حیف باشد این رفاقت، باز
عکاس خونه
بروزرسانی
عکاس خونه/ ارسالی از Behrouz1218
آمدى، اما نگو جانم به قربانت شود
من نه شهریارم که عمرم وقف هجرانت شود
او اگر با «آمدى حالا چرا» جان داده است
من نمى خواهم که جانم فرش ایوانت شود
گفته بودى «بى وفا» حالا که من افتاده ام...
حق بده این خسته جان، ترسیده مهمانت شود
سهم او از عشق، تنها حسرت و پاداش بود
سهم من بایدکه لبخند غزل خوانت شود
او به پای تو جوانى داد و پیری را خرید
من جوان مى مانم آرامى که درمانت شود
عشق شهریار اگر مشروطه بود وغرق خون
عشق من بگذار «آزادی» چشمانت شود
آمدى خوش آمدى، اما رفیقانه بمان.
حیف باشد این رفاقت، باز "مخاطبان گرامی آخرین خبر؛ برای ارسال تصاویر؛ لطفا در صفحه عکاسخونه؛ آیکون دوربین در بالای صفحه را انتخاب نموده و تصویر خود را ارسال فرمایید."
آخرین خبر | آمدى، اما نگو جانم به قربانت شود
من نه شهریارم که عمرم وقف هجرانت شود
او اگر با «آمدى حالا چرا» جان داده است
من نمى خواهم که جانم فرش ایوانت شود
گفته بودى «بى وفا» حالا که من افتاده ام...
حق بده این خسته جان، ترسیده مهمانت شود
سهم او از عشق، تنها حسرت و پاداش بود
سهم من بایدکه لبخند غزل خوانت شود
او به پای تو جوانى داد و پیری را خرید
من جوان مى مانم آرامى که درمانت شود
عشق شهریار اگر مشروطه بود وغرق خون
عشق من بگذار «آزادی» چشمانت شود
آمدى خوش آمدى، اما رفیقانه بمان.
حیف باشد این رفاقت، باز