. 12 دقیقه پیشساعت قلبم هنوز کوک است، روی همان قرار همیشگی... یادت هست؟ همان نیمکت معروف، جایی که همیشه دلمان آنجا آرام میگرفت. اما این بار، همه چیز فرق کرده... نه مخاطبی برای نشستن مانده، نه گلی برای هدیه دادن، نه حتی شوقی برای خندیدن. دنیا پر شده از جای خالیات، از نبودنِ "ما"... چقدر همهچیز بیجان شده، چقدر گردِ سکوت نشسته بر روزهایم، انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست، جز دلتنگی من و نبودنِ تو. نیمکت هنوز همانجاست، سایهاش را غروبها میبلعد، و من هر بار، دلم را میبرم آنجا، مینشینم، بیآنکه امیدی دا000000
باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن، نه فقط زندگی را گُذَراندَن .. باید راهی یافت، برایِ صبح ها با اُمید چَشم گُشودَن، برایِ شب ها با آرامشِ خیال خوابیدن.. اینطور که نمیشود، نمیشود که زندگی را فقط گذراند ، نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد، نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد.. اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی ، و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زند7 دقیقه پیش