نماد آخرین خبر

قصه کودکانه/ داستان «سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل»

منبع
کدبانو
بروزرسانی
قصه کودکانه/ داستان «سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل»
کدبانو/ يکي بود يکي نبود غير از خداي مهربان هيچکس نبود. در يک کوهستان بزرگ و پر از درخت يک پسر کوچولو با پدرش که هيزم شکن بود راه افتادند. آنها مي خواستند به اندازه کافي هيزم جمع کنند تا تمام زمستان بتوانند کلبه چوبي شان را گرم نگه دارند. پدر که تبر بزرگي را برداشته بود و کوله پشتي را پر از آذوقه کرده بود از همان اول به پسرش گفته بود: خداداد پسرم، اگر در ميان درختان اين جنگل کوهستاني از من دور ماندي، يک وقت راه نيفتي و به هر طرفي بروي. تو بايد همانجا باشي تا من برگردم و تو را پيدا کنم. خداداد به حرف هاي پدرش گوش کرد. چند روزي بود که آنها در جنگل مي گشتند و درخت هايي را که خشک شده بودند، با تبر تکه تکه مي کردند و بعد هم دور آن را با طناب مي بستند و آماده مي کردند که به کلبه چوبي شان ببرند. تا اينکه يک روز صبح وقتي خداداد چشم باز کرد، پدرش را نديد. کمي به اين طرف و آن طرف نگاه کرد، چند بار پدرش را با صداي بلند، صدا کرد، ولي وقتي هيچ جوابي نشنيد، آرام آرام دلش پر از ترس شد. او با خودش فکر کرد: يعني چه اتفاقي افتاده که از پدرم هيچ خبري نيست؟ چرا پدر من را از خواب بيدار نکرد و با خودش نبرد؟ خداداد با به ياد آوردن اين مساله تصميم گرفت که به طرف جايي که اول بود، راه بيفتد. هنوز آن تخته سنگ را که کنار يک درخت خيلي بلند بود، به ياد داشت. حتما مي توانست خاکستر آتشي را که شب گذشته با پدر روشن کرده بودند، پيدا کند. براي همين بود که او دوباره شروع به جستجو در جنگل کرد. ولي اين کار او هم بي فايده بود. هواي درون جنگل کم کم داشت تاريک مي شد. هر چه هوا تاريک تر مي شد، خداداد بيشتر احساس خستگي و گرسنگي مي کرد. بالاخره خداداد از شدت خستگي زير يک درخت نشست. در همين لحظه بود که ترس تمام قلبش را پر کرد. او نمي دانست بايد چکار کند. قطره هاي اشک او سرازير شده بود. پسر کوچولو همانجا زير درخت بعد از دقايقي به خواب رفت. نيمه هاي شب بود که از شدت سرما از خواب پريد و دوباره به يادش آمد که از پدرش دور مانده است. يک دفعه فکري به ذهنش رسيد. در اين چند روزي که در جنگل بودند پدر دو سنگ چخماق به او داده بود و هر بار از به هم زدن آن سنگ ها آتش درست مي کرد. دست هاي کوچکش را در جيب لباسش کرد. سنگ ها را بيرون آورد و مثل پدر شروع به زدن آنها به هم کرد. بعد از چند دقيقه خداداد توانست براي خودش آتشي درست کند. کنار آتش که نشست کمي گرم شد. او مي دانست که شعله هاي آتش باعث مي شود حيواناتي که درون جنگل زندگي مي کنند به او نزديک نشوند. با روشن شدن هوا خداداد دوباره به فکر افتاد که به جستجوي پدرش برود. او اين بار از ميوه هاي درختان جنگلي شروع به خوردن کرد. او سعي مي کرد تمام کارهايي را که پدر در اين روزها در جنگل انجام مي داد، به ياد بياورد. آن روز هم او اگر چه تا غروب در جنگل به دنبال پدر گشت ولي نتوانست او را پيدا کند. شب دوم او آتشي بزرگتر درست کرد. روز سوم بود که خداداد از اين شرايط خسته شده بود. هر چند توانسته بود خودش را گرم و سير نگه دارد ولي دلش براي پدر تنگ شده بود. دوباره زير يک درخت نشست و به فکر رفت. به ياد روزهايي افتاد که کنار پدر و مادرش درون کلبه چوبي شان زندگي مي کردند. به ياد مرغ و خروس هايشان افتاد. اشک چشمانش را پر کرده بود و ديگر نمي دانست که بايد چکار کند. آن شب هم آتش بزرگي درست کرد و کنار آن نشست. نمي دانست تا چند روز ديگر اين شرايط ادامه دارد. اما يک دفعه به ياد حرف هاي مادرش افتاد. مادر به او گفته بود هر وقت که دلت گرفت، آرزويت را کف دست هايت بگذار، چشمانت را ببند و بعد از خدا آن را بخواه. آخر هم آن را با تمام قدرتي که داري به طرف آسمان فوت کن. خداداد در حالي که اشک مي ريخت، آرزويش را که بازگشت پدر بود، در کف دستش تصور کرد. بعد چشم هايش را بست و با خدا شروع به حرف زدن کرد. او از خدا خواست که هر چه سريع تر پدرش را به او برساند. بعد هم همان طور که مادرش گفته بود، دستش را به طرف آسمان بالا برد و با تمام قدرتي که داشت آرزويش را به طرف آسمان فوت کرد. صبح زود بود که با صداي آواز يک پرنده بيدار شد، احساس کرد که بوي عطر خوبي به مشامش مي رسد. فکر کرد که خواب مي بيند، براي همين يک بار ديگر بو کشيد. آرام چشمايش را باز کرد. آتشي که ديشب روشن کرده بود، هنوز خاموش نشده بود. ظرف کوچکشان روي آتش بود و پدر با همان لبخند هميشگي کنار آتش نشسته بود. خداداد خودش را در آغوش پدر انداخت و شروع به گريه کرد. هيزم شکن در حالي که موهاي او را نوازش مي کرد گفت: پسرم گفته بودم که از جايي که هستي تکان نخور. من براي شکستن هيزم کمي از تو دور شده بودم و چون خواب بودي نمي خواستم که بيدارت کنم. ولي اين دوري درس خوبي براي تو بود. تو ياد گرفتي که چطور از خودت مراقبت کني. اين دوري باعث شد که تو مرد شوي. هيزم شکن و پسرش همان روز به طرف کلبه چوبي شان راه افتادند. قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد. پژمان با تمام شدن قصه به خداداد فکر کرد. او هم دوست داشت تا بازگشتن پدرش مرد شود. او بايد بزرگ مي شد. براي همين بود که پژمان تصميم بزرگي گرفت. او مي خواست با تمام مشکلاتي که داشت تا بازگشت پدر صبر کند. چند روز بعد بود که پژمان آرزوي بازگشت پدر را در کف دستش گذاشت و از خدا خواست که پدرش به خانه برگردد. بعد هم دستش را به طرف آسمان گرفت و آن را با تمام قدرتي که داشت فوت کرد. آخر هفته وقتي صداي زنگ آپارتمان به گوش رسيد و پژمان در را باز کرد، باور نمي کرد که پدر از مأموريت برگشته و خدا آرزوي او را برآورده کرده است. با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه کودکانه/ داستان «سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل»