ضرب المثل/ بچه قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند!

منبع
بيتوته
بروزرسانی
ضرب المثل/  بچه قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند!
بيتوته/ کنايه است از حرفي ناحق و تهمت و اسنادي ساخته و پرداخته که به کسي بندند. هرکس کاري ناروا نکرده باشد يا حرفي به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند و گويند که: «فلاني، فلان کار کرده يا فلان حرف زده» او مي‌گويد «عجب مردمي هستند! بچه قنداق کرده توي دامن آدم مي‌گذارند». يعني دروغ پرداخت کرده براي آدم مي‌سازند. گويند در زمان قديم، روزي مردي از کوچه خلوتي مي‌گذشت. زني را ديد که در کنار ديوار ايستاده عز و جز و گريه و زاري مي‌کند. مرد از زن علت گريه و زاريش را پرسيد. زن دست انداخت دامن او را گرفت و گفت: «اي مرد! ترا به مقدسات عالم، ترا به مردانگيت قسم مي‌دهم کمکي به من بکن که توي کارم سخت درمانده‌ام» مرد گفت: «اگر از دست من کاري برآيد مضايقه ندارم» . زن که محکم دامن او را به دست گرفته بود گفت: «اي مرد، تو فرشته‌اي هستي که خداي مهربان براي کمک من درمانده از آسمان فرستاده، من شوهري داشتم بسيار بدخلق و خسيس که چند سالي جواني خودم را پاي او تلف کردم بس که از آن زندگي به تنگ آمدم و طاقتم طاق شد، از او طلاق گرفتم و چون زن جوان و زيبايي هستم تاکنون چند نفر خواستگار براي من پيدا شده که براي حفظ آبرو و زندگيم ناچارم زن يکي از آنها بشم اما مي‌بايد در موقع عقدکنان طلاق‌نامه خودم را که از شوهر سابقم گرفته‌ام همراه داشته باشم که خواستگار و قاضي تصور نکنند که من زن نانجيبي هستم. اما از بخت بد طلاق‌نامه خودم را گم کرده‌ام و هرچه جست‌وجو کردم پيدا نکردم. بالاخره دو روز قبل به در خانه شوهر سابق خودم رفتم که شايد بتوانم يک طلاق‌نامه ديگر از او بگيرم ولي شنيدم که آن مرد هم يک ماه قبل مرده است، چون مي‌بينم از همه طرف راه به رويم بسته شده به ناچار گريه و زاري مي‌کنم. حالا دست به دامن مردانگي تو زدم همانطور که قول دادي براي کمک به من و محض رضاي خدا بيا بريم به محضر قاضي. تو بگو شوهر من هستي و در همانجا مرا طلاق بده که يک طلاق‌نامه‌اي در دست داشته باشم و از اين مصيبت و بدبختي نجات پيدا کنم، عوضش تا زنده‌ام دعاگوي تو هستم که آبروي مرا خريدي. علاوه بر اين کمک تو به يک زن بي‌پناه پيش خدا هم بي‌اجر نمي‌ماند». مرد دلش به حال او سوخت و با او به محضر قاضي رفت. زن به قاضي شکايت کرد که اين شوهر من نمي‌تواند خرج مرا بدهد و من هميشه پيش سر و همسر شرمنده و سرافکنده‌ام. حالا آمده‌ام طلاق بگيرم. مرد به قاضي گفت: «من مردي کارگرم و با اينکه شب و روز زحمت مي‌کشم، درآمدم آنقدر نيست که بتوانم از عهده مخارج اين زن بربيايم و هر شب که خسته و مانده به خانه ميام با بدخلقي و بگومگوي اين زن روبه‌رو مي‌‌شم، از اين زندگي خسته شدم منم حاضرم که طلاقش بدم» چون نصيحت‌هاي قاضي براي آشتي دادن آنها به جايي نمي‌رسد به ناچار قاضي زن را طلاق مي‌دهد و طلاق‌نامه را به مهر و امضاي آن مرد مي‌رساند و به دست زن مي‌دهد. زن مي‌گويد: «من هم نه فقط مهريه و مخارج مدت عده‌ام را به او مي‌بخشم بلکه خرج محضر را هم خودم مي‌دم که به او تحميلي نشده باشه» اين را مي‌گويد و مبلغي از کيسه خود در مي‌آورد پيش روي قاضي مي‌گذارد. اما بعدش از زير چادرش يک بچه قنداق کرده‌اي را بيرون مي‌آورد توي دامن مرد مي‌گذارد و به قاضي مي‌گويد: «اين هم بچه او. صحيح و سالم براي اينکه من ديگه قادر به نگهداري او نيستم» و در يک چشم به هم زدن از محضر قاضي خارج مي‌شود. مرد بيچاره که قادر به انکار نبوده بچه را بغل مي‌کند و نالان و پشيمان به خانه يکي از دوستان خودش مي‌رود و از او چاره‌جويي مي‌کند. دوست او مي‌گويد: «الان دو ساعت قبل از ظهر است و در مساجد هيچکس نيست راه چاره اين است که بچه را ببري توي محراب يکي از مساجد بگذاري تا يکي از مسجدي‌هاي خوش‌قلب او را ببرد و نگه دارد». مرد به دستور دوستش بچه را به مسجدي مي‌برد و در محراب مسجد مي‌گذارد خادم مسجد از در وارد مي‌شود همان‌وقت هم بچه از خواب بيدار مي‌شود گريه سر مي‌دهد. خادم گريبان مرد را مي‌گيرد کشان‌کشان به جلو محراب مي‌برد و فريادزنان مي‌گويد: «ملعون خبيث شقي آيا محراب جاي بچه‌هاي حرامزاده است؟ اين دومين بچه‌اي است که از ديشب تا حالا به اين مسجد آورده‌اي». آن وقت نه تنها آن بچه بلکه يک بچه شيرخوره ديگري را هم که زير منبر خوابانده بود برمي‌دارد و به مرد مي‌دهد و مي‌گويد: «اگه زودتر از مسجد بيرون نري فرياد مي‌زنم و مؤمنين را خبر مي‌کنم تا سنگسارت کنند». مرد بيچاره از ترس جان و آبروش دو تا بچه را بغل مي‌گيرد و به خانه دوستش برمي‌گردد. زن دوست او که تازه از موضوع باخبر شده مي‌گويد: «يکي از زن‌هاي بسيار متمول اين محله ده روز پيش زاييده اتفاقاً دوقلو هم زاييده، هنوز هم به حمام نرفته. فوري اين بچه‌‌ها را ببر فلان کوچه و فلان حمام زنانه و صغري خانم دلاک را صدا کن و به او بگو که بچه‌هاي فلان خانم است که به من داده‌اند که به دست تو بسپارم، خود خانم همين الان از دنبال من مياد!» مرد به دستور زن دوستش عمل مي‌کند و بچه‌‌ها را مي‌برد و به صغري خانم مي‌دهد، صغري خانم هم به طمع انعامي که از مادر بچه‌‌ها خواهد گرفت بچه‌‌ها را بغل مي‌گيرد به داخل حمام مي‌برد و مرد بيچاره از شر بچه‌هاي قنداق کرده خلاص مي‌شود.