فارس/ آستان مطهر حضرت عبدالعظيم حسني(ع)، در آخرين روزهاي سال ميزبان ميهماني ويژه بود. «سعيد انصاري»، رزمنده مدافع حرم برگشت. بعد از 3 سال و 50 روز از آخرين باري که آمده بود زيارت سيدالکريم(ع).
امامزاده شاه عبدالعظيم حسني، در آخرين روزهاي سال ميزبان ميهماني ويژه بود. «سعيد انصاري»، رزمنده مدافع حرم بعد از سه سال و پنجاه روز برگشت و به پابوس آقا آمد. طبق همان قول و قرار قبلياش.
فاطمه؛ همسر شهيد يادش هست، قبل از اعزام شانه به شانه هم به زيارت آمدند، سعيد ميگفت اگر شهيد شدم و پيکري در کار بود و برگشتي، قبل از وداع در خانه، مرا پابوس آقا بياوريد. حالا روي دست آوردنش، پير و جوان، زن و مرد. همه آنهايي که امنيت و آرامش امروزشان را مديون غيرت و مردانگي آقا سعيدها هستند.
جوانهاي سياه پوش با طبل و سنج در خيابان منتهي به حرم به استقبالش آمدهاند. حال و هواي دلها باراني است. جواناني که دسته عزاداري راه انداختهاند زيرلب با مداح همخواني ميکنند و يکي در ميان گونههايشان خيس اشک ميشود. چه در دل جواناني که به استقبال چند پاره استخوان شهيد مدافع حرم آمدهاند ميگذرد؟ نه اينکه همهشان بسيجي باشند، نه! جوانهاي به اصطلاح ژيگولي را ميبيني که همراه جمعيت پيش ميروند و با همين حال و هوايي که دارند قطعاً قدر و قيمت ايثار شهيدان مدافع حرم دستشان آمده که امروز اينجايند.
روز جشن ازدواجم آمدي تا بهترين هديه عروسيام باشي
داستان مدافعان حرم و صبر زينب وار خانوادههايشان هم بغض دارد و هم اميد. هم اشک دارد و هم لبخند. «سعيد انصاري» روز عروسي زينب برگشت و شد بهترين هديه جشن ازدواج يگانه دخترش. زينب را بعد از سالگرد پدر عقد کردند. زينب ميگويد: «دو سال صبر کرديم. به ما گفته بودند پدرتان شهيد شده است. يک فيلم از پدرم فرستاده بودند که پهلويش تير خورده بود و زخمي و رنگ پريده بود. اين فيلم را نيروهاي داعش فرستاده بودند. صورت پدرم در آن فيلم آخرين تصويري بود که از او ديدم و در اين سهسال بارها و بارها به تماشايش نشستم و با هر بار ديدنش بيتابتر ميشدم. باور نميکردم شهادتش را. بعد از عقد دو سال صبر کرديم که از پدرم خبري برسد. گفتند به شهادت رسيده منتظر پيکر بي جانش نشستم. پدرم اهل غافلگيري بود و نميدانستم قرار است روز جشن عروسي با آمدنش اينطور مرا شگفت زده کند.»
جنم ميخواهد که دختري بيست و سه ساله بعد از سه سال انتظار، جمجمه پدرش را در آغوش بگيرد، برايش سربند يا حسين ببندد و با همين جمجمه دل بدهد و قلوه بگيرد و زير لب براي بابا شيرين زباني کند؛ چه خوب کردي آمدي! آمدي روز عروسي دست به دستمان بدهي بابا؟! ميدانستم ميآيي. عروسي بي تو صفايي ندارد، مي دانم که همين دور و برهايي. شايد هم دست انداختهاي دور گردن من و داري زير گوشم ميخواني «جمع الله بينکما و بارک في نسلکما...» و بعد هم مي گويي الهي سفيد بخت شوي يکي يکدانه! اين جملهها درد و دل زينب، دختر شهيد انصاري در معراج شهداست که دل همه حاضران را به درد آورد.
«اگر داغ دل بود ما ديدهايم!»
حال و روز سي سال قبل در دلهايشان زنده شده است. سالهاي جنگ تحميلي، روزي نبود حرم حضرت عبدالعظيم ميزبان چند شهيد دفاع مقدس نباشد. امروز آن تصويرها در ذهن مردان و زنان سالخوردهاي که به استقبال شهيد انصاري آمدهاند، تکرار ميشود. در ميان جمعيت، پدران و مادران شهيداي دفاع مقدس را ميبيني که با قاب عکسي از فرزندان شهيدشان در چند متري پيکر شهيد انصاري ايستادهاند. مادر عصا به دستي که دو قاب عکس در دستانش است توجهمان را جلب ميکند و سراغش ميرويم. مادر شهيدان قنبريانند که براي تسلي خاطر خانواده شهيد انصاري به زحمت خودشان را به ميان جمعيت رساندهاند. ميپرسيم شما کجا و اينجا کجا؟ مي گويند: «آمدهايم تا خانواده شهيد بدانند فرقي نميکند، خانواده شهيد مدافع حرم باشيم يا پدر و مادر شهيد دفاع مقدس. دلهايمان به هم نزديک است. آمدهام تا به همسر و مادر شهيد بگويم ما داغ، ديدهايم اما سربلنديم. آمدم بگويم خدا اجر صبوريهايتان و صبوريهايمان را ميدهد.»
برايم پدري کرد و بلا گردان مردم ايران شد
قدمهايش را تندتر ميکند و خودش را به پيکر شهيد انصاري ميرساند. هر چه نزديکتر ميشوند گريههايش بي امانتر ميشود. از دختر شهيد ميپرسيم ميشناسياش؟ شانههايش را تکان ميدهد. سراغ همسر شهيد ميرويم و اين سؤال را تکرار ميکنيم. «فاطمه جعفري» پا به پاي دختر جوان اشک ميريزد و ميگويد: «سعيد برايش پدري کرد. در بدترين شرايط، دستشان را گرفت. دختر، عقد کرده بود و در آستانه ازدواج، پدرش به رحمت خدا رفت و مادرش بيمار شد. سعيد جهيزيه دختر را تمام و کمال تهيه کرد.
مهر سعيد بي پايان بود. راضي نبود خيرخواهيهايش جايي درز پيدا کند، يک زماني بود که ماهي ششصد هزار تومان از حقوقش به خانه ميآمد. ميپرسيدم اين همه بر و بيا و تنها ماندنهاي من و بچهها. همين.. ششصدهزار تومان؟ ميگفت برکتش زياد است بنشين و تماشا کن. نميدانم در اين سالها، دست چند جوان را گرفته، خنده را به لب چند دختر جوان دم بخت نشانده، هر چه بود حالا سعيد با شهادتش عاقبت بخير شده است، اميدوارم دعاي خير همه کساني که او دستگيرشان بود، بدرقه زندگي فرزندانم شود و من هم بتوانم ادامه دهنده راه همسرم باشم.» دختر جوان که آرام ميشود سراغش ميرويم. ميگويد: «نامي از من ننويسيد، حاج سعيد برايم پدري کرد. او مرد خدا بود. من ايمان دارم شهادت، اتفاقي نيست. خدا انتخاب ميکند. بهترينهايش را. ما تا عمر داريم مديون شهداي مدافع حرم هستيم. حاج سعيدها بلاگردان مردم ايران شدهاند.»
خدا کند بغض حسين بشکند
در ميان شلوغي و همهمه جمعيت همسر شهيد را پيدا ميکنيم. خانم معلم صبوري که براي آرامش دل فرزندانش سه سال دندان روي جگر گذاشته و صبوري کرده بود، حالا انگار کاسه صبرش لبريز شده و بي تاب تر از آن چيزي است که تصور ميکرديم. دست حسين، پسر سيزده سالهاش را محکم در دستانش گرفته، با بهت و سکوت حسين بند دلش پاره ميشود. زير لب به ما ميگويد: «حسين شهادت پدرش را باور نکرده، از همان زمان که خبر شهادت را آوردند و گفتند پيکري در کار نيست، ميگويد بابام زندست، شب عروسي من مياد. حالا هم که پيکرش را آوردند باز هم همان جمله را تکرار ميکند و مي گه بابام زنده است و شب عروسي من ميآيد. بغضش نميشکند. نگرانش هستم.»
از همين حالا خودتان را همسر شهيد بدانيد
«وقتي به خواستگاريام آمد جنگ تمام شده بود. گفت من از شانزده سالگي به جبهه رفتم اما از قافله دوستانم جا ماندم و شهادت نصيبم نشد، اما اطمينان دارم که اين انتظار ابدي نيست. اگر جواب مثبت را به من داديد از همين حالا خودتان را همسر شهيد بدانيد. دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.» اين جملات را همسر شهيد ميگويد. در روز تشييع جنازه فرصتي پيدا ميکنيم تا هم نشين «فاطمه جعفري» همسر شهيد انصاري شويم براي شنيدن گلچيني از خاطرات سالهاي همسفري؛ «سعيد، کارمند وزارت دفاع بود و عاشق خدمت. بعد از ازدواج داوطلب انجام مأموريت در يکي از نقاط مرزي شد و ما به اروميه رفتيم و چند سال سخت را گذرانديم. عشق او به خدمت در تمام سالهاي زندگي مشترکمان ما را از هم دور ميکرد و من بيشتر شيفتهاش ميشدم تا اينکه ماجراي اعزام مدافعان حرم براي دفاع از سوريه و عراق پيش آمد. سعيد در وزارت دفاع کار ميکرد و جايگاه شغلي خوبي داشت، زندگي و زن و فرزند و.... اما داوطلب اعزام شد. من هم مقاومتي نکردم. چون ميدانستم بيفايده است.»
اين قبر ديگر خالي نيست
«يک شب خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم سعيد پيراهن سفيدي تنش کرده و پهلويش تير خورده. من هم چادر سفيد نماز سرم کردم و در شهري غريب، دنبال سعيد ميگردم. وقتي خواب را برايش تعريف کردم لبخندي روي صورتش پهن شد و گفت من شهيد ميشوم، مفقود الاثر ميشوم و تو براي پيدا کردن من به يکي از کشورهاي عربي ميروي. دلم لرزيد اما به روي خودم نياوردم.سعيد خودش را به آب و آتش زد که به عراق و سوريه برود. مسئولان بالا دستي قبول نميکردند سعيد عازم شود. درخواست داد، چندين بار، آنقدر اصرار کرد که بالاخره قبول کردند. اول به عراق رفت. رفت و سه ماه نيامد. هر شب آن سه ماه برايم مثل يک سال گذشت. يکي دو هفته به مرخصي آمد و دوباره براي دو ماه به عراق رفت.
وقتي برگشت مثل هميشه شاد و پر انرژي نبود. شبها دور از چشم بچهها گريه ميکرد. پرسيدم چيزي شده آقا سعيد؟ گفت همه رفيقانم شهيد شدند. رمقي برايم نمانده. وسايل يکي از دوستانش که شهيد شده بود را با خود آورده بود که به خانوادهاش تحويل دهد. گفت خسته شدم. چقدر خبر شهادت بدهم. اين بار به سوريه ميروم. مسئولان، زيربار اعزام او به سوريه نميرفتند. برايش شرط و شروط گذاشند که قبول نکند و رفنتنش منتفي شود، اما برخلاف آنچه تصور ميکردند به همه شرط و شروطها عمل کرد و راهي شد.
شب قبل از رفتن با هم به زيارت حضرت عبدالعظيم رفتيم. گفت اگر رفتم و شهيد شدم و پيکري در کار بود، قبل از هر جايي من را پابوس آقا سيدالکريم بياوريد. سعيد براي نبرد به سوريه رفت و يک روز بعد در عملياتي در منطقه خان طومار سوريه زخمي شد. با همان پيراهن سفيدي که در خواب ديده بودم. نيروهاي داعش او را شهيد کردند. اما پيکري در کار نبود. روزهاي اول گفتند مجروح شده و احتمال اسير شدنش هست اما چند روز بعد خبر آوردند شهيد شده اما مفقود الاثر است. من به سوريه رفتم. همه خوابم تعبير شد. روزها و ماههاي سختي را پشت سرگذراندم و حالا بعد از سه سال خوشحالم که ديگر پنج شنبهها سر قبر خالي سعيد در بهشت زهرا فاتحه نميخوانم. سعيد روز عروسي دخترم برگشت و شد بهترين هديه ما.»
بازار