باشگاه خبرنگاران/ مرحوم شيخ صدوق نقل مي کند که شخصي به نام عبدالله ابيوردي که قبلا حاکم مرو بوده است گويد سالي در طوس به زيارت مرقد مطهر حضرت رضا (ع) رفتم داخل حرم بالاي سر مبارک امام رضا (ع) مرد بلندبالاي ترک زباني را ديدم که متوسل به امام هشتم (ع) شده بود و اشک مي ريخت و چنين دعا مي کرد:
پروردگارا! اگر فرزندم زنده است او را به من برگردان و اگر مرده است خبر مگر و محل دفنش را به من برسان. من پيش رفتم و ازا و پرسيدم که شما را چه شده است و چرا اينقدر گريه و بي تابي مي کنيد؟ گفت: من فرزند پسري داشتم که در جنگ اسحاق آباد گم شد و سال ها است که ازا و اطلاعي ندارم مادرش از فراق اين فرزند شبانه روز گريه مي کند و چون شنيده ام که در اين مکان مقدس دعا مستجاب است به اين مکان امده ام دعا کنم تا با عنايت خداوند فرزندم را پيدا کنم.
من به حال او رقت کردم دستش را گرفتم از حرم بيرون بردم که او را به خانه ببرم و از او پذيرايي کنم و او را دلداري بدهم چون از حرم امام مهربان (ع) بيرون آمديم به جواني زيبا و بلندقامت که تازه پشت لبش مو دراورده بود برخورديم آن مرد چون آن جوان را ديد او را در آغوش گرفت و شروع کرد به بوسيدن و گريه کردن اين پدر و پسر بعد از سال ها جدايي از برکت امام رضا (ع) به يکديگر رسيدند.
آن مرد گويد من از جوان پرسيدم چگونه شد که به اين شهر آمدي گفت بعد از جنگ اسحاق آباد من به طبرستان (مازندران کنوني) افتادم مردي خيرخواه مرا به خانه خود برد و از من نگهداري کرد چون به سن بلوغ رسيدم با اجازه او به سراغ پدر و مادرم آمدم و چون هيچ گونه اطلاعي از آنان نداشتم با کارواني به مشهد امام رضا (ع) آمدم تا از امام رضا (ع) بخواهم که مرا به پدر و مادرم برساند.
بعد آن مرد ترک زبان پدر اين جوان گفت صاحب اين مرقد شريف داراي معجزات و کراماتي است که ايمان و يقين مرا کامل نموده است و من بر خود واجب کرده ام تا زنده هستم از مجاورت اين امام بزرگوار و مهربان جدا نشوم.
منابع:
عيون اخبارالرضا (ع)، ج 2
گوهر هدايت