لبخند و تلخند/ هر آن کس که در حرفة خود کسي است
و کس بودنش قابل بررسي است
اگر کاردان باشد و اهل فکر
سرش نيز پر باشد از فکر بکر
دلش خوش نباشد به ماهانگي
به وقت اداري و پرچانگي
نه در وقت کاري بخواند کتاب
نه هر دم به ساعت رود دس به آب!
حواسش به هر چيز باشد مگر
در آن چيز نفعي بود مستتر
هدر دادن وقت را روز و شب
بداند بد و جانش آيد به لب
توجه نمايد در اين بلبشو
نگردد به هر کوي و برزن ولو!
تامل کند در زمان نشست
خصوصا در آنجا که استاد هست
رود پيش استاد در انجمن
تلمذ کند نزد ارباب فن
بياموزد از اينچنين اختلاط
فراريدن از بيمه و ماليات!
دهد توسعه کار خود را به جد
شود با ز ما بهتران(!)، متحد
بجويد براي خودش کارمند
نباشد خودش نانخور و مستمند!
اگر اينچنين بود و ز اين نيز بيش
تواند که کاري کند بهر خويش
بسي رنج بايد برد توي کار
که تا کارها را نمايد مهار
وليکن «مهارت» در اين راستا
بود «شرط لازم» به جان شما
کند طفل هم اين سخن را قبول
بود «شرط کافي» در اين راه، پول!
کسي که رود در پي کسب و کار
ضروري است باشد بسي مايهدار
که بيمايه کلا فطير است نان
گرت نيست باور، بکن امتحان
که کارآفريني و نانآوري
-خصوصا اگر نان بود بربري-
به جز دانش و تجربه توي کار
بود سخت محتاج به اعتبار
لذا آنکه ميخواهد از هر قرار
سرآمد شود توي بازار کار
بفرموده بايد کند پول جور
که بي آن شود راه توفيق، دور
بگيرد به صد دوز و صد اهتمام
از اين دوست دستي، از آن بانک وام
فلج گشته چون اقتصاد جهان
بترسند از اين کارها، دوستان
چو از دوستي وجه دستي گرفت
بچسبد دو دستي به آن دوست سفت!
چرا؟! چون در اين دورة عزّ و چزّ(!)
شده نسل اين دوستان منقرض!
وگر يافت بانکي که بي دنگ و فنگ
به او وام داد و نکردش مشنگ!
-به شرطي که آن وام باشد کلان
بيارزد به پرداخت قسط آن-
بداند که آن بانک خوش آتيه
سرانجام اين وامهايش چيه!
بدون جواز و چک و سفته و
به فردي که از مرز در رفته و
ولو اعتبارات اسنادياش
شود موجب حفظ آزادياش!
که گر بانک آسان دهد وام هي
شود موقع قسط، ناکام هي!
دهد اينچنين وام اگر هرکجا
شود ظرف يکروز لنگش هوا!
به آن بانک حتما کند اعتماد
که اينگونه بانکي نيابد زياد
***
خلاصه اگر يافت پول و پله
کند حل به هر شکل هر مساله
تو هم اي مخاطب! که هستي فهيم
توکل بکن بر خداي کريم
لذا صد درود و هزار آفرين
بر اين کار و اينگونه کارآفرين
محسن اشتياقي