خاطره بازی/ یادی از اشعار شیرین روزهای کودکی... یک توپ دارم قلقلیه

منبع
خراسان
بروزرسانی
خاطره بازی/ یادی از اشعار شیرین روزهای کودکی... یک توپ دارم قلقلیه
خراسان/ هر نسلي خاطرات خودش رو داره؛ به طور مثال يک نسل با جوراب ها توپ درست مي کرد، نسل بعدي زد تو کار توپ پلاستيکي، بعدي ها بساط توپ بازي رو به راه انداختن و حالا بچه ها با تبلت فوتبال بازي مي کنن که يه وقت فشار روشون نياد. کمتر موضوعي رو ميشه پيدا کرد که بين چند نسل اشتراک داشته باشه و خاطره همه باشه، اما اشعار کودکانه و فولکلور پديده اي است شگرف در حد عمو قناد که پدر و پسر و نوه ازش خاطره دارن و همين طور داره نسل به نسل منتقل ميشه. شعرهاي عجيب و غريبي که معمولاً سر و ته هم نداشتن يا اگه داشتن تحليلش الانم که بزرگ شديم از عهده مون خارجه. اونور سال درباره «اتل متل توتوله»، «آن مان نوارا..»، «نيکو نيکو خونه ساخت» و... صحبت کرديم. اما يک شعري داشتيم که مي گفت: خونه ما مار داره، عقرب و سوسمار داره، ايشالا بسوزي، ايشالا بسوزي... کاربرد اين شعر براي دستپاچه کردن خواهر و برادر حين بازي هايي بود که نياز به تمرکز داشت مثل «اعصاب سنج هوشيار و بيدار» يا هواپيماي آتاري. شعرهاي مدرسه اي هم کم نداشتيم مثل زنگو زدم به تخته اولي ها شلخته، زنگو زدم به نردبوم دومي ها چه پهلوون، رئيسن و پليسن و... يک شعر هم داشتيم پر بود از سجع و آرايه هاي ادبي: تو دوست داري با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشي؟ شعر عاشقانه هم داشتيم که مي گفت: قوري ز قلم، قلم ز قوري، تو عشق مني گوگوري مگوري. يکي از اشعار دوران کودکي که موندگار هم شد مکمل تاب بازي کودکي هاي ما بود: تاب تاب عباسي، منو نندازي، اگه ميخواي بندازي، بغل بابا بندازي. حالا جاي بابا مي شد هر چيز ديگه اي در چارچوب خانواده گفت. البته اين شعر ايرادات محتوايي فراواني هم داشت طوري که مهدکودک هاي امروزي اينجوري تغييرش دادن که: تاب تاب عباسي، خداي من چه نازي... بحث مهدکودک شد بد نيست به اين اشاره کنيم که به طور معمول بهترين و استانداردترين اشعار رو در مهد کودک ياد مي گرفتيم، البته بچه هاي قديمي زياد مهد کودک نمي رفتن چون خانواده ها پر بچه بودن و بچه هاي بزرگ تر از کوچک ترها مراقبت مي کردن. چند تا شعر مهد کودکي رو با هم مرور مي کنيم: گربه من نازنازيه، همه اش به فکر بازيه... البته ما شعر رو اينجوري نمي خونديم، اين طوري خونده مي شد: گلبهه من نازنازيهه، همج به فکهه بازيهه... يا جوجه جوجه طلايي، نوکت سرخ و حنايي. و شاهکار ماندگار اين نوع ادبيات يعني آن جا که شاعر مي فرمايد: عروسک قشنگ من قرمز پوشيده و ورژن پسرانه اين شعر که مي گفت: يک توپ دارم قلقليه، سرخ و سفيد و آبيه... يک شعر فريبنده هم بود که خوب بچه هاي مردم رو اغفال مي کرد و مي گفت: پاشو پاشو کوچولو، از پنجره نگاه کن، با چشمون قشنگت به آسمون نگاه کن و اين گونه بود که غنچه هاي بوستان زندگي رو دعوت به سحر خيزي مي کردن. از اين دست شعرها کم هم نبودها، يک شعر ديگه بود که مي گفت: صبح ها که از خواب پا ميشم مثل غنچه وا ميشم، يکمي ورزش مي کنم، تو باغچه نرمش مي کنم، براي شام و صبحونه دوون دوون ميرم خونه، بلند ميگم مامان جون، چايي رو بريز تو فنجون، خوشحال و شاد و خندون، ميرم به کودکستان، ميان آن گلستان. در بين اشعار آموزشي شعري هم براي نقاشي سروده شده بود که مي گفت: چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن يک گردو... يک شعر هم بود که تم بهاري داشت و مي گفت: بهار شده گل اومده، سوسن و سنبل اومده، بوي خوش بنفشه ها، انگار که مهتاب اومده، لالايي لالايي لاي لاي لاي... سيد مصطفي صابري