باشگاه خبرنگاران/ د
ر روز پانزدهم محرم الحرام سال 61 هجري قمري يزيد بن معاويه (لعنه الله عليهما)، به عبيدالله بن زياد دستور داد که سر مطهر فرزند علي (عليه السلام) را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب که در رکاب آن حضرت شهيد شده بودند
با کالاها و زنان اهل بيت و عيالات آن حضرت را روانه شام نمايد.
در تاريخ آمده بعد از آن که ابن زياد يک روز (يا چند روز بنا به روايتي) سرهاي شهداي کربلا را در کوچهها و محلههاي کوفه گردانيد،
آنها را به شام نزد يزيد بن معاويه فرستاد. ابن زياد سرهاي شهداي کربلا را به زحر بن قيس سپرد و راهي شام نمود.
ابن زياد پس از فرستادن سر امام حسين (عليه السلام)، اسراء را در 15 محرم با شمر ذي الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذي به شام فرستاد
و به دست و پا و گردن مبارک امام سجاد (عليه السلام) زنجير انداخت و اسراء را سوار بر شتر بيجهاز نمود.
آن شقى، اهل بيت عصمت و طهارت را مانند اسيران کفار، ديار به ديار با ذلت و انکسار طوري که مردم به تماشاى آنها مىآمدند، به شام آورد.
جريان راهب مسيحي
حاملان سرهاي شهدا در اولين منزل جهت استراحت بار انداختند، با سر مقدس به بازي و تفريح مشغول شدند و مقداري از شب را به عيش و نوش گذراندند، به ناگاه دستي از ديوار بيرون آمد و با قلمي آهنين اين شعر را با خون نوشت:
اَتَرْجُو اُمَّهٌ قَتَلَتْ حُسَيْنا شَفاعَهَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ
آيا گروهي که امام حسين(عليه السلام) را کشتند در روز قيامت اميد شفاعت جدش را دارند؟
حاملان سرها بسيار ترسيدند، برخي از آنها برخاستند تا آن دست و قلم را بگيرند که ناگهان ناپديد گشت، وقتي برگشتند دوباره آن دست با جوهر خون آشکار شد و اين شعر را نوشت:
فَلا وَ الله لَيْسَ لَهُم شَفيع وَ هُمْ يَومَ القيامَه في الْعَذاب
بخدا سوگند شفاعت کنندهاي براي آنها نخواهد بود و آنها روز قيامت در عذاب خواهند بود
دوباره عدهاي خواستند آن دست را بگيرند که باز ناپديد شد، براي بار سوم که برگشتند آن دست با همان شرايط اين شعر را نوشت:
وَ قَد قتلُو الحُسينَ بحکم جَور وَ خالف خَلفَهُم حکم الکِتاب
امام حسين (عليه السلام) را از روي ظلم و ستم شهيد کردند و با اين کارشان مخالف قرآن عمل نمودند حاملان سر، از غذا خوردن پشيمان شدند و با ترس بسيار آن شب را نخوابيدند، در نيمه شب صدايي به گوش راهب دير رسيد که در آنجا زندگي مي کرد.
راهب خوب گوش داد: ذکر تسبيح الهي را شنيد. راهب برخاست و سر خود را از پنجره بيرون کرد متوجه شد از نيزهاي که کنار ديوار دير گذاشتهاند نوري عظيم به سوي آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود ميآيند و ميگويند:
السلام عليک يابن رسول الله ... السلام عليک يا ابا عبدالله.
راهب از ديدن اين حالات متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه خارج شد و ميان ياران ابن زياد رفت و پرسيد: بزرگ شما کيست؟
گفتند: خولي. به نزد خولي رفت و پرسيد: اين سر کيست؟ گفت: سر مرد خارجي است (نعوذبالله) که در سرزمين عراق خروج کرد و ابن زياد او را کشت.
راهب گفت: نامش چيست؟ خولي جواب داد: حسين بن علي بن ابيطالب(عليه السلام)
باز پرسيد: نام مادرش چيست؟ خولي گفت: فاطمه بنت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله)
راهب با تعجب پرسيد: همان محمدي که پيغمبر خودتان است؟
خولي گفت: آري. راهب فرياد ميزد که هلاکت براي شما باد به خاطر کاري که کرديد.
از آنها خواهش کرد سر مبارک حسين (عليه السلام) را تا صبح نزد او بگذارند.
خولي گفت: نميتوانيم بدهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگيريم. راهب گفت: جايزه تو چقدر است؟
خولي پاسخ داد: ده هزار درهم. راهب گفت که من ده هزار درهم به تو ميدهم. خولي هم پذيرفت، درهم را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد، راهب سر مطهر را به مشک خوشبو نمود و آن را روي سجادهاش گذاشت و تمام شب را گريه کرد.
وقتي صبح شد به سر منور عرض کرد: اي سر من، من جز خويشتن، چيزي ندارم ولي شهادت ميدهم که معبودي جز خدا نيست، جد تو محمد(صلي الله عليه و آله) پيامبر خداست و گواهي ميدهم که من غلام و بنده تو هستم و عرض کرد:
اي اباعبدالله بخدا سوگند، بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم. اي اباعبدالله، هنگامي که جدت را ديدار ميکني گواهي ده که من شهادتين گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه گفت: اشهد ان لا اله الا الله
صبح سر را به آنها تحويل داد، پس از اين ديدار از صومعه خارج و خود را خدمتکار اهل بيت کرد
ابن هشام ميگويد: وقتي سر را از راهب گرفتند، به راه افتادند تا نزديک دمشق رسيدند به يکديگر گفتند بيائيد اين درهمها را ميان خود تقسيم کنيم تا يزيد از آنها خبردار نشود، کيسههاي درهم را باز کردند و ديدند سفال شده است.
بر روي آن نوشته شده است "فلا حسبن الله غافلا عما يعلم الظالمون" (سوره ابراهيم، آيه 42)؛ گمان مبريد خدا از آنچه ستمکاران انجام ميدهند غافل است. بر روي ديگري نوشته بود (و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون)؛ و به زودي ستمکاران بدانند چه سرانجامي دارند.
حاملان سر، سفالها را در نهري ريختند. خولي گفت: اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت: انا لله و انا اليه راجعون، حذر الدنيا والاخره.
تاريخ، حوادث ميان راه شام را مشخص نکرده است که حاملان سرها چند منزل، استراحت کردند و چه بر آنها گذشت؟
ابن شهر آشوب ميگويد يکي از کرامات امام زيارتگاههايي است که از سر ايشان به جاي مانده است؛
در کربلا و در شهرهاي عسقلان، موصل، نصيبين، حماه، حمص، دمشق و ديگر مکانها ميباشد.
(يعني اين که وجود سر مقدس امام در اين مکانها ، زيارتگاههاي معروف دارد، براي نمونه وقتي خواستند به شهر موصل روند شخصي را به نزد حاکم شهر موصل فرستاند که توشه و آذوقه براي آنها فراهم کند و شهر را آذين کنند، اهل موصل گفتند هر چه ميخواهيد براي شما فراهم ميکنيم ولي از آنها درخواست کردند که به شهر نيايند، بيرون شهر منزل کنند و از همانجا بروند، آنها در يک فرسخي شهر منزل کردند و سر شريف را روي سنگي نهاند، از آن سر مقدس قطره خوني بر آن سنگ چکيد و مانند چشمهاي از آن خون ميجوشيد).
مردم هنگام محرم اطراف آن جمع ميشدند و مراسم عزاداري بر پا ميکردند و اين مراسم تا زمان عبدالملک بن مروان حکم به جا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جاي ديگري ببرند لذا اثر آن محو شد البته در جاي سنگ گنبدي ساختند.
حاملان سر نزديک هر شهري از کربلا (از کوفه تا دمشق) ميرسيدند جرات نداشتند که وارد شوند، ميترسيدند قبائل عرب عليه آنها شورش کنند و سر را از آنها بگيرند لذا از بيراهه ميرفتند و فقط براي آذوقه، شخصي را ميفرستاند و ميگفتند اين سر يک خارجي است.